ببار ای ابر بهار..

 

نمی‌دونی چه حالی داره وقتی تا نصفه‌شب می‌شینی و پروژه را تا یه جایی پیش می‌بری و بعد هر جور حساب می‌کنی، می‌بینی از این به بعدش دیگه کار تو نیست؛ .. ولی به استاد قول دادی که این کارو می‌کنی و حالا موندی چه خاکی بر سرت بریزی. اما فردا صبح که استادو می‌بینی، ازت می‌پرسه کجای کاری و وقتی جواب می‌دی، می‌گه: خوبه، این قسمت کار رو خودم انجام می‌دم! بدون اینکه تو چیزی گفته باشی.. و بعد ازت می‌پرسه چه کار دیگه‌ای مونده که باید انجام بدی و تو فکر می‌کنی و می‌بینی جز چند تا کار کوچک، دیگه زحمتی نیست! نمی‌دونی چه حالی داره رفیق!

ظهر برمی‌گردم خونه و از ساعت 2 تا 4 می‌گیرم تخت می‌خوابم و اصلا هم برام مهم نیست که برق رفته و تو این گرما... حتی گرمی و سردی هم به حس و حال آدم برمی‌گرده، باور کن! اینو امروز با تمام وجودم لمس کردم....

 

2 روایت

 

افسانه‌ي آفرينش با "گناه آغازين" آدم و حوا در "جنت" آغاز مي‌شود. غضب خداوند بر مخلوقي که خلقش را غرورآفرين مي‌دانست (فتبارک الله..)، به "تبعيد" مخلوق به "زمين" مي‌انجامد. او در زمين به کندوکاو مي‌پردازد و تمام تلاش خويش را بايد معطوف به رهايي از بندِ گناهي کند که چون داغي بر پيشاني‌اش نقش بسته...

****

 

خداوند انسان را خلق مي‌کند. زيرا از آنچه در عرصه‌ي خلق (زمين) مي‌گذرد، پريشان‌خاطر است. زمين جولانگاه "فساد"، "رکود"، "پوسيدگي" و "آلودگي"هاست. حيوانات و گياهاني که در آن مي‌زيند، از "تدبير" لازم براي رهايي از بحران‌هاي دامن‌گير بي‌بهره‌اند و در اين ميان، اين خداي عالم است که نظم دوباره را تدبير مي‌کند: او "انسان" را خلق مي‌کند تا به نمايندگي از سوي خالق، به جمع مخلوقات آيد و با استفاده از دو موهبتِ "عقل" و "مهرباني"، زمين و "مخلوقات" را از سيطره‌ي فساد و تباهي نجات بخشد. "فتبارک الله...". اين انسان، نه داغي بر پيشاني دارد که زمين را عرصه‌ي عقده‌گشايي‌هاي خود بيابد و نه آنقدر دربند محاسبات عقاب و پاداش است که "مهر" را به حاشيه راند.

 

موجود پشيمان، در بهترين حالت، تنها به "جبران" دست مي‌زند. او را توان "ساختن" نيست. روياي برين او "بازگشت" است، نه "رفتن". دين ابراهيمي (و مدرنيته که ريشه‌ي عميق در آن دارد)، انسان "مسئول" را نمي‌شناسد، اما انسان "محکوم" را چرا.. راستي! بهتر نبود خداوند در خلق انسان، اندکي روان‌شناسانه‌تر عمل مي‌کرد؟!

 

***

پ.ن.: پاسخي براي "باران": براي دغدغه‌ي شما نسبت به رهايي (مثالت در اين باره "قفس" بود)، تنها يک راه مي‌توان پيشنهاد داد؛ اينکه در قفس را باز کن و از آن بيرون برو. اين کار نه به مقدمه‌اي نياز دارد و نه به "انتظارِ"ِ دررسيدنِ شهود ماندن. نکته همين‌جا است. تا هنگامي که باور داري اين در بازشدني نيست، در قفس خواهي ماند. اما آنگاه که "عزم" باز کردن در را کني، از يک‌سو "شاهد" خواهي بود که اين در توهمي بيش نيست، و از سوي ديگر، "شده‌اي" آنچه "هستي" (نه آنچه به تو گفته‌اند "هستي"). ابرانسان، مقدمات نمي‌خواهد. ابرانسان، خود همين‌هاست.  در واقع، اگر چنين باشي، ابرانسان هستي؛ نه اينکه اگر چنين باشي، ابرانسان خواهي شد. 

و براي "حسين قوام": آنچه درباره‌ي شهود گفتي، درباره‌ي سنت غربي که ريشه در الهيات آگوستيني دارد، درست است. اما مطلق نيست. شهودي که در تفکر هايدگر مشاهده مي‌کنيم (او خود قطعا چنين دعوي‌اي را رد خواهد کرد)، به شدت به عرفان شرقيِ "مشاهده" نزديک است و در اين ميان، استعاره‌ي "لحظه‌ي ديدار" نيز شاهدي بر اين مدعاست. البته درباره‌ي شهود نيچه‌اي نمي‌توان با قاطعيت چيزي گفت. از يک سو، شهود او از آن ابرانسان است (و از اين‌رو بسيار سوژه‌محور)، اما از سوي ديگر بايد توجه داشت که ابرانسان نيچه، اساسا با تعريفِ مدرن از سوژه نسبتي ندارد و همچنين با محور قرار دادن "سرنوشت"، زمينه‌هاي انحراف از رويکرد سوژه‌محور را فراهم مي‌آورد. نکته‌ي بسيار مهم‌تر هم روي‌گرداني نيچه از سنتِ "معرفت‌شناسي" در تفکر غربي است. همّ اصلي او متوجه کنار زدن "معرفت" از محور مباحث فلسفي و جايگزيني آن با "زندگي" است (و از همين‌رو عنوان "فيلسوف زندگي" بيش از هر کس برازنده‌ي اوست). تحويل انديشه‌هاي او در چارچوبِ سنت معرفت‌شناسي غربي اندکي نامنصفانه به نظر مي‌رسد.

 

هوای تازه

 

..حواسم نبود. به چيز ديگه‌اي فکر مي‌کردم –يه چيزِ مضحک. "مي‌دوني دوس دارم چي باشم؟ منظورم اينه که اگه حق انتخاب داشته باشم، مي‌دوني دوس دارم چه کوفتي باشم؟"

"فحش نده. چي؟"

"اون ترانه رو بلدي "اگه يکي اوني رو که از تو دشت مي‌آد بگيره"؟ -دوست دارم..."

"اصلش "اگه يکي اوني رو که از تو دشت مي‌آد ببينه"س. اصل شعر ماله رابرت برنزه."

راس مي‌گفت. اصل شعره همونه، " اگه يکي اوني رو که از تو دشت مي‌آد ببينه". ولي اون موقع نمي‌دونستم.

گفتم "فکر کردم "اگه يکي اوني رو که از تو دشت مي‌آد بگيره"س. به هر حال، همش مجسم مي‌کنم چَن‌تا بچه‌ي کوچيک دارن تو يه دشتِ بزرگ بازي مي‌کنن. هزار هزار بچه‌ي کوچيک؛ و هيشکي هم اون‌جا نيس، منظورم آدم بزرگه، غير من. مَنم لبه‌ي يه پرتگاهِ خطرناک وايساده‌م و بايد هر کسي رو که مي‌آد طرفِ پرتگاه بگيرم –يعني اگه يکي داره مي‌دوئه و نمي‌دونه داره کجا مي‌ره من يه‌دَفه پيدام مي‌شه و مي‌گيرمش. تمامِ روز کارم همينه. ناتور دشتم. مي‌دونم مضحکه ولي فقط دوس دارم همين‌کارو بکنم، با اين‌که مي‌دونم مضحکه."

 

جي. دي. سلينجر، ناتور دشت: 168

 

پ.ن.:

آنان که محيط فضل و آداب شدند

در جمع کمال، شمع اصحاب شدند؛

ره زين شب تاريک نبردند برون

گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند.

 

 

 

 

از نو: تکمله

 

1- پرسش اساسي اين است: "رهايي چگونه ممکن است؟"

2- نيچه در انسان‌شناسي خويش، سه گونه انسان را از يکديگر متمايز مي‌کند: انسان واپسين، مهتران، و در نهايت "ابرانسان". انسان واپسين همانا انسان مدرن امروزي است. زندگي او از ارزش‌ها تهي است. اخلاق او اخلاق "رمه‌گي" است، او ميان‌مايه است و نيست‌انگاري، روح او را به رخوت کشيده است. انسان واپسين "بزدلي" است که تنها و تنها به "سود" مي‌انديشد و در اين راه، توانايي ارزش‌گذاري را ندارد. او نهايت سقوط انسان به حيوانيت است و از همين‌رو انسان "واپسين" نام‌گذاري شده است (برخي اين نامگذاري را "زماني" مي‌انگارند. در واقع معتقدند منظور نيچه نام بردن از انسان عصر خويش است و از اين‌رو آن را واپسين مي‌نامد. اما اين ساده‌انگاري چندان با روح فلسفه نيچه سازگاري ندارد).

"مهتران" کيستند؟ مهتران افراد حد وسط انسان واپسين و ابرانسان هستند. آنها البته دليرند و مغرور و از بسياري از فضايل ممدوح بهره‌مند هستند. اما اين فضيلت‌مندي نه بر مبناي "انتخاب"، که بر مبناي تبعيت از فرامين اراده‌ي سرکوب‌گر است (بهترين مثال براي اين دسته، عارفان مسيحي هستند). آنها توان چيرگي بر خود را ندارند. آنها نمي‌توانند در جستجوي خويش براي "فلاح"، به زيبايي، خنده و شادمانگي دست يابند و از همين‌رو، در مرتبه‌اي فروتر نسبت به ابرانسان جاي مي‌گيرند. آنها در يک کلام "شريف"ند، اما "شريفاني احمق".

3- ابرانسان کيست؟ ويژگي نخستين و مهم او، همانا "چيرگي بر خود" است، چرا که "انسان چيزي است که بر آن چيره مي‌بايد شد". در واقع، ابرانسان قائل به هيچ سرشت و ذات پيشيني براي انسان نيست، او خود "سرشت" خويش را هر لحظه مي‌سازد. ابرانسانِ نيچه "خالق" است، خالق "خويش". اما همزمان "ويرانگر" نيز هست: ويرانگر "خويش". اين هر دو در يک زمان، به همراه يکديگر و به شکلي مداوم در ابرانسان روي مي‌دهند. در واقع، انسان نزد نيچه، همواره در حال "شدن" است و نمي‌توان از تمايز "بودن" و "شدن" در او سخن گفت. ابرانسان غريب و تنهاست. اما همواره به کار خلقِ هنرمندانه مشغول است و شاخص او همانا اراده ("خواست" تعبير مناسب‌تري است) وي براي مواجهه‌ي شادمانه با "سرنوشت" خويش است. تعبير نيچه چه شعف‌آلود است: ابرانسان به سرنوشت خويش "عشق مي‌ورزد".

4- "رهايي چگونه ممکن است؟"

5- ابرانسان خويش را رها مي‌سازد. او تمام قواعد اقتدارآلود را به استهزا مي‌گيرد. خويشتن را مقيد به هيچ فرمانِ فراتر از خويش نمي‌کند. او به خلاقيت خويش ايمان دارد و از اين‌رو، خود را قادر به ارزش‌گذاري دوباره‌ي تمامي ارزش‌ها مي‌شناسد. او مي‌داند که "خدا مرده است". او به خوبي آگاه است که آنچه به نام "شناخت" بر زندگي انسان واپسين سايه افکنده است، تنها يک "تفسير" است. او مي‌داند که "علم" در مواجهه‌ي خويش با رقيبان (مانند جادوگري‌ها) هرگز "حقانيت" خود را به اثبات نرسانده است، بلکه "پيروز" شده است و کدام پيروز است که به صرف پيروزي بتواند مدعي حقانيت شود و آيا آينده‌اي که براي "جادوگري" در گذشته روي داد –و علم بر او پيروز شد- در انتظار علم هم نمي‌تواند باشد؟ ابرانسان، انسان آينده است –همان‌گونه که نيچه به بيان خود "فيلسوف آينده" بود-. ابرانسان، "راه" مي‌سازد. اما براي او آشکار است که اين راه، هرگز تنها راه نيست. زرتشت نيچه چه نيک مي‌گويد: "اين راه من است، راه شما کدام است؟"

6- اين البته تنها يک بعد زندگي ابرانسان است. هايدگر در مقاله‌ي زيبا –و البته ثقيل- "زرتشت نيچه کيست؟" به ما يادآوري مي‌کند که زرتشت نيچه دو آموزه براي انسان دارد: "ابرانسان" و "بازگشت جاودانه‌ي همان".

7- انسان خلاق و غريب، در مواجهه‌ي خويش با سرنوشت، به واقعيتي دهشتناک وقوف مي‌يابد. او به "وحشت پوچي" مي‌رسد و خود را در مقابل "مغاک وجود"، درگير با "رنجِ بي‌معنايي" مي‌يابد. نيچه ضعف عمده‌ي انسان واپسين را نوع مقابله با اين دهشت مي‌داند. انسان واپسين جهان را در کثرت تئوريک، قطعه‌قطعه مي‌سازد و با اين کار خويش، "حقيقت رنج" –اگر اين تعبير بودايي براي بيان فلسفه‌ي نيچه درست باشد- را به فراموشي مي‌سپارد. او، غرق در تبهگني خويش، ترجيح مي‌دهد خويش را با "شناخت" سرگرم کند تا از اين وحشت رهايي يابد. او را گريزي از "نيست‌انگاري" نيست (سقراط اولين معلمِ "بيمار" اين آموزه است). نيچه به آنها مي‌گويد: "شما مي‌خواهيد رنج را از ميان برداريد، اگر بشود –و کدام "اگر بشود"ي ديوانه‌وارتر از اين!.. مگر نمي‌دانيد که قيد و بند رنج، قيد و بند رنج بزرگ، آري، همين قيد و بند تا کنون اسباب تمامي بلندگرايي انسان را فراهم آورده است؟" (نيچه، فراسوي نيک و بد: 225). ابرانسان را اما از "رنج" هراسي نيست. رنج، دستمايه‌ي "خلق" نزد اوست.

8- ابرانسان به خوبي اگاه است که "سرنوشت" وي حاصل علل و عوامل فراواني است که او کنترل چنداني بر آنها ندارد. سرنوشت او، همانند انسان واپسين، "تراژيک" است. اما وي با اين سرنوشت "شادمانه" روبرو مي‌شود و نه تنها از آن فرار نمي‌کند، بلکه براي تکرار جاودان اين زندگي "تراژيک"، از صدر تا ذيل و از آغاز تا انجام، "به طور سيري‌ناپذيري فرياد مي‌زند "از نو"". ابرانسان، خود را تنها مقيد به يک اصل اساسي مي‌داند: او در عين آگاهي به سرنوشت تراژيک، "فراتر رفتن از خويش" را "انتخاب" مي‌کند. او با آگاهي به نيروي خلاقيت خويش، در لحظه‌ي روبرو شدن (لحظه‌ي ديدار؟) با سرنوشت، آن‌را "شادمانه" مي‌پذيرد و تنها يک چيز را در خاطر مي‌سپارد: او مي‌سازد و ويران مي‌کند و فراموش نمي‌کند که "هنوز" براي "بزرگ‌ترين امکان‌هاي خويش" به "پايان" نرسيده است. وجود او، همانا "ممکن ساختن" وجود چيزي است که "هنوز نيست". "در انسان آفريده و آفريدگار با همند: در انسان هم ماده هست و سنگ و کلوخ و خس و خاشاک و لوش و لجن و هيچ و پوچ و پريشاني، هم آفريننده‌اي و نگارنده‌اي و سختيِ تيشه‌اي و نگرش خداواري و..." (نيچه، فراسوي نيک و بد: 225).

9- رهايي چگونه ممکن است؟ هنگامي که "ابرانسان" را بياموزيم. ابرانسان چگونه آموخته مي‌شود؟ پاسخ اين سوال را هايدگر به ما مي‌دهد. او به خوبي آگاه است که ابرانسان، تنها در شعفي شهودي دست‌يافتني است. هيچ راه روش‌مندي براي رسيدن به ابرانسان وجود ندارد. تنها "عزم" (resoluteness) مي‌تواند ما را به "لحظه‌ي ديدار" (moment of vision) رهنمون شود. "شعف و خلسه‌"اي که در لحظه‌ي ديدار به انسان دست مي‌دهد، امکان زندگي "اصيل" (authentic) را فراهم مي‌آورد. زندگي اصيل خالي از رنج نيست، بلکه رنج را با عزم راسخ خويش، شادمانه و جاودانه مي‌پذيرد:

"شعف مستدامي که ما را در لحظه‌ي ديدار، افسون مي‌کند، همان‌ چيزي است که آينده‌ي اصيل را ممکن مي‌سازد (Heidegger: Being and Time: 338).. عزم، وفاداري اگزيستانس (موجود؟) را به خويشتنِ خويش، برمي‌سازد" (Ibid: 391).

10- ابرانسان رها است. زيرا به خويشتن خويش وفادار است. او خويشتن خويش را مي‌سازد و ويران مي‌کند، زيرا به "بازگشت جاودانه‌ي همان" در سرتاسر هستي يقين دارد. زندگي او از صدر تا ذيل، دوباره خواسته مي‌شود. زيرا در عين دهشتناکي، شادمانه پذيرفته مي‌شود..

 

پ.ن.: در نقل قول از "هستي و زمان" هايدگر، از ترجمه‌ي –البته معظم- سياوش جمادي استفاده نکردم. اصطلاحات به کار رفته از سوي ايشان چندان مفهوم نبود و از اين‌رو ترجيح دادم برداشت خويش را از ترجمه انگليسي مورد استفاده قرار دهم.  

 

 

از نو

 

1- "چيزها چنين و چنانند، چون اين روزها همه اين را مي‌گويند". اين تعريفي است که هايدگر از "حرف چرت و پرت" (das Gerede) ارائه مي‌دهد. به گفته‌ي وي، "چرت و پرت" با "سخن" (die Rede) فرق دارد. در سخن گفتن، ما "اصالت" خويش را حفظ مي‌کنيم، اما در چرت و پرت گويي، آن کسي که کلام را به زبان جاري مي‌سازد، هيچ نسبتي با انساني که سخن مي‌گويد ندارد.

2- "چرت و پرتي" که هايدگر مي‌گويد، آشکارا با آنچه ما در محاوره بدين نام مي‌خوانيم، متفاوت است. در واقع تعريف هايدگر، تقريبا تمام مکالمات روزمره‌ي ما را در قلمرو "چرت و پرت" قرار مي‌دهد، زيرا از "اصالت" بهره‌اي ندارد.

3- چرا "اصالت" اينقدر نزد هايدگر اهميت دارد؟

4- مدرنيته، با وعده‌ي "رهايي" انسان از قيد و بند فرامين کليسايي پاي به عرصه نهاد و در آغاز نيز به راستي چنين بود. اما آنچه مدرنيته در مسير خود بدان توجهي نداشت، همانا مباني متافيزيک جهان‌شمولي است که انسان را پيش از هر چيز "حيوان" عاقل مي‌انگارد و بر همين اساس، خصلت محو شدن در جمع و تبعيت را از اين موجود، منفک ننمود. اين همان چيزي است که نيچه به نام خصلت "رمه‌گي" در انسان معاصر به سخره مي‌گيرد.

5- در واقع، بايد گفت انسانِ عاقلِ مدرن، هرگز نتوانست به "عقلِ خود" رجوع کند. فرامين کليسايي خيلي زود خود را دوباره در لباس فرامين "عقل سليم" عرضه کردند و انسان، که مقرر بود از اين پس تنها و تنها بر اساس دستورات عقل خود عمل نمايد، بايد اين را نيز به خاطر مي‌سپرد که اين عقل، خاصيتي اشتراکي ميان همگان دارد. به عبارت ساده‌تر: فرمان عقل فرد نمي‌تواند با فرماني که عقل انسان‌ها به طور کلي صادر مي‌کند، در تعارض باشد. فرمان عقل کلي نيز فرماني است که "مراجع ذي‌صلاح" آن صادر مي‌کنند: در امور علمي، دانشمندان؛ در فلسفه، استادان فلسفه؛ در ورزش، کساني که دوره‌هاي علمي مربوطه را طي کرده باشند و در نهايت، و مهم‌تر از همه، در اجتماع، کارشناسان اجتماعي (که نظرات مرتبط با عامه‌ي خود را بيش از همه‌جا در "رسانه‌ها" مطرح مي‌کنند). عقل سليم تبديل شد به عقلي که کارشناسان آن‌را تعريف مي‌کنند. رهايي از مرجعيت کليسا، رهايي نبود.

6- به تعبير هايدگر، "گفتگو" و "سخن‌گفتن اصيل" تنها در وضعيت "رهايي" امکان‌پذير است: آنجا که هر فرد از ميان مجموعه‌ي "امکان‌"هايي که براي بيان و عمل دارد، آنچه را خود -بر اساس وضعيت وجودي خويش، پذيرش امرِ محتومِ در کنار ديگران و در اين عالم بودن- درست مي‌داند، "انتخاب" مي‌کند.

7- پيش از هايدگر، کيرکگور و نيچه، پيشروانِ انتخابِ فرد بودند. کيرکگور، با تاکيد بر اضطرابِ دروني شخصي، در مواجهه با مسئله‌ي "وجودي" انسان، از "امر مطلق" هگلي گريزان مي‌شود و نيچه نيز با تاکيد بر لزوم ارزش‌گذاري دوباره‌ي ارزش‌‌ها، آن‌هم بر مبناي "چشم‌انداز" (perspective) هر فرد، "مقولات" جهان‌شمول اخلاقي کانت را تحقير مي‌کند. زرتشتِ نيچه در نهايت تنها يک چيز را به ما مي‌گويد: "اين راه من است، راه شما کدام است؟"

8- هايدگر را نمي‌دانم، اما کيرکگور و نيچه هر يک در زندگي عملي خود نيز به فلسفه‌ي خويش پايبند بودند و در واقع، هزينه‌هاي انديشيدن را نيز پرداختند (در مورد هايدگر نيز ظن قوي من بر همين است، هر چند نمي‌توانم با قاطعيت چيزي بگويم).

9- آنچه به نام "ديوانه‌بازي" در پست قبلي مطرح شده بود، حاصل شعفِ لحظه‌اي بود که در مواجهه‌اي وجودي با خويشتن، توانستم آنچه "اين روزها همه" آنرا مي‌گويند، کنار نهم و بر اساس مولفه‌هايي چون "انتخاب" اخلاقي "اصيل" و همچنين "عزم"، دست به اقدامي زنم که "عقل سليم" هرگز حاضر به تاييد آن نيست. انتخاب امر ارزشمندتر، و حاضر شدن به پرداخت هزينه‌هاي اين انتخاب، امري بود که اين روزها به آن دست زده‌ام و –اگر کسي بتواند باور کند- آنچه کمتر از هر چيز در ذهنم جولان دارد، نتيجه‌ي محتمل آن است. نمي‌گويم نتيجه برايم مهم نيست، که البته هست. اما آنچه اين روزها مرا در خود غرق مي‌کند، شعف حاصل از اين مواجهه‌ي وجودي با خود است، اين ارزش‌گذاري دوباره‌ي ارزش‌ها و اين "راه" خود را رفتن. اين همان چيزي بود که به نام "اصالت" بارها در فلسفه‌ي هايدگر خوانده بودم و اينک خود را در درون آن مي‌يابم. نمي‌توانم اين شعف را اينجا با کسي تقسيم کنم شايد، تنها خواستم درباره‌ي پستي که شايد بعدها قابل بيان به زبان باشد، توضيحي که مي‌توانم را داده باشم.

10- "...آرمان سبک‌روح‌ترين، سرزنده‌ترين و جهان‌گراترين انسان، بر انساني که نه تنها با آنچه بوده و است و هست کنار آمدن و سر کردن مي‌آموزد، بلکه آن‌را ديگر بار، فراز تا جاودان، همچنان که بوده و هست، مي‌خواهد و سيري‌ناپذير فرياد مي‌زند: "از نو"" ..             

(نيچه، فراسوي نيک و بد: 56)

 

دیوانه بازی

 

این پست بعدا نوشته خواهد شد...

 

فردا

 

طبيعتا به عنوان يکي از کساني که تمام عمر خود را به هزينه‌ي اشتباهات آرمان‌خواهانه‌ي گروهي از افراد پرانرژي (و البته با دغدغه‌هاي بزرگ)، بر باد رفته مي‌يابند، نسبت به حوادثي چون ماجراي 7 تير نمي‌توانم حس محبت‌آميزي داشته باشم. اما امسال اوضاع برايم کمي فرق مي‌کرد. 7 تير امسال، سالگرد پدر استادي است که دوستش دارم و دغدغه‌هاي جدي او براي حفظ ميراث پدر مي‌توانم درک کنم. او به راستي يک اصلاح‌طلب در چارچوب جمهوري اسلامي است. از آن رو "به راستي" که بر خلاف حضراتي که اين نام را يدک مي‌کشند، مي‌توانم شهادت بدهم که به دنبال رسيدن به منفعتي نيست و دغدغه‌هاي او يا ناشي از عشق او به پدري است که يکي از پايه‌گذارانِ اين نظام بود و يا متاثر از بزرگ‌شدن در خانه‌اي که تمام هستي خود را فداي بناي "انقلاب" نمود. نمي‌دانم کدام جدي‌تر است. اما مي‌دانم که او در دغدغه‌هاي خود صادق است و همين، احترام عميق مرا برمي‌انگيزد. هر چند در مواردي احساس مي‌کنم در اين راه، براي تطهير پدر، توجيهات عجيبي نيز مي‌آورد؛ مي‌توانم به او اعتماد کنم که همين توجيهات هم اگر محور عملِ کنوني قرار گيرد، اوضاع کاملا متفاوت خواهد بود.

اين پست نه به قصد دفاع از انديشه‌ي کساني است که در ماجراي 7 تير جان خود را از دست دادند و نه شروع دلدادگي به نظامي که "تمام" عمر مرا به نام ايدئولوژي و به کام حقارت‌هاي گروهي فرومايه به باد داد. اين نوشته تنها به احترام پدر استادي نوشته مي‌شود که صميميت، آرامش، دغدغه‌مندي، صداقت و مهرباني را در خود جمع دارد. هرچند او خود از آن باخبر نباشد (که چه بهتر)....

 

دوست آن باشد که گیرد دست دوست :)

 

 

جان هر کي که دوست دارين، يکي از دوستان اهل فضل و دانش، اين بنده‌ي حقيرِ سراپا تقصير رو مورد عنايات ملوکانه‌ي خودش قرار بده و بهم بگه که تو اين برنامه‌ي اعلام‌شده براي قطع برق، "ميدان 7 تير" و "پل گيشا" و "خيابان پاسداران" هر کدوم تو چه گروهي قرار مي‌گيرند و البته اگه بگه که تو اين هفته‌ي اول هم اين مناطق چه ساعاتي خاموشي دارن که ديگه نور علي نوره. فقط اندکي با عجله که تمام برنامه‌ريزي‌هاي زندگي اين حقير سراپا تقصير در گروي اين قضيه مي‌باشد.

 

واقعا ما بايد دوباره به اينجا مي‌رسيديم؟ گفتا ز که ناليم، از ماست که بر ماست....