تاريك‌تر

امشب صدا مي‌زنند. وقت نشستن به پاي غصه‌هاي دل دوستي كه بعد از بازگشتن از جنگل وهم‌انگيز بي‌صدا با پيرزني جادوگر به قماري بيهوده بر ديوانگي نشسته بود، ديگر برايم نمانده است. امشب دلم ديگر براي كسي كه مرا و نام كوچكم را به لبخند مي‌خواند افسون‌پذير نيست. امشب گويا تمام ماجرا چيز ديگري است. در گيرودار حكايت‌خواني پيري كه هنوز از تمام كودكي‌اش خاطره هراس خروس‌خوان هر صبح تكرار مي‌شود، كسي است كه تاريك‌تر وتاريك‌تر مي‌شود ومن مي‌دانم كه دروغ نيست كه دارد با من سخن مي‌گويد. مي‌ترسم. وقت، ديگر براي اين انديشه‌ها گذشته است. حالا حكايت من را به هزار جستجو و تامل در باغ‌هايي مي‌شنوند كه مه چنان دربر گرفته‌اش كه هركه نام مي‌پرسد نيز با صدايي آشنا نخواهد شد. مرا مي‌ترساند همين صداي ناشنيده. مي‌شنوم. كسي است تاريك‌تر وتاريك‌‌تر از هر روز. مرا مي‌خواند. مي‌بينمش. بي‌صداست و تاريك. نه مي‌بينم و نه مي‌شنوم. تاريك مي‌شود، مي‌بينمش،‌ مي‌دانم كه با من سخن مي‌گويد. من به هزار حيله و دستان اينك از هزار راه مبدل به سرايي رسيده‌ام كه نه مرا كسي مي‌بيند و نه مرا ديگر چنان كورسويي از نظاره  مانده است كه با ديگراني هم‌پياله باشم كه به تردستي هزارگونه زيبا مي‌شوند و خاطرات ايام رقص با نواي باراني كه مي‌رسد از آسمان براي تمام آنكه تشنه به بازي نشسته. آنكه پيرزن هماني است كه ديوانگي مي‌بازد. مرا چه به رويا. ولم نمي‌كند. به زبان مرا مي‌‌خواند. نمي‌بينمش. رفته است و نمي‌شنيدم صداي اكنون را. رفته‌است. تمام ماجرا رفته است. چرا مرا مي‌خواند؟ رفته است و مي‌ترسم. چرا او را نديده‌ام؟ واي، مي‌ترسم... كسي نيست مرا ياري كند؟ كسي نيست مرا ياري كند؟‌ تو ديگر كيستي؟ كسي نيست با زبان من سخن مي‌گويد؟ كسي نيست مرا ياري كند؟ زبانم از آن كيست اينك؟ و مگر نديدمش كه مرا مي‌خواند به همين زبان كه اينك مردمان را "كسي نيست مرا ياري كند؟‌" كيست؟ خدايا! كيست آنكه مرا ياري كند؟ ..تاريك مي‌شوم. تاريك‌تر. شايد همان قاصدكي كه رفت تا خبر برد كه من تاريك‌تر شده‌ام.. مرا مي‌خواند، مرا به نام و بي‌صدا. اوست هنوز كه مي‌خواند، تاريك و تاريك‌تر. نمي‌بينمش و منم كه مي‌خوانم... كيست مرا ياري كند؟‌ .... تا خروس‌خوان صبح سه بار مسيح را منكر خواهم بود و وقت ديگري برايم نخواهد ماند تا بخوانمش،... تا ده روز ديگر كه صليب نينوا دوباره آغاز شود، وقت ديگري برايم نيست. اين چه تاريكي است كه مرا مي‌خواند؟ من منكرم، من منكرم.. من منكرم، مرا ديگر به كجا مي‌خواني.. تاريك شو، تاريك‌تر.. كيست مرا ياري كند؟

بازهم همين‌جوري

كامنت‌هاي روزهاي اخير خيلي بيش از گذشته بود و من از اين بابت واقعا ممنونم. اما اگه اجازه بدهيد، فقط مي‌خواهم به چندتا از آنها پاسخي بدهم:

1- درباره كامنت آخرين مصطفي (اين‌بار تنها): اميدوارم اين تنهايي دليل خاصي نداشته باشه و خيلي زود تمام بشه. هيچ حسي خوبي درباره تمام‌شدن روابط عاشقانه ندارم و اميدورام كه حدسم هم غلط بوده باشد.

اما بحث خشونت و تشيع، البته احساس مي‌كنم اندكي غيرمنصفانه بود. من هر چه فكر كردم يادم نيامد كجا از قول گاندي در ستايش امام حسين عليه‌السلام خوانده بودم،‌ وگرنه حتما آنرا ذكر مي‌كردم. واقعيت اين است كه هيچ‌كس، حتي گاندي، از ستايش قيام عليه ظلم حذر نمي‌كند. اين يك اتفاق ميمون است كه همواره در طول تاريخ مشروع شناخته شده است و البته اگر اين‌كار نمي‌شد،‌ آنگاه ما چه قضاوتي درباره پدرانمان مي‌داشتيم؟ قيام كربلا قيام عليه ظلم بود و از اينرو بايد حساب آنرا كاملا از قتل و سوزاندن بدن كسي كه كاريكاتوري از پيامبر اكرم كشيده است، متفاوت دانست. درباره رضايت امام سجاد عليه‌السلام از قيام مختار هم ماجرا به همين شكل است. چرا از پناه دادن همان امام به حاكم مدينه –در ماجراي قيام حره- يادي نمي‌كنيم تا ميزان بيزاري ايشان از خون و خونريزي را ببينيم؟ قيام‌هاي بعدي شيعيان هم –كه البته عموما از حمايت امامان بي‌بهره بودند- قيام عليه ظلم بوده‌اند و من شخصا آنها را -  در نفسشان- قابل‌ستايش مي‌دانم. هرچند شايد در عمل اتفاقاتي افتاده باشد كه من اطلاعي از آنها ندارم.

در پست قبلي هم از اكمل نبودن دين اسلام –از ديد خودم- سخن گفتم. پرهيز از خشونت از جمله ويژگي‌هاي بي‌بديل اديان بودايي و هندي است كه همين ويژگي مرا آشكارا شيفته آنها نموده است. در ميان اديان توحيدي تنها فرقه كوچكي از مسيحيان به آن اعتقاد دارند كه با توجه به جمعيت‌شان چندان مورد توجه نيستند. البته قطعا در اديان شرق‌دور هم مي‌توان اشكالاتي يافت و ويژگي‌هاي اسلام را به رخ آنها كشيد. مهم آن است كه بگرديم و خوبي‌هاي تمام اديان را بپرستيم....

 

درباره مسئله Sent خودم هم كاملا حق با مصطفي است. من البته درنظر داشتم كه به اين مسئله اشاره كنم و البته كاملا به آن واقفم. اما در هنگامي كه از اشكال كار خودم در به‌روزرساني نامنظم وبلاگ مي‌گفتم، نوشتن اين مسئله را فراموش كردم. حق با شماست ولي خوب مرا كه مي‌شناسيد..

 

2- درباره مسئله نامه عذرخواهي هم گويا بيان من مبهم بوده است. چرا كه اساسا من هدفم يك نامه كاملا غيردولتي بود كه همزمان تكليف ما با نظام را هم مشخص كند. البته اين نامه به شدت از سوي حاكميت اين نظام به عنوان وسيله تبليغاتي استفاده خواهد شد، ولي سوال من دقيقا همين است كه ما تا كي بايد گفتمان غالب نظام را بپذيريم و همان را –هرچند به بياني آرايش‌شده- به خورد مردم دهيم. مگر هدف تغيير همين گفتمان نيست؟ و اگر هست، چه راهي بهتر از به چالش كشيدن آن در موقعيت گفتماني بين‌المللي؟ من يقين دارم استقبال از اين نامه در سطح بين‌المللي بي‌نظير خواهد بود و در نتيجه گفتمان غالب داخلي را به چالش خواهد كشيد. از اين چالش بايد استقبال كرد، اگرچه هزينه‌هايي داشته باشد. روزآنلاين را نمونه مي‌گيرم. حضراتي از اين مملكت خارج شده‌اند و  در برج‌عاج اروپا و آمريكا نشسته‌اند و مقاله و گزارش مي‌نويسند. حتي آقاي نبوي، رهنمودهاي اساسي درباره شركت در انتخابات هم مي‌دهد. اما هيچ‌كدام حاضر نيستند به صراحت گفتمان نظام را به چالش كشند. حتي اكبر گنجي هم در اين چالش به بيراهه رفت و خود را مشغول سخنراني‌هاي متافيزيكي نمود و در نتيجه كاملا به محاق رفت. من اساسا با اين نظر مخالفم كه رفتن اكبر گنجي از ايران اين نتيجه محتوم را در پي داشت، برعكس معتقدم كه "جوگير" شدن گنجي عامل اصلي شكست پروژه او شد. بايد "دال"‌هاي گفتماني اين نظام را به چالش كشيد و نه تنها "سياست‌هاي جاري" را و مسئله گروگان‌گيري و اظهار ندامت از آن عينا به چالش كشيدن "دال" "تنش‌زدايي"‌ نظام است... ببخشيد كه اينقدر مبهم نوشتم. ولي راه ديگري نبود.

 

با حرف‌هاي داود هم موافق نيستم كه راه صبرپيشه كردن را پيشنهاد مي‌دهد. من كاري ندارم به اينكه نتايج اين بحران تا كي خواهد بود. من مي‌خواهم از اين موقعيت درست استفاده شود و از اينرو مسئله كاملا متفاوت است.

 

3- درباره حمله به كنسول‌گري هم بايد بگويم كه تا آنجا كه من شنيده‌ام –البته مي‌دانيد كه من چندان از اخبار خبر ندارم و بيشتر خبرها را از زبان دوستان مي‌شنوم و از اين‌رو ممكن است درست هم نباشند- اين مكان كنسول‌گري نبوده است و حتي دولت عراق هم اين را اعلام كرده است. گويا واقعا فقط "مكان" بوده است..

به هر صورت، ربط مسئله به حرف‌هاي خودم را اساسا نفهميدم. كسي فهميد؟

 

4- خانم موسوي هم لطف كردند و به من لينك دادند، ولي آدرس وبلاگ خودشان را ننوشتند. اميدوارم اگر باز هم تشريف آوردند، يادشان نرود.

 

 

**********************

 

دلم خيلي براي شيراز تنگ شده. كاش مي‌شد يك بار به همين زودي‌ها مي‌رفتم شيراز. ياد تمام آن روزهاي خوب به‌خير....

بار ديگر آمد از ساقي صدا

طالب آن جام را در زد ندا.....

چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم

خبر بسيار كوتاه بود: جسد سوخته‌ي كاريكاتوريست دانماركي كه نقش پيامبر گرامي اسلام را كشيده بود،‌ پيدا شد. اما مسئله چيزي بيش از خود خبر بود. در و ديوار ادارات و مراكز مهم اين مملكت اين خبر را چسبانده بودند و چنان از شنيدن آن خوشحال بودند كه انگار نه انگار، لااقل به لفظ، تروريسم را محكوم مي‌دانند. اين چند روزه دوباره يك سوال قديمي برايم زنده شد: به راستي تا كي مي‌توان مسلماني ما را از خود اسلام جدا دانست؟ اگر واقعا اسلام دين رحمت است، چرا از دل آن جز خشونت برنمي‌ايد؟ و چرا اين خشونت از 1400 سال پيش تا الان هميشه بوده است، اما آنچه كه –به قول حضرات- واقعيت رحماني اسلام خوانده مي‌شود، حداكثر حاشيه بوده است؟ چندي پيش بود كه پاپ همين سوال را مطرح كرد و در پاسخ جز ناسزا نشنيد. مرحبا به اين پاسخگويي... مثل سزاي كساني كه تناقضات قران را مطرح مي‌كنند و به جاي آنكه كسي با دليل و برهان جوابشان را بدهد، حكم دهر دمشان را صادر مي‌كنند و بعد از رحمت و شفقت سخن مي‌گويند. ماجراي كذايي ارتداد هم كه جاي خود دارد و چقدر احمقند آناني كه به هزار توجيه –و حتي با تحريف احكام اسلامي- سعي در تلطيف اين حكم دارند. اين حكم –هر چقدر كه حضرات براي آن بهانه بتراشند- تنها گوياي يك چيز است: عدم تحمل. و اين مسئله‌اي نيست كه بخواهيم با سخت‌تر كردن شرايط اعدام يك مرتد، آنرا تلطيف كنيم.

دراين‌باره دل چنان چركين است كه اگر زبان گشايم بسيار دوستان كه پس از اين پاسخ سلام را نيز نگويند. پس "اين سخن بگذار تا وقتي دگر"...

 

اما با وجود تمام اين حرف‌ها من يك مسلمانم. اين يك تناقض نيست؟ نميدانم. واقعا حيرانم. مدتهاست به اين فكر مي‌كنم كه اگر روزي ديگر مسلمان نباشم به اين روزها چگونه خواهم نگريست؟ جهالت؟ حماقت؟ تعصب؟ يا صرفا يك تجربه؟ و اينكه چرا مسلمان نباشم؟ تمام آنچه در اينجا نوشته‌ام از "دين" بودن اسلام اندكي نمي‌كاهد. و مگر هيچ ديني هست كه اشكالي در آن نباشد؟ (از مزخرفات دين اكمل بودن و اين حرف‌ها هيچ نمي‌خواهم بشنوم كه جز خزعبل نيست در ذهنم و اگر كسي چنين اعتقادي هم دارد –كه بسياري از دوستان چنين‌اند- با من در اين باب سخن نگويد كه مكالمه صورت گفتگوي كساني را خواهد گرفت كه به زبان‌هاي مختلف با يكديگر سخن مي‌گويند و اگر چه جنبيدن لب‌ها را مي‌بينند از مكالمه چيزي دستگيرشان نمي‌شود.... بگذريم.)

دين عرصه تعيين معيارهاي اخلاقي است و اين معيارها تنها مي‌توانند در مقام توصيه هنجاري بيان شوند. هر نوع حكم مستقيم و مشخص، شارع را از مقام فهم موقعيت انساني دور مي‌سازد و از اينرو دچار ضعف بنياني خواهد بود. اسلام نيز همانند ديگر اديان حق دارد به خوبي بخواند ولي حق ندارد از اين موقعيت فراتر رفته و حكم به انجام عمل بد –هر چند به بهانه اصلاح- دهد. چرا كه چه بخواهيم و چه نخواهيم انسان بر اساس تفسير و فهم عمل مي‌كند و از اينرو نمي‌توان تفسير او را مطلقا از انحراف دور نگه داشت. توصيه به انجام عمل نيك مي‌تواند با اين اطمينان باشد كه  دستكم توصيه به بدعتي نشده است كه تفسير نابجاي آن،‌ فاجعه به بار‌آورد. اما توصيه به شر، قطعا اين فرض را به همراه خواهد داشت. به عنوان مثال توصيه به راستگويي، نمي‌‌‌‌‌‌‌‌تواند فاجعه به بار آورد، ولي توصيه به قتل، با توجه به خطاپذير بودن فهم انساني، قطعا نسبت نزديكي با "فاجعه" دارد. اسلام امروز از نظر من يك فاجعه است. من مدتهاست كه از اين اسلام سرپيچيده‌ام و اسلامي كاملا هنجاري را برگزيده‌ام كه در آن –بحمدالله- نه از فقها خبري است و نه از احكامشان. اينجاست كه هنوز مسلمان ماندن را منطقي مي‌دانم. اما واقعا خبر ندارم كه آيا روزي نخواهد رسيد كه حتي اين توجيه را نيز يك فرافكني رواني بدانم؟ از آن روز به راستي در هراسم و مسلماني مسلمانان، روزبه‌روز مرا به سوي آن پيش مي‌برد. احكام غيرقابل‌دفاعي چون قتل و كشتار و حتي تا حدودي نژادپرستي در اسلام هست. لااقل از اين خوشحالم كه مانند بسياري از فضلا، خود را به توجيه اسلام در قبال اين مسائل مشغول نكرده‌ام. اما هنوز باور ندارم كه اين وجه غالب اسلام است. وجه غالب اسلام را همچنان يك وجه اخلاقي مي‌دانم كه جز توصيه‌هاي هنجاري هيچ ندارد. اما آن روز چه؟ نخواهد رسيد؟

 

چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم.....

 

 

*******************************

 

در تنها موردي كه از دوستان تقاضا كردم كه نظر بدهند تا باب گفتگو باز شود،‌ تنها دو نفر (داود و شايد علي) اظهارنظر كرده‌اند. از آنها متشكرم. همين.

                                                                       

هیچی

امروز فكر مي‌كردم كه حدود 2-3 ماهه كه غير از جوك‌هايي كه به شكل اس.ام.اس فرستاده مي‌شوند و يا چندتا ايميل فروارد شده، كه عموما هم نمي‌بينمشون، هيچ كس رابطه‌اي با من نداره. اين وبلاگ رو هم كه هر از چند گاهي، دو سه تا از دوستان مشخص چك مي‌كنند و البته غير از مصطفي و زهرا، كسي نظر هم نمي‌ده. از بين لينك‌ها هم كه خدر وبلاگ‌نويسي رو كنار گذاشته و سعيد هم گويا آدرسش رو عوض كرده و آدرس جديدش رو هم نداده. خودم هم گويا تنها كسي هستم كه  وبلاگ رو تقريبا هر روز چك مي‌كنم و البته غير از تغييراتي كه خودم در اون مي‌دم، تغيير خاص ديگه‌اي –منظورم نظراته- در اون ديده نميشه. البته قبول دارم كه يك قسمت اين ماجرا تقصير خودمه و به‌روز شدن‌هاي بي‌نظم باعث شده كه خيلي از دوستان از پيگيري وبلاگ خسته بشن. ولي واقعيت اينه كه بعضي از بچه‌هايي كه اون اوايل وبلاگ را،‌هر چند نامنظم، چك مي‌كردن، خيلي وقته كه ديگه اينورا نيومدن و فكر مي‌كنم كه اصلا يادشون رفته باشه....

هگل ميگه يكي از نيازهاي انسان، نياز به شناخته‌شدنه. مدعي نيستم كه از ديدن اينكه چند روز مي‌گذره و كسي به وبلاگ سر نمي‌زنه ناراحت و مايوس نمي‌شم، ولي از جهت ديگه هم برايم خيلي تجربه هيجان‌انگيزيه، بودن در يك فضاي مجازي و تلاش –دستكم- كم‌ثمر براي شناخته‌شدن. نميدونم تا كي وبلاگ نويس باقي خواهم ماند، ولي لااقل خوشحالم كه الان،‌هنوز وقتي تو وبلاگم مطلب مي‌ذارم احساس خوشبختي مي‌كنم. احساس يك آدم خوشبخت كه از از صفر شروع كردن و حتي تنها موندن هيچ هراسي نداره. من خوشبختم. چون زبان دارم...

 

*****************

 

از دوستاني كه مراجعه مي‌كنند، فقط يك خواهش دارم. اينكه مطلب مربوط به انرژي هسته‌اي رو بخوانن و حتما نظرش رو بگن. دوست دارم اگه امكان داشته باشه، حداقل تو همين فضاي كوچيك يك گفتگو درباره مسئله‌اي كه بر زندگي همه ما كاملا تاثيرگذار هست، صورت بگيره. ممنون.

گر عارف حق‌بيني...

روزهاي چنداني تا محرم نمانده است. نميدانم اكنون كاروان كربلا كجاست و چه تصوري از آينده خويش دارد. كارواني كه به قصد عمارت كوفه و پس از آن عمارت مسلمين به راه افتاد و ناگهان خود را در برابر خيانتي بنيان‌برانداز يافت و.. چه مي‌شود؟

محرم براي من ماجراي ديگري است. يك بچه هيئتي از محرم چه مي‌فهمد جز مويه واشك و مگر امام من كه به نيزه مي‌رود همان قتيل العبرات نيست؟ ديگري را در اينجا نمي‌بينم تا به اهدافش و به تعاملش با دشمن بيانديشم. كاروان در كربلا، پيش از روبرو شدن با سپاه دشمن، به اسطوره‌اي مسخ مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود كه فهم اين‌جهاني از آن برايم خنده‌آور است. به راستي اينجا "مسيح" است كه به "صليب" مي‌رود و تاريخ ميلادي انسان آغاز مي‌‌شود.. مسيح متولد شد، كه مسيح، مگر بر صليب، مسيح نيست.

 

دوستي داشتم در شيراز كه همواره حسرت او را در كربلا مي‌خوردم. او مسيح به صليب كشيده شده را ديده بود و اگر چه از آن سخن نمي‌گفت، مگر مي‌توان سر نهان كه عارف سالك به كس نگفت را از باده‌فروش پنهان داشت؟ "پيام ستوده"، دوست بسيار خوبي كه شباهت‌هاي رفتاري و گفتاري عجيبي به "نورمن ويزدوم" داشت‌، همان يار غريبي است كه در نينوا بود، همواره. در استدلالات و گفتگوهاي او هميشه براي خنديدن جايي بود، به راستي مزخرف مي‌گفت. اما واي به حال روزي كه پس از خنده به سخنش توجه مي‌كردي..واي..واي از آن زمان. كجاي دنيا بودي آنك؟ و چه بودي به راستي؟

پيام، چه ويژگي‌اي  داشت؟ بارها انديشيدم و در نهايت نيز مي‌انديشم كه جواب خود را يافتم: او پيام بود. هماني كه بود. يك آدم ساده و معمولي و تنها "تفاوت" جدي‌اش با ديگران اين بود كه نمي‌خواست به زور "متفاوت" باشد. او مصداق اين فرمان نيچه بود كه "باش آنكه هستي".

او مبتلا به بلاي فراگير "خاص" بودن نبود. همان كه ما براي چنان بودن حتي حاضريم هستي خود را به فنا دهيم. "من متفاوتم، پس هستم". بر اين گفته خرده نگيريد. نميدانم، در واقع تا به حال امتحان نكرده‌ام، ولي اگر عبارتي مثل "آدم خاص"،‌"نگاه متفاوت"، و يا امثال آنرا Search كنيد، فكر مي‌كنيد به چه نتايجي دست مي‌يابيد؟ چه بسيار انسان‌ها كه ديگران را به صفت "متفاوت" بودن ستوده‌اند و چه بسيار ديگراني كه تمام مشكلات خود در اين دنيا را به پاي "متفاوت" بودن خود نوشته‌اند. و چه بسيار رهايي از بار گناه هنجاري كه ما تنها به نام متفوات بودن خود از آن فرار مي‌كنيم. "اين كار تو با هيچ هنجاري نمي‌خواند".. "خوب، چون من متفاوتم"....مي‌بينيد: "سوژه مدرن" كه سالهاست در غرب به مرگ محكوم شده است، در اينجا چگونه خود را در منحرف‌ترين گونه‌اش به نمايش مي‌گذارد: انسان آزاد اما بي‌مسئوليت...بگذريم. وارد ماجراي سوژه مدرن نشويم كه همانند پست قبلي (درباره بحران هسته‌اي) يك مقاله خواهد شد.

 

محرم مي‌آيد. اين بار فقط دوست دارم "پيام" باشم. من هيچ كاري با انحرافات عزاداري‌ها و غفلت از پيام اصلي عاشورا و ... ندارم. من فقط يك بچه هيئتي هستم. مي‌خواهم بر سر بزنم، در خيابان راه بروم و به مساجد و تكاياي ديگر بروم و به آنها تسليت بگويم و بيش از هرچيز گريه كنم. شيعه صفوي باشم، اما دستكم خودم باشم....

 

صداي سنج و دمام آيد از دور

بخوان اي دل: محرم شد دوباره....

طرحی برای بحران هسته ای شاید!

دوستان عزيزم مي‌دانند كه اساسا علاقه‌اي به گفتگو درباره بحران هسته‌اي ايران ندارم. همان‌گونه كه پيش از اين هم گفته‌ام، سياست براي من به معناي "زندگي" است و هر چيز سياسي خارج از حيطه زندگي را بيماري سياسي شايع در ميان سياست‌بازان ايراني مي‌دانم و درغلطيدن بدان را دچارشدن به همان بيماري مي‌بينم.

اما چه شده است كه اينك مي‌خواهم از مسئله هسته‌اي ايران سخن بگويم؟ واقعيت آن است كه –بر خلاف نظرات بسياري از دوستان كه مي‌انديشند ايران در اين مسئله كوتاه خواهد آمد- فكر مي‌كنم در نهايت نظام جمهوري اسلامي عزم خود را جزم كرده است تا پروژه هسته‌اي خود را پيش ببرد و حاضر است بسياري از عوارض اين وضعيت را نيز به جان بخرد تا  به دانش هسته‌اي دست يابد. در يك نگاه كلي معتقدم كه اين سياست لزوما هم اشتباه نيست، چرا كه وضعيت موجود در عرصه سياست بين‌الملل و تضعيف موقعيت ايالات‌متحده در افكار عمومي جهاني و همچنين نياز جدي جهان به همكاري جهوري اسلامي براي ايجاد ثبات درعراق، فلسطين، افغانستان و اخيرا لبنان، در كنار بحران عظيم انرژي –كه باعث شده مماشات بسياري از قدرت‌هاي اقتصادي دنيا با ايران بيش از حد تصور باشد- همه و همه شرايط را به‌گونه‌اي رقم زده است كه مقاومت ايران در برابر خواسته‌هاي جهاني براي كنار گذاشتن فعاليت هسته‌اي با كمترين هزينه همراه باشد. دوباره مي‌گويم: با پذيرش اين فرض كه جمهوري اسلامي تصميم خود براي هسته‌اي شدن را گرفته است، اكنون بهترين زمان براي آن است كه بر اين سياست پافشاري كند.

از سوي ديگر، بدست آوردن دانش هسته‌اي در نهايت به سود –دستكم نسل آينده- خواهد بود و هدف جمهوري اسلامي از اين فرايند هر چه كه باشد (كه من معتقدم اگر چيزي جز توليد بمب هسته‌اي باشد براي اين نظام جز حماقت نيست) در يك چشم‌انداز ثمرات زيادي براي كشور در پي خواهد داشت. دوباره مي‌گويم: اينها هيچكدام نشان آن نيست كه من لزوما سياست كنوني جمهوري اسلامي در اولويت نهادن به مسئله هسته‌اي بر تمام امور ديگر زندگي مردم را مي‌پسندم، آنچه نوشته مي‌شود با اين فرض است كه اين تصميم گرفته شده است و ديگر فرصتي براي چانه‌زني درباره آن وجود ندارد. پس بايد تلاش كرد كه آن را تا جاي ممكن براي "زندگي" ملت ثمربخش سازيم.

شكي ندارم كه مخالفت‌هاي غرب با هسته‌اي شدن ايران نيز لزوما بر حق نيست. آنها فقط از بمب هسته‌اي ايران در هراس نيستند. تبديل شدن جمهوري اسلامي به يك قطب علمي در جهان نيز براي غرب بسيار خطرناك است؛ چرا كه مي‌تواند الگوي خوبي براي مسلمانانِ –به شدت مخالف غرب- در منطقه باشد و باعث بروز جنبش‌هاي بيداري اسلامي در منطقه شود. اين بيداري از آنجا كه لزوما ايدئولوژيك نيست، با سلاح ايدئولوژي غرب –همان شرق‌شناسي كه در آن به ما اثبات كردند كه اساسا انسان‌هاي فرودست نسبت به انسان غربي هستيم- از ميدان به‌در نخواهد شد و از اينرو مي‌تواند خطري جدي بر سلطه كنوني غرب بر جهان باشد. پس حتي اگر غرب يقين داشته باشد كه ما بمب هسته‌اي نخواهيم ساخت هم بر سر راه دستيابي به انرژي صلح‌آميز هسته‌اي سنگ‌اندازي خواهد نمود.

چه بايد كرد؟

ما قطعا نمي‌توانيم نظر مساعد دولت‌هاي غربي نسبت به دستيابي به دانش هسته‌اي را جلب كنيم. اما از سوي ديگر نبايد از قدرت افكار عمومي در اين كشورها نيز غافل شويم. اين افكار به شدت متاثر از رسانه‌هايي هستند كه خود با دولت‌هاي غربي همخواني دارند. اما به هر صورت راهي براي نفوذ به اين افكار وجود دارد. فراموش نكنيم كه گاندي، با سلاح كوچك "عدم‌خشونت" توانست همين افكار عمومي را چنان عليه استعمار انگلستان بشوراند كه براي امپراطوري كبير راهي جز تمكين در مقابل خواست اين مرد لاغر يك‌لاقبا نماند. همان‌گونه كه گفتم لايه‌هاي ضخيمي از مخالفت‌هاي غرب با دستيابي ايران به دانش هسته‌اي اساسا استكباري هستند و خلوصي در نوع مواجهه آنها با اين مسئله در آنها يافت نمي‌شود. نشان دادن چهره‌اي از ايران كه خطري براي حيات غرب نباشد و حتي علاقه‌مند باشد كه كدورت‌هاي پيشين را نيز به كناري نهد، قدم موثري در جلب نظر افكار عمومي غرب خواهد بود. ترس غربيان از ايران انقلابي بسيار جدي است و منم معتقدم كه البته قسمت عمده‌اي از آن، خود، ناشي از نياز دولت‌هاي غربي در فراهم نمودن دشمني براي "دموكراسي" است. در واقع من معتقدم ما آنقدر هم كه غربي‌ها فكر مي‌كنند خطرناك نيستيم و اين البته كاملا ريشه فرهنگي دارد. اساسا شيعه، مذهبي اهل مماشات است و چندان علاقه‌اي براي جنگ‌افروزي ندارد و حتي در موارد متعددي در تاريخ حاضر شده است كه از بسياري از حقوقي كه مسلم مي‌دانسته است بگذرد تا "زندگي" كند. نمونه محكم اين مماشات در ماجراي پذيرش خلافت ابوبكر صديق قابل مشاهده است. در تاريخ معصومين در شيعه تنها موردي كه براي قيام ذكر مي‌شود، مربوط به ماجراي كربلا است كه در آن هم ما معتقديم كه امام حسين عليه‌السلام، پس از آنكه از پيمان‌شكني كوفيان مطلع شد، تصميم گرفت كه بدون خونريزي و انتقام‌جويي بازگردد و اگر نبود سماجت بني‌اميه در تعيين‌تكليف حسين –سلام‌الله‌عليه- در همان كربلا، ماجرايي به نام عاشورا نيز در تاريخ به وقوع نمي‌پيوست.

از بحث اصلي دور نشويم. غرض تنها نشان‌دادن بنيان‌هاي فرهنگي "زندگي‌طلبي" شيعيان و نتيجتا ايرانيان در طول تاريخ بوده است. در ماجراي هسته‌اي هم راه‌هاي متعددي براي نشان دادن اين طينت وجود دارد. يكي از آنها كه به نظر من مي‌رسد را در اينجا بازخواهم گفت:

گروهي از جوانان انقلابي در اوايل انقلاب، با بالا رفتن از ديوار سفارت آمريكا در تهران، آنرا به اشغال خود درآوردند و ديپلمات‌هايي –كه بر اساس تمام قووانين بين‌المللي از مصونيت ديپلماتيك برخوردارند- را به اسارت گرفتند. اين اقدام آنقدر گستاخانه بوده است كه حتي اكنون نيز به عنوان سند توحش ايرانيان در دنيا استفاده مي‌شود و البته از نظر من نيز چندان بيراه نيست. اين كار زير پا گذاشتن تمام عرف و قوانين بين‌المللي است و جز در چارچوب قانون جنگل نمي‌گنجد. تعابير شگفت‌انگيز اشغال‌كنندگان آن روزگار و پشيمانان اين روزگار –همان‌ها كه هنوز نام دانشجوي خط امام را بر خود مي‌نهند ولي به خوبي از شومي ميراث به‌جا مانده از وي باخبرند- مبني بر اينكه اين كار را بايد در ظرف زماني و مكاني خاص خود سنجيد نيز هيچ حجتي براي وقاحت به‌كاررفته در آن ماجرا نيست. چراكه هيچ ظرف زماني و مكاني نيست كه به انسان اجازه دهد از مقام انساني خود تنزل كرده و بر اساس قوانين جنگل عمل نمايد. در نهايت هيچ راهي در تاريخ براي ما جز عذرخواهي در قبال آنچا در 13 آبان در سفارت آمريكا در تهران گذشت، نخواهد ماند و البته به تعويق انداختن اين عذرخواهي، حتي اگر مصرف داخلي داشته باشد، جز خسران براي ملت چيزي به ارمغان نخواهد آورد. از دولت، به دو دليل انتظار اين كار نمي‌رود؛ چرا كه :1) اساسا دولت مسئول اين كار نبوده است كه بخواهد بار عذرخواهي را بر دوش كشد؛ 2) اين كار جز تضعيف مشروعيت متزلزل موجود در داخل كشور نيز براي دولت ثمري نخواهد داشت.

اما آنهايي كه مسئول اين كار بودند، در موقعيت متفاوتي قرار دارند. اول اينكه به نظر مي‌رسد بسياري از آنها به اشتباه بودن عمل خود در آن زمان پي برده‌اند، اما از ترس فشارهاي تبليغاتي نظام حاضر به اعلام اين پشيماني نيستند. دوم اينكه لازم است كه آنها هر چه زودتر تكليف خود را با خط‌قرمز‌هاي جمهوري اسلامي مشخص كنند و از آن فراتر روند. چرا كه اگر قرار است آنها تمام خطوط‌قرمز را رعايت كنند كه چه فرقي با حاكمان دارند؟

اما ارتباط اين مسئله با موضوع انرژي هسته‌اي چيست؟

من فكر مي‌كنم كه اعلام رسمي عذرخواهي اشغال‌كنندگان سفارت از "ملت" آمريكا چند حسن به همراه دارد. اول اينكه مي‌تواند نگاه مردم غرب نسبت به ايراني را تا حدود زيادي تعديل كند و نشان دهد كه ما علاوه بر آنكه دوست داريم با جهان امروز در صلح زندگي كنيم، حتي حاضريم مسئوليت خطاهاي گذشته را نيز بر عهده بگيريم. مسئوليت‌پذيري مهم‌ترين چيزي است كه از ملت‌هاي جهان انتظار مي‌رود و ملتي كه اين مهم را به انجام رساند، قطعا عضو عزيزي در جامعه جهاني خواهد بود. دوم اينكه خارج از حاكميت بودن اين عذرخواهي راه را به شدت براي ظهور جنبش‌هاي غيرحاكميتي در ايران بازخواهد كرد و بازار گفتگو درباره اين موضوع، سياست را تا حدود زيادي از عرصه رسمي خارج كرده و به عرصه عمومي ايرانيان خواهد كشاند. سوم اينكه تكليف آناني كه اينك از دايره حاكميت به‌دور هستند –و البته به اصلاح نامتجانس "اصلاح‌طلب" مشهورند- را با نظام جمهوري اسلامي مشخص خواهد نمود. آنها نمي‌توانند تا ابد در دور باطل ورود به حاكميت و خروج از آن بمانند و بايد هرچه زودتر تكليف خود را با اين ماجرا روشن سازند. اين عرصه، موقعيت مناسبي براي تعيين تكليف خواهد بود. و در نهايت، و مهم‌ترين نتيجه اين خواهد بود كه جهان نيز در قبال اين گام به پيش در ايران گامي به پيش برخواهد داشت كه تدبير ما در جهت‌بخشي به اين نيت به سوي همكاري در موضوع دانش هسته‌اي مي‌تواند ما را در دستيابي كم‌هزينه‌تر به اين دانش ياري رساند.

پيشنهاد مشخص من اين است كه اشغال‌كنندگان سفارت در سال 1358، پيشقدم شده و متني را براي عذرخواهي از "ملت" آمريكا، به جهت اجحافي كه به آنها در ماجراي تسخير سفارت پيش آمد، فراهم سازند. اين متن بايد خالي از هرگونه بهانه‌تراشي بي‌مورد و غيرمنطقي براي آن عمل بوده و صرفا بازتاب‌دهنده "شرم" ما از آنچه كرده‌ايم، باشد. جمع‌اوري امضا براي اين نامه از ميان فعالين سياسي خارج از حكومت -و حتي درصورت امكان از ميان "ملت ايران"- مي‌تواند استحكام اين نامه را بيشتر كند. پس بهتر است هرچه‌زودتر كسي براي اين اقدام دست‌به‌كار شود، چرا كه به تاخير انداختن آن جز خسران براي ما نخواهد داشت، اين راهي است كه در نهايت تاريخ پيش‌روي ما خواهد گذاشت و بهتر است كه خودمان آنرا، پيش از آنكه در موقعيتي نامناسب مجبور شويم، بپذيريم.

 

 

************************

مصطفي و زهراي عزيز از شاعر شعر Wish You Were Here پرسيده بودند. فكر مي‌كردم مشخص شده بود كه اين شعر از ترانه‌هاي پينك‌فلويد بوده است. ولي اگر هم مشخص نبود مرا ببخشيد. قسمتي از ترانه معروفي از اين گروه است كه در آلبومي به همين نام در سال 1975 اجرا شده‌بود.

در ضمن اگر متن امروز هم غلط املايي داشت مرا ببخشيد. چرا كه طولاني است و حوصله بازخواني و ويرايش آنرا نداشتم. من بسيار خسته‌ام (ديشب تنها 3 ساعت خوابيدم) و اگر نياز به نگارش اين متن نبود الان خواب بودم. سرم به شدت درد مي‌كند. ببخشيد

 

همين جوري

1- سيسرو، خطيب نامدار روم باستان، معتقد است كه پس از "خرد"، بهترين هديه خدايان به انسان، همانا "دوستي" است. چرا كه، بر خلاف ثروت، سلامت، قدرت، شكوه و افتخار و يا لذات جسمي –كه بيشتر ناشي از اقبال هستند- تنها "فضيلت" انسان است كه مي‌تواند "دوستي" را پديد آورده و مستدام دارد. "بدون فضيلت، هرگز دوستي وجود نخواهد داشت".

 

2- در اتوبوس نشسته بودم كه شنيدم كسي از روي روزنامه، از قول ماركوپولوي دولت ايران (...نژاد)، در جمع روستاييان نميدونم كجا نوشته بود كه "كاري مي‌كنيم كه روستاهاي ما، بهترين شهرهاي جهان شوند". اين هم از نفر دوم مملكت.

3- ماجراي باحالي اين هفته اتفاق افتاد كه گفتم اينجا هم بنويسم: من روز چهارشنبه ساعت يك بعدازظهر با استاد راهنما قرار داشتم تا درباره پايان‌نامه صحبت كنيم. ساعت 12:52 ايشان با من تماس گرفتند و گفتند كه به علت كسالتي كه داشتند، به دانشگاه نيامده‌اند "زنگ زدم بهتون اطلاع بدم كه خداي‌ناكرده نيايد دانشگاه معطل من نشيد"!!!!

خداييش استاد به اين گيجي كم پيدا ميشه و دقيقا به خاطر همين گيجيه كه من هيچ كس ديگه رو به اندازه اون دوست ندارم. خدا نگهدارش باشه. پيش از هر چيز براي من يك استاد نمونه اخلاق به حساب مي‌آد و اميدوارم بتونم شاگردش بمونم. يك شاگرد خوب....

 

4- اين هفته عيد غدير خم در پيش است. هفته خوبي داشته باشيد....

 

5- در نهايت، به قول محمد علي ابطحي "همين‌جوري".

wish you were here

چگونه آرزو كنم

چگونه آرزو كنم كاش تو اينجا بودي؟..

ما دو روح گمشده‌ايم

شناگران يك تنگ آب

سالي پس از سال

همان خاك كهنه را گز مي‌كنيم

چه يافتيم؟

همان هراس كهنه را..

كاش تو اينجا بودي

 

 

 

چه مي‌شود كرد؟ دوباره جمعه بود و من و پينك فلويد

 

امروز روز بسيار خوبي بود. بعد از حدود سه سال، رفتم كوه. واقعا خوش گذشت. ولي... كاش تو اينجا بودي..

اعدام صدام

صدام حسين، ديكتاتور خونخوار عراق، اين هفته اعدام شد. مرگ او، البته، براي عراقي‌هاي زيادي آرامش را به همراه خواهد داشت. عراقي‌هايي كه هنوز هم از ترس امكان بازگشت صدام به حكومت مضطرب بودند و هيچ چيز جز مرگ قطعي صدام نمي‌توانست آنها را از اين كابوس نجات دهد. يادم هست سال گذشته بود كه نتايج نظرسنجي‌اي را مي‌خواندم كه ميان ساكنان كشورهاي شوروي سابق صورت گرفته بود و نشان مي‌داد كه هنوز بسياري از ساكنان اين كشورها از استالين مي‌توسند، اگرچه نيم قرن از مرگ وي گذشته باشد. آري، به راستي، خونخواران چنان كارنامه‌اي از خود به‌جا مي‌گذارند كه مرگ آنها هم نمي‌تواند كابوس ادامه كارنامه را از ميان برد و اگر چنين نبود كه خونخوار، خونخوار نمي‌شد. از قضا در روز اعدام در شهرستان بودم كه و من صحنه‌هاي اعدام را ديدم. تاثير اين صحنه‌ها بر من چنان بود كه ترجيح دادم نوشتن درباره آن را اندكي به تاخير بيندازم تا اندكي از غليان احساساتم نسبت به موضوع كاسته شود. حال نكاتي را در اين‌باره مطرح مي‌كنم.

اعدام صدام، كاملا غيرقانوني بود. آنهايي كه روند دادگاه او را دنبال كرده‌اند خوب مي‌دانند كه نه قاضي بي‌طرف بود و نه حكم صدام از پيش نامعلوم. نمي‌خواهم بگويم كه او مستحق اعدام نبود. چرا كه اساسا قاضي نيستم و نمي‌توانم حكمي در اين‌باره صادر كنم. اما معتقدم اگر قرار است دادگاهي كه صدام را محاكمه مي‌كند از سنخ همان دادگاه‌هايي باشد كه صدام براي از ميان برداشتن مخالفانش به پا مي‌كرد، پس ديگر چه نيازي بود به سرنگوني حكومت صدام و اين‌همه مشكلات پس از آن؟ انحراف حكومت جديد از همين‌جا آغاز شد و اين انحراف كوچكي نيست. عدالت همه چيز است و بي‌عدالتي بنيان‌برانداز همه چيز.

شكل اعدام هم خود بسيار زننده بود. اعدام پاي چوب دار، زيبنده هيچ رهبري نيست، چه رسد به صدام كه خود را يك فرمانده نظامي مي‌دانست. صدام حسين مستحق آن بود كه تيرباران شود، تا با عزت يك فرمانده بميرد و نه آنكه همانند شهروندان عادي به دار آويخته شود. البته گويا بدن نيمه‌جان او چندان بر پاي دار دست‌وپا نزد، كه اگر چنين مي‌شد، گناه بي‌حرمت كردن يك رهبر تا ابد به نام رهبران عراق جديد نوشته مي‌شد.

به هر صورت، صدام اعدام شد؛ ولي –صادقانه بگويم- هنوز كابوس او حتي براي من هم پايان نيافته است. واي كه چقدر خودبزرگ‌بيني و عدم تحمل انتقاد بد است. كدام‌يك از ما يك صدام نيست؟ رهايي‌بخش ما از صدام درون كيست؟

راستي اگر امريكا به عراق حمله نمي‌كرد ماجراي صدام كي خاتمه مي‌يافت؟ من هنوز نمي‌دانم كه آيا مي‌توان دموكراسي را با زور براي ملتي به ارمغان آورد يا نه. ولي اين را مي‌دانم (و مطمئنم) كه اگر حمله امريكا به عراق نبود، حكومت بعثي هرگز پايان نمي‌يافت و مردم عراق همچنان زير يوغ اين جنايتكاران باقي مي‌ماندند. پس حتي اگر امريكا به اهداف اعلام‌شده‌اش در عراق هم دست نيابد، به خاطر سرنگون كردن حكومت صدام بايد به او دست‌مريزاد گفت.

اعدام صدام پايان منازعات در اين منطقه نيست. منازعات در اينجا ادامه خواهد يافت، چرا كه هم رهبران و هم روشنفكران كشورهاي منطقه هويت خود را بر مبناي نفي ديگري تعريف مي‌كنند. نتيجه بسيار ساده است: اتمام منازعات در اين منطقه مساوي است با بروز بحران هويت در اين كشورها. پس هرگز به آنجا نخواهيم رسيد.

 

عراقي‌ها خوشحالند و نفس راحتي مي‌كشند؛ مباركشان باشد. اميدوارم اين شادي مستدام باشد.

ترانه

مي‌خواهم دوباره ترانه‌اي بنويسم

تا اين غروب كه وقت دارم؛

در تمام مسيرم كه مي‌روم

نبايد فراموش شوم

و اجاق تا آخر عمر بيدار نمي‌ماند

 

تاريك مي‌شوم

به تنهايي يك تكه خاكستر

و به هفته‌هايي فكر مي‌كنم كه

قرار است "تو" دوباره آزاد شوي.

"به "من" فكر نكن

هنگام روشن‌كردن اجاق"

 

خاكستري كه سرد مي‌شود

شايد به هزار التماس هم

نه كه ديگر، روشن نشود

يا شايد اگر نگاهش نكنيم

پرواز كند و ديگر نتوانستن...

 

جنگل‌ها شلوغ شدند

و شايد بهتر كه فراموش كنيم

ترانه‌اي كه دوباره مي‌نويسم.

 

از نيچه

بايد به حساب آورد كه هنگامي كه ملتي از تب عصبي ملي و بلندپروازي‌هاي سياسي در رنج است و مي‌خواهد در رنج باشد، همه‌گونه امر و آشفتگي... بر روح وا گذر خواهد كرد. نمونه‌هاي آن نزد آلماني‌هاي امروز گاه حماقت ضدفرانسوي است، گاه ضديهودي، گاه....

هنوز به هيچ آلماني برنخورده‌ام كه نظر خوشي به يهوديان داشته باشد...

اينكه آلمان به اندازه كافي يهودي دارد و معده آلماني و خون آلمان براي گوارش همين مقدار "جهود" گرفتاريها دارد و تا مدتها خواهد داشت (حال آنكه ايتاليايي‌ها، فرانسوي‌ها و انگليسي‌ها كه دستگاه گوارشي قوي‌تري دارند، از عهده اين كار برآمده‌اند)... "اجازه ندهيد هيچ يهودي تازه‌اي وارد شود!.." اين است فرمان غريزه ملتي كه هنوز نوع او ضعيف و بي‌هويت است، چنانكه نژادي قوي‌تر او را به آساني بيرنگ و به آساني محو تواند كرد. يهوديان، بي‌چندوچون، قوي‌ترين و سرسخت‌ترين نژاد در ميان نژادهايي هستند كه اكنون در اروپا زندگي مي‌كنند. اينان به ياري چنان فضايلي كه امروزه چه‌بسا انگ رذايل بر آنها بزنند، و بالاتر از همه از بركت ايمان استواري كه خود را در برابر "ايده‌هاي مدرن" شرمنده نمي‌بيند، مي‌دانند كه چگونه در ناسازگارترين وضع‌ها.. خواسته خود را به كرسي بنشانند. دگرگوني آنها... به شيوه كشورگشايي‌هاي امپراتوري روسيه است.. يعني بر حسب اصل "هرچه كندتر، بهتر!".

...شك نيست كه يهوديان اگر مي‌خواستند.. هم‌اكنون مي‌توانستند دست بالا را داشته باشند و به معناي كامل كلمه بر اروپا فرمانروايي كنند، اما خودشان در اين فكر نيستند و چنين نقشه‌اي در سر ندارند؛ بلكه بيشتر مي‌خواهند و آرزو دارند كه، حتي با اندكي سماجت، در اروپا جاي كيرند و اروپا جذبشان كند...به اين انگيزه و گرايش... توجه بايد كرد و روي خوش نشان داد؛ و بدين خاطر چه بسا بيرون راندن عربده‌جويان ضديهودي از كشور سودمند و بجا باشد.

 

فردريش نيچه، فراسوي نيك و بد، قطعه 251، صص. 7-235

 

تنها دو نكته:

1- به جاي آلمان، نام نزديكتري، اكنون، به ذهن ما نمي‌رسد؟

2- تبليغات حزب نازي و تقديس نام نيچه به عنوان يكي از بنيانگذاران انديشه نازي از سوي آنها را به خاطر داريم؟

اذا زلزلت الارض زلزالها

مانده از شب‌هاي دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگ‌چيني از اجاقي خرد

واندرو خاكستر سردي

...

 

 

سومين سالگرد زلزله بم و دومين سال سونامي....