ورای خدمت و خیانت روشنفکران
1- حدود سه ماه از زمان برگزاري انتخابات رياستجمهوري در ايران ميگذرد و البته انتخاباتي كه هرگز پاياني نيافت! يادم هست كه پيش از برگزاري انتخابات –كه يقينا با پيروزي ميرحسين به پايان ميرسيد- وعده كردم پس از اعلام نتايج مختصري از حرفها و به تعبيري گلايههايي كه در آن روزها در دلم انباشته شده بود را بيان كنم. اما سير ماجرا چنان پيش رفت كه هرگز فرصتي و حوصلهاي براي اين كار نباشد. پس از آن حوادث از يكسو دل و دماغ نوشتنم نبود و از سوي ديگر بيشتر منتظر بودم تا ببينم كساني كه بايد در چنين روزهايي ناوگان جامعه را در دست گيرند و به سوي خير هدايتش كنند چه خواهند كرد. و البته دريغ و افسوس كه آنها يا به گوشه عافيت خزيدند و سخني نگفتند و يا اگر همراه شدند چيزي جز ارائه تحليل يا –متاسفانه- گزارشي از ماجرا بر زبان نراندند. منظورم مشخصا «روشنفكران» اجتماعند. آنهايي كه قرار است در روزهاي سخت، دغدغههاي عافيتطلبانه شخصي را كنار نهند و براي جامعهاي كه از يكسو دچار هيجان –مثبت يا منفي- شده است و از سوي ديگر به روشني نميداند چه ميخواهد چراغ هدايتي باشند و تصوير جامعه مطلوب و چگونگي رسيدن بدان را ارائه نمابند.
2- توماس اسپريگنز به خوبي در كتاب «فهم نظريههاي سياسي» نشان ميدهد كه چگونه يك روشنفكر واقعي در روزهايي كه جامعه دچار بحران شده است، نخست با شناسايي بحران، سپس با روشن نمودن عامل بحران، و بعد ترسيم جامعه مطلوب و نشان دادن راه هنجارين رسيدن به آن، رسالت خود را به انجام ميرسانند. تاكيد بر بحران در نظريه اسپريگنز به خوبي نشان ميدهد كه قرار نيست روشنفكر در روزگار خوشي و سعادت نظريهپردازي كند كه در چنين روزي البته چه احتياجي به نظريه؟ روشنفكر چون افلاطون كه با تراژدي بزرگ اعدام سقراط روبرو است، يا همچون هابز كه شاهد جنگ داخلي در ميهن است، يا چون ماكياولي كه از هم گسستگي كشورش را شاهد است و يا چون اريك فروم كه با پديده شگرفي به نام فاشيسم روبرو است، «تبيين» وضع موجود و همچنين «وضع مطلوب» را وجه همت خويش قرار ميدهد، و البته اين چقدر متفاوت است از صرف «تحليل» اوضاع.
3- انتخابات اخير در ايران نكات فراواني را به ما نشان داد. اما به نظر من مهمترين چيزي كه در اين بحران براي جامعه دانشگاهي و روشنفكري قابل توجه است، ناتواني روشنفكران و متفكران از كنش در اين شرايط بود. برخي از متفكران ما از پيش از انتخابات با نزول به سطح ژورناليسم خود را در مقام ستوننويس روزنامههاي عامهپسند قرار دادند و با بيانيههايي كه با حداقلهاي حيات روشنفكري –يعني «روحيه انتقادي»- ناسازگار بود به «پادوي» جريانات اجتماعي-سياسي بدل شدند. حضور روشنفكران در عرصهاي چون انتخابات ميمون و مبارك است و من هرگز موافق روشنفكراني نيستم كه در تمام حيات خود در خانه مينشينند و با پرهيز از قرار دادن خود در موقعيتهاي خطرناك تصميمگيري، از اشتباه مصون ميمانند! اما اين بدان معنا نيست كه روشنفكر فراموش كنند كه جايگاهي كه بايد جامعه را از آنجا مخاطب خويش قرار دهد كجاست.
4- مثال سادهام را از طرفداران مهدي كروبي آغاز ميكنم كه اتفاقا روشنفكران برجستهاي در اين انتخابات از او حمايت كردند. يكي از نكات محوري كه در حمايت روشنفكران از كروبي مشاهده ميشد تاكيد آنها بر دفاع شيخ از «حقوق "شهروندي"» بود. البته شكي در اين نيست كه آقاي كروبي مهمترين كسي بود كه همواره صادقانه به دنبال آزادي زندانيان سياسي از زندانها و يا دستكم تسهيل شرايط زندان براي آنها بوده است. اگر عوام جامعه اين را نشاني از دفاع او از حق شهروندي بدانند چندان عجيب نيست، اما آيا روشنفكران جامعه نيز بايد ميان مفهوم «انسان» و «شهروند» خلط كنند؟ به عنوان توضيحي كوتاه عرض ميكنم كه «شهروند» يك مفهوم حقوقي است كه تنها در برخي جوامع معنا مييابد. شهروند به كسي گفته ميشود كه در عرصهاي جدا از حيات خصوصيِ فردي و همچنين فارغ از حضور و اعمال قدرت به كنش مشغول است. اين عرصه را مشخصا «جامعه مدني» ميخوانند. به تعبير ديگر، وجود «شهروند» منوط به وجود «جامعه مدني» است؛ عرصهاي كه در آن امكان كنش تاثيرگذار اجتماعي، بدون اعمال نفوذ از جانب قدرت مهيا باشد. بعيد ميدانم كسي در اين نكته كه جامعه مدني در ايران يا شكل نگرفته است و يا نحيفتر از آن است كه مفاهيم درون خويش را بپرورد ترديدي داشته باشد. پس چگونه است كه روشنفكران ما اين نكته بسيار مهم را در تحليلهاي خود فراموش ميكنند؟ و از سوي ديگر حتي اگر قائل به «حقوق شهروندي» در ايران امروز باشيم، بايد توجه داشته باشيم كه اين امر پيش از حقِ «بيرون از زندان زيستن» مستلزم پذيرش حق «آزادي انديشه و بيان» است. فراموش نميكنم كه آقاي كروبي در مناظرات تلويزيوني دوران انتخابات هنگامي كه به ماجراي مشاجره محمود دولتآبادي و عبدالكريم سروش رسيد، با بيان اينكه چه معنا دارد كه يك «كمونيست» درباره يك متفكر مسلمان اينگونه سخن بگويد ابتداييترين حق شهروندي محمود دولتآبادي را به زير سوال برد و البته روشنفكران مدافع او هرگز سخني در انتقاد از اين امر بر زبان نياوردند.
5- مسئله اين نيست كه اين متفكران بايد به صرف شنيدن اين سخن از كروبي حمايت خود را از او بازپس گيرند. اما ضروري است كه يك روشنفكر در هر نوع حمايت يا همبستگي با جرياني سياسي، سيرهاي «انتقادي» در پيش گيرد و از سرسپردگي بپرهيزد. همانگونه كه در مخالفت نيز! تقريبا در تمامي حمايتها از كروبي، مستقيم يا غيرمستقيم ناسزايي به ميرحسين موسوي نيز نثار ميشد. گويي نذر بوده است كه براي حمايت از كروبي بايد به ميرحسين ناسزايي گفت. نگرش انتقادي، مستلزم «اذعان» به حق حيات انتقادي ديگران نيز هست. ناسزاگويي و معارضه با كسي كه همراي شما نيست، اما لزوما نافي حقوق شما نيز نيست، يقينا از آداب روشنفكري به دور است. اما روشنفكران مدافع كروبي نه تنها در تلطيف اين رويكرد ياران كروبي تلاشي نكردند، كه با تهييج اين فضا كار را به جايي رساندند كه ياران كروبي در آخرين روزها صراحتا از خطر «راي آوردن ميرحسين در همان دور اول» ابراز نگراني ميكردند. گويي براي آنها رقيب اصلي ميرحسين است و نه احمدينژاد!
6- كمتر روشنفكر شاخصي بود كه از ميرحسين حمايت كرده باشد. اما بدنه جريان روشنفكري –كه اساتيد دانشگاهها نماينده آن به شمار ميروند- در بيانيههاي مختلف از او حمايت كردند، اين امر از اساتيد علوم سياسي تا جامعهشناسان و روانشناسان را در بر ميگرفت. اگرچه حضور مستقيم و صنفي آنها در اين عرصه فينفسه «بسيار» مطلوب است، اما ضعف مشابهي را در آنها نيز ميتوان سراغ گرفت: هيچ يك از بيانيهها سويه انتقادي نداشتند و تنها به اعلام حمايت از موسوي بسنده ميكردند! در واقع آنها به جاي آنكه زبانِ انتظارات جامعه روشنفكري از ميرحسين باشند، صرفا به فعالان ستاد انتخاباتي او تنزل مييافتند. اين امر سويههاي منفي خود را به ويژه در جريانات بعد از انتخابات به خوبي نشان داد؛ اين مدرسان دانشگاهها كه بايد اتاق فكر تلاشهاي پس از اعلام نتايج را تشكيل ميدادند، به انفعال كشيده شدند و ميرحسين را در اين ميدان تنها گذاشتند. شك نكنيد كه تمامي فعاليتها و اقدامات موسوي پس از انتخابات ناشي از هوش و آگاهي شخص او و حلقه مشاوران نزديك –اما كمتعداد- او بود.
7- شبكه روشنفكران ايراني كه شامل هستههاي نامرتبط متفكراني است كه هيچ يك ديگري را قبول ندارد و در مراوداتش تنها به ناسزاگويي به ديگري بسنده ميكند، بازندهترين بازنده اين انتخابات بود. شبكهاي كه نشان داد هنوز توان بر عهده گرفتن رهبري تحولات اجتماعي را ندارد و در اعلاترين حالت مشاركتش، به نگارش متنهاي ژورناليستي و تهييجكننده مشغول ميشود و از ترسيم هر مسيري براي طيطريق به وضعيت مطلوب اجتماعي ناتوان است: يكي تولد دخترش را تبريك ميگويد و ديگري با نگارش نامهاي احساسي در اين شرايط حساس، در عمق خويش تحكيمكننده وضعيت موجود ميشود! چه كسي است كه نداند بهترين اتفاق براي جريان حاكم آن است كه نشان دهد مخالفان در آرزوي نابود كردن نظام اسلامي و برقراري جامعهاي سكولار هستند، و چه ابزاري براي تبليغ اين ايده بهتر از نامه دكتر سروش به رهبر؟
8- به صراحت معتقدم روشنفكرترين فرد در اين ماجراها شخص ميرحسين موسوي بوده است و البته اين مايه تاسف براي جامعه روشنفكري ايران است كه كسي كه در خط مقدم مبارزه و معارضه است، خود بايد بار سنگين انديشيدن و تلاش براي ترسيم جامعه مطلوب را نيز بر عهده گيرد، در حاليكه ديگران در كنج عافيت خود نشستهاند و در بهترين شرايط براي روزنامهها مطلب تهيه ميكنند. بيانيه شماره 11 ميرحسين موسوي –كه در آن بر شكلگيري شبكههاي اجتماعي و مستحكمتر كردن پيوندها ميان اعضاي اجتماع از طريق ديد و بازديد و همراهي در مشكلات تاكيد ميشود- از معدود نمادهاي «كنش روشنفكرانه» در وانفساي امروز جامعه ايراني است.
9- مدتهاست تصميم به نوشتن اين متن داشتهام. و البته معتقدم چنين نوشتني بايد دوام يابد و با متنهايي ديگر ادامه يابد. حال كه روشنفكران جامعه از كار خود عاجزند، فضا براي نسل جديد كه به دنبال كسب «تجربه روشنفكري» است فراهم ميآيد كه خود را محك زند. ميدانم كه دوستاني هستند كه اين متن را ميخوانند و البته آنها نيز دغدغه مشابهي را دارند. از آنها نيز ميخواهم «فهم» خود از آنچه در ايران امروز جاري است –و نه صرفا «تحليل شرايط روز»- را برايم بنويسند و البته طريقه هنجاريني كه براي رهايي از اين مشكلات ميشناسند را. اين امر ميتواند با فراهم آوردن فضاي گفتگو ما را در تلاشمان براي كسب اين «تجربه» ياري رساند و حتي مددكار ما در برگزيدن راهي مناسب براي بهبود شرايط باشد. اين درخواست دوستانه يك درخواست جدي است، اين وبلاگ ميتواند محلي براي تبادل افكار در اين لحظه خاص و مهم در تاريخ سرزمينمان باشد. مرا در اين راه ياري كنيد!