قضاي روزه‌ي نامسلمان

 

بدنم را به اجاره،

عشق‌بازي‌هاي مکرر ديگري

نمور مي‌سازد و

تپش هزار قلبِ به مرگ آغشته

صداي مرا در گلو

چون سازِ شکسته‌ي ناسوت

با ابري کوتاه و سياه

پيوند مي‌دهد

 

صداي آسمان

براي کسي ناشنيدني است

و من به ستاره‌ي تاريکِ تنهايي

مي‌نگرم

که در اين دشت

با صداي زوزه‌ي هر جانوري

که تنم را دشنه مي‌کوبد

براي نام آسمان را يدک کشيدن

مرگ را تاخير، تاخير مي‌کند..

از آغاز

 

اينک منم، بنگر

برادر رفيق چريک!

در دشت‌هاي صافي ترانه

با صداي تازه شکسته‌ام

آغوش گشوده‌ام

به زوزه‌ي ترانه‌هاي منقطع

به جاي مانده از ستاره‌ها و مرگ

چه دشوار مي‌توان براي تو؛

راهي به من گشود

 

خانه،

چه دور ناشنيدني

به قصد اجاره‌ام

براي جانوراني در اين دشت؛

ماهيان در هر تبسم آب

چه رقص‌ها مي‌کنند..

و درد سراسر

در من مي‌پيچد؛

زايشي براي ماهي

مرا به آب‌گير ترانه خواهد رساند

آري برادر رفيق چريک!

امروز،

صبحدم

فردا در من به زيستن نشست..

 

 

::: براي جواد

 

دست نوشته های یک دانشجو

 

1- حدود يک هفته پيش با يکي از دوستان دوره‌هاي بالاتر گپ مي‌زدم. در طول بحث گفتم اين اغتشاش و پريشاني فکري دکتر منوچهري است که من را شيفته و در واقع دلباخته‌ي او کرده است. ديروز مرا ديد و گفت در طول اين هفته خيلي فکر کرده، اما هنوز نتونسته بفهمه چطور امکان داره آدم عاشق پريشاني‌هاي فکري کسي بشه. از من دليل مي‌خواست... واقعا چه جوابي مي‌شد داد؟ و من فکر مي‌کردم اگر اين پراکندگي‌ها و پريشاني‌هاي فکري دکتر نبود، من چقدر از آنچه الان دارم، کمتر مي‌داشتم....

2- دکتر قادري، وسط يکي از بحث‌هاي کلاس امروز، يه دفعه برگشت به من گفت اينو تو وبلاگت بنويس، تو که وبلاگت فعاله! بله! گويا تنها استاد – و حتي تنها کسي در دانشگاه ما- که از وبلاگ بنده باخبره، دکتر قادريه... البته ايشون خودشون اهل کامپيوتر نيست و قطعا خودش نخونده، اما برام جالب بود که خبر داره.. يه مقدار که فکر کردم يادم اومد که تنها کسي که مي‌تونه اين خبر رو به ايشون داده باشه کيه.. خيلي سر اين قضيه امروز با خودم خنديدم، ياد چند تا پستي افتادم که درباره‌ي کلاساي دکتر نوشته بودم.. واقعا که دنيا چه بازي‌هاي باحالي داره....

3- دکتر بهشتي حرفي جالبي زد که خيلي به دلم نشست. بحث راجع شرايط اجتماعي ما بود. مي‌گفت من نمي‌دونم ما تا کي بايد بين "بد" و "بدتر" انتخاب کنيم، چرا هيچ‌کس به اين فکر نمي‌کنه که تلاش کنيم براي اينکه بالاخره يه روزي بين "خوب" و "خوب‌تر" انتخاب کنيم. اين روزا خيلي به اين حرف فکر مي‌کنم...

4- واسه اينکه يادم باشه دانشجوام...

 

another break in the wall

 

-: مي‌شنوي؟ صداي پاي آب..

 

-: نشنيدم، چه گفتي؟

 

 

::: For the Human Being’s soul

 

سپاس

 

آدم‌هايي که من تا حالا ديدم، معمولا از دست‌پخت مادر خودشون خيلي تعريف مي‌کنن. خيلي‌ها رو مي‌شناسم که معتقدند قورمه‌سبزي مادرشون، بهترين قورمه دنيا است. حتي يکي از دوستام اونقدر عاشق دست‌پخت مامانشه که ما فکر مي‌کنيم اگه ازدواج هم بکنه، باز بايد بره خونه مامانش غذا بخوره. اما اوضا براي من يه خورده فرق داره. من تا حالا غذايي خوشمزه‌تر از غذاي خواهرم نخوردم. آنقدر دست‌پختش لذيذه که خيلي دفعات شده که با اون که کاملا سيرم، فقط واسه اينکه اون غذا رو از دست ندم باز هم خوردم.

البته اين وضعيت (همون‌طور که شوهرش به درستي مي‌گه) منوط به دو تا شرطه: 1- اينکه اصلا غذا درست کنه (اين اتفاق هر دو-سه ماه يک بار مي‌افته) ؛ 2- اينکه غذا رو پر از نمک نکنه (هنوز هيچ‌کدوممون نفهميديم چرا خيلي وقتا غذاش به طرز وحشتناکي شوره). اگه اين دو شرط برآورده شه، خيلي‌ها هستيم که اتفاق نظر داريم که دست‌پخت خواهرم بهترين دست‌پخت دنيايِ ما است.

حالا شما در نظر بگيريد خواهر بنده هم قورمه درست کنه، هم قيمه و هم فسنجون، بدون اينکه شور بشه و از هر کدوم هم مقدار متنابهي به من بده که تو خونه‌ي خودم بخورم (احتمالا حدود 20 وعده رو پوشش مي‌ده). چه شود... اين روزها جزو معدود روزاييه که وقتي تنهايي غذا مي‌خورم هم لذت مي‌برم، مخصوصا الان که قيمه‌اش رو خوردم.. البته اگه از دوستان کسي فکر کرده که اين مدت براي وعده‌اي غذا منزل بنده‌ي حقير دعوته بايد عرض کنم کور خونده

 

ممکنه به دل کسي نشينه، اما دلم خواست اينو اينجا بنويسم شايد برا اينکه يه جوري ازش تشکر کرده باشم، هرچند اون اينجا رو نخونه....

 

پ.ن.: اون مي‌دونه که من گوشت خيلي کم مي‌خورم و هميشه هم بهم گير مي‌ده که گوشت بخور. اين‌دفعه شبيخون زده: غذاها پر از گوشته! ولي بازم مي‌صرفه، مگه نه؟

 

27!

 

احساس‌ها همه در من در رنجند و دربند. اما "خواست"ام هميشه چون آزادي‌بخش و شادي‌بخش به سويم مي‌آيد. خواستن آزادي‌بخش است! اين است آموزه‌ي درست درباره‌ي خواست و آزادي: زرتشت شما را چنين مي‌آموزاند. ديگر-نخواستن، ديگر-ارزش-ننهادن، ديگر-نيافريدن: هاي، اين خستگي بزرگ هميشه از من دور باد!

در باب دانايي نيز آنچه مي‌دانم همانا شورِ اراده‌ام براي فرزند آوردن است و شدن. و اگر دانايي‌ام را معصوميتي باشد از آن‌روست که خواست فرزند آوردن در اوست.اين خواست مرا دور از خداي و خدايان کشانَد. چه جاي آفريدن مي‌بود اگر خدايان مي‌بودند!

اما خواستِ پرشورِ آفرينندگي‌ام هر زمان مرا به سوي انسان مي‌کشاند. تيشه اين‌سان به سوي سنگ کشانده مي‌شود. اي انسان‌ها! در سنگ پيکره‌اي خفته است؛ پيکره‌ي پندارهايم! وه که او چرا مي‌بايد در سخت‌ترين و زشت‌ترين سنگ خفته باشد؟ اکنون تيشه‌ام بي‌امان بر زندانِ او مي‌تازد. از تخته‌سنگ، پاره‌ها مي‌پرند: مرا با اين چه کار! مي‌خواهم آن‌را کمال بخشم. زيرا سايه‌اي سوي من آمده است. آن خاموش‌تر و سبک‌تر از همه روزي سوي من آمده است.

زيبايي ابرانسان سايه‌سان سوي من آمده است. هان، اي برادران، اکنون ديگر خدايان نزد من کيستند!

 

چنين گفت زرتشت.

 

                   فردريش نيچه، "چنين گفت زرتشت"، دفتر دوم: در جزيره‌ي شادکامان

 

 

::: 3، 2، 1، 0!!!!... همين امروز...

 

پایاب

 

جستن،

يافتن

و آنگاه به اختيار خويش

بارويي پي‌افکندن..

 

اگر مرگ را از اين همه

ارزشي بيشتر باشد

حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم...

 

 

::: براي رنج‌هاي زينب و حامدش

 

divine love-making

 

Dear God, I’m here, you hear me, I’ve no one other than you, I need you,

you're all I have, you always help me, you save me in problems and difficulties, you know I’m so tired now, I’m depressed, feel lonely and wish to cry: please finish it, please, I’m so tired, I’d be broken, you know, I’m so weak in difficulties, have no choice other than crying:

please help me, you know, you've done every rights till now, I know, I’ve destroyed everything, any bridges I found, I was so fool, but you, again, saved me, made me again flourishing, again being optimist, seeing everything in spring becoming new and fresh,,

ja, it was you, who ever done the best, and it was me, the worst, I know,

Please continue, you help me, I’m so unhappy, when I watch behind, I was not a good creature, not still now; but, you've ever been a good ruler. although there were so many evidence to be condemned, I feel that you've excused me,,, that's the point which I’m now going to pick, I’m sinful, I’ve done so many immoral, but now, I’m broken, of my own device, but again recall that you are the God, not throwing me alone in the desert, therefore, I again call you, call me, please, don’t forget I’m always yours…

 

 

Spielen

 

My dear Aab has tagged me to write a six-word memoir about myself.

The rules:

1.) Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like).

2.)Link to the person that tagged you in your post.

3.)Tag five more blogs with links. (oops I am going to tag so many I wish, like Aab).

4.) Leave a comment on the tagged blogs with an invitation to play.



I am tagging the following people as I am interested in what they would have as their six-word memoir:

 

Little Unique

Eternal

Nahoft

Mohamad

Another Mohamad!

Rose

Gistela

Hossein

Said

Shayad Ali (as a blogless, he might write his here)

Sadegh (as a blogless, he might write his here)

 

Now Mine:

 

So horrifying Stair..

There up,

the Lighthouse

 

 

آب عزيز مرا به يک بازي دعوت کرده که در آن بايد در عبارتي شش‌کلمه‌اي، از خود بگويي،

 

قوانين بازي از اين قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌اي را در وبلاگ خود پست کنيد (در صورت لزوم توضيح هم اضافه کنيد)

2- به کسي که شما را دعوت کرده است، در اين پست لينک بدهيد

3- پنج وبلاگ ديگر را با لينک به بازي دعوت کنيد (من، مانند آب، تعداد بيشتري را دعوت مي‌کنم)

4- به وبلاگ‌هاي دعوت‌شده اطلاع دهيد و براي آنها دعوت‌نامه‌اي بفرستيد.

 

دوستاني که دوست دارم عبارت شش‌کلمه‌اي آنها را بخوانم اينها هستند:

 

يوني

ناميرا

نهفت

محمد

محمد

رز

گيس‌طلا

حسين

سعيد

شايد علي (با توجه به نداشتن وبلاگ اختصاصي مي‌تواند در اين وبلاگ بنويسد)

صادق (با توجه به نداشتن وبلاگ اختصاصي مي‌تواند در اين وبلاگ بنويسد)

 

 

اما عبارت خودم:

 

پلکاني چنين هراس‌انگيز..

آن بالا،

فانوس دريايي

 

 

به وقت بی وقتی

 

1- اولي: غروب امروز، صداي مرگ‌هاي بسته‌بندي.. آنچه از پس براي تو خواهد ماند، اتاقکي پر از ستارگاني است که بعد از چرخيدن دورِ تنها نگفتنيِ اين خاطره، ديوارهاي آن نم مي‌گيرد و پايانِ غروب.

2- اولي: اکنون، تکراري.. پرنده‌اي که در گرما براي تشنگي‌ِ ديگران دل بسوزاند، نامش را به کسي نخواهد گفت.. اين قانونِ نباختن‌هاست...

3- دومي: بي‌خاطره، زمان براي تکرار جشنِ خنديدنت تقريبا بي‌ارزش شده. اگر خبر نداري، دو قمقمه خالي است يا

3- 3-: منم بدون نبودنت، وقتي با کسي سخن مي‌گويم انگار کسي براي من تمام هستي را ناشنيده مي‌گذارد. نيامدي تو! چرا دروغ مي‌شنوم از نشنيدن؟ در آن مجلس مهماني.. تو نبودي، هنوز، اگر نترسم صداي تو را چه دير مي‌شنوم...

: بگذار با خودم تکرار کنم؛ تو گفته بودي اگر بروي، "نبودن" همراه اين سفرت خواهد بود. دوباره: اگر بروي، کسي دنبال تو آمده بود، خواب مي‌ديدي و به خنده براي خنديدن، عسلِ يک خاطره را به آسمان مي‌پاشيدي.. و تو دوباره گفتي چقدر ساده بود وقتي نبودن براي "خاطرش" باشد، آسمان پر از صداي سرخي است...

6- ديگري: حالا همه چيز مطابق نظم؛ وقتي حساب مي‌کني، همه چيز مي‌تواند به خوبي پيش رود،،، نشنيدم، صداي تو آشناي من نمي‌شود، فقط دو چشم که مرا سايه به سايه دنبال مي‌کنند، نه!! هر کار کني، نمي‌شود...

7- زماني گذشته است... سالي- قرني- هزاره.. بيشتر، صداي تو را مي‌شنوم، دو چشمِ سرگردان، خاطره‌ي "به آسمان پاشيدي".. نه تو، نه کودکي با گلوي دريده.. هر کسي مي‌داند زمانش نيست.. امروز چه شد؟ قضاي آن تاريکي؟ ماهِ تو به بدر رسيد... "من، من، اما تنها"... هنوز مي‌خواهي "کيست ياري کند؟"؟...

8- همه چيز سر جاي اولش بازمي‌گردد. آرام، آرام... همه مي‌دانند، اما اين کيست که در درون من امروز، به وقت بي‌وقتي، مي‌خواند...

 

بخون اي دل، بخون اي دل، محرم شد دوباره....

 

 

: بي‌گاه آمدي، مهمان ناخوانده، قدم مبارک...

 

nichts!

 

همچو حافظ به رغم مدعيان

شعر رندانه گفتنم هوس است...

 

 

:: گاه هيچيدن آمد کنون.. از ترديد فرياد...

 

از تاريکي! بي تو اين راه را کرانه نيست...

 

با صدايي بغض‌آلود گفت: دوست من

بخت زميني به من لبخند نزد

و اينک مي‌روم تا پرسه‌زنان در کوره‌راه‌هاي کوهستاني

آرامش قلبم را در تنهايي بجويم..

                   (وداع مرد چيني؛ نقل‌شده در: ديالکتيک روشنگري، ص 352)

 

دالايي لاما در اعتراض به خشونت‌هاي دولت چين در ناآرامي‌هاي اخير تبت، از رهبري بوداييان تبت استعفا کرد.

 

پ.ن.: نيازمند بازگشت توام... مانند ديگران..