تمام شمع های امامزاده

 

از در ورودی تا محل جلسه 3-4 دقیقه پیاده راه بود؛ همه‌اش ماشین‌های مدل بالا (که منی که هیچ علاقه‌ای به ماشین‌بازی ندارم حتی اسم‌هاشون رو هم نمی‌دونستم) از کنارم با سرعت می‌رفت به سمت سالن، و من با خودم فکر می‌کردم من تو این جلسه چی کار دارم؟ واقعیت اینه که هیچ‌وقت دوست ندارم مثل اونا آدم مهمی باشم، زندگی عادی خیلی بیشتر از همه این بازی‌ها می‌ارزه. مثلا به نظر من مهم‌ترین بخش هر همایشی، بخش پذیراییه، جایی که کلی از آدم‌ها رو می‌بینی و می‌شینین راجع به چیزهای باحال زندگی گپ می‌زنین و یه قهوه‌‌ای می‌خورین و این جور چیزا.. امروز وقتی دیدم «خاتمی» موقع بیرون رفتن از سالن با ازدحام جمعیت خبرنگارا روبرو شد که درباره انتخابات ازش می‌پرسیدن و تا جلوی در ماشین هم ولش نکردن، احساس کردم وضعم از اون خیلی بهتره؛ من کلی از دوستای قدیمی، آدمایی که دوست داشتم ببینم رو دیدم و خوشحال شدم از همین یه سلام و علیک کوچک باهاشون، لذتی که نه خاتمی می‌تونست ببره، نه میرحسین، نه بقیه آدمای «مهمی» که اونجا بودن، لذت «زندگی عادی»....

 

به یاد شعر کوتاهی از «عباس کیارستمی» هم افتادم:

 

گردهم‌آییِ

صاحبان صنایع چوب

در پارک جنگلی

 

 

(شاید برا خالی نبودنِ عریضه)

 

 

دل رمیده ما را که پیش می‌گیرد؟

 

می‌گه:

برام sms فرستاده، پرسیده: «تَطمَئِنُُّ» چه بابیه؟

بهش جواب دادم: از من ابواب «بی‌قراری» رو بپرس، مرا چه کار با «اطمینان»؟...

 

 

 

 

با باد صبا..

 

حدود 10 روز بود که خواب بیش از دو-سه ساعت در شبانه‌روز را تجربه نکردم. برگزاری جشنواره از سوی پژوهشکده‌ی محل کارم و مسئولیت همراهی با مهمانان خارجی، بهانه‌ای کافی بود تا از خواب و خور و استراحت رها باشم و از این‌سو به آن‌سو دوان. در طول این مدت بیش از یکی‌دو بار، آن‌هم بسیار گذرا، به اینترنت سر نزدم و در آن نگاه کوتاه هم عموما از خواندن متن‌های وبلاگ دوستان و پاسخ به ای‌میل‌ها قاصر بودم. شاید فقط توضیح جزییات چند روز کار کافی باشد برای عذر این تقصیر: جمعه ساعت 1 بعدازظهر به فرودگاه امام رفتم، ساعت 4:30 به هتل رسیدیم و بعد از اسکان مهمان، که به دلیل مشکلاتی بیش از 3 ساعت طول کشید، در ساعت 8 شب به همراه دو مهمان دیگر برای گردش در تهران به فرحزاد رفتیم. ساعت 1 بامداد برای استقبال از مهمانی دیگر به فرودگاه رفتم که البته با تاخیرِ پرواز حدود ساعت 5:30 صبح بود که به خانه رسیدم. ساعت 7 صبح برای بردن مهمانان به محل برگزاری جشنواره به هتل رفتم و تا ساعت 11:30 شب درگیر کار جشنواره بودم؛ در حالیکه قرار بر این بود که فردا صبح ساعت 5 به همراه دو مهمان به همدان برویم. ساعت 10:30 شب از همدان بازگشتیم و من باید ساعت 11:30 به همراه یکی از مهمانان که قصد بازگشت داشت به فرودگاه می‌رفتم. حدود ساعت 2 بامداد بود که به خانه رسیدم و فردا صبح نیز باید در ساعت 8 صبح در کلاس حاضر می‌شدم و بعد از آن در ساعت 10 در سخنرانیِ یکی از مهمانان که قرار بود ساعت 1 بعدازظهر با او به اصفهان بروم و البته این ماجرا در روزهای دیگر نیز تداوم داشت. به من حق بدهید که این روزها بی‌خبر از همه‌جا باشم..

من یقینا مانند گیس‌طلا، روایت‌نویس خوبی نیستم. رویه‌ام نیز نوشتن چنین گزارشاتی نیست. اما آنچه در این روزها گذاشت آنقدر زیبا و دوست‌داشتنی بود که تصمیم گرفتم اندکی درباره آن بنویسم. از مهمانان این مراسم، آنکه بیش از همه با او دوست شدم و از او آموختم «شفیق ویرانی» بود؛ استاد دانشگاه تورنتو که کتابی درباره تاریخ اسماعیلیه نگاشته که در نگاه علمای این حوزه یکی از بهترین منابع در این باره به شمار می‌رود.

در فرودگاه، هنگامی که منتظر ورود شفیق بودم، در ذهنم مردی میان‌سال را تصور می‌کردم که آرام و اندکی مغرور از پله‌ها پایین بیاید. اما آنچه دیدم جوانی پرانرژی و خودمانی بود که تا آخرین لحظات سفر، لحظه‌ای از شور و شوق کودکانه‌اش کاسته نشد. از شوق او برای سربه‌سر دیگران گذاشتن درباره سنش (که آخر هم درستش را به ما نگفت) گرفته تا اشتیاقش برای برداشتن عکس یادگاری با بازیکنان تیم استقلال در فرودگاه اصفهان (آن‌هم در روزی که استقلالی‌ها باخته بودند)، همه از طبعی گرم و پرشور خبر می‌داد. اما این تمام ماجرای شفیق نبود. روی دیگر آن از یک نابغه خبر می‌داد. نمی‌دانم، اما مطمئنا او بیش از 5 سالی از من بزرگ‌تر نیست. نتوانستم تمام زبان‌هایی را که او می‌داند حفظ کنم، فقط چندتای اصلی آنها شامل زبان انگلیسی، فرانسه، عربی، هندی، اردو، سواحیلی و تا حدودی یونانی و آلمانی می‌شود. به قول خودش بیش از ده سال از زمانی که مشغول آموختن زبان فارسی بود گذشته بود و اینک او نمی‌توانست به خوبی به فارسی سخن بگوید؛ حال در نظر بگیرید که او با این وضعیت با رادیوی وطنمان به زبان فارسی مصاحبه کرد! برخی شعرهای فارسی را از بر بود و در موارد دیگر نیز هنگامی‌که شعری را برایش می‌خواندم، چنان شیوا به زبان انگلیسی ترجمه‌اش می‌کرد که به قول یکی از دوستان، با ترجمه او بهتر می‌توانستیم شعر فارسی را بفهمیم! از شفیق خیلی چیزها آموختم و خیلی چیزها نه.

سفر به اصفهان به همراه او از همه‌چیز خاطره‌انگیزتر بود. دقت و ظرافت او در پرداختن به جزیی‌ترین نشانه‌ها در معماری آثار باستانی این شهر، مرا با اصفهان دیگری روبرو کرد. چیزهای زیادی او را متعجب می‌کرد؛ به راستی از عبور از خیابان می‌ترسید. در پیاده‌رویی در اصفهان بلوکی را در میانه دید، پرسید «این چه باشد؟»، گفتم این برای ممانعت از ورود ماشین‌ها به پیاده‌روست. چیزی نگفت. اما 50 قدمی نگذشته بودیم که رنویی در پیاده‌رو از جلوی ما رد شد. بیچاره ایستاده بود و بهت‌زده مرا می‌نگریست. باور نمی‌کرد آنچه گفته بودم حقیقت داشت و تنها فکر می‌کرد سربه‌سرش گذاشته‌ام.. از این‌چیزها در ایران زیاد دید...

با او در کتاب‌فروشی‌های تهران به دنبال قدیمی‌ترین فرهنگ لغت فارسی گشتیم و تنها با او بود که فهمیدم پیش از دهخدا، فرهنگ لغت فارسی 17 جلدی به نام «آناند راج» وجود دارد که یقین دارم هیچ‌یک از ما پیش از این حتی نامش را هم نشنیده بودیم. با او از شوقم به دائویسم گفتم و در نهایت او نیز بدان متمایل شد. قرار شد برای طی دوره پست-دکترا نزد او بروم و با هم به بررسی تطبیقی دائویسم و اسلام بپردازیم. هرچند که تا آن‌روز بازی روزگار هزار چرخ خواهد خورد....

گفتم که روایت‌نویس خوبی نیستم و این نوشتن تنها برای اشاره به روزهای متفاوتی بود که گذراندم. تجربه‌ای نو و دلپذیر. نمی‌دانم دوباره چنین تجربه‌هایی کِی تکرار خواهد شد، اما به راستی در انتظار آن خواهم ماند..

 

پ.ن.: «نیه‌توچکا»، کودک خردسالِ داستایوسکی، رفیق و همراه من در شب‌های تنهاییِ فرودگاه، در انتظار پایانِ تاخیر بی‌پایانِ پرواز...

 

پ.ن.: تا همدان، همسفرم: چون باد صبا دربه‌درم/ با عشق و جنون همسفرم/ شمع شب بی‌سحرم/از خود نبود خبرم.....

 

 

 من و شفیق در هتل اصفهان

من و شفیق در هتلی در اصفهان

 

با مرتضی، میریام و شفیق در زیارتگاه استر و مردخای همدان

با دوستان در روز برگزاری جشنواره

 

 

گرم بود گله ای رازدار خود باشم

سال‌ها پیش، نمی‌دانم آن‌روزها با اینترنت آشنا بودم یا نه، رویایی را در سر می‌پروراندم؛ رویای کوشکی در بیابان که مسافران خسته از راه، هنگام غروب به آن می‌رسند و به قصد «گفتگو» و نه صرف استراحت، در کنار یکدیگر می‌نشینند. اینجا یک کاروان‌سرا نبود، یک کوشک بود که باغ‌های رازآلود آن، امکانِ به گوشه‌ای خزیدن و با «دوستی» به گفتگو نشستن تا دمادم صبح را نوید می‌داد. در این کوشک از «گپ‌زدن‌های» بیهوده خبری نبود. کسی از کسی درباره خاطرات مضحک و داستان‌های مبتذل چیزی نمی‌پرسید؛ آنچه در آن موضوع اصلی بود همانا «هستی» انسان و مقومات آن بود. سخن از «عشق‌» میان آدمیان بود، سخن از دغدغه «عدالت» بود و سخن از «مسئولیت» انسانی.

از به‌راه‌اندازی وبلاگی که در آن مقصدم تاسیس –دست‌کم مجازی- این کوشک بود، بیش از دو سال می‌گذارد. هدفم از نوشتن از آغاز کار ایجاد فضایی برای «گفتگو» بود، جایی که در آن بگویم و بیش از آن بشنوم. و از همین‌رو در تلاش برای جذب مخاطبم وسواس زیاد به خرج دادم و جز معدودی از دوستان قدیمی، کسی را به دیدار از آن دعوت نکردم و در میان غریبه‌ها نیز تنها کسانی که به راستی در نظرم «جور دیگر» می‌دیدند، مرا مجذوب خود ساختند و البته در این راه دوم هرگز اشتباه نکردم. دوستانی که از این طریق یافتم هم‌سخنِ گپ‌زدن‌های بیهوده‌ام نشدند و به همین خاطر بود که هنوز هم از نام و سال و کار و پیشه و هرچه دیگر که از این قبیل به شمار آیدِ آنها بی‌خبرم، هرچند آنها دوستان واقعی‌ام در این کوشک بودند. در عین حال، در راه اول البته بسیار آزرده‌خاطر ماندم؛ دیری نگذشت که فهمیدم آنچه اینجا بر آن محقم نه گفتگویی دوستانه و انتقادی، که صرف مجیزگویی و یا دم فروبستن است که البته من دومی را انتخاب کردم. مدت‌ها است از نوشتن نظری بر پست‌های بسیاری از دوستان در «هراس»م و حتی کار بدانجا رسیده است که در نوشتن‌های خودم هم حواسم جمع است که ناخودآگاه نکته‌ای را بر زبان نیاورده باشم که شاید به فلانی بربخورد و شاید بهمان را بیازارد. مدت‌های مدیدی است نوشتن در این وبلاگ در تنگنای حصاری ممکن می‌شود که هر سوی آن را «احتمال» رنجش کسی محدود می‌سازد.

اینجا جایی نبود که من بخواهم در آن در انزوای خودم بنشینم و حتی خودم را از با خود بازگوییِ بسیاری از آنچه که در ذهنم می‌گذشت محروم کنم. کوشک من ویران‌سرایی شده بود که در آن، من چونان سقراط –که خود را خرمگس می‌نامید- یا باید از همه‌کس و همه‌چیز برکنار می‌ماندم و یا اینکه با دست دوستی که از وز وزم آزرده است تارانده شوم. فضای گفتگوی اینجا برایم تبدیل شده بود به فضای سکوت، سکوت از ترس و نه از شوق شنیدن! و در نهایت حدود یک ماه پیش بود که تابم تمام شد و بالاخره راه خروج از ویرانه را در پیش گرفتم –بی‌آنکه از این سرِ پرهوا، رویای قدیمی کوشک پریده باشد-. نخواستم منتی بر کسی نهاده باشم. رفتنم با سکوت بود و تنها معدود دوستانی بودند که از آن باخبر شدند، اما گویا باخبر شدن همان‌ها نیز چندان به صلاح نبود. نمی‌توانم انکار کنم که در این روزها، هنگامی که در پاسخ پرسش این دوستان درباره علت این تصمیم به صراحت گفتم: «برای اینکه دیگر حرفی برای گفتن نداشتم»، خواندن کامنت دوستی قدیمی که ماجرا را مربوط به «جایگاهی» می‌دانست که«در آن خراب‌شده» گرفته‌ام –که البته به‌حمدالله هنوز این جایگاه را نگرفته‌ام که مشمول تبعات آن باشم- چقدر مایه آزردگی خاطرم شد. و چه آزرده‌ترم که از میان دوستان، کسی تلاشی برای درک «خستگی‌ام» از آنچه می‌گذرد نداشت و تنها از خواسته‌های خود برایم گفتند: «آنها» می‌خواهند من باشم، «آنها» می‌خواهند من بنویسم، «آنها» می‌خواهند...

رسم شخصی‌ام از قدیم‌ها بر این بود که وقتی کسی چیزی «می‌خواهد» تسلیم او باشم. وقتی کسی باور ندارد که در هنگامه‌ای که شوق «شنیدن» تمام وجودم را گرفته است و هر چه در این کوشک این‌سوی و آن‌سو رفتم، کسی برایم «سخنی» نگفت، خستگی توانم را برید و مرا در گوشه‌ای از این باغ رازآلود تنها رها کرد، وقتی وقتی لبریز از گلایه‌ها از ماجرای هستی‌ام و هر دوستی که از راه می‌رسد گلایه‌های خودش از من را بیان می‌کند و بعد محکومم، وقتی به‌یاد می‌آورم که «سفره دلم» زمان‌هاست که بسته مانده است و بوی کپک‌زدگیِ آن سرسرا را می‌انبارد، در این زمانه نیز ترجیح من آن است که تسلیم باشم تا کسی نپندارد که از سر منت و «جایگاه‌زدگی» است که «حرفی برای گفتن ندارم». از این کوشک، که این روزها نه برایم رنگ دارد و نه نواختی، نمی‌روم. دوباره اینجا خواهم نوشت. به احترام کسانی که «گلایه‌هایشان» از ننوشتنم را گفتند، به احترام آنها که به «نبودن» محکومم کردند، آری! به احترام آنهایی خواهم نوشت که می‌دانم روزی که قرارشان رسد، حتی بدون خداحافظی، حتی بدون آنکه از ماندنم یا رفتنم یا مردنم در کوشک خبری بگیرند، خواهند رفت.. «نشان به آن نشان که دوهزار سال از میلاد مسیح میگذشت و عصر، عصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل و جگر...»