این روزها

 

از جمله مزاياي تعطيلات يكي تورق روزنامه‌هايي است كه پدر مي‌خرد و ديگري ديدن تلويزيون. در اين روزها دو مصاحبه‌ي جالب ديدم. اولي مصاحبه‌ي دكتر معين در روزنامه‌ي شرق بود كه درباره‌ي انتخابات رياست‌جمهوري سخن مي‌گفت. ايشان كه متخصص "آلرژي" هستند، در اين مصاحبه از عدم تحليل "علمي" اصلاحات از سوي جناح‌ها سخن گفته بود و افزوده بود كه خود ايشان، در وبلاگشان، بر اساس تجربه‌هاي شخصي خودش به تحليل علمي آن پرداخته است. تعجب نكنيد، ايشان سال‌ها وزير علوم اين مملكت بوده‌اند و قطعا تعريف "علم" را هم به خوبي مي‌دانند. آري تخصص در آلرژي و داشتن چند تجربه‌ي شخصي البته در اين مملكت براي "تحليل علمي" يك واقعه‌ي سياسي-اجتماعي كافي است...

 

دومي مصاحبه‌ي آنجلينا جولي با شبكه‌ي سي‌ان‌ان بود. اين هنرپيشه‌ي هاليوودي، هنگامي كه با اصرار مجري براي سخن گفتن از تاثيرات سياسي سفرهايش به افغانستان و زندگي چند ماهه در ميان گرسنگان آفريقايي روبرو شد، تاكيد كرد كه صحبت از اين چيزها نيست و هدف او تنها اين بوده است كه "به عنوان يك انسان" همدردي خود را به آنها نشان دهد و بگويد كه "مي‌داند آنها گرسنه‌اند و از امنيت بي‌بهره‌اند".

با كنار هم گذاشتن اين دو مصاحبه، خجالت كشيدم،‌ خجالت مي‌كشم، خيلي... دوباره به ياد هايدگر افتادم، آري، او راست مي‌گفت، تنها راه نجات از دل هنر مي‌گذرد....

 

****

 

پ.ن. 1. امكان به روز كردن وبلاگ در اين روزها البته با همت و هزينه‌ي علي قريشيان امكان‌پذير شد كه لازم است از اين خدمت ايشان به دنياي ديجيتال تشكر كنم. اين كار دستكم براي او 300-200 تومان خرج داشته است كه آنها كه وي را مي‌شناسند، مي‌دانند كه اين چه هزينه‌ي كمرشكني براي اوست...

پ.ن. 2. فردا شب مهمان گروهي از دوستان قديمي اصول‌گرا هستم... چه بگويم؟ به هر حال "الخير في ماوقع".

پ.ن. 3. دو سه روزي است درهایکو زندگي مي‌كنم....

 

شعری از محمد کاظم کاظمی

 

این شعر رو خانوم موسوی فرستاده. گویا از سروده های جدید محمد کاظم کاظمی است. از ایشون تشکر می کنم و براتون در اینجا می گذارم..

 

با یک غزل تازه به‌روزم، چه توان کرد؟
این است تمام دک و پوزم، چه توان کرد؟
چندی است که بی زمزمه و شعر و شعورم
چندی است پریده است فیوزم، چه توان کرد؟
از هر کس و ناکس بکنم شعله گدایی
تا شمع خیالی بفروزم، چه توان کرد؟
یک روز کنم پاره قباهای کسان را
یک روز دگر باز بدوزم، چه توان کرد؟
از ساختن شعر که چندی است گذشتم
یک مرتبه بگذار بسوزم، چه توان کرد؟
بیخوابی و بیحالی و این قافیهء سخت
قوزی است شده بر سر قوزم، چه توان کرد؟

شهر من ..

 

هر وقت به اين شهر مي‌آيم، در و ديوار آن پر از عكس هم‌سن و سالاني است كه معمولا هم آشنا به نظر مي‌رسند و اين عكس‌ها خبر از حقيقت غريب مرگ مي‌دهد. اين شهر پر از مرگ جوانان است..فقط همين كه عكس تو را نچسبانده‌اند، مطمئنت مي‌كند كه هنوز زنده‌اي، اما علاوه بر آن، اينكه تو هم در صفي.....

تعطیلات

 

چرخ زمان به گونه‌اي گشت كه احتمالا من از فردا به تعطيلات نوروزي خواهم رفت!! اين هم از بهار ما...

به هر صورت، ممكن است اين هفته چيزي ننويسم. گفتم بگم، نگن نگفته.

فعلا...

 

راستي، از كتاب "وضعيت بشري" هانا آرنت:

.. انسان هرگز فعالتر از زماني نيست كه هيچ كاري نمي‌كند و هرگز احساس تنهايي‌اش كمتر از زماني نيست كه فقط با خودش است...

 

هفته‌ي خوبي داشته باشيد.

 

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال...

 

اين روزها دلم سخت هواي شيراز را كرده، ياد شب‌هاي خوب باجگاه، ياد آوازهاي صادق، راستي كي دوباره صادق براي ما خواهد خواند:

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

وه كه با خرمن مجنون دل‌افكار چه كرد...

 

دل ما از همان روز در حافظيه جا ماند، آري همان روز....

 

 

سعید! لطفا ننویس "بخواب"!!!!!

 

اين روزها البته مطلب براي نوشتن زياد بود ولي نه وقتي بود و نه حوصله‌اي براي پرداختن به آنها (نه اينكه حوصله نداشتم، فقط انگيزه براي كارهاي ديگه‌ام خيلي زياد بود). الان هم فقط مي‌خوام يه گزارش كوچك بدم از اين چند روز:

1- ديروز مصاحبه‌ي آزمون دكترا برگزار شد. به نظر خودم خيلي خوب بود و از كدهايي كه به دانشجويان دكترا دادم معتقد بودند كه قبول ميشم. حالا بايد بشينيم تا يك ماه بعد ببينيم چي ميشه. اما نكته‌ي مهم تو اين امتحان لحظه‌اي بود كه از من گزارش سوابق كاريم رو خواستند و من از جمله سه مقاله، يك پروژه و ترجمه‌ي نيمه‌كاره‌ي يك كتاب درباره‌ي "سرمايه اجتماعي" رو بهشون دادم. يك دفعه يادم آمد روزهاي اولي كه با اين واژه آشنا شده بودم،‌ تو نمايشگاه كتاب دو سال پيش بود كه با يك كتاب قطور، ‌و البته آن زمان گران، درباره‌ي سرمايه اجتماعي روبرو شدم. كتاب مجموعه‌اي از مقالات پيشروان مباحث سرمايه‌ اجتماعي بود و مسول ترجمه‌ي اون "كيان تاجبخش". اين كتاب رو من بعدها خوندم و البته هيچ آشنايي با مترجم نداشتم تا اينكه چند روز پيش نامش رو به عنوان جاسوس امريكا همه جا پخش كردند. دلم خيلي سوخت. كيان تاجبخش، بر اساس رزومه كاري كه بعدا از او ديدم، هيچ دغدغه‌اي نداشت جز اينكه در سكوت و بي قيل و قال به مردم خدمت كنه و براش هم فرقي نداشت كه اسم اين حكومت چي باشه،‌ اون فقط نگران اعتماد مردم به همديگه بود، نگران سلامت اجتماعي و جلوگيري از ايدز و اعتياد و نگران رفاه اجتماعي. اون البته عضو هيچ كدام از اين باندهاي سياسي اين مملكت نبود كه حالا كسي براش دل بسوزوند و تلاش براي بيرون آوردنش از زندان براشون بصرفه، البته اون جزو اون دسته از ايرانياني كه ايران مال اونهاست نيست كه جبهه مشاركت، آنهم در روزهايي كه انتخاباتي در پيش نيست، ذره‌اي براش اهميت قائل باشه. خلاصه كيان تاجبخش فقط يه آدمه، هر چند كسي براش مهم نباشه. همه اين روزها به ماجراي دستگيري تاجبخش و اسفندياري و شاكري و... فقط از ديد دعواي ايران و امريكا و صرفا بهانه‌اي براي محكوم كردن حكومت در مجامع بين‌المللي استفاده مي‌كنند و فقط براشون مهمه كه بگن اگه مملكت دست ما بود اينطور نميشد (كه البته بود و بهتر از اين هم نشد). من در اينجا مي‌خوام در حد خودم به كيان تاجبخش اداي احترام كنم، به خاطر صداقتش و به خاطر انسانيتش، اون نه ابراهيم نبوي است، نه نيك‌آهنگ كوثر،‌نه علي افشاري و نه هيچ فرصت‌طلب ديگه‌اي كه از شهرت زندان براي فراهم كردن زندگي مرفه در اروپا و امريكا و كانادا استفاده كنه، نه، اتفاقا اون از امريكا برگشته تا به مردم وطنش كمك كنه، كاش ذره‌اي قدر اين آدمها رو مي‌دونستيم و كاش دستكم نگرانشون بوديم....

2- (اين بند در بازبيني، سانسور شد).

3- كتاب فقط براي خوندن نيست، حتي نگاه كردن به تيترهاش هم بعضي وقتا خيلي خوبه. امروز كتابي رو از فرهنگستان هنر امانت گرفتم با عنوان Theorizing Culture (نظريه‌پردازي فرهنگ)، عنوان يكي از مقالاتش اين بود: Changing the culture of cultural studies ( تغيير فرهنگِ مطالعات فرهنگي). امروز فقط به اين عنوان فكر مي‌كردم و گسترده‌اي كه پيش روي آدم باز مي‌كنه، راستي، از تغيير بگيم....

4- ديروز جلسه‌ي دفاع يكي از دوستان بود. سعيد حجاريان هم يكي از داوران بود. مددكار او، كه در اين چند سال دستكم در 50 جلسه‌ي دفاع پايان‌نامه شركت كرده، بعد از صحبت داورا گفت كه بهش نمره‌ي 19 مي‌دن و وقتي به سالن برگشتيم واقعا نمره‌ي 19 اعلام شد، بنده خدا مي‌گفت از بس تو جلسات دفاع شركت كردم، خودم مي‌توانم بشينم و يه شب تا صبح پايان نامه بنويسم. دوباره دلم براي حجاريان سوخت و براش آرزوي سلامت كردم..واي...

5- در طول جلسه فكر مي‌كردم تو اين چند سال نه يك بار با ميرحسين صحبت كرده‌ام و نه با سعيد حجاريان، ولش كن، هيچ‌كي منوچهري خودمون نميشه...

6- امروز براي اولين بار، گزارش پايان نامه رو نه تنها در زمان اعلام شده كه حتي يك روز زودتر تحويل دادم، دانشكده‌اي متحير مانده بود، استاد مشاور كه هميشه فقط گزارش رو امضا مي‌كرد، اين بار نوشت "به نظر مي‌رسد پيشرفت كار بسيار مناسب باشد"!!! خلاصه اوضاع رديفه، ما كه رفتيم بخوابيم تا شهريور...

 

مصطفی جان!

 

سلام مصطفي جان، اول از دغدغه‌ات متشكرم. نميتونم مدعي بشم كه بيمار رواني نيستم،‌ ولي آنچه خودم حس مي‌كنم،‌ اتفاقا خيلي قشنگه. خوشحال ميشم اگه نترسي و البته در نقطه‌ي مقابل من نباشي (چون من از وضعم واقعا راضي‌ام). نميدونم چرا فكر مي‌كني اين نوشته بيماري‌زا است،‌ ولي با كمال احترام بايد بگم  من حق نوشتنش رو براي خودم محفوظ ميدونم. مخاطب خاص رو هم نفهميدم، چون خودت هم ميدوني كه مخاطب محدود و مشخصي دارم. قضيه گور باباي صادق هدايت رو كاملا يادمه، ولي اينكه چه داستاني از دسس‌پدس بود رو نه. به هر حال من واقعا صادق هدايت رو هم دوست دارم، فقط يه "گور باباش" گفتن رو حمل بر جدايي از او نكن. در ضمن در اينكه با ذهن پر راه مي‌رم، زدي تو خال،‌ ولي اتفاقا اينها نتيجه‌ي تلاش براي تخليه ذهنه،‌ تو روان‌شناسي به اين ميگن كاتارسيس (پالايش).

البته راه تاويل رو بر تو نمي‌بندم. اما من هم حق دارم تاويل خودم رو داشته باشم،‌ مگه نه؟ فقط همين رو بگم كه در طي نوشتن اين شعر مطلقا هيچ دختري در خودآگاهم نبود (البته منكر اين نميشم كه شايد تو ناخودآگاه بود،‌ اما مي‌توانم خيلي راحت بگم نميدونم و طبعا چون تو هم روان‌شناس نيستي، حرفت رو حجت ندونم). با كس ديگري حرف مي زدم كه اون رو خوب مي‌شناختم و تمام لحظاتي رو كه ازش اسم بردم به وضوح مي‌تونستم تو خاطرم ببينم. اما كاملا به اين حرفت ايمان دارم كه "شايد اون منظوريو كه نداشتي اصليترين منظورت باشه".

آنچه تو ازش به "شب" نام بردي،‌ از نظر من "زندگيه"، با رفت و آمد شب و روز. گاهي وقتا شبه گاهي هم روز. اما چه ميدونيم؟ شايد تو راست بگي،‌ شايد من،‌ شايد هر دو و شايد هيچكدوم. اندكي صبر كن، شايد با يك ديدار راحتتر حرف بزنيم و ابهامات هم برطرف شه. فقط يه كم صبر كن.

*******

در ضمن اگه كس ديگري هم نظري داره، بگه،‌ بهش توجه خواهد شد، هر چند ميدونيد كه من اساسا آدم دموكراتي نيستم و به خصوص اصلا اعتقاد ندارم كه جمع لزوما درست ميگه، اما ميشه با هم فكر كرد...

 

اصلاح طلبان

 

تو ساكت باش،

من خاطره مي‌گويم...

 

تو که یادت هست

 

حتي نمي‌دانم اين روزها قدم زدن

در من چه حادثه‌اي مي‌شود

كه با شروع هر باره‌ي نياز تو

از من مي‌گريزد

و مثل يك كرم نمور

تمام وجودم را با خودش مي‌برد.

نه، حتي وقتي فكر مي‌كنم

مي‌بينم ديگر كسي نيست

خاطراتم را مرور كند و

به ياد داشته باشد

آن روزهايي را كه من و تو

وقتي تنها مي‌شديم

تو بودي

و

من مثل كسي كه در خيابان

اداي راه رفتن يك كرم شب‌تاب را درمي‌آورد،

مي‌نشستم و مي‌ديدم كه تو نرفتي

حتي بدون يك خاطره از من..

*

راستي! بيا دوباره يك شب

با هم قصه بخوانيم

و دل به دريا بزنيم

مثل همه‌ي آدم‌هايي كه هنوز خوشبختند

و هنوز براي فكر كردن به اينكه

ديگر زماني نمانده، وقت دارند،

مثل آدم‌هايي كه آن شب

در خيابان قدم مي‌زدند

و اصلا يادشان نبود

كه چراغ خاطرات شبانه‌اي كه با خود مي‌برند

تمام هستي من

و تمام تلاش من

براي تقليد اداهاي يك كرم شب‌تاب بود

كه همان‌شب در خيابان آن را جا گذاشتيم....

مي‌دانم، چشمانم خيلي ضعيف شده

همه‌اش حاصل پيري است

پس از هزار بار معاشقه با كساني كه نمي‌شناختم

و پس از قدم زدن‌هاي طولاني

در خيابان‌هاي همين شهر لاكردار

همين خاطره‌اي كه بدون باران

حتي بدون آنكه كسي خبر داشته باشد،

زير آن قدم مي‌زنيم،

آري، نتيجه‌ي شب‌نشيني‌هايي است

كه در آن قصه را مي‌نوشتيم...

*

ديروز خسته بودم

ياد قدم‌زدن‌هاي تو افتادم

ياد يك پل عابر

با هم دويدن‌ها

دوست من،‌ تو راست مي‌گفتي؛

همه‌چيز از آن روزي تمام شد

كه من روي پله‌ها لغزيدم...

 

یک روز تعطیل

 

وقتي روزهاي عادي زندگي را به بطالت و خواب بگذروني، طبيعيه كه روز تعطيلي رو كه همه رفتن مسافرت مثل سگ بشيني و كار كني. از اين هيچ گله‌اي ندارم. ولي مضحك‌ترين مسئله اينه كه وقتي ساعت 9 شب، بعد از 11 ساعت كار مداوم، مي‌بيني بالاخره كارت تمام شده و خوشحال و سرحال فقط به اين فكر مي‌كني كه يك تفريح درست و حسابي داشته باشي، تنها چيزي كه به ذهنت ميرسه، خوندن كتاب باشه!!‌

دوستي راست مي‌گفت: "وقتي تو بچگي اداي آدم بزرگا رو در مياري، بايد حواست باشه كه تو جووني پير شدي.." راست مي‌گفت. خيلي وقته كه پير شديم، هر چند هيچ وقت جووني نكرديم، تقصير كسي هم نيست، خودمون اداي آدم بزرگا رو در آورديم...

 

ادبیات شائبه محور

 

در مقاله‌اي در روزنامه، نويسنده تاكيد داشت كه "اين جمله نبايد اين شائبه را ايجاد كند كه..." و استادي در جلسه‌اي وقتي لازم ديد كتاب استاد ديگري را نقد كند، گفت: "البته ميزان ارادت و دوستي من با ايشان چنان مشخص است كه از اين حرف‌ها نبايد چنين برداشت شود كه..." 

...

از اين حرف‌ها در زندگي روزمره‌ي خودمان زياد ديده‌ايم. ادبياتي كه در آن نويسنده براي خواننده و تفسيرهاي او از پيش حد و مرز مشخص مي‌كند و به عبارت ديگر با اين كار خود، اعلام مي‌كند كه حاضر نيست مسئوليت تفسيرهايي از اثر خود را كه خود نمي‌پسندد، بر عهده گيرد. خيلي واضح است: من كاري به اين ندارم كه تا چه حد شما در تفسير اثر من چارچوب‌هاي روشي را رعايت نموده‌ايد، "فقط" همين را بدانيد كه من از برداشت شما خوشم نمي‌آيد –به هر دليلي- و در نتيجه شما حق نداريد چنين برداشتي داشته باشيد...

واقعيت اين است كه اولين خط‌قرمزها را حكومتي كه از آن ناراضي هستيم نمي‌آفريند، ادبيات ما در ذات خود اقتدارگرا است و ما بايد آگاهانه از خودمان شروع كنيم. هر چند يقين دارم در اين كار هم خودمان را مبرا از خطا خواهيم دانست. اين خود خط‌قرمز اول ماست...

 

کوچ امانت

 

نميدانم امشب مي‌روي يا چند روز ديگر، چه فرق مي‌كند؟ افسوسم از آن است كه هنوز دو-سه ماهي نمي‌گذرد از بناي خانه‌ي جديد كه كوچ مي‌كني... واي بر من، بيت‌الاحزان ميراث تو براي من است..عزيزترين! سراي نو مبارك....

در ایستگاه اتوبوس فهمیدم

 

بالاخره نتايج مرحله‌ي كتبي آمد و ما به مصاحبه دعوت شديم. و لله الحمد....

از تمام دوستانم كه در اين روزها دغدغه‌ي اين مسئله را داشتند متشكرم و به دوستاني ديگري هم كه در اين مرحله قبول شدند، تبريك ميگم، خدر، مجيد، ايرج و حسين...

 

و چشمان تو با من گفتند

 

عينكت شكسته بود؟

قبول،‌

ولي آنقدر كه حتي

مرا هم نبيني؟

 

.....

 

چند روزي است نمي‌نويسم. واقعيت اين است كه براي نوشتن چيزي هم ندارم. اين روزها، روزهايي براي تاملاتي كاملا دروني بود و البته كار و خوردن و خوابيدن سه جلوه‌ي بيروني زندگي‌ام بود. آنچه در درون گذشت،‌ البته براي خودم مفيد و اميدواركننده بود. دستكم تا بحال، اميدوارم درست ادامه پيدا كند. به هر حال،‌حرف تازه‌اي نيست...ببخشيد