کسی چیزی ننویسد

 

يك بازي،

وقتي همه‌چيز شروع شد

من كيش شده بودم و

لاكردار دلم، عين خيالش نبود

شروع شد، وقتي من كيش بودم و

اين ديگر آخر كار بود،

ولي عين خيالش نبود.

كسي باور نمي‌كند

فردا خواهد نوشت: "اين كه شعر نبود، يك قصه شايد"

ولي نه، كسي عين خيالش نبود...

*

مات شدم، تو ديگر يادت نيست

بزرگ شدي، حتي بعد از اينكه من باختم

جاي ديگري سراغ بازي گشتيم،

از چه كساني كه پرسيديم،

نه قصه بود و نه شعر،

حتي اگر فردا كسي چيزي بنويسد،

ولي خنده‌دار كه بود، بعد از اينكه من باختم

*

مي‌نويسم، چه ساده و تنها

مثل كودكي كه فقط روي ديوار مي‌نويسد

تو همان روز رفتي،

من امروز گريه كردم،

از من احمقانه پرسيد

راستي گچي را مي‌شناسي كه فقط روي ديوار مي‌نويسد؟

*

كسي اگر يادش نيست،

من و تو كه خوب مي‌دانيم

خاطراتم چقدر تاريك شد

كسي وقتي رفت،

تمام بازي يك شب بود، يك قصه، يك شعر،

كسي گفت هيچ‌كدام

و من از ترس مردم،‌

 

راستي، بعد اين همه، خبري هم براي تو دارم:

ديشب –مثل هميشه- كتاب خواندم

اما.. خوابم نبرد!

 

 

نقل یک حکایت..

کارمند اداره پست، داشت نامه های ارسالی را سرسری نگاه میکرد که دید به جای آدرس نویسنده کسی نوشته است: "برسد به دست خدا!"

کنجکاو شد و نامه رو باز کرد. دید داخل نامه نوشته: "خدای خوب و مهربونم. می دونم که تو هستی و هوای منو داری. من ده هزار تومن پول لازم دارم. لطفاً کمکم کن".

کارمند دلش سوخت. پنج هزار تومان داخل یک پاکت گذاشت و به آدرس کودک ارسال کرد.

چند روز بعد با کمال تعجب دید نامه دیگری در میان نامه های ارسالی، خطاب به خدا وجود دارد. باز کنجکاو شد و نامه رو باز کرد. دید داخل نامه نوشته شده: "خدای مهربون. من همیشه به تو ایمان دارم. دستت درد نکنه. پول رسید. اما این پستچی دزد پنج هزار تومنش رو برداشته بود"!


پ.ن: چند بار در زندگی نقش کارمند پست را داشته اید؟ چند بار نقش کودک را ایفا کرده اید؟ چند بار مانند یک کارمند بی تفاوت گذاشته اید این نامه ها برود و برگشت بخورد با عنوان: "گیرنده شناخته نشد!".
 پ.ن. ۲: این حکایت در یک وبگردی شبانه یافت شد. در وبلاگی به نام برای فراموش کردن

قصه ی خاطره ها

 

بعدازظهر كه خسته و كوفته به خانه برگشتم تنها كاري كه مي‌توانستم بكنم، خوابيدن بود. خوابيدم و چه خواب عجيبي. چه روياها كه در اين خواب نبود، خواب دوستان خوب دوران شيراز را ديدم، بچه‌هايي كه 4-5 سال با هم زندگي كرديم و چقدر در خستگي‌ها روحيه‌بخش است اگر ببيني كه دوستان خوب، دستكم در رويا، هنوز با تو هستند. خواب زمين چمن پر از چاله و چوله‌ي چند سال پيش استاديوم آزادي را ديدم، روزي كه پرسپوليس در آن به ملوان انزلي باخت و من چقدر حرص خوردم، خواب خاطرات... آنچه ما با آن ساخته شديم و چه زيبا بود اگر تمام آنها يك بار ديگر تكرار مي‌شد، در روزهايي كه به آنها به سختي نيازمنديم، اما نه، كاش تمام اين خاطرات تكرار نشود وقتي مي‌خوانم دوست تمام اين سال‌ها دوباره در مخمصه افتاده است و نكند خاطرات شش سال پيش تكرار شود، نه كاش ديگر از اين خاطرات نداشته باشيم كه در روزهايي به سر مي‌بريم كه تعدد همين خاطرات توانمان را از ما گرفته است. تمام امروز فكر مي‌كردم كه شب بنشينم و درباره‌ي بچه‌هاي پلي‌تكنيك بنويسم، براي مظلوم‌ترين‌هاي امروز اين ديار، اما دريغ كه هنگامي كه تيشه بر دل خودت مي‌نشيند، همسايه را چه دور مي‌بيني..

برادرم! مي‌دانم و مي‌داني كه كاري از ما برنمي‌آيد وقتي قرار است به سيم آخر بزنند،‌ مرا ببخش، تنها مي‌توانم دعا كنم و نااميدانه به انتظار يك معجزه بنشينم و البته دوباره در خلوت خود از دوستي بنويسم، از عشق و از اينكه از تكرار تجربه‌ي نفرت بريده‌ام، خسته‌ام، كاش كسي دلي براي ما مي‌سوزاند، كاش از نو خاطره‌ها را مي‌نوشتيم و نه اين بار چون گذشته، كاش.. كسي در سرم مي‌خواند:

          به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا، سرايم....

 

حقیقت گویی، حقیقت شنوی، حقیقت جویی

 

1) يكي از دوستانم از حضور مريلا زارعي در برنامه‌ي شب شيشه‌اي مي‌گفت. نكته‌ي جالب اين گفتگو آن بود كه هنگامي كه مجري برنامه پس از نيش‌زدن‌هاي بسيار به زارعي، از او خواست تا نظر خود را درباره‌ي برنامه بگويد، او گفت "برنامه‌، بر خلاف نامش، اصلا شيشه‌اي نيست" (نقل به مضمون) و وقتي مجري شاهدي براي اين ادعا خواست، او از برنامه‌ي گفتگو با سردار رادان، فرماندهي انتظامي تهران،  گفت. ظاهرا مجري نيز پذيرفت كه چندان شيشه‌اي نبوده است و تنها به بيان اين جمله اكتفا كرد كه "من تا جايي كه ممكن بود، شيشه‌اي بودم".

2) ادوارد سعيد، متفكر بزرگي بود كه دغدغه‌هاي روشنفكرانه‌ي او همواره ذهن مرا، و احتمالا خيلي‌هاي ديگر را به خود مشغول مي‌كند. مهم‌ترين ويژگي‌اي كه سعيد براي يك روشنفكر مي‌شمارد، "حقيقت‌گويي به قدرت" (speaking truth to power) است. ظاهرا در آمريكايي كه سعيد در آن مي‌زيست،‌ حقيقت‌گويي به قدرت چندان سخت نبوده است، ‌ولي امثال ما در كشورهايي كه هر حقيقت‌گويي مي‌تواند هستي‌مان را بستاند، بهانه‌هاي خوبي براي روشنفكرِ سعيدي نبودن داريم. مريلا زارعي، چقدر ساده و چقدر روشن روشنفكر بود. او چه راحت به قدرت "حقيقت" را گفت.

3) سعيد، البته در كتاب "نقش روشنفكر" خود، بيش از هر چيز به موقعيت روشنفكر در برابر قدرت حكومتي متوجه بوده است. اما او به عنوان يك انديشمند فوكويي خوب مي‌داند كه قدرت تنها در اعمال حكومتي نيست و در واقع قدرت امري پراكنده در سطح جامعه است. روابط همه‌ي ما در جامعه بر مبناي روابط قدرت چيده مي‌شود و اين قدرت با عجين شدن با دانش، همواره خود را بازتوليد مي‌كند.

4) قدرت حكومتي با قدرت‌هاي پراكنده در درون جامعه البته تفاوت‌هايي نيز دارد. گذشته از مكانيزم‌هاي متفاوت اعمال قدرت، من فكر مي‌كنم مي‌توان تفاوت ديگري را نيز در كيفيت اعمال قدرت ديد و همين اختلاف نقطه‌ي اميدي براي بازتعريف رابطه باشد.

5) در گفتگويي كه چند روز پيش با برادرم داشتم، او به نكته‌ي جالبي اشاره كرد. او به من گفت كه با آنكه اهل گفتگو هستم، اما اهل "شنيدن" نيستم. البته من در آنجا تلاش كردم تا اين مسئله را توجيه كنم. ولي واقعيت اين بود كه او "حقيقت‌گويي" كرده بود، به مني كه به نظر مي‌رسد از موضع دانش، در موضع قدرت در برابر او هستم. لازم است توضيح دهم كه حقيقت‌، هرگز لزوما بار ارزشي "صحت و صدق" را در بر ندارد. حقيقت در اينجا تنها "آنچه بايد" است و حقيقت‌گويي به قدرت يعني آنچه بايد را به قدرت گفتن..

6) همه‌ي ما در زندگي عادي خود همزمان هم قدرت‌منديم و هم محكوم به قدرت ديگري. مردي كه در محل كار خود محكوم به قدرت رييس است، در خانه قدرت‌مند است و اين همسر اوست كه محكوم به قدرت اوست. روابط قدرت در جامعه روابط بسياري ظريفي است كه فوكو آن را به بسيط‌ترين شكلي تبيين نموده است و من قصد تكرار آن در اينجا را ندارم. تنها مي‌خواهم از اين پيچيدگي يك نتيجه‌گيري كنم. اينكه براي تغيير اين روابط قدرت، بايد از خود شروع نمود. مي‌خواهم ترمي را به بحث سعيد اضافه كنم: "حقيقت‌شنوي در مقام قدرت" و حتي "حقيقت‌جويي در مقام قدرت"، اولين لازمه‌ي اين تلاش است. برادر من، در بدبينانه‌ترين نگاهي كه بتوان داشت، دستكم در اين امر "حقيقت‌گو" بود كه من جوياي "حقيقت" در روابطي كه قدرت را در آن داشته‌ام نبوده‌ام. ما معمولا در چالش‌ها و درگيري‌ها است كه حقيقت‌ها را از ديگران مي‌شنويم و البته همين عامل اصلي آن است كه به آن نمي‌انديشيم، تنها به فكر "رد" آن هستيم. قطعا اگر گفتگوي من و برادرم نيز در يك بستري چالشي شكل مي‌گرفت، من اين "حقيقت" را ناشنيده رها مي‌نمودم.

7) يك محكوم به قدرت، عموما از بيان حقيقت به قدرت در هراس است. هيچ تضميني وجود ندارد كه قدرت‌مند، در حقيقت‌شنوي خود مصر باشد، چه رسد به حقيقت‌جويي.

8) چه بايد كرد؟

9) رابطه‌هايي كه اساس قدرت در آن پاينده باشد، هرگز نمي‌تواند حقيقت را در بر بگيرد. تنها يك راه براي رهايي از اين بن‌بست وجود دارد: كنار گذاشتن قدرت در روابط و ايجاد رابطه‌اي برابر، و يا دستكم تلاش براي چرخش قدرت در رابطه، اين امر ابتدائا بايد از شخص صاحب قدرت در رابطه آغاز شود. بهترين محمل براي اين تمرين نيز، محيط خانواده (به خصوص) و روابط دوستانه است، چرا كه در آن‌ها به حسن‌نيت طرف مقابل، چه در مقام قدرت و چه محكوم به آن، مي‌توان اعتماد كرد.

10) چرخش قدرت در رابطه و حتي تلاش براي حذف آن در رابطه، تنها در يك ظرف خود را مي‌تواند نشان دهد: در "دوستي". تنها در دوستي و دوست‌داشتن است كه مي‌توان به ديگري اعتماد كرد و او را نيز چون خود به دنبال حذف روابط قدرت در نظر گرفت. اين دوستي اساسا خود را در خانواده نشان مي‌دهد و لزومي در بيگانه‌بودن پيشيني‌ِ دوستان نيست.

11) اينجا البته جاي تحليل تئوريك نيست و من نيز در آن مقام نيستم. حاصل كلام تنها اين پيشنهاد است كه در تلاش براي از بين بردن روابط قدرت حاكم در روابطمان پيش‌قدم شويم، پيش از آنكه روزي با اين حقايق چنان روبرو شويم كه ديگر نه زمان و نه حوصله‌اي براي شنيدن آنها و تعمق در آنها وجود دارد. برابري در قدرت، تنها در يك فضا يافتني است، فضايي كه حامل "زيست‌جهان" باشد، جايي كه حقيقت‌شنوي و حقيقت‌جويي ممكن باشد، جايي كه در آن ديگر در دنياي قدرت‌مند و يا محكوم به قدرت زيست نمي‌كنيم؛ در "دوستي" به عنوان دنياي سوم...

فاصله ی شعار و عمل

 

حوالي ظهر بود كه راديو را روشن كردم. گويا پخش مستقيم مراسم نماز جمعه بود، وزير معروف شعار در حال شعار دادن بود و مردم كه پشت‌سر او، هر چه مي‌گفت را تكرار مي‌كردند. اول به نظر خيلي مسخره آمد، اينكه آدم كارش شعار دادن باشد.. ولي بعد احساس كردم به اين آدم حسودي‌ام مي‌شود: او تنها كسي است كه در اين ممكلت كار خودش را مي‌كند و شعار بيهوده نمي‌دهد...

دنیای "آن" و دنیای "تو"

 

حيات يك موجود انساني صرفا در قلمرو افعال معين معطوف به هدف معين حيثيت نمي‌يابد و فقط مشتمل بر كنش‌هايي نيست كه چيزي را به عنوان هدف خويش تعيين مي‌نمايند.

حيات موجود انساني در اينكه من چيزي را مي‌بينم، چيزي را حس مي‌كنم، چيزي را تصور مي‌كنم، چيزي را مي‌خواهم، به چيزي مي‌انديشم و غيره، خلاصه نمي‌شود.

همه‌ي آنچه گفتيم و نظاير آن اساس دنياي "آن" است ولي دنياي "تو" اساس ديگري دارد.

*********

 

آن‌كس كه "تو" مي‌گويد چيزي را به عنوان هدف فراروي خويش ندارد. زيرا هميشه هنگامي‌كه چيزي به عنوان هدف وجود دارد، چيزهاي ديگري نيز وجود دارند؛ مرز "آن" "آن"هاي ديگر است و "آن" صرفا به خاطر وجود اين مرز "آن" مي‌شود ولي هنگامي كه "تو" گفته مي‌شود بيان خاتمه يافته است زيرا "تو" واجد هيچ‌گونه مرزي نيست.

آن‌كس كه "تو" مي‌گويد ناظر به داشتن نيست زيرا در واقع چيزي ندارد؛ ولي در آستانه‌ي يك رابطه Relation، اين كلام را مي‌گويد...

                                                         

                                                                   مارتين بوبر، "من و تو"، صص 3-52

چقدر ساده..

 

تو خيابون، يكي به دوستش مي‌گفت: "ديدي تو بعضي جمع‌ها اگه دو تا كتاب نخوانده باشي يا دو تا فيلم نديده باشي، زيادي هستي؟". راست مي‌گفت، فكر كردم چقدر ساده ما تو خيلي جاها زيادي هستيم، با دو تا كتاب،‌ با دو تا فيلم، با دو تا حرف،.. شايد هم بدون همه‌ي اين بهانه‌ها... فقط با "وجود"..

استاد و شاگرد و زمان

 

ديدمش، دو-سه روز پيش بود. خسته و بيمار. خيلي سخت بود. خيلي. گفتم "چرا اينقدر كار مي‌كني؟ در حاليكه هم بيماري قند داري و هم كليه تقريبا از كار افتاده‌اي؟" تدريس در دانشگاه به همراه كارهاي پژوهشي هميشگي، اين روزها با سردبيري پرتيراژترين روزنامه‌ي چپي‌ها در اين روزها، در كنار سردبيري يك فصلنامه و نميدانم هزار كار ديگر، واقعا از بدني نحيف و بيمار چنان كه او دارد، برنمي‌آيد. خنديد و گفت: "راست مي‌گي. ترم بعد كمتر درس برمي‌دارم و بيشتر استراحت مي‌كنم". گفتم "البته اگر به ترم بعد برسي.." دوباره خنديد و گفت راست مي‌گويي. و من نادانسته، راست مي‌گفتم. امشب وقتي خبردار شدم كه در بيمارستان بستري است و حتي توان حرف‌زدن هم ندارد، دانستم كه ندانسته،‌ مي‌دانستم.. ما هيچ‌وقت نتوانستيم ذره‌اي بر زمان مسلط شويم، اين را خوب مي‌دانيم، ولي همچنان، چنان برنامه براي زمان مشخص مي‌كنيم كه گويي افسار زمان به دست ماست. نه، ‌به خدا قسم نه....

شاید علی

 

خداداد عزيزي، حدود دو هفته پيش به اقدام داور بازي كه به بازيكن سياه تنومند تيم او اخطار داده بود، اعتراض داشت. حرف جالبي داشت. مي‌گفت داور بايد بفهمد كه اين بازيكن تنه زياد مي‌زند و به خاطر قدرت‌بدني بالايي كه دارد، ممكن است حريف نقش بر زمين شود. اگرنه، او چه كار كند؟ عقل و شعور كه ندارد...

نمایشگاه

 

بي مقدمه بگويم، اينجا نمايشگاه كتاب است، 14 ارديبهشت 1386، ساعت 12:30. حالشو ببريد. احتمالا فردا آسفالت شده باشه...

 

http://img.photoamp.com/i/skCfIYN2T.JPG

گفتنی ها کم نیست

 

شبكه 4 سيما برنامه‌اي درباره‌ي موسيقي ايراني پخش مي‌كرد، نام خواننده "زنده‌ياد غلامحسين بنان" بود، نام آهنگساز "زنده‌ياد مرتضي محجوبي"،‌ شاعر "زنده‌ياد رهي معيري" و تنظيم از "زنده‌ياد جواد معروفي".. آري، همه "زنده‌ياد" بودند. ياد "فرهاد" افتادم. او هم اين روزها "زنده‌ياد" است، اما راست مي‌گفت: همه چيز به اين خاطر بود كه "من و تو كم بوديم.. گفتني‌ها كم نيست...

بیچاره فروید

خيلي ساده و احمقانه تمام اين چيزها به ذهنم رسيد. قضيه اين بود كه از جلوي مغازه‌اي مي‌گذشتم و شماره تلفن مغازه نظرم را جلب كرد. به 6858 ختم مي‌شد و من ديدم كه شماره‌ي رندي است، چون اين دو عدد هم به هم نزديكند و هم تقارب معنايي دارند، در عين حال كه طنين مشابهي كه بين آنها هست بر اين قرابت مي‌افزود و بعد فكر كردم كه اما اين دو عدد (68 و 58) براي ما چقدر متفاوتند و بين اين دو چقدر فاصله هست براي ما كه در 58 روزهاي آزادي و اميد رو داشتيم و هنوز نمي‌دانستيم چه سرنوشتي را در پيش خواهيم داشت و هنوز صدامي حمله نكرده بود تا بهانه‌ي خوب از بين بردن تمام اميدها باشه و هنوز رييس اول نظر مثبتي نسبت به حضور روحانيت در حكومت نداشت و هنوز قانون اساسي نوشته نشده بود و قرار بود كه تمام آزادي‌ها را به رسميت بشناسد و خلاصه اينكه هنوز رييس اول زنده بود و هر كاري دلش مي‌خواست مي‌كرد و چون واقعا مردم قبولش داشتند،‌همه چيز پيش مي‌رفت و كسي هم نمي‌فهميد كه چه بد پيش مي‌رفت...

اما 68 ماجراي ديگري داشت. رييس اول مرد و رييس دومي كه قرار بود جانشين او شود هم با دعوا و مرافعه كنار رفت و قرار شد يكي ديگر سر جاي رييس اول بنشيند كه بعدها گفتند كه او اصلا با تيپ اينها نمي‌خواند و به او مي‌گفتند "طلبه‌ي فوكلي" و او خودش اهل موسيقي بود و سه تار مي‌نواخت و ما هم همين حرف‌ها را عينا بلغور مي‌كرديم و هي متعجب بوديم از اينكه اين چرا اينقدر بعدها عوض شد و هيچ‌وقت هم –طبعا- فكر نمي‌كرديم كه اگر راست مي‌گويند و او آن موقع‌ها اينقدر با الانش فرق دارد، چرا اينقدر طرفدار و نفوذ داشت كه همان‌هايي كه الان نهايت رضايت را از او دارند، آن روز هم به ولايت او راي دادند و اگر قرار بود اين آدم آنقدر روشنفكر بوده باشد كه در حوزه او را به نام طلبه‌ي فوكلي مسخره كنند، چطور در همين حوزه هزاران هزار كفن‌پوش پيدا كرد و هنوز هيچي نشده چنان ابهتي يافت كه جرات هر نوع انتقادي از او از همه سلب شد. ما كه هرگز به اين چيزها فكر نكرديم. اين تمام ماجراي 68 نبود. در همين سال بود كه رييس جمهور مملكت شد آقاي هاشمي و بعد او نشست و ديد كه هر بلايي در اين مملكت است از اين چپي‌هاست و همه‌ي اونها را انداخت بيرون و اينها هم كه از اول انقلاب هر كاري دلشان خواسته بود كرده بودند، يهو ديدند كه اواع عوض شده و ديگر هيچ‌كس آنها را تحويل نمي‌گيرد و از بيكاري رفتند و نشستند و مقداري معلومات كسب كردند و همه شدند دكتر و دانشمند و آمدند و داد و فرياد كه آزادي در اين مملكت يافت نمي‌شود و ما بايد حقوق بشر را رعايت كنيم و شدند مخالف زعامت ولي و آن را با عقل بشري در منافات ديدند و فارغ از تمام جنايت‌هايي كه پيش از اين كرده بودند و در اين يك دهه آن يك ميليون نفري كه در راه آرمان آزادي جهان اسلام به آن دنيا فرستادند و خودشان نشستند و رهبري كردند و هي از معجزات امام گفتند و با افتخار همچنان نام او را بر تارك خود نگاه داشتند و از اينكه ديگر "دوران امام" نيست گله كردند. مدتي فقط حرف زدند و بعد ناگهان در اختلافي كه در دوران مجلس پنجم ميان هاشمي و ياران قديم در مجلس چهارم پيش آمد، اينها هم وارد شدند و اندكي كرسي در مجلس بدست آوردند و شروع كردند به درس پس دادن و آزادي و توسعه سياسي را خواستار شدند و در اين راستا ميرحسين موسوي را براي رياست جمهوري كانديدا نمودند و بعد كه آن بنده‌‌ي خدا گفت نمي‌تواند، خاتمي را پيش آوردند و او هم آمد و كلي براي ما گفت و ما هم كه ديديم راست مي‌گويد همه خوشحال شديم و اين چنين حضراتي كه در آغاز دهه‌ي 70 خانه‌نشين شده بودند، حالا با نام‌ةا و كلمات جديد بازگشتند و ما هم نشستيم و ديديم و هورا كشيديم و اصلا به ياد نداشتيم كه اين آقايان كه ناموس ملت را به باد داده بودند، حتي حاضر نشده‌اند از گذشته‌ي خود عذرخواهي كنند و مملكت دوباره افتاد دست اينها و ما هم منتظر بوديم كه اين حضرات بيايند و براي ما آزادي بياورند و به ممالك متمدنه بپيونديم. كلي روزنامه راه انداختند و قتل‌هاي زنجيره‌اي را افشا كردند و وزارت اطلاعات گندزدايي شد و قرار شد كه ديگر از اين اتفاقات نيفتد و ما هم فكر كرديم كه ديگر چنين نخواهد شد و اصلا به مخيله‌مان هم نرسيد كه اگر قتل‌هاي زنجيره‌اي افشا شد و با آن برخورد شد فقط به اين دليل بود كه اين آقايان هم دليلي براي برخورد و كشتن امثال فروهرها نمي‌ديدند و البته اندكي هم از سعبيت به كار رفته در قتل‌ها ناراضي بودند و فكر كرديم از اين به بعد قرار است جلوي هر "خودسري" گرفته شود و نمي‌دانستيم كه ماجرا چيز ديگري است و مقابله با اين خودسري‌ها براي آقايان حتما ناني داشته كه چنين تصميمي گرفتند و وگرنه، دانشجوياني كه براي اين آقايان هم اسباب ناراحتي بودند و بر خلاف مردم عادي كه گذشته را خوب فراموش مي‌كنند، اندكي به تنوع‌خواهي سراغ تاريخ رفتند و آنقدر حرمت نگاه نداشتند كه بيايند تاريخ را از آقايان بشنوند و با وقاحت تمام درباره‌ي روزهاي آغازين سوال مي‌كردند و خلاصه به نظر آدم‌هاي بدي مي‌آمدند، طبعا شايسته‌ي هيچ حمايتي نبودند و درست در همين دوران بود كه آقايان تز "آرامش فعال"‌دادند و ما هم دوباره خوشمان آمد و دوباره يادمان رفت كه عروسك بازي آقايان شده‌ايم و اساسا قرار نيست در اين ماجرا سهمي از حقوق بشري خود بگيريم و وقتي هم قرار است كاري كنيم كه براي حضرات هم خطري داشت باشد، همان به كه اصلا نباشيم و همان‌گونه كه دكتر كاظم سامي اكنون نيست،  بدون اينكه هزينه‌اي هم به آقايان كه حالا نام "اصلاح‌طلب" را هم داشتند، تحميل كنيم از سوي مخالفان آنها مورد هزار تهمت و شكنجه و تهديد و تحديد قرار بگيريم و در همين اثنا در آخرين نفس‌هايمان هم كمك كنيم كه اصلاح‌طلبان به مجلس بروند و منتظر بمانيم كه آنها به داد ما برسند و اين را از خود آنها آموخته بوديم و دوباره "آدم‌ةاي خوبي" شده بوديم كه ترجيح مي‌داديم از آنها بشنويم كه درست چيست و غلط كدام است و خلاصه آقايان به مجلس رفتند و حالا كه همه چيز به خوبي پيش مي‌رفت و تز آرامش فعال هم جواب داده بود و حضرات در طول چهار سال در مجلس تهديد كردند كه مي‌روند سراغ همه‌پرسي و استعفا مي‌دهند و پس از اينكه چهار سال تمام شد، يك دفعه يادشان آمد كه حق اين مردم است كه دوباره به آنها راي بدهند و اگر اين حق از مردم ستانده شود، آنها چگونه دوباره چهار سال باشند و تهديد كنند و امتياز بگيرند و تزهاي ""ارامش" جديد بدهند و اين بار خودشان هم افتادند به اينكه تز آرامش فعال جواب نداد و حتي در اين روزها هم به ابروي مبارك نياوردند كه با همين تز اين‌همه چوان را به زندان و بازداشتگاه و دادگاه كشانده‌اند و اگر قرار است به ظاهر هم كاري كنند بيايند و دستكم از آنها نامي ببرند و البته طبيعي بود كه آنها چنين نكنند كه اينها همان كساني هستند كه حدود 1 ميليون جوان اين مملكت را جلوي گلوله فرستادند و همه چيز را به اين بهانه كه "هر چيز را بايد در ظرف زماني خودش سنجيد" به بازي گرفتند و هيچ جوابي هم به كسي ندادند و بعد دوباره همين حرف هم يادشان رفت و شروع كردند به سرزنش دانشجويان كه چرا مثل بيست سال پيش ما فكر نمي‌كنند و حالا كه چنين است، طبعا وظيفه شرعي ما اين است كه هيچ حمايتي از اين اراذل نكنيم و حالا كه حكومت را هم از دست داده‌ايم مبادا دست از پا خطا كنيم كه اولا احتمال بازگشت به قدرت در آينده را از دست بدهيم و ثانيا در همين روزها هم خداي ناكرده براي دو-سه روزي سر از زندان در بياوريم و آنوقت زن و بچه‌مان شب‌ها آرام نمي‌خوابند و  چه كسي راضي است كه زن و بچه ما شب‌ها كابوس نبود ما را داشته باشند و البته كه ما هم راضي به اين امر نبوديم و دوباره نشستيم و نگاه كرديم و دوباره به ما گفتند كه خطر مصباح است و بياييد به هاشمي راي بدهيد و از خطر مصباح جلوگيري كنيد و ما هم دوباره رفتيم و حرف گوش كرديم و خلاصه هي نشستيم و تجربه كرديم و هي تجربه كرديم و هي تجربه كرديم و 68 را به 86 رسانديم.

تمام اين حرف‌ها از دل دو عدد بيرون آمد. بدون اينكه حتي بنشينم و چيزي در ذهن داشته باشم. ياد فرويد افتادم كه چقدر داد زد و گفت كه هر نشانه‌اي چقدر در ناخودآگاه ما مي‌تواند معنا داشته باشد و چه بار سنكيني را بر آن تحميل كند. ما البته باور نكرديم. آري، ما ترجيح مي‌دهيم "تجربه"‌ كنيم و حرف‌هاي بزرگ‌ترها را گوش كنيم. بيچاره فرويد..

تهمت به که بندم؟..

 

 

بالاخره امتحان كذايي ما هم تمام شد. خسته‌كننده‌ترين روزهاي زندگيم بود. الان خيلي بيشتر از روزهاي قبل امتحان آرزو دارم كه قبول شم. چون اصلا علاقه ندارم دوباره مجبور شم 12 ساعت بشينم و فقط بنويسم. فكر مي‌كنم چيزي حدود 50 صفحه تو اين دو روز نوشتم. دستم اين اواخر تقريبا بي‌حس بود. به هر حال تمام شد. اميدوارم نتيجه‌اش هم خوب باشه.

بيشتر از نصف سوالات برايم قابل‌پيش‌بيني بود. نتيجتا در نوشتنشون سختي زيادي نكشيدم. از نصف بقيه هم ميشه گفت تقريبا همشون رو جوري نوشتم كه بتونه توجه مصحح رو جلب كنه. فقط يه سوال رو خيلي خودم حال كردم. سوال خواسته بود كه نظريه "عقل" ابن‌سينا رو توضيح بديم. من هم از اين نظريه تقريبا هيچي نمي‌دونستم. اما نظريه "عشق" ابن‌سينا رو خوب مي‌دونستم. در نتيجه نظريه "عشق" رو با طول و تفسير نوشتم و آخرش نوشتم كه نظريه "عقل"‌ هم از دل همين نظريه "عشق" درمي‌آد. برام خيلي جالبه وقتي مصحح ميشينه اين جواب رو ميخونه و فكر مي‌كنه كه چه ربطي داره به موضوع.

****************************

 

تو اين روزهاي آخر، داشتم تو وسايلم دنبال يه مقاله مي‌گشتم كه بخونم. در همين حين كاغذي رو ديدم كه حدود 2 سال پيش "مهدي يزدان‌پرست" در آن برام چند بيت شعر نوشته بود. بيش از يك ساله كه مهدي رو نديدم و دلم براي اون دوستي ساده‌اي كه بين ما بود تنگ شد. اون حتي از وجود اين وبلاگ هم خبر نداره و حتي اگه خبر داشته باشه هم فكر نمي‌كنم علاقه‌اي به خوندنش داشته باشه. با اين حال مي‌خواهم اين پست و اين بيتي كه مهدي در آن كاغذ برايم نوشته بود رو به اون و به دوستي بي‌آلايش –هر جاي دنيا و بين هر كساني كه باشه- تقديم مي‌كنم:

 

در سينه دلم گم شده، تهمت به كه بندم؟

غير از تو در اين خانه كسي راه ندارد....