1- پرسش اساسي اين است: "رهايي چگونه ممکن است؟"
2- نيچه در انسانشناسي خويش، سه گونه انسان را از يکديگر متمايز ميکند: انسان واپسين، مهتران، و در نهايت "ابرانسان". انسان واپسين همانا انسان مدرن امروزي است. زندگي او از ارزشها تهي است. اخلاق او اخلاق "رمهگي" است، او ميانمايه است و نيستانگاري، روح او را به رخوت کشيده است. انسان واپسين "بزدلي" است که تنها و تنها به "سود" ميانديشد و در اين راه، توانايي ارزشگذاري را ندارد. او نهايت سقوط انسان به حيوانيت است و از همينرو انسان "واپسين" نامگذاري شده است (برخي اين نامگذاري را "زماني" ميانگارند. در واقع معتقدند منظور نيچه نام بردن از انسان عصر خويش است و از اينرو آن را واپسين مينامد. اما اين سادهانگاري چندان با روح فلسفه نيچه سازگاري ندارد).
"مهتران" کيستند؟ مهتران افراد حد وسط انسان واپسين و ابرانسان هستند. آنها البته دليرند و مغرور و از بسياري از فضايل ممدوح بهرهمند هستند. اما اين فضيلتمندي نه بر مبناي "انتخاب"، که بر مبناي تبعيت از فرامين ارادهي سرکوبگر است (بهترين مثال براي اين دسته، عارفان مسيحي هستند). آنها توان چيرگي بر خود را ندارند. آنها نميتوانند در جستجوي خويش براي "فلاح"، به زيبايي، خنده و شادمانگي دست يابند و از همينرو، در مرتبهاي فروتر نسبت به ابرانسان جاي ميگيرند. آنها در يک کلام "شريف"ند، اما "شريفاني احمق".
3- ابرانسان کيست؟ ويژگي نخستين و مهم او، همانا "چيرگي بر خود" است، چرا که "انسان چيزي است که بر آن چيره ميبايد شد". در واقع، ابرانسان قائل به هيچ سرشت و ذات پيشيني براي انسان نيست، او خود "سرشت" خويش را هر لحظه ميسازد. ابرانسانِ نيچه "خالق" است، خالق "خويش". اما همزمان "ويرانگر" نيز هست: ويرانگر "خويش". اين هر دو در يک زمان، به همراه يکديگر و به شکلي مداوم در ابرانسان روي ميدهند. در واقع، انسان نزد نيچه، همواره در حال "شدن" است و نميتوان از تمايز "بودن" و "شدن" در او سخن گفت. ابرانسان غريب و تنهاست. اما همواره به کار خلقِ هنرمندانه مشغول است و شاخص او همانا اراده ("خواست" تعبير مناسبتري است) وي براي مواجههي شادمانه با "سرنوشت" خويش است. تعبير نيچه چه شعفآلود است: ابرانسان به سرنوشت خويش "عشق ميورزد".
4- "رهايي چگونه ممکن است؟"
5- ابرانسان خويش را رها ميسازد. او تمام قواعد اقتدارآلود را به استهزا ميگيرد. خويشتن را مقيد به هيچ فرمانِ فراتر از خويش نميکند. او به خلاقيت خويش ايمان دارد و از اينرو، خود را قادر به ارزشگذاري دوبارهي تمامي ارزشها ميشناسد. او ميداند که "خدا مرده است". او به خوبي آگاه است که آنچه به نام "شناخت" بر زندگي انسان واپسين سايه افکنده است، تنها يک "تفسير" است. او ميداند که "علم" در مواجههي خويش با رقيبان (مانند جادوگريها) هرگز "حقانيت" خود را به اثبات نرسانده است، بلکه "پيروز" شده است و کدام پيروز است که به صرف پيروزي بتواند مدعي حقانيت شود و آيا آيندهاي که براي "جادوگري" در گذشته روي داد –و علم بر او پيروز شد- در انتظار علم هم نميتواند باشد؟ ابرانسان، انسان آينده است –همانگونه که نيچه به بيان خود "فيلسوف آينده" بود-. ابرانسان، "راه" ميسازد. اما براي او آشکار است که اين راه، هرگز تنها راه نيست. زرتشت نيچه چه نيک ميگويد: "اين راه من است، راه شما کدام است؟"
6- اين البته تنها يک بعد زندگي ابرانسان است. هايدگر در مقالهي زيبا –و البته ثقيل- "زرتشت نيچه کيست؟" به ما يادآوري ميکند که زرتشت نيچه دو آموزه براي انسان دارد: "ابرانسان" و "بازگشت جاودانهي همان".
7- انسان خلاق و غريب، در مواجههي خويش با سرنوشت، به واقعيتي دهشتناک وقوف مييابد. او به "وحشت پوچي" ميرسد و خود را در مقابل "مغاک وجود"، درگير با "رنجِ بيمعنايي" مييابد. نيچه ضعف عمدهي انسان واپسين را نوع مقابله با اين دهشت ميداند. انسان واپسين جهان را در کثرت تئوريک، قطعهقطعه ميسازد و با اين کار خويش، "حقيقت رنج" –اگر اين تعبير بودايي براي بيان فلسفهي نيچه درست باشد- را به فراموشي ميسپارد. او، غرق در تبهگني خويش، ترجيح ميدهد خويش را با "شناخت" سرگرم کند تا از اين وحشت رهايي يابد. او را گريزي از "نيستانگاري" نيست (سقراط اولين معلمِ "بيمار" اين آموزه است). نيچه به آنها ميگويد: "شما ميخواهيد رنج را از ميان برداريد، اگر بشود –و کدام "اگر بشود"ي ديوانهوارتر از اين!.. مگر نميدانيد که قيد و بند رنج، قيد و بند رنج بزرگ، آري، همين قيد و بند تا کنون اسباب تمامي بلندگرايي انسان را فراهم آورده است؟" (نيچه، فراسوي نيک و بد: 225). ابرانسان را اما از "رنج" هراسي نيست. رنج، دستمايهي "خلق" نزد اوست.
8- ابرانسان به خوبي اگاه است که "سرنوشت" وي حاصل علل و عوامل فراواني است که او کنترل چنداني بر آنها ندارد. سرنوشت او، همانند انسان واپسين، "تراژيک" است. اما وي با اين سرنوشت "شادمانه" روبرو ميشود و نه تنها از آن فرار نميکند، بلکه براي تکرار جاودان اين زندگي "تراژيک"، از صدر تا ذيل و از آغاز تا انجام، "به طور سيريناپذيري فرياد ميزند "از نو"". ابرانسان، خود را تنها مقيد به يک اصل اساسي ميداند: او در عين آگاهي به سرنوشت تراژيک، "فراتر رفتن از خويش" را "انتخاب" ميکند. او با آگاهي به نيروي خلاقيت خويش، در لحظهي روبرو شدن (لحظهي ديدار؟) با سرنوشت، آنرا "شادمانه" ميپذيرد و تنها يک چيز را در خاطر ميسپارد: او ميسازد و ويران ميکند و فراموش نميکند که "هنوز" براي "بزرگترين امکانهاي خويش" به "پايان" نرسيده است. وجود او، همانا "ممکن ساختن" وجود چيزي است که "هنوز نيست". "در انسان آفريده و آفريدگار با همند: در انسان هم ماده هست و سنگ و کلوخ و خس و خاشاک و لوش و لجن و هيچ و پوچ و پريشاني، هم آفرينندهاي و نگارندهاي و سختيِ تيشهاي و نگرش خداواري و..." (نيچه، فراسوي نيک و بد: 225).
9- رهايي چگونه ممکن است؟ هنگامي که "ابرانسان" را بياموزيم. ابرانسان چگونه آموخته ميشود؟ پاسخ اين سوال را هايدگر به ما ميدهد. او به خوبي آگاه است که ابرانسان، تنها در شعفي شهودي دستيافتني است. هيچ راه روشمندي براي رسيدن به ابرانسان وجود ندارد. تنها "عزم" (resoluteness) ميتواند ما را به "لحظهي ديدار" (moment of vision) رهنمون شود. "شعف و خلسه"اي که در لحظهي ديدار به انسان دست ميدهد، امکان زندگي "اصيل" (authentic) را فراهم ميآورد. زندگي اصيل خالي از رنج نيست، بلکه رنج را با عزم راسخ خويش، شادمانه و جاودانه ميپذيرد:
"شعف مستدامي که ما را در لحظهي ديدار، افسون ميکند، همان چيزي است که آيندهي اصيل را ممکن ميسازد (Heidegger: Being and Time: 338).. عزم، وفاداري اگزيستانس (موجود؟) را به خويشتنِ خويش، برميسازد" (Ibid: 391).
10- ابرانسان رها است. زيرا به خويشتن خويش وفادار است. او خويشتن خويش را ميسازد و ويران ميکند، زيرا به "بازگشت جاودانهي همان" در سرتاسر هستي يقين دارد. زندگي او از صدر تا ذيل، دوباره خواسته ميشود. زيرا در عين دهشتناکي، شادمانه پذيرفته ميشود..
پ.ن.: در نقل قول از "هستي و زمان" هايدگر، از ترجمهي –البته معظم- سياوش جمادي استفاده نکردم. اصطلاحات به کار رفته از سوي ايشان چندان مفهوم نبود و از اينرو ترجيح دادم برداشت خويش را از ترجمه انگليسي مورد استفاده قرار دهم.