تو نيز ميخواهي كمك كني، اما فقط به آنهايي كه دردشان را كاملا درك ميكني كمك كن، زيرا آنها فقط يك غم و يك اميد مشترك با تو دارند، يعني به دوستان خود كمك كن. كمك تو به آنها فقط به طريقي است كه تو به خود كمك كردهاي؛ يعني آنها را شجاعتر، پرتحملتر، سادهتر، و شادتر گردان. چيزي را به آنها بياموز كه افراد اندكي در روزگار ما، خصوصا واعظان همبستگي در ترحم، از آن سر در ميآورند؛ همبستگي در شادي را به آنها بياموز.
فردريش نيچه، دانش شاد، 338
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت
پ.ن.: سخت است شايد، اما مگر نه اينكه بايد تصميم خود را گرفت؟![]()
بسياري سرسختانه بر همان راهي پا ميفشارند که زماني آن را برگزيدهاند و اندکند افرادي که براي دستيابي به هدف خويش سرسختي کنند.
فردريش نيچه، انساني بسي انساني، 494
احتمالا شما هم مناطق عجيب و شگفتانگيز زيادي در اين مملکت هزار چهره ديدهايد. اما همه چيز را کنار بگذاريد و به اين فکر کنيد که «آيا کلات نادري را ديدهايد؟» باور کنيد اين سوال از هر سوال ديگري درباره سرزمينمان مهمتر است.
درگيريهاي فراوان مربوط به برگزاري سومين دوره جشنواره فارابي، فرصت نوشتن در اين خانه را براي مدتي از من ستاند، و البته دغدغههاي ديگري که جانِ نوشتن را! به هر حال، حضور پروفسور جان وودز استاد دانشگاه شيکاگو در جشنواره فرصتي برايم فراهم آورد تا سفري به مشهدالرضا و در واقع خراسان داشته باشم. سفري که برايم پر از نيکي و زيبايي بود. از محبتهاي صادقانه جان (و هديهاش در آخرين لحظات در فرودگاه به من که فقط من و او ميفهميم در آن موقعيت چنين هديهاي چه ارزش انساني بزرگي دارد، با بغضي که به همراه داشت)، تا زيارت حرمي که دلم برايش چه تنگ شده بود، و ديدار منطقهاي که از دوره راهنمايي که عکس کاخ خورشيد نادري را در کتاب تاريخ ديده بودم، برايم آرزو مانده بود؛ همه و همه از سفري بينهايت دلپذير خبر ميدهد. اما بيش از همه آنچه رهاورد اين سفر بود ديدار دشتي به نام «کلات» بود، همانجا که کاخ خورشيد نادر نيمه تمام رها شده است تا اين پادشاه هرگز به آرزويش براي گذراندن پايان عمر و دفن شدن در اين منطقه نرسد. توصيف زيبايي بينظير کلات کار سختي است. کلات را بايد ببينيد، در حدود 150 کيلومتري مشهد، با جادهاي که هرگز از آن سير نميشويد، شهري که براي ورود به آن بايد از تونلي طولاني عبور کنيد، شهري که کوههاي سرکش و در هم پيوسته اطراف، آنرا به شکل قلعهاي طبيعي درآورده است (قلعهاي که به گفته جان، تيمور چندين بار براي فتح آن اقدام کرد، اما همواره ناکان ماند). کلات و جادهاي که به آن ميرسد بينظيرند، دستکم در ايران. کلات را ببينيد!
![]()
عکس از اینترنت است.
گاهي در گفتگو طنين صداي ما خود ما را پريشان ميسازد و به ادعاهايي ميكشاند كه اصلا با عقايد ما همخواني ندارد.
فردريش نيچه؛ انساني، بسي انساني؛ 333
پ.ن.: العجب که این فرزند سه ساله شد و حتی خودم نیز به یاد نداشتم. ننگ خود شدیم و روزگار رحمی بر ما نداشت!
تو گفته بودي «ان مع العسر يسرا» و البته كاملش نكردي با «فان مع اليسر عسرا». آري: مع اليسر عسرا....
روزهايي پر از خستگي و غمي در لايههاي پنهان وجود را در شادي و لذت تصميمي ناگهاني براي سفر به جنوبي ترين شرق اين سرزمين گذراندم. احساس زيبا و پرطراوتي اينك وجودم را ميپرورد و من به روزهاي دراز و سخت پيش رو نگاه ميكنم. شايد هيچ كس هيچ زماني از لحظه تصميم براي اين سفر باخبر نشود. به ياد سهراب كه از شهر او نيز گذشتيم: بايد امشب بروم!
پ.ن.1: گم شدن (يا به تعبير بهتر دزديده شدن) گوشي تلفن همراه بهانهاي شد براي از دست دادن تمام شمارههاي ارتباطي با ديگران. هر كس علاقهاي دارد همچنان شمارهاش را اين جوان نيز داشته باشد، برايم كامنت خصوصي بگذارد.
پ.ن.2: بيانيه 13 ميرحسين سرحالم آورد. به راستي آزادگي و تعهدش به آرمان برايم ستودني است. چه دشوار است در اين وادي و اين روزها موكد بر طبل پرهيز از كيش شخصيت كوبيدن.. اين روزها كه ديگران به سان علي دائي نشستهاند و در هر جملهاي كه بر زبان ميآورند حتما نام و نام خانوادگي و نام پدر خود را تكرار ميكنند تا حرص و شهوتشان به برجسته شدن نام خويش را به رخ كشند. برادرم، ميرحسين! تولدت مبارك، حتي اگر امروز نباشد! و حتي اگر ديگراني با جار و جنجال درست كردن بخواهند "رهبري" جنبش را در دست گيرند.. يقينا راه آرمانخواهي ما، برايمان ماندگار خواهد بود!
1- حدود سه ماه از زمان برگزاري انتخابات رياستجمهوري در ايران ميگذرد و البته انتخاباتي كه هرگز پاياني نيافت! يادم هست كه پيش از برگزاري انتخابات –كه يقينا با پيروزي ميرحسين به پايان ميرسيد- وعده كردم پس از اعلام نتايج مختصري از حرفها و به تعبيري گلايههايي كه در آن روزها در دلم انباشته شده بود را بيان كنم. اما سير ماجرا چنان پيش رفت كه هرگز فرصتي و حوصلهاي براي اين كار نباشد. پس از آن حوادث از يكسو دل و دماغ نوشتنم نبود و از سوي ديگر بيشتر منتظر بودم تا ببينم كساني كه بايد در چنين روزهايي ناوگان جامعه را در دست گيرند و به سوي خير هدايتش كنند چه خواهند كرد. و البته دريغ و افسوس كه آنها يا به گوشه عافيت خزيدند و سخني نگفتند و يا اگر همراه شدند چيزي جز ارائه تحليل يا –متاسفانه- گزارشي از ماجرا بر زبان نراندند. منظورم مشخصا «روشنفكران» اجتماعند. آنهايي كه قرار است در روزهاي سخت، دغدغههاي عافيتطلبانه شخصي را كنار نهند و براي جامعهاي كه از يكسو دچار هيجان –مثبت يا منفي- شده است و از سوي ديگر به روشني نميداند چه ميخواهد چراغ هدايتي باشند و تصوير جامعه مطلوب و چگونگي رسيدن بدان را ارائه نمابند.
2- توماس اسپريگنز به خوبي در كتاب «فهم نظريههاي سياسي» نشان ميدهد كه چگونه يك روشنفكر واقعي در روزهايي كه جامعه دچار بحران شده است، نخست با شناسايي بحران، سپس با روشن نمودن عامل بحران، و بعد ترسيم جامعه مطلوب و نشان دادن راه هنجارين رسيدن به آن، رسالت خود را به انجام ميرسانند. تاكيد بر بحران در نظريه اسپريگنز به خوبي نشان ميدهد كه قرار نيست روشنفكر در روزگار خوشي و سعادت نظريهپردازي كند كه در چنين روزي البته چه احتياجي به نظريه؟ روشنفكر چون افلاطون كه با تراژدي بزرگ اعدام سقراط روبرو است، يا همچون هابز كه شاهد جنگ داخلي در ميهن است، يا چون ماكياولي كه از هم گسستگي كشورش را شاهد است و يا چون اريك فروم كه با پديده شگرفي به نام فاشيسم روبرو است، «تبيين» وضع موجود و همچنين «وضع مطلوب» را وجه همت خويش قرار ميدهد، و البته اين چقدر متفاوت است از صرف «تحليل» اوضاع.
3- انتخابات اخير در ايران نكات فراواني را به ما نشان داد. اما به نظر من مهمترين چيزي كه در اين بحران براي جامعه دانشگاهي و روشنفكري قابل توجه است، ناتواني روشنفكران و متفكران از كنش در اين شرايط بود. برخي از متفكران ما از پيش از انتخابات با نزول به سطح ژورناليسم خود را در مقام ستوننويس روزنامههاي عامهپسند قرار دادند و با بيانيههايي كه با حداقلهاي حيات روشنفكري –يعني «روحيه انتقادي»- ناسازگار بود به «پادوي» جريانات اجتماعي-سياسي بدل شدند. حضور روشنفكران در عرصهاي چون انتخابات ميمون و مبارك است و من هرگز موافق روشنفكراني نيستم كه در تمام حيات خود در خانه مينشينند و با پرهيز از قرار دادن خود در موقعيتهاي خطرناك تصميمگيري، از اشتباه مصون ميمانند! اما اين بدان معنا نيست كه روشنفكر فراموش كنند كه جايگاهي كه بايد جامعه را از آنجا مخاطب خويش قرار دهد كجاست.
4- مثال سادهام را از طرفداران مهدي كروبي آغاز ميكنم كه اتفاقا روشنفكران برجستهاي در اين انتخابات از او حمايت كردند. يكي از نكات محوري كه در حمايت روشنفكران از كروبي مشاهده ميشد تاكيد آنها بر دفاع شيخ از «حقوق "شهروندي"» بود. البته شكي در اين نيست كه آقاي كروبي مهمترين كسي بود كه همواره صادقانه به دنبال آزادي زندانيان سياسي از زندانها و يا دستكم تسهيل شرايط زندان براي آنها بوده است. اگر عوام جامعه اين را نشاني از دفاع او از حق شهروندي بدانند چندان عجيب نيست، اما آيا روشنفكران جامعه نيز بايد ميان مفهوم «انسان» و «شهروند» خلط كنند؟ به عنوان توضيحي كوتاه عرض ميكنم كه «شهروند» يك مفهوم حقوقي است كه تنها در برخي جوامع معنا مييابد. شهروند به كسي گفته ميشود كه در عرصهاي جدا از حيات خصوصيِ فردي و همچنين فارغ از حضور و اعمال قدرت به كنش مشغول است. اين عرصه را مشخصا «جامعه مدني» ميخوانند. به تعبير ديگر، وجود «شهروند» منوط به وجود «جامعه مدني» است؛ عرصهاي كه در آن امكان كنش تاثيرگذار اجتماعي، بدون اعمال نفوذ از جانب قدرت مهيا باشد. بعيد ميدانم كسي در اين نكته كه جامعه مدني در ايران يا شكل نگرفته است و يا نحيفتر از آن است كه مفاهيم درون خويش را بپرورد ترديدي داشته باشد. پس چگونه است كه روشنفكران ما اين نكته بسيار مهم را در تحليلهاي خود فراموش ميكنند؟ و از سوي ديگر حتي اگر قائل به «حقوق شهروندي» در ايران امروز باشيم، بايد توجه داشته باشيم كه اين امر پيش از حقِ «بيرون از زندان زيستن» مستلزم پذيرش حق «آزادي انديشه و بيان» است. فراموش نميكنم كه آقاي كروبي در مناظرات تلويزيوني دوران انتخابات هنگامي كه به ماجراي مشاجره محمود دولتآبادي و عبدالكريم سروش رسيد، با بيان اينكه چه معنا دارد كه يك «كمونيست» درباره يك متفكر مسلمان اينگونه سخن بگويد ابتداييترين حق شهروندي محمود دولتآبادي را به زير سوال برد و البته روشنفكران مدافع او هرگز سخني در انتقاد از اين امر بر زبان نياوردند.
5- مسئله اين نيست كه اين متفكران بايد به صرف شنيدن اين سخن از كروبي حمايت خود را از او بازپس گيرند. اما ضروري است كه يك روشنفكر در هر نوع حمايت يا همبستگي با جرياني سياسي، سيرهاي «انتقادي» در پيش گيرد و از سرسپردگي بپرهيزد. همانگونه كه در مخالفت نيز! تقريبا در تمامي حمايتها از كروبي، مستقيم يا غيرمستقيم ناسزايي به ميرحسين موسوي نيز نثار ميشد. گويي نذر بوده است كه براي حمايت از كروبي بايد به ميرحسين ناسزايي گفت. نگرش انتقادي، مستلزم «اذعان» به حق حيات انتقادي ديگران نيز هست. ناسزاگويي و معارضه با كسي كه همراي شما نيست، اما لزوما نافي حقوق شما نيز نيست، يقينا از آداب روشنفكري به دور است. اما روشنفكران مدافع كروبي نه تنها در تلطيف اين رويكرد ياران كروبي تلاشي نكردند، كه با تهييج اين فضا كار را به جايي رساندند كه ياران كروبي در آخرين روزها صراحتا از خطر «راي آوردن ميرحسين در همان دور اول» ابراز نگراني ميكردند. گويي براي آنها رقيب اصلي ميرحسين است و نه احمدينژاد!
6- كمتر روشنفكر شاخصي بود كه از ميرحسين حمايت كرده باشد. اما بدنه جريان روشنفكري –كه اساتيد دانشگاهها نماينده آن به شمار ميروند- در بيانيههاي مختلف از او حمايت كردند، اين امر از اساتيد علوم سياسي تا جامعهشناسان و روانشناسان را در بر ميگرفت. اگرچه حضور مستقيم و صنفي آنها در اين عرصه فينفسه «بسيار» مطلوب است، اما ضعف مشابهي را در آنها نيز ميتوان سراغ گرفت: هيچ يك از بيانيهها سويه انتقادي نداشتند و تنها به اعلام حمايت از موسوي بسنده ميكردند! در واقع آنها به جاي آنكه زبانِ انتظارات جامعه روشنفكري از ميرحسين باشند، صرفا به فعالان ستاد انتخاباتي او تنزل مييافتند. اين امر سويههاي منفي خود را به ويژه در جريانات بعد از انتخابات به خوبي نشان داد؛ اين مدرسان دانشگاهها كه بايد اتاق فكر تلاشهاي پس از اعلام نتايج را تشكيل ميدادند، به انفعال كشيده شدند و ميرحسين را در اين ميدان تنها گذاشتند. شك نكنيد كه تمامي فعاليتها و اقدامات موسوي پس از انتخابات ناشي از هوش و آگاهي شخص او و حلقه مشاوران نزديك –اما كمتعداد- او بود.
7- شبكه روشنفكران ايراني كه شامل هستههاي نامرتبط متفكراني است كه هيچ يك ديگري را قبول ندارد و در مراوداتش تنها به ناسزاگويي به ديگري بسنده ميكند، بازندهترين بازنده اين انتخابات بود. شبكهاي كه نشان داد هنوز توان بر عهده گرفتن رهبري تحولات اجتماعي را ندارد و در اعلاترين حالت مشاركتش، به نگارش متنهاي ژورناليستي و تهييجكننده مشغول ميشود و از ترسيم هر مسيري براي طيطريق به وضعيت مطلوب اجتماعي ناتوان است: يكي تولد دخترش را تبريك ميگويد و ديگري با نگارش نامهاي احساسي در اين شرايط حساس، در عمق خويش تحكيمكننده وضعيت موجود ميشود! چه كسي است كه نداند بهترين اتفاق براي جريان حاكم آن است كه نشان دهد مخالفان در آرزوي نابود كردن نظام اسلامي و برقراري جامعهاي سكولار هستند، و چه ابزاري براي تبليغ اين ايده بهتر از نامه دكتر سروش به رهبر؟
8- به صراحت معتقدم روشنفكرترين فرد در اين ماجراها شخص ميرحسين موسوي بوده است و البته اين مايه تاسف براي جامعه روشنفكري ايران است كه كسي كه در خط مقدم مبارزه و معارضه است، خود بايد بار سنگين انديشيدن و تلاش براي ترسيم جامعه مطلوب را نيز بر عهده گيرد، در حاليكه ديگران در كنج عافيت خود نشستهاند و در بهترين شرايط براي روزنامهها مطلب تهيه ميكنند. بيانيه شماره 11 ميرحسين موسوي –كه در آن بر شكلگيري شبكههاي اجتماعي و مستحكمتر كردن پيوندها ميان اعضاي اجتماع از طريق ديد و بازديد و همراهي در مشكلات تاكيد ميشود- از معدود نمادهاي «كنش روشنفكرانه» در وانفساي امروز جامعه ايراني است.
9- مدتهاست تصميم به نوشتن اين متن داشتهام. و البته معتقدم چنين نوشتني بايد دوام يابد و با متنهايي ديگر ادامه يابد. حال كه روشنفكران جامعه از كار خود عاجزند، فضا براي نسل جديد كه به دنبال كسب «تجربه روشنفكري» است فراهم ميآيد كه خود را محك زند. ميدانم كه دوستاني هستند كه اين متن را ميخوانند و البته آنها نيز دغدغه مشابهي را دارند. از آنها نيز ميخواهم «فهم» خود از آنچه در ايران امروز جاري است –و نه صرفا «تحليل شرايط روز»- را برايم بنويسند و البته طريقه هنجاريني كه براي رهايي از اين مشكلات ميشناسند را. اين امر ميتواند با فراهم آوردن فضاي گفتگو ما را در تلاشمان براي كسب اين «تجربه» ياري رساند و حتي مددكار ما در برگزيدن راهي مناسب براي بهبود شرايط باشد. اين درخواست دوستانه يك درخواست جدي است، اين وبلاگ ميتواند محلي براي تبادل افكار در اين لحظه خاص و مهم در تاريخ سرزمينمان باشد. مرا در اين راه ياري كنيد!
زنگ زده ميگه: راسته استادتونو گرفتن؟
ميگم: آره!
ميگه: خوش بحالتون. يعني اين ترم كلاساتون تعطيل ميشه؟ كاش 4 تا از استاداي ما رو هم ميگرفتن كلاسامون تعطيل ميشد.
خندهام ميگيره. تا حالا به اين جنبه ماجرا فكر نكرده بودم. اينكه بتوني حتي با تراژيكترين خبرها هم از موضع طنز برخورد كني. ياد روزي كه در «بم» بوديم ميافتم، با مهدي جعفريان، وحيد توكلي و مجيد ملكزاده. كه خدا شاهده كه اون روز تو اون فاجعه چقدر خنديديم، از ديوانهبازيهاي مجيد، از تلاشش براي پيدا كردن ميوه و كنسرو مجاني و ...
واقعيت اينه كه بهترين راه مقاومت در برابر فاجعههايي كه برامون پيش ميآرن، «خنده» است و «طنازي». اگه ما افسرده شيم و دل و دماغ همه چيز رو از دست بديم، حتما اونها به همون چيزي كه ميخوان رسيدن. اونا از ما نميخوان كه حرفاشونو باور كنيم؛ كه خودشون خوب ميدونن باور نميكنيم، اونا ميخوان ما افسرده باشيم، ناراحت و بيانرژي. اونوقت حكومت كردن به هر طريقي كه بخوان براشون آسونتر ميشه. كاري كه ما به راحتي در دامش ميافتيم و اونا به خواستهشون ميرسن. اين مدت هميشه از دوستام ميخواستم كه اعترافاتي كه پخش ميشه رو نبينن. شكي نبود كه كسي اين اعترافات رو باور نميكنه؛ ولي فكر ميكنين براي چي اين اعترافات پخش ميشد؟ يعني اونا خودشون نميدونن كه ما باور نميكنيم؟ چرا! اما اونا از ما باور نميخوان؛ عصبانيت ميخوان، خشم، ناراحتي و در نهايت افسردگي! نبايد اين امتياز بزرگ رو بهشون بديم.
اين روزا چقدر سخته ديدن اينكه ايرانيها حدود سه ماهه كه تقريبا هيچ جوك جديدي نساختن! اونهم تو اين همهمه كه هر اتفاقي سوژه مناسبي براي خنديدنه. ما بايد دوباره جوك بگيم؛ بخنديم؛ و داغ افسردگيمونو به دلشون بذاريم. اين بهترين راه مقاومته!
پ.ن.: اين حرفا اول از همه به خودم برميگرده! اين مدت خيلي از دوستان خوبم بودن كه يا تماس گرفتن و يا پيامك يا ايميل دادن كه من با كمال بيادبي جواب ندادم. هيچ غرضي نبوده الا ناتواني روحي از «تلفن»... مرا هم ببخشيد. بايد براي شادتر بودن خودم هم تلاش مضاعفي كنم. بيشتر...
آري، دكتر بهشتي هم دستگير شد! در شب قدر! چه خوب قدر زمان را ميدانند آنها! امشب صداي العفوشان حتما بلندتر خواهد بود، فرياد يا غياث المستغيثينشان هم.
اما من چه بگويم:
يا انيس من لا انيس له، يا حبيب من لا حبيب له.... اين سترك الجميل، اين فرجك القريب اين غياثك السريع... به فاستنقذني و برحمتك فخلصني يا محسن، يا مجمل يا منعم يا مفضل...
سيدي عليك معولي و معتمدي و رجائي و توكلي و برحمتك تعلقي. تصيب برحمتك من تشاء و تهدي بكرامتك من تحب..
اگر تو اين كار را در خفا كردي، من آن را در برابر همه قوم بنياسرائيل و خورشيد خواهم كرد. كودكي كه از تو زاده شود، به يقين خواهد مرد!
نقل از كتاب مقدس، عهد عتيق
امروز جلسه دفاع از پاياننامه يكي از دوستان در دانشكده برقرار بود كه مهندس موسوي استاد مشاورش است. اين اولين حضور مهندس در دانشگاه پس از ماجراهاي اخير به شمار ميرفت و از اين جهت حتما جالب توجه بود. من البته شخصا رابطه نزديكي با مهندس ندارم و پيش از اين هم فقط او را در جلسات گروه و يا در جلسات دفاع ديدهام، اما اين بار البته ديدار او برايم جالبتر از هميشه بود. به مچ دستم «دستبند سبز» بستم و به دانشگاه رفتم. البته قرار بود به كسي نگوييم كه او در جلسه شركت خواهد كرد تا شلوغ نشود و بهانهاي دست برخي نيفتد تا مانع از حضور دوباره او در دانشگاه باشند. اما از اينكه ديدم ديگراني نيز كه از احتمال حضور او باخبر بودند بدون مچبند آمدهاند يكجورهايي بهم برخورد. به هرحال، در طول جلسه هر بار كه به من نگاه ميكرد دستم را جوري ميگرفتم تا ببيند و بداند كه هنوز اميد و اشتياق در ما نمرده است. چيزي كه همواره بايد به خودمان يادآوري كنيم...
صحبتهايش مثل هميشه كه در جلسه دفاع سخن ميگويد واقعا ارزشمند بود. اين سوال از قبل هم براي من وجود داشت كه چرا او كه در مباحث علمي اينقدر مستدل و روشمند صحبت ميكند در صحبتهاي عمومي و سياسي در مواردي دگم و بياستدلال حرف ميزند. اين بار نيز اين سوال برايم تكرار شد. در طول سخن گفتنش حتي يك بار هم «چيز» نگفت و من از اين تسلط يافتنش بر نحوه بيان كلمات خندهام گرفت، حيف كه فايدهاي نداشت! هنگام خداحافظي وقتي دستم را ميفشرد حس زيبايي داشتم، حس اميد به آيندهاي كه از آن ما خواهد بود و تلاشمان براي ساختن ايراني آباد و آزاد را با همت و غيرت خود ادامه خواهيم داد، حتي اگر امروز نفر اول كشور از گسترش علوم انساني در ايران نگران و افسرده باشد....
پ.ن.: در اين روزهاي ننوشتن همين متن كوتاه كافي نيست؟ :)
نامه 265 روشنفکر جهانی در حمایت از جنبش سبز ایرانی
پ.ن.: شنیده ام تعداد امضاها در حال افزایش است و تا کنون از ۳۷۰ گذشته. نام هایی را می بینم که دیدن نامشان برایم آرامش بخش و الهامی است.
پ.ن.: دلم برای حمزه غالبی آشوب است. گویی از معدود کسانی است که هنوز اعتراف نکرده و ... شنیده ام مادرش بعد از ملاقاتی که هفته پیش با او داشت خواب به چشمانش نمی آید. آیا دست کم کسی برای حمزه دعا خواهد کرد؟
الغرض بيشتر از مائده، مهمان ديديم
رمه آنقدر نديديم كه چوپان ديديم
شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود
آب اين جوي همان از ده بالا گل بود
آسيا بود ولي راه عمل را گم كرد
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم كرد
از درختي كه چنين است نچيدن بهتر
از چنين راه به مقصد نرسيدن بهتر
ظاهرا مرده كه پوسيد كفن ميآيد
نوح اين قوم پس از غرق شدن ميآيد
با چنين بينفسان حرف و سخن بيهوده است
ما نميميريم، پس فكر كفن بيهوده است
در كفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند
دست ما با تيغ از خاك برون خواهد ماند...
پ.ن.: ندارد!
اين وبلاگ به زودي به روز خواهد شد. من زندهام هنوز رفقا! :)
زهرا رهنورد فاش کرد: بیش از یکماه از بازداشت برادرم میگذرد
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست
نه هر که سر تراشد قلندری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند...
امروز فيلم كوتاهي از ديدار ميرحسين و زهرا رهنورد با مادر سهراب اعرابي ديدم. ملت وقت وروودشون ميخوندن:
سر اومد زمستون
شكفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد
و شب شد گريزون
كوها لالهزارن
لالهها بيدارن
تو كوها دارن گل گل گل آفتابو ميكارن
توي كوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توي سينش جان جان جان
توي سينش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره جان جان
يه جنگل ستاره داره..
لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و
يادش آهوي جنگل دور...
احساس ميكنم هممون يه جورايي ته قلبمون مطمئنيم كه اين جنبش به نتيجه ميرسه و حتي اينكه اين پيروزي خيلي نزديكه! به نظر شما اين برداشت من درسته؟... اينكه لالهها بيدارن.....
بنده شهادت بدم اتفاقاتی که افتاد که اتفاقات بزرگی بود به مدیرت ضعیف خودمون نسبت نمیدم .ما یک جمعی بودیم – جناب دکتر منوچهری هم زیاد میخنده (خنده) چون میدونه، وقوف داری (خنده) – یک آدمهایی بودیم و یک جمعی بودیم و نشستیم و گفته شد حتما اینجور بشود و اینجور بکنیم ولی به دلیل صداقتی که در کار بود خدا برکت داد و این فضای ملی که یک سرمایه ای برای کشور شد ایجاد شد. در آینده هم بیش از این که به مدیریت خودمون اعتقاد داشته باشیم باید به اخلاق خودمون تکیه کنیم و البته در مساله مدیریت هم باید تدبیر داشته باشیم در این چهارچوب پیش بریم من دلم روشنه که یقینا این حرکتی که بوجود آمده به نفع ملت ما خواهد بود.
منبع:
صحبت های میرحسین موسوی در جمع استادان دانشگاه ها
http://69.64.38.15/prx/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5heWFuZGVuZXdzLmNvbS9mYS9wYWdlcy8%2FY2lkPTk2OTU%3D
پ.ن.: هم با شهادتش حال کردم. هم با اینکه به خنده های دکتر منوچهری اشاره می کنه. رفقا این خنده رو خیلی خوب می فهمن. اونا که شاگردشن.. حتی اگه واسه یه روز بوده باشه...
نوشتن درباره ماجراهاي اخير البته آرامش و سكوتي بيش از آن ميخواهد كه من اكنون در خود مييابم. اما خواندن تحليلهاي دوستم «مرتضي» كه از قلب اروپا ناظر ماجراها بوده است و نيازي كه به دوستي، به ضرورت زودتر گفتگو كردن با او داشتم مرا به نوشتن واداشت. نبودنش اين روزها از چند جهت غمناككننده است، يكي از آن جهت كه نيست و از بيرون آنچه را ما «لمس» ميكنيم، «ميبيند»، و ديگر اينكه اگر بود حتما اين ماجرا را با هم از چشماندازي ديگر مينگريستيم و حتما نامكشوفات بيشتري را به نظاره مينشستيم. اما رفيق! چه خوب كه نبودي و لااقل تو نديدي آنچه ما ديديم...
نخست متني كه مرتضي برايم ارسال نمود و سپس نكتههايي از خودم:
فرصتی که از دست رفت
(بیشتر برای دوستان جوانترم: سید و حمید)
الف. «من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم». روی دیگر سکه شعر یا شعار: «و چه زندان بزرگی که بود کشور ایران...».
ب. مفهوم قدرت را با تجربه زندان میتوان دریافت... .
ج. «از هر صد هزار جمعیت جهان 184 نفر در زندان به سر می برند. ا ز هر صد هزار نفر ایرانی دویست نفر در زندان به سر میبرند».
د. ...
1. جدای از صدق و کذب و صحت و بطلان نظری این قبیل گزاره ها تجربه زندان، میتواند مفهوم معین هستی نزد هر کس را عینیتی خاص ببخشد. به رغم تاکید بر اینکه «نسبت معقولی میان گوشت و خون و پوست و گلوله و درفش و باطوم نیست»، میتوان نسبت خردمندانه ای میان آزادی و دربندی برقرار کرد. فرصت دربند بودن در واقع فرصت بسط و تمدید تجربه زندگی است. دربند بودن انسان، لحظه ای از پیوند سوژگی و ابژگی اوست. زندان هم از جمله مخلوقات خود انسان است. زندان چیزی از قسم سخن گفتن، اجتماعی بودن، و نیایش است که میتوان در آنجا و در آن وضع، معنای زندگی را حلاجی کرد.
2. در فلسفه سیاسی گفته میشود که خصیصه یک جامعه مطلوب و نیک آن است که در آن کمتر به پزشک و قاضی نیاز باشد. چرا که هم جسم افراد سالم است و هم روان انها؛ روان آنها سالم است در نتیجه، در گام اول بر اساس معیار عدالت، عمل میکنند و لذا کار به مخاصمت نمیکشد و در گام دوم با استمداد به روش دوستی، اندیشه ی معاضدت و مشارکت و مساهمت، مبنای عمل و اقدام است. چون شیوه دوستی، خود و دیگری را از درون به هم پیوند میدهد، دیگر قلمرویی برای مشاجره و منازعه و صدور حکم توسط مرجع ثالثی باقی نمیماند.
3. جدای از اینکه این توقع بود و هست که رهبران کنونی جمهوری اسلامی ایران (که عمده آنها تجربه زندان و شکنجه حکومت پهلوی را داشتند) شاید نمیبایست این چنین اقدام به بازتولید و بازتولد زندان کنند، یا حداقل مفهوم و مصداق زندان و زندانی سیاسی را چنین نمیگستراندند، شاید برای این نسل زندان نرفته فعلی بهتر میبود که چند روزی جهت تجربه ی خودخواسته به بند میرفت تا اگر در آینده صاحب قدرت شود، شاید پیش از ساخت زندان و پرورش زندانی، به فکر نشاندن نهال درختی یا سرودن شعری میآفتاد.
4. تصور میرود تضاد میان دو جریان مشروعه خواهی و مشروطه طلبی در ایران (که اکنون آگاهانه سه نسل را پشت سر گذاشته است) تا دو یا سه نسل دیگر نیز استوار و فعال بر جای بماند. تاکنون هر یک از مشروعه خواهان و مشروطه خواهان، در فرصتی که برای اعمال قدرت یافته اند، بی تردید دست به دامان زندان شده اند و از بازوی قدرتمند شکنجه استمداد گرفته اند. اما شاید مواجهه خلاق با زندان، ... .
4. فعل و انفعالات اخیر در ایران، میتوانست فرصتی محدود و شاید تمدیدناپذیر برای کسانی باشد که در تقلای فعالیت سیاسی به معنی اخص کلمه هستند. کسانی که هم اندیشه زندان را در کتابها خوانده اند و هم تجربه زندان را در تاریخ ایران و جهان بررسی کرده اند. در این شرایط، دیگر ابن لبون بودن شاید نه فضیلتی سیاسی و نه عافیت طلبی محسوب شود. چون دغدغه و بیقراری سیاسی، عافیت و آرامش زندگی را هم سلب میکند.
5. علاوه بر یکی دو نکته پیشگفته که زندان رفتن را برای طالبان قدرت و اعمال قدرت پیشنهاد و تجویز میکند، میتوان از منظر نسبت قدرت و اعمال قدرت نیز این موضوع را به بحث گذاشت. (به رغم توجه جدی به اینکه قیاس وضع کنونی ایران با پژوهشهای فوکوـ به ویژه از منظر عدم تولد انسان و علوم انسانی مدرن در ایران ـ محل تردید است) فوکو در یکی از آثارش، دودمان شکل گیری کالبد و ذهن را در چارچوب نظامهای مراقبتی و انضباطی قدرت مورد مطالعه قرار میدهد و تبیین میکند که در نهادهایی چون مدارس، زندانها، بیمارستانها و کارگاهها، تکنیکهای انضباطی خاصی به کار میرود و در چهارچوب آنها مقررات حاکم بر رفتار، اقدامات مراقبتی و نیز شیوههای نظارت بر آنها تدوین و به معرض اجرا در میآید. هدف غایی مراقبت و نظارت و انضباط، بهنجار نمودن فرد و از میان بردن بی انضباطیهای اجتماعی و روانی و سرانجام تربیت انسانهایی مطیع و سود آور در جامعهاست. اما شاید تجربه زندان خودخواسته، پیش از آن که باعث شود نظام قدرت، فرد را در معرض مراقبت دایمی و بدون وقفه قرار داد، و در نتیجه او را به بازتولید و باز تولد زندان سوق دهد، این فرد باشد که بتواند نظام قدرت را تربیت کند. به نحوی که در آینده، زندان رفتن یه یک آروز بدل شود.
6. در اينجا چار زندان است؛ به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندين حجره، و در هر حجره چندين مرد در زنجير؛ از اين زندانيان يک تن زنش را در شب تاريک بهتاني به ضرب دشنه يي کشته است ؛(فاروق فاراني). زیاد ناصواب نیست که دو جریان پیشگفته در ایران را به همین زندانی و زنش تشبیه کنیم که گاه به گاه جای آنها عوض میشود، و یکی به بهتان، زنش را میکشد و باید که به زندان برود. ایی کاش این« باید» مشروط و مشروع، حلاجی میشد.
7. دوست دارم دوستانم به این پرسش خام، پاسخی پخته دهند که اگر در فردای انتخابات اخیر به جای محمود احمدی نژاد، میرحسین موسوی با افزون بر بیست میلیون رای، به عنوان رئیس جمهور مطرح میشد و طرفداران محمود احمدی نژاد (و احتمالا محسن رضایی) اقامه دعوای تقلب و باختن ناصواب میکردند و نه تنها به تجمع آرام که به درگیری روی میآوردند و با افتخار به استقبال زنجیر و حبس و شهادت میرفتند، چه رفتاری با آنها تجویز میشد؟
*******
راه زندان، راه تفكر مخدوش است!
1- فلسفه –چنان كه ما در تاريخ ميشناسيمش- در لحظه تولد با زندان و مجازات آشنا بوده است. سقراط اولين فيلسوفي است كه به سبك آشناي ما فلسفهورزي را آغاز ميكند و البته اين حادثه در «دادگاه» -محلي براي «قضاوت»- روي ميدهد. آپولوژي سقراط، مانفيست شروع فلسفه است و چه بسا اگر تراژدي سقراط، عَلَم خونخواهيِ «شوق دانستن» نميشد، تاريخ ما فلسفه را در زماني ديگر و شايد مكاني ديگر و به شكلي ديگر متولد ميساخت.
2- اولين نظام متشكل فلسفي نيز تجربه «زندان» را به رخ ميكشد: آدميانِ «جمهور» افلاطون در بندهاي زنداني مشترك به اسارتند و همين بندهاست كه آنها را از دانستن اينكه «آتشي» در كنارشان، به بازنمايي تصاوير پشت سرشان مشغول است و آنها را به همين سادگي از «واقعيت» دور ميسازد، ناآگاه ميكند، چه رسد به «خورشيدي» كه در بيرون ميدرخشد و «حقيقت» را در خود متجلي خواهد ساخت!
3- فيلسوف تنها در رهايي از بند زندان است كه جستجو براي يافتن حقيقت را آغاز ميسازد و البته در سير خويش، مراحلي را ميگذراند تا اينكه در پايان «خورشيد» را چون آفريننده همه چيز مييابد! او دوباره به غار باز خواهد گشت، اين تعهد فيلسوف افلاطوني است، اما براي «رهايي ديگر همنوعان از "بند زندان توهم"».
4- «فيلسوف» همواره جامعه را بدون زندان ميخواهد و كار فيلسوف سياسي نيز آن است كه جامعهاي ترسيم نمايد كه در آن، «بندها» گسسته خواهد بود. نظام مطلوب يك فيلسوف سياسي، حتي اگر مبتني بر اقتدار تامه حاكم باشد، متضمن «آزادي» اعضاي جامعه خواهد بود (اوج اين هر دو را در «لوياتان» هابزي ميتوان مشاهده نمود).
5- جامعهاي كه بينياز از پزشك و قاضي است، يقينا نيازي به عدالت نيز در خود نميبيند. هر نيازي به عدالت، ضرورت مرجعي براي حكم بدان را آشكاره ميكند و اينجاست كه قاضي، حاكم شهر خواهد بود. تعبير ژورناليستي عباس عبدي مبني بر اينكه «قدرت در دست كسي است كه كليد زندان در دست اوست» هر چند به لحاظ فلسفي عميقا مخدوش و شعاري است، به لحاظ مبنايي مفهومي ابتدايي از حقيقت بنياني قوام اجتماع عرضه ميكند. جامعه بينياز از قاضي، جامعهاي است كه چنان بر قوام «دوستي» استوار گشته است كه احيانا حتي واژهاي براي «عدالت» نيز جستجو نخواهد كرد. اين مهمي است كه حتي فيلسوفاني چون ارسطو نيز در درك آن ناتوان بودهاند: آنجا كه «دوستي» باشد، «عدالت» جايي ندارد؛ نه اينكه آنجا كه دوستي هست، يقينا عدالتي نيز هست.
6- سخن را به گونهاي ديگر بيان كنم. هنگامي كه ما به تعاملي با يك دوست دست مييازيم، از پيش او را متفاوت از ديگر انسانها در نظر خواهيم گرفت. هنگامي كه دوستي مداد ما را ميشكند، گلهاي از او نخواهيم داشت و به حرمت «دوستي» مسئله را فراموش ميكنيم؛ اما اگر پايبند عدالت باشيم، حكم آن است كه با او نيز همانند ديگر انسانها برخورد كنيم و اگر از ديگران خسارت وارد آمده را طلب خواهيم نمود، او نيز موظف يه پرداخت همان باشد. به بيان ديگر، «عدالت» نياز جامعه نيست؛ فقدان «دوستي» ما را به ضرورت برقراري «عدالت» متوجه ميسازد.
7- تجربه زندان، تجربه جامعهاي است كه از «دوستي» دور گشته و به «عدالت» پناه آورده است. در نگاه فيلسوف سياسي، جامعهاي كه در آن زندان وجود دارد، در هيچ حالت جامعهاي مطلوب نيست و اين نه از باب دلرحمي و رقتقلب كه از باب هستيشناسي بنيادين اوست. هايدگر در مقاله «عمارت سكونت فكرت» (بدون استفاده از "،" ميان كلمات) با بازخواني ريشههاي لغوي اين سه مصدر، درمييابد كه هر سه بنياني مشترك دارند و از همين رو به ضرورت همراهيِ همواره آنها اشاره ميكند. در نظر او، انسان همان دم كه ميسازد، ميانديشد و سكونت مييابد. «چيز»ي كه ساخته ميسازد، تجلي فكرت و آرام گرفتن «سكونآميز» انساني است كه براي او اين فرصت را فراهم ميآورد كه در هم آميختن چهارگانه «خدايان، انسانها، زمين، و آسمان» را نظاره كند و وجه نامكشوف هستي را بر خود گشوده بيابد. جامعهاي كه «زندان» ميسازد، «سكونتگاه» نخواهد ساخت و همين امر، تجربه ساخت زندان را به لحاظ هستيشناختي به تجربهاي تلخ و مخدوش بدل ميسازد.
8- چه اندكند زندانرفتههايي كه زندان نساختهاند. اين نه صرفا ناشي از عقدههاي فردي و يا غريزهجوييهاي به انحراف رفته فرويدي، كه موضوعي هستيشناختي است. فردي كه هستي را در زندان تجربه كند، همانند در بند شدگان افلاطوني تصويري مخدوش از هستي را آموخته است. در واقع، زندان به مثابه «چيز»ي كه محل التقاط و در هم آميختگي چهارگانه است، هرگز نميتواند اجازه دهد چيزها آنگونه كه هستند خود را بر ما مكشوف سازند. هايدگر اين امر را در مباحثي كه درباره آزادي به مثابه «سرشت بشري» ارائه ميدهد، به روشني بيان كرده است. آزادي در نگاه او بيش از آنكه لاقيدي باشد، «مسئوليت» است، مسئوليت انسان در قبال هستي، اينكه «به چيزها اجازه دهد آنگونه كه هستند باشند (Letting Beings be)». به زندان رفتن، خدشهاي عظيم بر اين مسئوليت وارد ميسازد كه رهايي از آن شايد تنها از عهده فيلسوف افلاطوني برآيد و بس و البته همگان آگاهيم كه جامعه را به اميد ظهور فيلسوف افلاطون وانهادن به چه ناكجاها كه ختم نخواهد شد.
9- اينكه ديكتاتورها معمولا مبارزان راه آزادي بودهاند و در اين راه زندان و شكنجهها را تحمل كردهاند، مسئلهاي به راستي شايسته توجه است و در كنار آن، اينكه عموما كشورهايي كه در آن رهبران مخالفتها به زندان نميروند از ديكتاتوري فردي (و نه لزوما ديكتاتوري فلسفي) به دور هستند نيز! دوباره تاكيد ميكنم، اين امر را بيش از آنكه پديدهاي جامعهشناختي و يا حتي روانشناختي بدانم، بر وجه هستيشناختي آن تاكيد دارم. زندان رهنمون به آزادي نيست!
10- نميدانم سوال آخرين درباره احتمال به خيابان ريختن هواداران امثال احمدينژاد يا هر كس ديگر چقدر در ادامه متن بالا بود، اما پاسخي كوتاه (و البته يقينا مقدماتي) به آن ميدهم و پاسخ بايسته را به زماني ديگر وا ميگذارم؛ زماني كه دست و دلم...
11- آنچه در اين روزها در ايران اتفاق افتاد فقط «اقامه دعوای تقلب و باختن ناصواب» نبود! اينجا با جامعهاي روبرو بوديم كه كيان خود را به غارت رفته ميديد و به بازيچه دست بيحياترين آدمهاي روزگار تبديل شدنِ خود معترض بود. من جمله بيانيه نخست ميرحسين موسوي را بسيار هوشمندانه و دقيق ديدم، آنجا كه گفت «مردمي كه خود ميدانند به چه كسي راي دادهاند، اينك بهتزده نظارهگر "شعبدهبازي" دستاندركاران انتخابات و صدا و سيما هستند» (نقل به مضمون). خشم جامعه نه صرفا از نتيجه حاصله و نه حتي از تقلب صورتگرفته در آن (و مگر در دور اول انتخابات قبلي همين حادثه پيش نيامده بود؟) كه عليه شعبدهبازاني بود كه آنها را بازيگر تجربه تلخ سيرك اجتماعي ساخته بود. اين جامعه به استقبال شهادت و زندان و امثال آن نيامده بود، اين جامعه خونخواه «هويتي» بود كه از او به عنوان «شهروند» ستانده بودند و معترض ردايي كه به عنوان «تلخك» انتخاباتي بر قامتش پوشانده بودند. به بيان ديگر، جامعه به استقبال «شهادت» نرفته بود، جامعه خود را «شهيدشده» يافت و براي احياي «حيات هويتي» خويش جامه رزم بر تن كرد (و البته كه اگر نبود بيپردهترين و ناجوانمردانهترين خشونتهاي دجالان اين سرزمين چه بسا كه "دم مسيحايي" تظاهرات سه ميليوني 25 خرداد، جامعه را به احياي حيات راستين خويش توانا میساخت).
12- ميدانم كه پريشان نوشتهام و مغلق. عذرخواهم و تنها معذورم فشار طاقتفرساي اين روزهاي دردآلود! مانند مادري شدهام كه فرزند از دست داده و البته ديگر پس از زماني به انجام كارهاي روزمره مشغول است و دلواپس احياي خويشتن كه: «حادثهاي كه نبايد پيش آمده، اما من كه نبايد جان خويش را در راه آنچه ديگر قابل بازگشت نيست، هدر دهم»! اما تا لحظهاي آرام مينشيند و يا خاطرهاي از دلبندش را به ياد ميآورد، بغض دوباره گلويش را ميفشارد و شايد زير لب زمزمه ميكند (هزار باره):
نازكآراي، تن ساق گلي
كه به جان كشتم و
به جام دادمش آب
اي دريغا
به برم...
حضور مصطفی ملکیان در تجمع حامیان میرحسین در مسجد قبا
پ.ن.: درباره مراسم مسجد قبا اگر شد فردا چیزی خواهم نوشت. امروز هنوز متاثرتر از آنم که...
