کات
جادهي سفيد،
برفهاي انبوهِ روي كوه،
بستني!
جادهي سفيد،
برفهاي انبوهِ روي كوه،
بستني!
1- حدود 80 سال پيش كه تركان عثماني به پايان حيات اين امپراتوري همت گماشتند و پايان خلافت را –آنهم پس از بيش از 13 قرن- اعلام داشتند، مرحوم اقبال لاهوري (كه به درستي بزرگترين اقبال معاصر مسلمين است) از جمله معدود انديشمندان مسلماني بود كه از اين حركت "تركان جوان" حمايت ميكرد و همنوا با آنها از ضرورت "اجتهاد" و پيريزي نظامي متناسب با مقتضيات روز سخن ميگفت. آْن روزها اين كار عموما بدعتي محسوب ميشد كه عليه اسلام بود و اما اقبال آنرا رستاخيزي دوباره براي "احياي فكر ديني در اسلام" ميدانست.
2- زمان زيادي گذشت تا ما به راستي اين رستاخيز را به چشم ديديم. اين روزها تركيه دستخوش ماجراهايي است كه بيشك نشان از "احياي فكر ديني" در آن سامان دارند و اين امر با چنان شوري دنبال ميشود كه جهاني را به تب و تاب انداخته است. راستي اسلامگرايي امروز تركها چه ثمرات و مخاطراتي به دنبال دارد؟
3- امپراتوري عثماني تا زماني كه وجود داشت، كابوسي براي دنياي غرب بود. در مشاجرات اروپاييها با يكديگر، اين، تنها كشوري بود كه هويتي غيرمسيحي داشت و نتيجتا در اين وادي چيزي بيش از يك دشمن سادهي مرزي بود، او هويت اروپايي را هدف گرفته بود و از اين رو همواره كابوسي براي اروپاييها بود. سالها پس از اين ماجرا، هنوز هم اروپاييها وقتي ميخواهد از هويت مسلماني سخن بگويند، ميگويند: "او ترك است". آري، اين كابوس هرگز پاياني به خود نديده است.
4- اسلامگرايي امروز تركها چه وجوهي براي دنياي اسلام به همراه خواهد داشت؟ اعراب مهمترين دشمنان عثماني بودهاند. آنها همواره از اينكه تحت حكومت "غلامان ترك"ِ پيشين خود باشند، ناخشنود بودند و از هر دسيسهاي براي رهايي از آن ابا نداشتند. آنها استعمار انگليس و فرانسه را پذيرفتند تا تنها از يوغ تركان رها شوند. تركان هرگز اين را فراموش نخواهند كرد. كارشكنيهاي اعراب در مقابل امپراتوري عثماني در طول جنگ اول جهاني، كه در شكست در اين جنگ بسيار موثر بود، هرگز از ذهن تركان پاك نخواهد شد. آنچه آنها به ياد دارند آن است كه قرنهاي متمادي تمام هزينههاي دفاع از جهان اسلام را از جيب (و خون) خود ميپرداختند، در حاليكه مسلمانان نمكنشناس، در درون توطئه ميكردند. مسلمانان ترك معاصر، پيش از مسلمان بودن، ترك هستند و البته خاطرات هويت جمعي خود را فراموش نخواهند كرد.
5- تركيه بزرگترين متحد اسراييل در ميان مسلمانان است و حاضر نخواهد شد براي خشنودي ديگر مسلمانان –كه در "اسلامدوستي" آنها هزار اما و اگر هست- از اين اتحاد استراتژيك و ديرينه صرفنظر كند. دولت اسلامگراي تركيه، اولين حكومت "برگزيدهي مردم" خواهد بود كه در سرتاسر جهان اسلام "مشروعيت" اسراييل را به رسميت ميشناسد. اينك اين سوال در مقابل خيليها قرار خواهد گرفت: "چه نسبتي ميان اسلامگرايي و مخالفت با وجود اسراييل وجود دارد؟" تركيه آلترناتيو جديدي است، آلترناتيوي كه خيلي از معادلات از پيش تعريفشده را به هم خواهد زد.
6- تركيه اسلامي، يك دموكراسي ديني خواهد بود. اما نه از نوعي كه ما ميشناسيم. اين دموكراسي عميقا به سنتهاي دموكراسي سكولار پايبند خواهد ماند و به سوي بنيادگراييهاي سلفي روي نخواهد آورد. عمدهترين دليلي كه در تاييد اين مدعا ميتوان ارائه داد، وجود شكاف عميق ميان قشرهاي سكولار و سنتي در اين جامعه است كه پيروزي و سيطرهي بلندمدت هر يك بر ديگري را براي مدت دراز امكانناپذير ميسازد. حزب عدالت و توسعه به خوبي به اين امر واقف است و روند اين حزب –از حزب "رفاه"ِ اربكان تا "عدالت و توسعه" امروز- حكايت از اين وقوف دارد. حزب عدالت و توسعه با درايت، ارزشهاي سكولار را در دل انديشههاي حزبي خود جاي ميدهد تا اين شكاف را هر چه بيشتر پوشش دهد. اسلامگرايي حزب عدالت و توسعه، خيلي از معيارهايي كه ما و خيلي ديگر از مدعيان اسلامگرايي در دنيا بديهي ميانگارند، كنار ميگذارد و در عين حال اسلامگرا ميماند. راستي چه چالشي بزرگتر از اين براي آنهايي كه سالهاست تنها رويكرد اسلامگرا را در چارچوب تعصبات خود ممكن ميدانند؟
7- هنگام رستاخيز عظيم مسلمانان ترك فرا رسيده است. آنها پس از حدود يك قرن هويت اسلامي خود را بازيافتهاند و راهي براي ممانعت از آن نيست. اما اين روند به همين سادگي نيست. اين اسلامگرايي براي خيليها چالشي جدي خواهد بود. براي اروپاييها كه دوباره شبح "تركان" را خواهند ديد، براي اعراب كه دشمن سابق را در حال بيداري مييابند و براي كشورهايي چون ايران كه از اين پس با كشوري اسلامگرا روبرو خواهد بود كه هم اسراييل را به رسميت ميشناسد و هم اسلامي عرضه ميكند كه با ياغيگريهاي معمولِ آنها متفاوت است. اسلام تركيه اسلامي دنياگرا خواهد بود و دود اين اسلام پيش از هر چيز به چشم ايران خواهد رفت، آري! به چشم آنهايي كه اين روزها سرمستانه از اسلامگرايي تركها فرياد غرور سر ميدهند. واقعيت اين است كه اسلامگرايي تركها پيش از هر چيز چالشي در مقابل دنياي جديد، در تمام ابعاد آن است. در اين ميان تنها يك دسته به راستي از پيروزي اسلامگرايان در تركيه نفع خواهند برد: مردم تركيه. آنهايي كه پس از 80 سال سركوب، حالا راهي براي ابراز دوبارهي هويت خود يافتهاند. اما آنها يك چيز را نميدانند، آنهم تبعات گستردهي اين روند داخلي در فضاي بينالمللي است. فضايي كه به سادهترين بيان و با اضطراب فراوان تنها يك چيز ميگويد: تركها حق دارند هر چه ميخواهند انتخاب كنند، اما اين يكي را نه!
تلفنهاي همراه امكان ميدهند كه آنهايي كه دور از يكديگر هستند با هم در ارتباط باشند. تلفنهاي همراه امكان ميدهند كه آنهايي كه با هم در ارتباط هستند دور از يكديگر بمانند....
زيگمونت باومن- "عشق سيال"
رابطهي جنسي از جمله مقولاتي است كه انديشه سياسي در طول تاريخ خود همواره از آن حذر داشته است. در واقع، با وجود آنكه ادبيات فولكلور سياسي معمولا اين مقوله را در مسائل سياسي رديابي ميكرده است، انديشه سياسي آگاهانه آنرا امري نامربوط به زندگي سعادتمند ميشناخته است. از يونان باستان تا پيش از دوران معاصر همواره به مقولاتي چون شهوت و رابطهي جنسي به عنوان اموري بيارزش و نامناسب مينگريستند و به همين خاطر است كه ميبينيم اين نكته يكي از معدود نقاط اشتراك انديشه سياسي در دوران كلاسيك و دوران مدرن به شمار ميرود. چرا؟ من فكر ميكنم قسمت عمدهي اين "هراس" از مقولهي همخوابگي (براي پرهيز از فيلتر شدن از اين نام استفاده ميكنم!) برميگردد به تاثير ادبيات سياسي فولكلور بر انديشه سياسي. در واقع اين امري همهگير بوده است كه همواره در پس هر فتنهاي و يا جنگ و كشتاري دست پنهان زني ديده شود كه جز فتنهانگيزي (آنهم با بهرهمندي از نيروي جاذبهي جنسي) كار ديگري ندارد. يعني در عين اينكه همواره پذيرفته شده است كه زنان ميتوانند محاسبهگران موفقي در عرصهي سياست باشند، ارجاع "بدذاتي" به آنها مانع از آن بوده است كه جز بدي از حضور زن در عرصهي سياست و اجتماع گفته شود. دريدا به خوبي به "محروميت دوجانبه" زنان در اين زمينه اشاره ميكند. او تاكيد ميكند كه ادبيات سياسي كه خود را در طول تاريخ بازتوليد ميكند، همواره به گونهاي بوده است كه زنان را از ورود به عرصهي اجتماع بازدارد. از همينروست كه مثلا در ادبيات انديشه سياسي مربوط به عشق و دوستي هرگز نامي از عشق ميان زن و مرد و يا زن و زن نميرود و آنچه بيان ميشود تنها رابطهي ميان دو مرد برنا است كه اتفاقا عشقي به جنس زن ندارند. دريدا از همين امر استفاده ميكند تا به ما متذكر شود دوستي و عشق را جز در دل انديشه سياسي نميتوان بررسي كرد، چرا كه اساسا مقولهاي سياسي است.
در ادبيات سياسي فرهنگ ما نيز اوضاع چندان تفاوتي نداشته است. هنوز هم حتي در ميان كساني كه براي حقوق زنان مبارزه ميكنند كساني يافت ميشوند كه در خانهي خود به گونهاي ديگرند و ترجيح ميدهند به نوعي "زن" را مطيع خود نگاه دارند، حالا چه با اصرار به او براي عدم مشاركت در اين امور و چه با اصرار به مشاركت در اين امور. اينگونه است كه در بسياري از موارد مربوط به زنان، مرداني را ميبينيم كه با نگاهي مردانه تنها به دنبال "مساوات ميان مرد و زن" هستند و البته به همين طريق مردسالاري موجود را بازتوليد ميكنند (اينجا زن است كه بايد با مرد مساوي شود و اين چيزي جز مرد شدنِ زن نيست. يعني همچنان اين مرد است كه جنس مطلوب به شمار ميرود).
به حاشيه نروم. نكته مهم ديگري كه بايد در نظر داشت گره خوردن نام زن و شهوت در فرهنگ و سياست است. از ايلياد گرفته تا مكبث و در ادبيات خودمان در شاهنامه و داستانهاي منظوم و منثور ديگر (ما تقريبا اثر نويني در اين زمينه نداريم) همواره زن "فتنه" بوده است و اين فتنه ناشي از شهوتانگيزي اوست. از اينرو بايد همواره از ورود وي به عرصهي سياست برحذر بود. از سوي ديگر هر نوع مواجههاي با برداشت معمول از جنس زن نيز مقولهاي كاملا سياسي است و واكنشهاي سياسي را به دنبال خواهد داشت. در نظر بگيريد كه روحانيون ما بيش از يك دهه با هر رفتار رضا شاه مدارا كردند و آنچه باعث شد كه عليه او برآشوبند، "كشف حجاب" از "زنان" بود. در حاليكه تغيير الگوي پوشش مردان در همان زمان كمترين مخالفتي را برنينگيخت. اين مسئله حدود چهار دهه بعد هم از سوي انقلابيون به عنوان برگ برندهاي در مقابل حكومت "فاسد" پهلوي مورد استفاده قرار گرفت. بعد از انقلاب نيز از جمله اولين اقداماتي كه در نظام انقلابي آغاز شد، يكسانسازي الگوي پوشش زنان بود. الگويي كه تنها يك پوشش نبود، بيش از آن، نوعي ايدئولوژي براي مقابل با مظاهر تمدني غرب بود كه از مهمترين آنها "برهنگي زنان" بود. توجه داشته باشيد كه عبارات استفاده شده هم به نوعي با "شهوت" مرتبطند.
در طول اين سالها نيز همواره مسئلهي "شهوت انگيزي" زنان مقولهاي سياسي بوده است و اتفاقا معمولا بزرگترين سياستمداران ما در اين باره سخن گفتهاند. توجه داشته باشيد كه لزوم توجه به مقولهي "صيغه" به عنوان راهي براي رهايي از "فساد" دامنگير جوانان، اولين بار از سوي آقاي هاشمي در زماني مطرح شد كه ايشان "رييسجمهور" اين مملكت بودند و پس از آن نيز در قالب طرح "خانه عفاف" از سوي عدهاي از نمايندگان مجلس مطرح شد و اكنون نيز از سوي "وزير كشور" (كه او را ميتوان مهمترين مقا دولتي پس از رييسجمهور دانست) مطرح ميشود.
صيغه راهي براي رهايي از فساد است. چرا؟ چه فرقي ميان صيغه و روابط آزاد دختران و پسران است؟ تنها يك تفاوت عمده ميتوان در اينجا ديد: در صيغه، مشاركتكنندگان ميپذيرند كه در چارچوب تعيينشده از سوي دين سياسي (كه در خصوصيترين امور آنها يعني همخوابگي هم تصميمگيرندهي اصلي است) حركت كنند. در اين صورت چون شهوت به گونهاي هدايت شده است كه ديدگاه غالب دربارهي دين سياسي (با اين نگاه كه راهحلي براي تمام مشكلات دارد و از اينرو شايستگي لازم براي حكومت را دارد) را تاييد ميكند، امري خطرناك نيست، اما در هر صورتي غير از اين، شهوت و همخوابگي به عنوان مقولهاي كه دين سياسي حاكم را به حاشيه ميراند امري خطرناك است و از آن بايد پرهيز كرد. بدين طريق نياز جنسي (كه فرويد به خوبي نشان داده است كه چه تاثير جدي در رويكردهاي ما در زندگي دارد) به گونهاي هدايتشده و در راستاي بازتوليد سياست حاكم عمل ميكند و از اينرو امري مطلوب است. از سوي ديگر جواناني كه به طرق مختلف تحت فشار جنسي هستند، با پذيرش اين تنها راه موجود براي ارضاي خود، ناآگاهانه و يا ناخواسته، گفتمان سياسي حاكم را بازتوليد ميكنند.
چه بايد كرد؟ چه راهي را براي حذر از بازتوليد و تحكيم گفتمان حاكم ميتوان برگزيد كه همزمان نياز غير قابل انكار جنسي را نيز ارضا كند؟ تنها راهحلي كه اينك به ذهن من ميرسد جنگيدن عليه تقدس "باكرهگي" است. باكرهگي و تقدس آن از جمله مقولات مورد استفاده گفتمان حاكم براي بازتوليد خود در فضاي سنتي ذهن ايراني است. ما با پذيرش اين تقدس، اگر چه آنرا براي خود امري مربوط به اخلاق فردي تعبير ميكنيم، در واقع به ماندگاري سيستمي كمك ميكنيم كه معمولا علاقهاي به ادامه حيات آن نداريم. در واقع، در حاليكه كار خود را كاملا مربوط به مزاج فردي خود ميدانيم، در عمل، كاملا سياسي عمل ميكنيم و در اين كنش نيز كاملا "ضد" خود هستيم.
پيش از اين در جايي اشاره كرده بودم كه در حال حاضر تنها جنبش زنان را جنبشي ميدانم كه قابليت جدي براي به چالش كشيدن گفتمان حاكم را دارد. اما بايد توجه داشت كه اين قابليت براي بالفعل شدن نيازمند فداكاريهايي است كه گريزي از آنها نيست. رابطهي جنسي به عنوان يك امر سياسي يكي از مهمترين مقولاتي است كه در اين راه بايد مورد استفاده قرار گيرد. قطعا اين ايراد به من گرفته خواهد شد كه به عنوان "مردي" كه خبر از درد "زن" بودن در اين اجتماع ندارم سخن ميگويم. نه! من ميدانم آنچه ميگويم دستكم در زمان نزديك امكان همهگير شدن ندارد، چرا كه "تقدس بكارت" امري دروني شده در ميان زنان ماست و به اين راحتي قابل كنار زدن نيست (هرچند كساني ممكن است به بهانههاي مختلف پرهيز از رابطهي جنسي را به "مزاج" خود ارجاع دهند، اما وقتي اين ارجاع عموميت مييابد بدان معنا است كه اين تنها يك "مكانيزم دفاعي" به نام "انتقال" است و مسئله اصلي همان درونيشدن "تقدس بكارت" است). من اين را به خوبي ميدانم و علاوه بر اين نيز ميدانم كه از موضع "مرفه بيدرد" (يعني مرد) به اين مقوله پرداختهام، اما نميتوانم منكر آن شوم كه آنچه گفتم به راستي مسئلهاي جدي در جامعه ماست و تا زماني كه چارهاي اساسي براي آن انديشيده نشود، روند بازتوليد گفتمان حاكم ادامه خواهد يافت، آنهم به دست خود ما، مخالفان جدي اين روند!
آري! نقطهي اميدي نيست. ميدانم! اما دستكم ميتوان آگاه بود و آگاهانه به بازتوليد گفتمانِ مخالف پرداخت، اين تنها نقطهي اميد باقيمانده است و تنها نقطهاي كه ما را به آيندهي دور پيش ميبرد...
****
نطفهي اصلي اين متن در زماني در ذهنم شكل گرفت كه صحبتهاي وزير كشور دربارهي صيغه را شنيدم، اما مشغوليتهاي متعدد روزمره (كه مهمترينشان پاياننامه بود) مرا از نوشتن در اين باره بازداشت. آنچه در اينجا ميبينيد، بخشهايي از آن تراوشات است كه تا كنون در ذهنم مانده است و طبعا (مثل بقيه تراوشات ذهن من) از نظم منطقي برخوردار نيست. باز هم ببخشيد كه اينقدر طولاني شد.![]()
![]()
اين روزها چه دلتنگم براي صداي تو هنگامي كه مثل يك سايه يا كسي كه براي ديگري جز خاطرهاي كه كسي چيزي از آن به ياد ندارد بنشينم و گوش كنم قصهي همان زن سياهپوش بيخانهاي را كه اگر فرزندش زير خروارها خاك نخوابيده بود بهتر بود براي گريه كردن براي من از پدرش بگويد و نگذارد كه كسي كه هيچكدام محرمش نمي دانيم داخل ماجرايي شود كه جز خاطرات تنهايي من و او براي ديگران هيچ نخواهد گفت. يا به شكلي ديگر: روزهاي اولي كه با هم دوست ميشديم و نقشِ بازيهاي تنهايي براي يكديگر، براي اينكه فكر كنيم اگر روزي تو دوباره مي روي كه اگر نه تو نميرفتي بدون اين فكرها، وقتي تنهايم گذاشتي و وقتي قصه را سراسر جور ديگري خواندم و يادم نبود اگر تو رفتي من هنوز نميشناختم كسي را كه وقتي تنها ميشوم او نرفته است و كنارم مينشيند و به قصههايي گوش ميكند كه اگر نه هزار بار، شايد بيشتر براي او در گوشش خواندهام و باقي را كه تو ميداني، آري! همان اولين شبي را ميگويم كه بي تو وقتي من هم نبودم، قصه را براي او تمام خواندم و بعد ... فكر ميكردم ميداند حالا وقت رفتنش رسيده و نگو كه او ميدانست من نميدانم.. به همين سادگي بود تمام ماجراي رفتن تو، زماني كه او ميدانست هنوز وقتش نرسيده و چه ساده بودم من در اين قيل و قال و در آْن بيخانگي و زن سياهپوش كه براي هميشه بيرون رفت...
ميداني عزيزم، اهل دروغ نيستم، با تو ميگويم اين منم كه دلم براي او تنگ شده و خوب به ياد دارم شبي را كه نشستم و روي همين صندلي با صداي يك دست، شايد كمي كمتر از آن و شايد نه، يشتر از آن، آري وقتي او هنوز كنار من بود، شبي كه هنوز به سالي شايد نرسيده باشد.... خداحافظي ما اين روزها چه ساده است، تنها با صداي يك دست و شايد سادهتر، با چرخاندن يك كليد و بعد هنوز سادهتر، با همين سادگي... آري، اين روزها چه چيزها، چه سادهاند...
حال و روز مرا اين روزها در يك سال چه خوب ميداني، وقتي امروز تو را ديدم كه تمام اين روزها در گوشهي اين اتاق خالي نشستهاي و او نرفته است و منم هماني كه قصههايش را تمام نكرد و نشست تا كسي خاطراتش را از دستش بربايد و براي ديگران مضحكهاي باشد تمام تنش و تمام آنچه او بود، آري امروز چه سخت بود شنيدن صداي ضربات شلاق بر تنم، وقتي تو در اين گوشه نشستي و حكم را... نه، براي من از اين روزها چيزي مگو، از اين تمام خاطراتم، از اين قصههاي ناتمام تنهايي، از اين براي بيخانگي مردن، نه.. همين روزها از اينجا برو، شايد زودتر، شايد ديرتر، ولي ميداني عزيزم! فقط يك چيز: اين فرش را براي من بگذار و اين كتاب را، بعد.. دستكم چند روزي را پيش من بمان....