چرا جهان ما به آنها نیاز دارد؟
1- فردريش نيچه، اراده معطوف به قدرت (will to power) را مقوم اصلي زندگي انسان ميداند. استرن اين اصل در فلسفه نيچه را به بياني شيوا در اين عبارت بيان ميکند: ""اراده معطوف به قدرت"، بنا به معرفي نيچه، اصلي است که در سراسر طبيعت مشاهده ميشود و بر طبق آن، "خود" يا "مرکز قدرت" به فراسوي مرزهاي خويش گسترش مييابد و در برابر ديگري عرضه اندام ميکند و ميکوشد تا او را به تملک و زير سلطهي خود درآورد" (پل استرن: نيچه، ص 124). اين اراده نيروي محرک ما به ارزشگذاريها و کنشهايمان است. به بيان سادهتر اين همان ارادهاي است که ميتواند ما را به پند بنيادين نيچه رهنمون شود: باش آنچه هستي!.
برخي از مفسران نيچه معتقدند "چنين گفت زرتشت" جان کلام وي را در بر دارد و برخي شارحان نيز –از جمله هايدگر- ارادهي معطوف به قدرت را شاکلهي اصلي فلسفهي نيچه ميشناسند. با دانش اندکم، با تفسير دوم همدلي بيشتري دارم.
2- پراکسيس (praxis)، فرونسيس (Phronesis) و تلوس (Telos) سه محور انديشه کلاسيک هستند که دنياي مدرن آنها را نخست از يکديگر تفکيک و سپس به کناري نهاد. اولين را ميتوان به "کنش مبتني بر فرونسيس و معطوف به تلوس" ترجمه نمود و خود فرونسيس را "تدبر مبتني بر اصول بنيادين". تلوس نيز "غايت" است، "يعني آنچه که ميتواند محقق شود" (تلوس يک کفشدوز آن است که بهترين کفشدوز باشد، يعني بهترين چيزي که در وي قابليت تحقق دارد). منتقدان مدرنيته معتقدند انحرافي که در گذار به انديشه مدرن روي داده است، نخست در مجزا نمودن اين سه از يکديگر و سعي در انزواي آنها است و سپس در تغيير معنايي که براي هر يک از اين واژگان پيش ميآيد. پراکسيس تبديل ميشود به هر نوع کنش انساني، فرونسيس در روندي پيچيده معناي عقلانيت محاسبهگر را به خود ميپذيرد و تلوس نيز به هر ميل و هدفي که انسان براي خود برگزيند تقليل مييابد. در اينجاست که گادامر، هرمنوتيک فلسفي خود را اساسا همان "فرونسيس" ميداند و هابرماس به بازگشت به پراکسيس و تحليل فلسفي علوم اجتماعي با عطف توجه به پراکسيس تاکيد دارد و مکاينتاير و تيلور با انتقاد از تقليل معناي تلوس و ايدهي خير (the Good) به امري شخصي و خصوصي در دنياي مدرن، بازگشت به ترجمه اصيل از واژگان سنت فلسفي را خواهانند.
3- در ميان انسانهايي که در جامعه مدرن زندگي ميکنند، به ندرت ميتوان کسي را يافت که از اين "انحراف" مبرا باشد و پيوند سهگانهي "پراکسيس، فرونسيس و تلوس" را در حيات خود به کار بندد. اما اين بدان معنا نيست که از آن بيبهره باشيم.
4- هميشه اين گفتمانهاي حاشيهاي هستند که کمترين تاثير را از رابطهي قدرت/دانش در جامعه ميپذيرند. در واقع هم قدرت و هم دانشِ درهم تنيده با آن، توجه خود را معطوف به گفتمانهاي مسلط ميکنند و تلاش ميکنند آنها را چنان سامان بخشند که روابط قدرتِ مطلوب را برقرار ساخته و تداوم بخشند. از اين رو گفتمانهاي حاشيهاي معمولا از خلوص و اصالت بيشتري برخوردارند.
5- ويژگي آدمهاي "لوس" چيست؟ گفتمان "لوسي" (اگر بتوان چنين عنواني را درست دانست) همواره يک گفتمان حاشيهاي بوده است. در طول تاريخ بشر هرگز نبوده است که متفکران به ستايش انسانهاي لوس بپردازند و بدينوسيله به قدرتيابي اين گفتمان کمک نمايند. آدمهاي لوس در عين رعايت پيوند سهگانه، همواره در حاشيه باقي ماندهاند..
6- انسانهاي لوس اهل پراکسيس هستند. آنها کنشهاي خود را کاملا بر تدبر مبتني بر اصل و همچنين معطوف به غايت مبتني ميسازند. اصل حياتي براي آنها –همانند ديگر عناصر طبيعت- "ارادهي معطوف به قدرت" است. مسئلهي اصلي براي آنها گسترش حوزهي نفوذ و قدرت خود به عرصهي "اراده و اختيار" ديگران است. علاوه بر اين، آنها از تفکيک پراکسيس و فرونسيس و تلوس حذر ميکنند و اين از جهتي کاملا ناشي از حاشيهاي بودن گفتمان آنها است. آنها مجبورند براي رسيدن به مقصود خود تدبيري غير از تدبير معمولِ گفتمانهاي مسلط را به کار گيرند. غايت آنها تحميل ارادهي خويش بر ديگري است. آيا آنها در اين تلاش، پيروز ميشوند؟
7- تفاوت انسانهاي لوس با ديگر انسانها چيست؟ مهمترين مشخصهي افراد لوس آن است که در صورت تعارض روند امور با آنچه مطلوب آنها است (دقيقا منظور "ارادهي معطوف به قدرت" آنها است)، "قهر" ميکنند. پراکسيس آنها تخريبگر نيست، حتي مبتني بر محاسبات عقلاني نيز نيست. آنها قهر ميکنند، زيرا ارادهي معطوف به قدرت آنها، ارادهي معطوف به تخريب ديگران نيست؛ امري کاملا ايجابي و معطوف به درون است. نيچه در کلامي ويژگي مهم آنها را به زيبايي به بيان ميآورد: "من نميخواهم متهم کنم، حتي نميخواهم متهمکنندگان را متهم کنم. من نميخواهم با زشتيها سر جنگ داشته باشم. از اين پس، ديده برتافتن تنها انکار من خواهد بود. خلاصه، از اين پس فقط ميخواهم به زندگي آري بگويم" (دانش شاد: 276). شک ندارم که نيچه فردي کاملا "لوس" بود. به همين معنايي که در نگاه مالوف منفي است. او به زندگي "آري" ميگويد: قدرت!
8- جهان ما به آدمهاي لوس نياز دارد. آنها ميتوانند ما را به سرچشمهي اصيل انديشه انساني راهنمايي نمايند.. اين لزوما بدان معنا نيست که آنها خود آگاهانه به اين اصالت دست مييابند. اما اين هيچ از اهميت و ارزش ماجرا نميکاهد. دوست داشتن آنها و "آموختن" از آنها بسي مهمتر از آگاهي آنها است.
9- منکر آن نيستم که گاه خود از دست آدمهاي لوس مستاصل گشتهام و يا عصباني حتي. اما اين از "ستايش" آنها نزدم نميکاهد. اين ستايش نه لزوما معطوف به خودِ کنش، که معطوف به پراکسيسِ "لوسي" است..
پ.ن.: فضلا اين پست را "مبتذل" خواهند انگاشت. چه بهتر! "به چه چيزي ايمان داري؟ به اينکه بايد اوزان همه چيز را از نو تعيين کرد" (دانش شاد: 269). فضيلتِ فضلاي قوم، فراموشي است...
پ.ن.: به مخاطب-دوست.
از طرف: مهمانِ اين روزها...