حدود 10 روز بود که خواب بیش از دو-سه ساعت در شبانهروز را تجربه نکردم. برگزاری جشنواره از سوی پژوهشکدهی محل کارم و مسئولیت همراهی با مهمانان خارجی، بهانهای کافی بود تا از خواب و خور و استراحت رها باشم و از اینسو به آنسو دوان. در طول این مدت بیش از یکیدو بار، آنهم بسیار گذرا، به اینترنت سر نزدم و در آن نگاه کوتاه هم عموما از خواندن متنهای وبلاگ دوستان و پاسخ به ایمیلها قاصر بودم. شاید فقط توضیح جزییات چند روز کار کافی باشد برای عذر این تقصیر: جمعه ساعت 1 بعدازظهر به فرودگاه امام رفتم، ساعت 4:30 به هتل رسیدیم و بعد از اسکان مهمان، که به دلیل مشکلاتی بیش از 3 ساعت طول کشید، در ساعت 8 شب به همراه دو مهمان دیگر برای گردش در تهران به فرحزاد رفتیم. ساعت 1 بامداد برای استقبال از مهمانی دیگر به فرودگاه رفتم که البته با تاخیرِ پرواز حدود ساعت 5:30 صبح بود که به خانه رسیدم. ساعت 7 صبح برای بردن مهمانان به محل برگزاری جشنواره به هتل رفتم و تا ساعت 11:30 شب درگیر کار جشنواره بودم؛ در حالیکه قرار بر این بود که فردا صبح ساعت 5 به همراه دو مهمان به همدان برویم. ساعت 10:30 شب از همدان بازگشتیم و من باید ساعت 11:30 به همراه یکی از مهمانان که قصد بازگشت داشت به فرودگاه میرفتم. حدود ساعت 2 بامداد بود که به خانه رسیدم و فردا صبح نیز باید در ساعت 8 صبح در کلاس حاضر میشدم و بعد از آن در ساعت 10 در سخنرانیِ یکی از مهمانان که قرار بود ساعت 1 بعدازظهر با او به اصفهان بروم و البته این ماجرا در روزهای دیگر نیز تداوم داشت. به من حق بدهید که این روزها بیخبر از همهجا باشم..
من یقینا مانند گیسطلا، روایتنویس خوبی نیستم. رویهام نیز نوشتن چنین گزارشاتی نیست. اما آنچه در این روزها گذاشت آنقدر زیبا و دوستداشتنی بود که تصمیم گرفتم اندکی درباره آن بنویسم. از مهمانان این مراسم، آنکه بیش از همه با او دوست شدم و از او آموختم «شفیق ویرانی» بود؛ استاد دانشگاه تورنتو که کتابی درباره تاریخ اسماعیلیه نگاشته که در نگاه علمای این حوزه یکی از بهترین منابع در این باره به شمار میرود.
در فرودگاه، هنگامی که منتظر ورود شفیق بودم، در ذهنم مردی میانسال را تصور میکردم که آرام و اندکی مغرور از پلهها پایین بیاید. اما آنچه دیدم جوانی پرانرژی و خودمانی بود که تا آخرین لحظات سفر، لحظهای از شور و شوق کودکانهاش کاسته نشد. از شوق او برای سربهسر دیگران گذاشتن درباره سنش (که آخر هم درستش را به ما نگفت) گرفته تا اشتیاقش برای برداشتن عکس یادگاری با بازیکنان تیم استقلال در فرودگاه اصفهان (آنهم در روزی که استقلالیها باخته بودند)، همه از طبعی گرم و پرشور خبر میداد. اما این تمام ماجرای شفیق نبود. روی دیگر آن از یک نابغه خبر میداد. نمیدانم، اما مطمئنا او بیش از 5 سالی از من بزرگتر نیست. نتوانستم تمام زبانهایی را که او میداند حفظ کنم، فقط چندتای اصلی آنها شامل زبان انگلیسی، فرانسه، عربی، هندی، اردو، سواحیلی و تا حدودی یونانی و آلمانی میشود. به قول خودش بیش از ده سال از زمانی که مشغول آموختن زبان فارسی بود گذشته بود و اینک او نمیتوانست به خوبی به فارسی سخن بگوید؛ حال در نظر بگیرید که او با این وضعیت با رادیوی وطنمان به زبان فارسی مصاحبه کرد! برخی شعرهای فارسی را از بر بود و در موارد دیگر نیز هنگامیکه شعری را برایش میخواندم، چنان شیوا به زبان انگلیسی ترجمهاش میکرد که به قول یکی از دوستان، با ترجمه او بهتر میتوانستیم شعر فارسی را بفهمیم! از شفیق خیلی چیزها آموختم و خیلی چیزها نه.
سفر به اصفهان به همراه او از همهچیز خاطرهانگیزتر بود. دقت و ظرافت او در پرداختن به جزییترین نشانهها در معماری آثار باستانی این شهر، مرا با اصفهان دیگری روبرو کرد. چیزهای زیادی او را متعجب میکرد؛ به راستی از عبور از خیابان میترسید. در پیادهرویی در اصفهان بلوکی را در میانه دید، پرسید «این چه باشد؟»، گفتم این برای ممانعت از ورود ماشینها به پیادهروست. چیزی نگفت. اما 50 قدمی نگذشته بودیم که رنویی در پیادهرو از جلوی ما رد شد. بیچاره ایستاده بود و بهتزده مرا مینگریست. باور نمیکرد آنچه گفته بودم حقیقت داشت و تنها فکر میکرد سربهسرش گذاشتهام.. از اینچیزها در ایران زیاد دید...
با او در کتابفروشیهای تهران به دنبال قدیمیترین فرهنگ لغت فارسی گشتیم و تنها با او بود که فهمیدم پیش از دهخدا، فرهنگ لغت فارسی 17 جلدی به نام «آناند راج» وجود دارد که یقین دارم هیچیک از ما پیش از این حتی نامش را هم نشنیده بودیم. با او از شوقم به دائویسم گفتم و در نهایت او نیز بدان متمایل شد. قرار شد برای طی دوره پست-دکترا نزد او بروم و با هم به بررسی تطبیقی دائویسم و اسلام بپردازیم. هرچند که تا آنروز بازی روزگار هزار چرخ خواهد خورد....
گفتم که روایتنویس خوبی نیستم و این نوشتن تنها برای اشاره به روزهای متفاوتی بود که گذراندم. تجربهای نو و دلپذیر. نمیدانم دوباره چنین تجربههایی کِی تکرار خواهد شد، اما به راستی در انتظار آن خواهم ماند..
پ.ن.: «نیهتوچکا»، کودک خردسالِ داستایوسکی، رفیق و همراه من در شبهای تنهاییِ فرودگاه، در انتظار پایانِ تاخیر بیپایانِ پرواز...
پ.ن.: تا همدان، همسفرم: چون باد صبا دربهدرم/ با عشق و جنون همسفرم/ شمع شب بیسحرم/از خود نبود خبرم.....

من و شفیق در هتلی در اصفهان

با مرتضی، میریام و شفیق در زیارتگاه استر و مردخای همدان

با دوستان در روز برگزاری جشنواره