این بوته ی یاس من ..
شهر مردگان، شهر بيخاطره است
شهر خاطرات تو اما، شهرِ دَهمردانِ مُرده بود...
شهر مردگان، شهر بيخاطره است
شهر خاطرات تو اما، شهرِ دَهمردانِ مُرده بود...
پرسپوليس قهرمان ميشه، خدا ميدونه که حقشه
به لطف يزدان و بچهها، پرسپوليس قهرمان ميشه...
پ.ن.: يادش بهخير: وقتي بابا کوچيک بود...
1- فردريش نيچه، اراده معطوف به قدرت (will to power) را مقوم اصلي زندگي انسان ميداند. استرن اين اصل در فلسفه نيچه را به بياني شيوا در اين عبارت بيان ميکند: ""اراده معطوف به قدرت"، بنا به معرفي نيچه، اصلي است که در سراسر طبيعت مشاهده ميشود و بر طبق آن، "خود" يا "مرکز قدرت" به فراسوي مرزهاي خويش گسترش مييابد و در برابر ديگري عرضه اندام ميکند و ميکوشد تا او را به تملک و زير سلطهي خود درآورد" (پل استرن: نيچه، ص 124). اين اراده نيروي محرک ما به ارزشگذاريها و کنشهايمان است. به بيان سادهتر اين همان ارادهاي است که ميتواند ما را به پند بنيادين نيچه رهنمون شود: باش آنچه هستي!.
برخي از مفسران نيچه معتقدند "چنين گفت زرتشت" جان کلام وي را در بر دارد و برخي شارحان نيز –از جمله هايدگر- ارادهي معطوف به قدرت را شاکلهي اصلي فلسفهي نيچه ميشناسند. با دانش اندکم، با تفسير دوم همدلي بيشتري دارم.
2- پراکسيس (praxis)، فرونسيس (Phronesis) و تلوس (Telos) سه محور انديشه کلاسيک هستند که دنياي مدرن آنها را نخست از يکديگر تفکيک و سپس به کناري نهاد. اولين را ميتوان به "کنش مبتني بر فرونسيس و معطوف به تلوس" ترجمه نمود و خود فرونسيس را "تدبر مبتني بر اصول بنيادين". تلوس نيز "غايت" است، "يعني آنچه که ميتواند محقق شود" (تلوس يک کفشدوز آن است که بهترين کفشدوز باشد، يعني بهترين چيزي که در وي قابليت تحقق دارد). منتقدان مدرنيته معتقدند انحرافي که در گذار به انديشه مدرن روي داده است، نخست در مجزا نمودن اين سه از يکديگر و سعي در انزواي آنها است و سپس در تغيير معنايي که براي هر يک از اين واژگان پيش ميآيد. پراکسيس تبديل ميشود به هر نوع کنش انساني، فرونسيس در روندي پيچيده معناي عقلانيت محاسبهگر را به خود ميپذيرد و تلوس نيز به هر ميل و هدفي که انسان براي خود برگزيند تقليل مييابد. در اينجاست که گادامر، هرمنوتيک فلسفي خود را اساسا همان "فرونسيس" ميداند و هابرماس به بازگشت به پراکسيس و تحليل فلسفي علوم اجتماعي با عطف توجه به پراکسيس تاکيد دارد و مکاينتاير و تيلور با انتقاد از تقليل معناي تلوس و ايدهي خير (the Good) به امري شخصي و خصوصي در دنياي مدرن، بازگشت به ترجمه اصيل از واژگان سنت فلسفي را خواهانند.
3- در ميان انسانهايي که در جامعه مدرن زندگي ميکنند، به ندرت ميتوان کسي را يافت که از اين "انحراف" مبرا باشد و پيوند سهگانهي "پراکسيس، فرونسيس و تلوس" را در حيات خود به کار بندد. اما اين بدان معنا نيست که از آن بيبهره باشيم.
4- هميشه اين گفتمانهاي حاشيهاي هستند که کمترين تاثير را از رابطهي قدرت/دانش در جامعه ميپذيرند. در واقع هم قدرت و هم دانشِ درهم تنيده با آن، توجه خود را معطوف به گفتمانهاي مسلط ميکنند و تلاش ميکنند آنها را چنان سامان بخشند که روابط قدرتِ مطلوب را برقرار ساخته و تداوم بخشند. از اين رو گفتمانهاي حاشيهاي معمولا از خلوص و اصالت بيشتري برخوردارند.
5- ويژگي آدمهاي "لوس" چيست؟ گفتمان "لوسي" (اگر بتوان چنين عنواني را درست دانست) همواره يک گفتمان حاشيهاي بوده است. در طول تاريخ بشر هرگز نبوده است که متفکران به ستايش انسانهاي لوس بپردازند و بدينوسيله به قدرتيابي اين گفتمان کمک نمايند. آدمهاي لوس در عين رعايت پيوند سهگانه، همواره در حاشيه باقي ماندهاند..
6- انسانهاي لوس اهل پراکسيس هستند. آنها کنشهاي خود را کاملا بر تدبر مبتني بر اصل و همچنين معطوف به غايت مبتني ميسازند. اصل حياتي براي آنها –همانند ديگر عناصر طبيعت- "ارادهي معطوف به قدرت" است. مسئلهي اصلي براي آنها گسترش حوزهي نفوذ و قدرت خود به عرصهي "اراده و اختيار" ديگران است. علاوه بر اين، آنها از تفکيک پراکسيس و فرونسيس و تلوس حذر ميکنند و اين از جهتي کاملا ناشي از حاشيهاي بودن گفتمان آنها است. آنها مجبورند براي رسيدن به مقصود خود تدبيري غير از تدبير معمولِ گفتمانهاي مسلط را به کار گيرند. غايت آنها تحميل ارادهي خويش بر ديگري است. آيا آنها در اين تلاش، پيروز ميشوند؟
7- تفاوت انسانهاي لوس با ديگر انسانها چيست؟ مهمترين مشخصهي افراد لوس آن است که در صورت تعارض روند امور با آنچه مطلوب آنها است (دقيقا منظور "ارادهي معطوف به قدرت" آنها است)، "قهر" ميکنند. پراکسيس آنها تخريبگر نيست، حتي مبتني بر محاسبات عقلاني نيز نيست. آنها قهر ميکنند، زيرا ارادهي معطوف به قدرت آنها، ارادهي معطوف به تخريب ديگران نيست؛ امري کاملا ايجابي و معطوف به درون است. نيچه در کلامي ويژگي مهم آنها را به زيبايي به بيان ميآورد: "من نميخواهم متهم کنم، حتي نميخواهم متهمکنندگان را متهم کنم. من نميخواهم با زشتيها سر جنگ داشته باشم. از اين پس، ديده برتافتن تنها انکار من خواهد بود. خلاصه، از اين پس فقط ميخواهم به زندگي آري بگويم" (دانش شاد: 276). شک ندارم که نيچه فردي کاملا "لوس" بود. به همين معنايي که در نگاه مالوف منفي است. او به زندگي "آري" ميگويد: قدرت!
8- جهان ما به آدمهاي لوس نياز دارد. آنها ميتوانند ما را به سرچشمهي اصيل انديشه انساني راهنمايي نمايند.. اين لزوما بدان معنا نيست که آنها خود آگاهانه به اين اصالت دست مييابند. اما اين هيچ از اهميت و ارزش ماجرا نميکاهد. دوست داشتن آنها و "آموختن" از آنها بسي مهمتر از آگاهي آنها است.
9- منکر آن نيستم که گاه خود از دست آدمهاي لوس مستاصل گشتهام و يا عصباني حتي. اما اين از "ستايش" آنها نزدم نميکاهد. اين ستايش نه لزوما معطوف به خودِ کنش، که معطوف به پراکسيسِ "لوسي" است..
پ.ن.: فضلا اين پست را "مبتذل" خواهند انگاشت. چه بهتر! "به چه چيزي ايمان داري؟ به اينکه بايد اوزان همه چيز را از نو تعيين کرد" (دانش شاد: 269). فضيلتِ فضلاي قوم، فراموشي است...
پ.ن.: به مخاطب-دوست.
از طرف: مهمانِ اين روزها...
روش تحقيق از جمله مهمترين مباحثي است که هر پژوهشگري در هر حوزهي علمي و به ويژه در حوزههاي انساني و هنر لاجرم با آن دست و پنجه نرم خواهد کرد و اتفاقا همين نکته يکي از نقاط بنيادينِ آسيبپذيري علوم انساني در کشور ما است. چرا که آنچه در اينجا به عنوان روش تحقيق به دانشجويان در سطوح مختلف –از کارشناسي تا دکتري- آموزش داده ميشود، چيزي جز فرايند يک تحقيق پوزيتيويستي صرف نيست. يعني در اينجا گامهاي مهم و آغازينِ روش، مفروض انگاشته ميشود و تنها به گام پاياني –که در پرتو گامهاي نخستين، بسيار ساده خواهد بود- پرداخته ميشود. بر همين اساس است که متاسفانه حتي بسياري از استادان روش در دانشگاههاي ما، صرفا روش "گردآوري دادهها" را بلد هستند و نه روش "تحقيق" را.
به لطف رويهي کاملا متفاوت استاد بزرگوارم، دکتر منوچهري، در طول اين چند سال اخير؛ همواره به گونهاي با مسئلهي "روش" دست به گريبان بودهام و اگرچه کاملا معتقدم گوهرهاي اين دريا که آنها را بايد شناخت بسيار بيش از آن چيزي است که من تا کنون با آن روبرو شدهام، چند نکته باعث شد که تصميم بگيرم بر اساس همين ميزان دانش فعلي پستي دربارهي "روش" بنويسم. آخرين اين دلايل البته کامنتهاي اخير من و نهفت براي يکديگر است و البته نه تمام آن. چنانکه ديدهام بسياري از دوستانم که هر يک به گونهاي با "روش" در تحقيق مواجهند، فهمي بسيار مبهم از آن دارند و در واقع به قول يکي از آنها سوال نخستين آن است که: اي روش که گفتي، يعني چي؟..
1- روش چيست و چه عناصري را در بر ميگيرد؟ "روش" همانا نحوهي مواجههي ما با موضوع يا پديده است. اينکه ما از چه چشماندازي به موضوع مورد مطالعهي خود بنگريم و اينکه در تعاملمان با آن، چه سيرتي را در پيشگيريم، به سادهترين بيان، عناصر مقوم "روش" هستند.
2- "روش تحقيق" سه بعد اصلي را در بر دارد. نخست هستيشناسي موضوع است. يعني اينکه موضوع از چه "جنسي" است. مثلا اينکه آيا موضوع مورد بحث از جنس ساختار است يا يک پديدهي ارگانيک است و يا موارد ديگر. به عنوان مثال، متفکران فيمينيست، اساسا موضوع تفکر را از جنس "مردسالاري" ميدانند و معتقدند تمام ديگر موضوعات تفکر در طول تاريخ تنها تابعي از اين موضوع اصلي ميباشد و به همين جهت توجه خود را معطوف به آن ميکنند.
3- بعد مهم ديگري که در "روش" بدان توجه ميشود، "راه دانستن" است (way of knowing). راه دانستن طريقي است که در آن نحوهي شناخت موضوع را ميتوانيم بيابيم. اين راه نيز براي متفکران مختلف متفاوت است. از جمله معروفترين راههاي دانستن، راه افلاطوني است که "ديالکتيک" افلاطوني نام دارد و بر اساس آن، تنها با در پيش گرفتن راه ديالکتيک است که ميتوان به درک موضوع و کسب معرفتي مناسب و تا حد امکان نزديک به حقيقت از آن موضوع نائل آمد. "رويکرد انتقادي" نيز راه ديگري است که در دوران معاصر مورد توجه جدي قرار گرفته است.
4- و در نهايت، آنچه در روش تحقيق اهميت مييابد همانا "روش گردآوري دادهها" است. در اين قسمت از مواجهه است که ما مشخصا با مسئلهي "روش" به بيان مالوف آن در محيط آکادميک کشورمان روبرو ميشويم. روش گردآوري دادهها ميتواند کمّي، کيفي، آماري و از اين دست باشد و بسته به نوع کار و موضوع تغيير ميکند. روش گردآوري دادهها، چگونگي تدوين و تهيه کار تحقيقاتي را نيز مشخص ميسازد. اينکه پژوهشگر در کار خود به "چرايي" موضوع ميپردازد يا "چگونگي" آن و يا اينکه در کار خود به دنبال يافتن رابطهي "علّي" ميان متغيرها است و دنبال "علت" براي متغير وابسته ميگردد و يا "دليل"؛ مواردي هستند که در بحث روش گردآوري دادهها مورد توجه قرار ميگيرند. روش کاملا وابسته به رهيافت مورد استفاده است و به هيچ وجه قائم به خود نيست.
5- اما اينکه گفتيم يعني چه؟
6- ما براي روبرو شدن با پديدهها نيازمند آن هستيم که به نوعي جايگاه خود در قبال پديده را مشخص نماييم. در واقع، ما موظفيم خود را نسبت به پديدهي مورد بررسي "مسئول" بدانيم. اين مسئوليت، ابتدائا محدوديتهايي را براي ما ايجاد خواهد نمود. از جمله اينکه ما حق نداريم در پرداختن به موضوع، در هر گام و با هر بخش از پديده، به گونهاي متفاوت و از چشماندازي ديگرگون به بررسي و تحقيق بپردازيم. اين همانند آن است که گفتگويي را با کسي بياغازيم و در طول گفتگو هر جايي که خواستيم، زبان گفتگو را از مثلا فارسي به اسپانيولي تغيير دهيم. گفتگو شرايطي دارد که بايد بدان ملتزم باشيم. به عنوان مثال، يک پژوهشگر که رويکرد خود را به پديده را در آغاز "گفتماني" انتخاب ميکند، نميتواند در طول مسير، با اتکا به دادههاي آماري حاصل از تحقيقات ميداني، دست به نتيجهگيري بزند. زيرا رويکرد گفتماني اساسا به دنبال به نقد کشيدن رويکردهايي است که بر اساس دادههاي آماري ميداني بنا ميشوند. همينگونه است در بحث از "راه دانستن". ديالکتيک افلاطوني که مبتني بر گفتگو و تلاش براي رسيدن به "سره" از "ناسره" است، اساسا نميتواند با راه دانستن ارسطويي که مبتني بر ارائهي تعاريف کلي در آغاز کار است، يکسان انگاشته شود. بر اين اساس، پژوهشگر حق ندارد در بررسي آثار افلاطون با برخوردن به اولين تعريف ارائه شده از موضوع (مانند عدالت در کتاب اول "جمهور")، آنرا تعريفِ کلي ارائه شده از سوي افلاطون بداند و وي را بر اساس آن مورد نقد و بررسي قرار دهد.
7- نکتهي مهم ديگري که در بحث "راه دانستن" بايد مورد توجه قرار گيرد، "معناي" واژگان است. معناي واژگان در طول تاريخ در هر زباني دچار تغيير و تحول ميشود، چه رسد به آنکه بخواهد از زباني به زبان ديگر ترجمه شود. براي مثال ميتوان اشاره به واژهي "لوگوس" در زبان يوناني نمود که تا پيش از ظهور مسيحيت دستکم 16 معناي متفاوت از آن ارائه شده بود که فيلسوفان بر مبناي آن به فلسفهپردازي مشغول بودهاند. در نتيجه، بررسي جايگاه اين واژه در آثار مثلا ارسطو بر اساس معنايي که پارمنيدس از آن مستفاد مينمود کاري نادرست و "غيرروشمند" است و ما را به بيراهه خواهد کشاند. هابرماس به نمونههاي بسيار جالبي اشاره ميکند که از جملهي آنها واژهي "right" است. هابرماس نشان ميدهد که در حاليکه معنايي که از اين واژه در دوران کلاسيک مستفاد ميشد همانا "امر درست" بود، اين واژه در دوران مدرن –و به ويژه با جان لاک- دچار تحول معنايي جدي ميشود و معناي "حق" (به معناي حقِ مالکيت) جايگزين معناي قبلي ميگردد و بدين وسيله فلسفهي مدرن راه خود را از فلسفهي کلاسيک کاملا جدا ميسازد. همين امر را ميتوان دربارهي واژه "the Good" نيز بيان نمود. يعني در حاليکه در دوران کلاسيک، "the Good" از "امر نيک" سخن ميگفت که غايت موجودات بشري است، اين واژه در دوران مدرن به "کالا" ترجمه شد و در چارچوب نظام اجتماعي اقتصادمحور مدرن، مبناي فلسفهورزي گرديد. بسياري از متفکرانِ منتقد مدرنيته، اين وجه از تاريخ تفکر بشري را برجسته ميسازند که از جمله آنها ميتوان به متفکران انتقادي مکتب فرانکفورت، اجتماعگرايانِ انگلوساکسون (مانند مکاينتاير و تيلور و همچنين ساندل و به تعبيري، رالزِ متاخر) و همچنين پستمدرنها و به خصوص "هايدگر" اشاره نمود. اگر لازم شد شواهد فراواني از تغيير معنايي روي داده براي واژگان و تاثيرات گزاف آن بر روند انديشهورزي موجود است که ميتوان به آنها اشاره نمود.
8- اما در همينجا نيز بايد نکتهاي مهم را به خاطر سپرد. هر رويکرد متفاوتي به واژه لزوما در بردارندهي تغيير معنايي براي آن نيست. به عنوان مثال ميتوانم به پست آخر نهفت اشاره کنم. استفادهي متفاوت کساني چون داستايوفسکي، هيچکاک و آلن از واژهي "وجدان" لزوما مستلزم معناي متفاوتي براي اين واژه در ذهن آنها نيست. آنها صرفا رويکردهاي متفاوتي نسبت بدان دارند که ميتواند متاثر از شرايط خاص شخصي، اجتماعي و سياسي آنها باشد. به تعبير ديگر ميتوان گفت در حاليکه در دوران کلاسيک گفتگو از "right" به مثابه "حق مالکيت" اساسا حرف "بيمعنايي" بوده است، استفاده از "وجدان" از سوي متفکران معاصر –از هر گرايش فکري- براي عبارت consciousness کاملا قابل درک و پذيرش است. يعني در حاليکه نميتوان حتي متصور شد که متفکري چون لاک در صورت زيستن در يونان کلاسيک، همان نظريهاي را ارائه مينمود که در آغاز دوران مدرن ارائه کرد، اساسا مسئلهاي نخواهد بود اگر تصور کنيم که وودي آلن در روسيهي دوران داستايوفسکي ميزيسته باشد و دوباره فيلم "match point" را بسازد. آنچه به خصوص ميتواند ما را از وقوع تحولي عمده مطلع سازد (که بر اساس آن بتوانيم دربارهي روند انديشه از داستايوفکسي تا آلن سخن بگوييم) احتمالا ميتواند تحول معنايي واژهي consciousness از "وجدان" به "آگاهي" باشد.
9- در نهايت بايد به "روش گردآوري دادهها" اشاره نمود که آنرا ميتوان قدم نهايي در روش تحقيق نام نهاد. اين بخش از "روش"، تقريبا براي دانشگاهيان هموطن شناخته شده است و حرف خاصي در اين زمينه براي بيان ندارم.
10- طبعا مدعي نيستم آنچه در اينجا بيان کردهام، نظري کاملا صائب در باب روش تحقيق است. اما معتقدم بايد نگاه مالوف به "روش تحقيق" به شکل سنتي آکادميک در ايران را کنار نهيم و با "روش" به مثابه "روش" بيشتر آشنا گرديم. يعني يک راه بسيار طولاني و طاقتفرسا؛ اما بسيار مهم و حياتي...
علاقهاي ندارم در اين وبلاگ به معرفي کتاب بپردازم. چرا که در اين صورت شايد از هر 3 پست يک پست را به چنين کاري اختصاص ميدادم. اما مواقعي پيش ميآيد که چنان يک کتاب مرا و ذهنم را مشغول خود ميسازد که نميتوانم در اينجا به آن نپردازم. اين روزها مشغول خواندن "جهان هولوگرافيک" هستم. کتابي که در سال 1991 چاپ شد، اما ترجمهي آن تنها در سال پيش به دست خوانندگان ايراني رسيد. کتابي شگفتانگيز درباره جهان ما و عالمي که در ان زندگي ميکنيم. کتابي که بر اساس مباني فيزيکي هولوگرافي، چشمانداز کاملا متفاوتي از چشماندازِ علمي آشنا را به ما ميدهد. چشماندازي که بيش از هر چيز با رويکردهاي عرفاني در مذاهب و همچنين تاکيدات فلسفي بوديسم بر "مايا" (وهم) بودن هر شکل و تصوير همخواني و همدلي دارد و به شکلي جدي، بنيانهاي دانشِ مبتني بر تمايز ميان عين و ذهن را بر هم ميزند. فراگير شدن اين نشريه ميتواند به بازگشت "علم" بشري به سرچشمههاي "حکمت" بشري و بهرهمندي دوباره از آن در راستاي پيشرفت جهان انساني کمک کند. فقط تصور کنيد نظريهاي به شما بگويد که هر سلول کوچک مغز شما، تمامي دانش بشري از آغاز خلقت تا پايان آن را در خود دارد، حتي در حد اطلاعات ريز دربارهي رفتار يک انسان ديگر در يک زمان خاص. تصورش را بکنيد! ما براي دانستن تمام اينها حتي نياز به مغز در کليت آن نداريم. حتي يک سلول کوچک مغز نيز ميتواند اين تصوير را –البته به شکلي بسيار مبهمتر از مغز در کليت آن- در خود جاي دهد...
کتاب را داريوش مهرجويي ترجمه کرده است و نشر "هرمس" آن را منتشر نموده است. غير از مباحث ابتدايي کاملا علمي، بقيه کتاب چندان سخت نيست. ميتوانيد کتاب را بخوانيد، اندکي متحير بمانيد؛ بعد کتاب "دائو: راهي براي تفکر" را پس از آن باز کنيد و شايد هم در ادامه مقالهي "عمارت سکونت فکرت" هايدگر را در دست بگيريد و همينطور پيش رويد و به نحوهي تعامل ما با "هستي" بينديشيد... اما حتي اگر اين کار را نميکنيد، لااقل "جهان هولوگرافيک" را بخوانيد...
پ.ن.: کسي به طعنه ميگفت اين پست به اين زوديها نوشته نخواهد شد. اما رفيق! همين امروز نوشته شد. ![]()
![]()
![]()
کارت اعتباري خودم رو وارد ميکنم، دستگاه خودپرداز ازم ميخواد مبلغي که ميخوام برداشت کنم رو از بين اعدادي که بهم پيشنهاد ميده، انتخاب کنم. به ترتيب از بالا نوشته شده: 1000000، 200000، 300000 و غيره. دکمهي مقابل 200000 رو فشار ميدم و منتظر ميمونم. دستگاه پول رو ميشماره و يهو 600000 ريال بهم ميده!! اينجا بانک مسکنه، بانکي که حتي براش فرقي نداره زبان فارسي رو انتخاب کني يا انگليسي، به هر حال رسيدي که بهت ميده به زبان فارسيه! امتحان کنيد، همه چيزش معرکه است
پ.ن.: براي نوشتن...فقط
این پرسپولیس را دوست دارم. هر چند به مذاق خیلی ها خوش نیاید. این تیم بعد دست کم ۸ سال با هیجان و عشق به تماشای فوتبال نشستن را به من هدیه کرد. کاش پیروز باشی و کاش هرگز مرا در این لذت تنها رها نکنی....
Someone still loves you..
آيا اين کلام مادر ترزا براي احساس شعفي ديگرگون کافي نيست؟...


کلبهی ما در اشکارلت!

راههای جنگلی...
سال پيش در نمايشگاه کتاب تهران، کتابي خريدم به نام "کلبهي هايدگر" (Heidegger’s Hut). هر کدام از دوستان که اين کتاب را ميديد، ساعتها محو تماشاي عکسهاي ناب از کلبهاي ميشد که هايدگر در "تدنابرگ" براي خود ساخته بود و در آن به تعمق و تامل مشغول بود. کتاب "هستي و زمان" –که آنرا بزرگترين کتاب فلسفي قرن بيستم لقب دادهاند- در همين کلبه نگاشته شد. کلبهاي که تقريبا از تمام مظاهر تکنولوژي خالي بود و حتي آب آشاميدني آن نيز از چاهي تامين ميشد که خود هايدگر براي تامين آب بر سر آن ميرفت.
بعيد ميدانم داشتن کلبهاي چون کلبهي تدنابرگ، آرزوي کسي از اهل فلسفه نباشد. جايي آرام براي زيستن و خواندن و تامل و آنگاه نوشتن.. ترجمهي آن کتب مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است و شايد هم روزي ناگهان تصميم به شروع اين کار گرفتم و آنگاه ...
جمعي از دوستان قديمي که حلقهي خود را از شيراز تا کنون حفظ کردهاند، بعدِ مدتها تصميم گرفتند با هم به شيراز بروند. شادي اين سفر در وجود تمام ما بود، تا اينکه اقتضائات کاري تقريبا همهگي را به اين نتيجه رساند که در حال حاضر اين کار ممکن نيست، باشد تا وقتي دگر.. تاثر ناشي از اين تعويق براي ما گران بود که ناگهان تصميم گرفتيم به جاي آن دستکم سفري دو روزه به ييلاقي در نزديکيهاي چالوس ترتيب دهيم. "اشکارلت" نام روستايي بود در دل کوه و جنگل که تا مرزنآباد دستکم نيم ساعت فاصله داشت. جايي بکر و ناياب که در آن حتي يک مغازه هم يافت نميشود و تنها اين معدود ساکنان روستا هستند که در شکلي از زندگي اشتراکي، نيازهايشان را تامين ميکنند. دو روز زيستن در دل "هستي" براي من تجربهاي عميقا تاثيرگذار بود. تجربهاي که دستکم دو سال از آن بيبهره بودهام و البته اين بار چقدر متفاوت بود. به ياد کلبهي تدنابرگ بودم و اينکه کِي "کلبه"ي خود را بنا خواهم کرد؟.. بشريت تا هر جا که به پيشرفت و توسعه بپردازد و تا هر جا که به تخريب طبيعت اقدام کند، باز هيچ جايي جز آغوش طبيعت براي "زيستن" نخواهد يافت: اين مادرِ هستي... چه شوقانگيز بود دو روز در آغوش مادر آسوده خفتن.. مرا با شما وعدهاي است درختان، براي وعده باز خواهم آمد....


هایدگر در حال قدم زدن در جنگل تدنابرگ (عبارت "راه های جنگلی" او شهرت فراوان دارد)