به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش...
آره، تو حق داری اگه نفهمی چی دارم میگم. وقتی بچهتر بودم شاید راحتتر بود یه چیزی رو به تو بگم. یعنی یه جورایی میتونستم باور کنم آب از آب تکون نمیخوره. اما حالا دیگه نه، حالا ماجراها خیلی سادهتر شده، واسه همینم دیگه تو حرفامو نمیفهمی. وقتی خواب بودم، حدودای اذان صبح بود یا یه همچین ساعتی برا مسلمونی، برای اینکه فکر نکنی اگه خوابم نمیبره، واسه اینه که هنوز دارم به اون شب لعنتی فکر میکنم. یه همچین وقتی بود، کنار یه آبباریکه.. اصلا میفهمی چی میگم؟ کنار یه آب آروم که میاومد و میرفت و من اصلا عین خیالمم نبود که اون بالاها کی داره میاد، کی داره میره، حتی اصلا حواسم نبود که بایستی پشتسرهم هر چی خوردمو بالا بیارم که مبادا یواشکی ناخنکی به غذاهایی زده باشم که قبل از اینکه گرم بشه، خوردنش بدتر از هزار تا گناه کبیره بود، اونوقت من بشینم یه گوشهای و به صدای آب گوش کنم. همون ساعتهای لعنتی بود. یادمه، خیلی از خونه دور نبودیم. تو به راننده گفتی: "آقا همین میدون پیاده میشم". منم همینطور. بعد با هم راه افتادیم، کنار هم، کلی هم خوش و بش کردیم، نه تو کرایه منو داده بودی، نه من به بلبلایی که تو قفس نگه میداشتی آب و دون میدادم. وقتی تو خونه شروع کردم لباساتو دربیارم، یه وقتی دیدم تو مادرمی. یعنی برا هر کی میتونه اتفاق بیفته، خبر خیلی مهمی بود. نه اینکه برا من مهم نبود. اما نمیدونم چرا اعصابم خورد شد از اینکه یکی موقع اذان صبح بهم زنگ زده بود که بگه جنگ شروع شده، مثل سگ تمام تنم لرزید. از اینکه ممکنه بمیرم، از اینکه موقع اذان صبحه، خلاصه کلی دلم میلرزید. لعنتی! من فقط یه بار تونستم تو تمام عمرم، خواب ببینم نشستم لب یه آب باریکهای، دارم به صداش گوش میدم، تو هم کنارم نشستی، بعد یکی مثل اسب میاد کنارت میشینه، در گوشت میخنده و بهت میگه بخواب رفیق! بعد تو با تمام وجودت باور میکنی لب همین جوب باریک، همینجا بود که جنگ لعنتی شروع شد.
مستقیم برم سراغ اصل مطلب. تو مادرم نیستی، اینو وقتی فهمیدم که وقتی از تاکسی پیاده شدی، حتی قیافتم برام آشنا نبود. یه جا پیاده شده بودیما، با هم رفتیم، تا خودِ خونه، اونجا من شروع کردم لباسای تو رو درآوردن که باورم شدم مادر من توئی.. تو نبودی! تاکسی پر از مسافرای غریبه بود، یکی از همونا بود. وقتی پیاده شد، من حتی نگاشم نکردم. یاد تیتر یه روزنامه افتادم، یاد بانویی که تو اون روزنامهی احمقانه مرده بود. چند سال پیش بود؟ یادم نمیاد، ولی از وقتی یادم میآد، مادرم مرده بود. تو خیلی دور بودی، خیلی، باورم نمیشد، از ساعت 11 شب، هی به خودم گفتم امشب نبایست بخوابم، یه جورایی انگار بهم الهام شده بود که امشب عاشق میشم. تو حق داری نفهمیا، اما باور کن همون شب قرار بود عاشقت بشم. مثل روز برام روشنه. همهچیز سر جاش بود. اون آبباریکه، صداش، یکی که نصفهشبی از جلو خونه رد بشه و بلند بخونه، مثلا اینکه زندگی رو باختی دل من، یا اینکه به من نگو دوسِت دارم، آره! یه جوری که یکی بتونه باور کنه من اون شب تا صب فقط نشستم و به عشق تو گریه کردم، یکی که بتونه بفهمه، مثلا مث یه خاطره باشه برام. بعد صِدام که لرزید، بغلم کنه، بگه مادرمه، بعد دگمههای پیرهنشو باز کنه، آروم وسط دلش صدای آبباریکه بیاد... لعنتی! نه!
تو حق داری نفهمی من چی میگم، وقتی بچهتر بودم، هیچ وقت یادم نبود جنگ کی شروع شد، نه کسی بهم زنگ زد، نه خوابم برده بود، ولی مثل سگ میلرزیدم. میدونی! به هیچکی نتونستم بگم. دیروز پیش راننده تاکسیه بود که گریه کردم واسه اولین بار، آروم، آروم، قلبم شده بود یه تیکه سنگ. همش یه تیکهها، کوچکتر از دگمههای پیرهن تو، یه دنیا خستگی، نصفه شبی، باورم نمیشه، نمیتونم حرفاتو بفهمم، آخه کی آخر شب، یا حتی وقت اذان صب، مثل یه اسب پا میشه زنگ میزنه بهت که بگه کاش مادرم تو بودی؟ همون شب که قرارمون بود..
پ.ن.: برای مادری دور..