دوستان عزيزم ميدانند كه اساسا علاقهاي به گفتگو درباره بحران هستهاي ايران ندارم. همانگونه كه پيش از اين هم گفتهام، سياست براي من به معناي "زندگي" است و هر چيز سياسي خارج از حيطه زندگي را بيماري سياسي شايع در ميان سياستبازان ايراني ميدانم و درغلطيدن بدان را دچارشدن به همان بيماري ميبينم.
اما چه شده است كه اينك ميخواهم از مسئله هستهاي ايران سخن بگويم؟ واقعيت آن است كه –بر خلاف نظرات بسياري از دوستان كه ميانديشند ايران در اين مسئله كوتاه خواهد آمد- فكر ميكنم در نهايت نظام جمهوري اسلامي عزم خود را جزم كرده است تا پروژه هستهاي خود را پيش ببرد و حاضر است بسياري از عوارض اين وضعيت را نيز به جان بخرد تا به دانش هستهاي دست يابد. در يك نگاه كلي معتقدم كه اين سياست لزوما هم اشتباه نيست، چرا كه وضعيت موجود در عرصه سياست بينالملل و تضعيف موقعيت ايالاتمتحده در افكار عمومي جهاني و همچنين نياز جدي جهان به همكاري جهوري اسلامي براي ايجاد ثبات درعراق، فلسطين، افغانستان و اخيرا لبنان، در كنار بحران عظيم انرژي –كه باعث شده مماشات بسياري از قدرتهاي اقتصادي دنيا با ايران بيش از حد تصور باشد- همه و همه شرايط را بهگونهاي رقم زده است كه مقاومت ايران در برابر خواستههاي جهاني براي كنار گذاشتن فعاليت هستهاي با كمترين هزينه همراه باشد. دوباره ميگويم: با پذيرش اين فرض كه جمهوري اسلامي تصميم خود براي هستهاي شدن را گرفته است، اكنون بهترين زمان براي آن است كه بر اين سياست پافشاري كند.
از سوي ديگر، بدست آوردن دانش هستهاي در نهايت به سود –دستكم نسل آينده- خواهد بود و هدف جمهوري اسلامي از اين فرايند هر چه كه باشد (كه من معتقدم اگر چيزي جز توليد بمب هستهاي باشد براي اين نظام جز حماقت نيست) در يك چشمانداز ثمرات زيادي براي كشور در پي خواهد داشت. دوباره ميگويم: اينها هيچكدام نشان آن نيست كه من لزوما سياست كنوني جمهوري اسلامي در اولويت نهادن به مسئله هستهاي بر تمام امور ديگر زندگي مردم را ميپسندم، آنچه نوشته ميشود با اين فرض است كه اين تصميم گرفته شده است و ديگر فرصتي براي چانهزني درباره آن وجود ندارد. پس بايد تلاش كرد كه آن را تا جاي ممكن براي "زندگي" ملت ثمربخش سازيم.
شكي ندارم كه مخالفتهاي غرب با هستهاي شدن ايران نيز لزوما بر حق نيست. آنها فقط از بمب هستهاي ايران در هراس نيستند. تبديل شدن جمهوري اسلامي به يك قطب علمي در جهان نيز براي غرب بسيار خطرناك است؛ چرا كه ميتواند الگوي خوبي براي مسلمانانِ –به شدت مخالف غرب- در منطقه باشد و باعث بروز جنبشهاي بيداري اسلامي در منطقه شود. اين بيداري از آنجا كه لزوما ايدئولوژيك نيست، با سلاح ايدئولوژي غرب –همان شرقشناسي كه در آن به ما اثبات كردند كه اساسا انسانهاي فرودست نسبت به انسان غربي هستيم- از ميدان بهدر نخواهد شد و از اينرو ميتواند خطري جدي بر سلطه كنوني غرب بر جهان باشد. پس حتي اگر غرب يقين داشته باشد كه ما بمب هستهاي نخواهيم ساخت هم بر سر راه دستيابي به انرژي صلحآميز هستهاي سنگاندازي خواهد نمود.
چه بايد كرد؟
ما قطعا نميتوانيم نظر مساعد دولتهاي غربي نسبت به دستيابي به دانش هستهاي را جلب كنيم. اما از سوي ديگر نبايد از قدرت افكار عمومي در اين كشورها نيز غافل شويم. اين افكار به شدت متاثر از رسانههايي هستند كه خود با دولتهاي غربي همخواني دارند. اما به هر صورت راهي براي نفوذ به اين افكار وجود دارد. فراموش نكنيم كه گاندي، با سلاح كوچك "عدمخشونت" توانست همين افكار عمومي را چنان عليه استعمار انگلستان بشوراند كه براي امپراطوري كبير راهي جز تمكين در مقابل خواست اين مرد لاغر يكلاقبا نماند. همانگونه كه گفتم لايههاي ضخيمي از مخالفتهاي غرب با دستيابي ايران به دانش هستهاي اساسا استكباري هستند و خلوصي در نوع مواجهه آنها با اين مسئله در آنها يافت نميشود. نشان دادن چهرهاي از ايران كه خطري براي حيات غرب نباشد و حتي علاقهمند باشد كه كدورتهاي پيشين را نيز به كناري نهد، قدم موثري در جلب نظر افكار عمومي غرب خواهد بود. ترس غربيان از ايران انقلابي بسيار جدي است و منم معتقدم كه البته قسمت عمدهاي از آن، خود، ناشي از نياز دولتهاي غربي در فراهم نمودن دشمني براي "دموكراسي" است. در واقع من معتقدم ما آنقدر هم كه غربيها فكر ميكنند خطرناك نيستيم و اين البته كاملا ريشه فرهنگي دارد. اساسا شيعه، مذهبي اهل مماشات است و چندان علاقهاي براي جنگافروزي ندارد و حتي در موارد متعددي در تاريخ حاضر شده است كه از بسياري از حقوقي كه مسلم ميدانسته است بگذرد تا "زندگي" كند. نمونه محكم اين مماشات در ماجراي پذيرش خلافت ابوبكر صديق قابل مشاهده است. در تاريخ معصومين در شيعه تنها موردي كه براي قيام ذكر ميشود، مربوط به ماجراي كربلا است كه در آن هم ما معتقديم كه امام حسين عليهالسلام، پس از آنكه از پيمانشكني كوفيان مطلع شد، تصميم گرفت كه بدون خونريزي و انتقامجويي بازگردد و اگر نبود سماجت بنياميه در تعيينتكليف حسين –سلاماللهعليه- در همان كربلا، ماجرايي به نام عاشورا نيز در تاريخ به وقوع نميپيوست.
از بحث اصلي دور نشويم. غرض تنها نشاندادن بنيانهاي فرهنگي "زندگيطلبي" شيعيان و نتيجتا ايرانيان در طول تاريخ بوده است. در ماجراي هستهاي هم راههاي متعددي براي نشان دادن اين طينت وجود دارد. يكي از آنها كه به نظر من ميرسد را در اينجا بازخواهم گفت:
گروهي از جوانان انقلابي در اوايل انقلاب، با بالا رفتن از ديوار سفارت آمريكا در تهران، آنرا به اشغال خود درآوردند و ديپلماتهايي –كه بر اساس تمام قووانين بينالمللي از مصونيت ديپلماتيك برخوردارند- را به اسارت گرفتند. اين اقدام آنقدر گستاخانه بوده است كه حتي اكنون نيز به عنوان سند توحش ايرانيان در دنيا استفاده ميشود و البته از نظر من نيز چندان بيراه نيست. اين كار زير پا گذاشتن تمام عرف و قوانين بينالمللي است و جز در چارچوب قانون جنگل نميگنجد. تعابير شگفتانگيز اشغالكنندگان آن روزگار و پشيمانان اين روزگار –همانها كه هنوز نام دانشجوي خط امام را بر خود مينهند ولي به خوبي از شومي ميراث بهجا مانده از وي باخبرند- مبني بر اينكه اين كار را بايد در ظرف زماني و مكاني خاص خود سنجيد نيز هيچ حجتي براي وقاحت بهكاررفته در آن ماجرا نيست. چراكه هيچ ظرف زماني و مكاني نيست كه به انسان اجازه دهد از مقام انساني خود تنزل كرده و بر اساس قوانين جنگل عمل نمايد. در نهايت هيچ راهي در تاريخ براي ما جز عذرخواهي در قبال آنچا در 13 آبان در سفارت آمريكا در تهران گذشت، نخواهد ماند و البته به تعويق انداختن اين عذرخواهي، حتي اگر مصرف داخلي داشته باشد، جز خسران براي ملت چيزي به ارمغان نخواهد آورد. از دولت، به دو دليل انتظار اين كار نميرود؛ چرا كه :1) اساسا دولت مسئول اين كار نبوده است كه بخواهد بار عذرخواهي را بر دوش كشد؛ 2) اين كار جز تضعيف مشروعيت متزلزل موجود در داخل كشور نيز براي دولت ثمري نخواهد داشت.
اما آنهايي كه مسئول اين كار بودند، در موقعيت متفاوتي قرار دارند. اول اينكه به نظر ميرسد بسياري از آنها به اشتباه بودن عمل خود در آن زمان پي بردهاند، اما از ترس فشارهاي تبليغاتي نظام حاضر به اعلام اين پشيماني نيستند. دوم اينكه لازم است كه آنها هر چه زودتر تكليف خود را با خطقرمزهاي جمهوري اسلامي مشخص كنند و از آن فراتر روند. چرا كه اگر قرار است آنها تمام خطوطقرمز را رعايت كنند كه چه فرقي با حاكمان دارند؟
اما ارتباط اين مسئله با موضوع انرژي هستهاي چيست؟
من فكر ميكنم كه اعلام رسمي عذرخواهي اشغالكنندگان سفارت از "ملت" آمريكا چند حسن به همراه دارد. اول اينكه ميتواند نگاه مردم غرب نسبت به ايراني را تا حدود زيادي تعديل كند و نشان دهد كه ما علاوه بر آنكه دوست داريم با جهان امروز در صلح زندگي كنيم، حتي حاضريم مسئوليت خطاهاي گذشته را نيز بر عهده بگيريم. مسئوليتپذيري مهمترين چيزي است كه از ملتهاي جهان انتظار ميرود و ملتي كه اين مهم را به انجام رساند، قطعا عضو عزيزي در جامعه جهاني خواهد بود. دوم اينكه خارج از حاكميت بودن اين عذرخواهي راه را به شدت براي ظهور جنبشهاي غيرحاكميتي در ايران بازخواهد كرد و بازار گفتگو درباره اين موضوع، سياست را تا حدود زيادي از عرصه رسمي خارج كرده و به عرصه عمومي ايرانيان خواهد كشاند. سوم اينكه تكليف آناني كه اينك از دايره حاكميت بهدور هستند –و البته به اصلاح نامتجانس "اصلاحطلب" مشهورند- را با نظام جمهوري اسلامي مشخص خواهد نمود. آنها نميتوانند تا ابد در دور باطل ورود به حاكميت و خروج از آن بمانند و بايد هرچه زودتر تكليف خود را با اين ماجرا روشن سازند. اين عرصه، موقعيت مناسبي براي تعيين تكليف خواهد بود. و در نهايت، و مهمترين نتيجه اين خواهد بود كه جهان نيز در قبال اين گام به پيش در ايران گامي به پيش برخواهد داشت كه تدبير ما در جهتبخشي به اين نيت به سوي همكاري در موضوع دانش هستهاي ميتواند ما را در دستيابي كمهزينهتر به اين دانش ياري رساند.
پيشنهاد مشخص من اين است كه اشغالكنندگان سفارت در سال 1358، پيشقدم شده و متني را براي عذرخواهي از "ملت" آمريكا، به جهت اجحافي كه به آنها در ماجراي تسخير سفارت پيش آمد، فراهم سازند. اين متن بايد خالي از هرگونه بهانهتراشي بيمورد و غيرمنطقي براي آن عمل بوده و صرفا بازتابدهنده "شرم" ما از آنچه كردهايم، باشد. جمعاوري امضا براي اين نامه از ميان فعالين سياسي خارج از حكومت -و حتي درصورت امكان از ميان "ملت ايران"- ميتواند استحكام اين نامه را بيشتر كند. پس بهتر است هرچهزودتر كسي براي اين اقدام دستبهكار شود، چرا كه به تاخير انداختن آن جز خسران براي ما نخواهد داشت، اين راهي است كه در نهايت تاريخ پيشروي ما خواهد گذاشت و بهتر است كه خودمان آنرا، پيش از آنكه در موقعيتي نامناسب مجبور شويم، بپذيريم.
************************
مصطفي و زهراي عزيز از شاعر شعر Wish You Were Here پرسيده بودند. فكر ميكردم مشخص شده بود كه اين شعر از ترانههاي پينكفلويد بوده است. ولي اگر هم مشخص نبود مرا ببخشيد. قسمتي از ترانه معروفي از اين گروه است كه در آلبومي به همين نام در سال 1975 اجرا شدهبود.
در ضمن اگر متن امروز هم غلط املايي داشت مرا ببخشيد. چرا كه طولاني است و حوصله بازخواني و ويرايش آنرا نداشتم. من بسيار خستهام (ديشب تنها 3 ساعت خوابيدم) و اگر نياز به نگارش اين متن نبود الان خواب بودم. سرم به شدت درد ميكند. ببخشيد

