اضطراب عاشقی

1-    انسان همواره موجودی ارتباطی است و کدام‌یک از ماست که در پیوند با یک آدم خاص به وجد نیاید و کدام‌یک از ماست که نخواهد تجربه عاشقی داشته باشد. البته واقعیت آن است که در خواست تجربه عاشقی با رخداد عاشقی فاصله بسی سترگ است. هر کدام از ما شاید بارها نشسته‌ایم و محبوب مطلوب خود را در ذهن ترسیم کرده‌ایم و شاید حتی ویژگی‌های انضمامی مشخصی را نیز برای او تعیین می‌کنیم: زیبا باشد، قد بلندی داشته باشد، چاق یا لاغر باشد، صدای ظریف یا مردانه‌ای داشته باشد، انرژی جنسی قابل توجهی از خود ساطع کند و ... اما خیلی ساده است اگر دوباره هر کدام از ما بنشینیم و بیندیشیم که کدام‌یک از معشوق(هایی) که تا کنون داشته‌ایم بر پایه این ویژگی‌ها به معشوق بدل شده‌اند؟ و شاید حتی جسورانه‌تر، کدام معشوق ما به راستی با این ویژگی‌ها هماهنگ بوده است؟ و اگر باز هم پیشتر رویم، مگر نه اینکه بازخوانی جزیی‌نگرِ گذشته‌ي پیش از عاشقی به ما نشان خواهد داد که بسیاری از ویژگی‌های مطلوب مدنظر ما –که شاید حتی زمانی فکر می‌کردیم تردیدناپذیر است- عملا با حضور معشوقی که با آن هماهنگ نیست، به کناری نهاده شده و شاید دیگر هیچ وقت حتی چونان یک ویژگی در کار نیاید؟ آری! در تعیین رخداد عاشقی بی‌تردید ما انتخاب‌گریم، اما «نشئه» «تو»یی که به معشوق بدل می‌شود در لحظه وقوع، بسیاری از قواعد را در هم می‌ریزد و آنچه از انتخاب‌گر بازمی‌ماند، بیش از هر چیز «اصالت» انتخاب‌گری است و نه ضرورتا آنچه تا کنون انتخاب کرده است! اما چگونه می‌توان در عاشقی «اصیل» بود؟

2-    «عاشقی» در لحظه وقوع یک اضطراب است. اضطرابْ ناشی از «نبودن» است. او معشوق من است، اما «نیست»! یعنی او یک فرد هست برای خودش، اما برای من معشوق است و نه تنها فردی در میان افراد. اما او هنوز در فردیت خود معشوق من نیست و این همان اضطرابی است که عاشق را سخت در خویش فرو می‌برد. اضطراب «نبودن» ما را به مراجعه‌ای به درون خویش می‌راند؛ بر خلاف آنچه تا کنون در لحظات «بودن خیالی» معشوق از او ترسیم کرده‌ایم؛ اینک معشوق «نیست» و آنچه هست فارغ از آنچه من در تصور داشته‌ام «هست»! و اتفاقا آنچه اکنون من بدان نیازمندم، شیوه‌ای است تا به این «هست» راه یابم. بنا بر این، ویژگی‌های معشوق مطلوب به سادگی –و ناخودآگاه- به ویژگی‌های معشوقِ درِ حالِ حاضر «نیست» مبدل می‌شود. اینک من «او» را دوست دارم!

3-    چه خرسند عاشقانی که در لحظه وقوع رخداد، خود موضوع رخداد متقابلی باشند که در معشوق روی می‌دهد. وقتی کسانی همزمان و متقابلا در این نشئه فرو می‌روند، اضطراب «نبودن» خیلی زود به آرامشِ «بودن» مبدل می‌شود و قصه آغاز می‌شود. اما چه می‌توان گفت درباره آنان که بدین خرسندی نائل نیامدند؟ -و البته مگر نه اینکه شمار اینها بسیار بیشتر از خرسندان است؟

4-    اضطراب عاشقی از بسی اضطراب‌ها عمیق‌تر و جان‌فرساتر است. عاشقی خود یک رنج است؛ رنجی که در تقاطع زمانی، هر لحظه اضطراب‌های وجودی را به یکدیگر بدل می‌کند و عاشقی که در نشئه حضور –و نه ضرورتا نشئه وجود- درگیر «خواست»ی در درون خود است، ناگزیر در عمیق‌ترین لایه‌های وجودش با اضطراب‌های وجودی –که شاید در اکثر اوقات مغفول مانده‌اند- متداوما مواجه است. در عمق جان او، اضطراب «مرگ»، اضطراب «رهایی» و اضطراب «معنا» در پیوندی درهم‌تنیده با اضطراب «تنهایی» آغشته می‌شوند و عاشقِ فرسوده از محاسباتِ تلاش برای جلب نظر معشوق، در درون نیز دچار غوغایی است که خود درکی از آن ندارد. و مگر نه اینکه عموما این عاشقانند که به فال و طالع‌بینی روی می‌آورند؟ تا شاید اضطراب ناآشنای درون خود را در تخدیرِ آینده‌ای «معنا»دار که «بودن» -و نه مرگ- معشوق و عشق را به نمایش می‌گذارد، تسکین بخشند و شاید از این راه، از اضطراب «تنهایی» به امید آینده‌ای «با هم» رها شوند!

5-    معشوق تا آن هنگام که هنوز در پیوند عاشقی با عاشق نیست، خود سرچشمه دیگری برای اضطراب «مرگ» است. عاشق ناگزیر در خیال خود هر بار معشوقِ به‌راستی موجود را با آنچه در تصور خویش می‌آورد جایگزین می‌کند و از آنجا که این تصور ضرورتا همخوانی با رخدادهای واقعی ندارد، معشوق هر بار در خیال عاشق می‌میرد و در زمان، بازآفریده می‌شود. ساده‌تر بگویم؛ معشوقی که هنوز در آغوش تجربه نشده است، در خیال به آغوش کشیده می‌شود. اما فردا، وقتی معشوق واقعی دوباره دیده شد، با لبخند، اخم، بذله‌گویی، شیطنت، بی‌اعتنایی، و ... تصویر دیگری در ذهن عاشق می‌یابد که یا «شیرین»تر است و یا «تلخ»تر؛ اما در هر حال، معشوق در نسخه قبلی خویش دیگر مرده است و اینک معشوق جدید آفریده شده! این مرگ و زایش هر لحظه، در صورتی که در اصالتی وجودی مورد لحاظ قرار گیرد، بی‌تردید منشأ مواجهه‌ای عمیق با «خود» درونی است؛ با این اضطراب که «من هم روزی می‌میرم»؛ و اینکه «من چقدر می‌توانم خودی باشم که می‌خواهم باشم» و اینکه «معنای بودن‌ام چیست، اگر هر لحظه آنچه در درون من در غلیان است، دچار اعوجاج و دگردیسی است؟» و مهم‌تر اینکه «من چقدر تنهایم!»

6-     وای! فروغ چه خوب می‌فهمید: «و اینک منم/ زنی تنها/ در‌آستانه فصلی سرد»...

7-    اما افسوس که مواجهه اصیل در میان ما چه نادر است و مگر نگفته‌اند که «استن این عالم ای جان از غفلت است»؟ اضطراب عاشقی در گذر زمان غالبا به دو نتیجه ختم می‌شود: «هراس» در هنگامه‌ای که معشوق دست رد به سینه عاشق می‌زند؛ و یا «تخدیر» در هنگامه‌ای که «آری» می‌شنویم. راستی! فرق «اضطراب» و «هراس» چیست؟ ماجرایِ بودن و نبودن است؛ در اضطراب «او «هنوز» یار من نیست، هرچند به‌عنوان یک فرد «هست»» و در هراس «او هست، هرچند «دیگر» یار من نیست». در واقع، اضطراب از «هنوز بودن/نبودن» است و هراس از «دیگر نبودن» سرچشمه می‌گیرد. در واقع، هراس یکی از مکانیزم‌های دفاعی رایج در مباحث روان‌درمانی است که بر اساس آن، انسان‌ها –همه انسان‌ها با شدت و حدت متفاوت- برای رهایی از «اضطراب» به آن روی می‌آورند و در نتیجه آن در تلاش برای رهایی از آنچه هنوز ندانسته است، «درد کشیدن» از آنچه دانسته است را برمی‌گزینند. (باز هم وای! که اروین یالوم در «وقتی نیچه گریست» چه خوب به این امر می‌پردازد). و البته وجه دیگر که «تخدیر» است و در آن، سرمست از کامیابی از معشوق، بدانجا می‌رسیم که فراموش می‌کنیم اضطراب‌های وجودی ما همیشه همراه‌مان هستند و با «ابدیت» بخشیدن به آنچه «اکنون» هست، تلاش می‌کنیم فراموش کنیم روزی خواهد بود که –به هر دلیلی- «معشوق» دیگر نباشد و «تنها» باشیم؛ روزی که «انتخاب»اش نکرده‌ایم و ناگهان زندگی را از وجه معنایی خود تهی می‌سازد! در واقع، عاشق در هر حال، در رها ساختن خود از پرسشی هستی‌شناختی، مخدره‌ای روزمره را برمی‌گزیند تا «فراموش» کند مغاکِ انسان بودن تا چه اندازه ژرف و تا چه اندازه شگفت‌آور است! و شاید از همین‌روست که هایدگر درک انسان بودن را به درک اصیلِ «با-دیگری-بودن» (Mitsein) همسان می‌انگارد!

8-    اما چگونه می‌توان از «هراس» و «تخدیر» برکنار ماند و رخداد عاشقی را به مواجهه‌ای اصیل با زندگی بدل ساخت؟ مارتین بوبر در «من و تو» با تمیز دو رابطه «من-تو» و «من-آن» پاسخی ظریف و بنیادین به این پرسش می‌دهد. «من-تو» به سادگی رابطه‌ای است که بر برابری متقابل دو تن مبتنی است و «من-آن» رابطه‌ای است که در آن، ما دیگری را خیلی زود به آنچه می‌تواند برای ما فراهم آورد تقلیل می‌دهیم. به تعبیر دیگر، در «من-تو»، «تو» همانا منی است که در گفتگوی متقابل با من نشسته است و در این گفتگوست که «من» -که شامل هر دو تن در این «ارتباط» می‌شود- در پر کردن جام جان خویش، نه تنها خود را در برابر «هستی‌»اش عریان می‌بیند، که در معاشقه با معشوق –چه فیزیکی و چه روحی- خود را در پیوند با تمام عالم می‌یابد:

«اگر تنها به یک‌ها نیاز می‌بود دیگر دوها نبودند. اما هر یک از ما از آن دویی پیدا می‌شود که در یکْ یکی می‌شود. در مرد و زن چیزی به جز مرد و زن هست، چیزی که از خود پیدا می‌شود و خود را می‌جوید و از خود می‌روید. چنان آسان است که فراچنگ نمی‌آید و چنان نزدیک که به ندرت دیده می‌شود» (دائوی رابطه‌ها، ری گریگ: 73)».

9-    اما رابطه «من-آن» هنگامی روی می‌دهد که ما دیگری را در نسبت با آنچه ویژگی‌های یک معشوق می‌دانیم مورد سنجش قرار دهیم. البته تردیدی نیست که این فرصت بیشتر برای معشوقی که اول بار خواسته شده است (و نه آنکه می‌خواهد) فراهم می‌آید. معشوق خواسته می‌شود و چون «هنوز» فرصت دارد، «عاشق» را ارزیابی می‌کند و می‌سنجد که آیا او با آنچه مورد نظر است همخوانی دارد یا نه. یقینا هر معشوقی حق دارد که چنین کند و اگر این نبود که عشق و خواستن جوهری بی‌معنا بود. اما مسئله، چگونگیِ این پرداختن به عاشق است. به بیان ساده، در «من-تو»، معشوق در برابر خواست عاشق به «گفتگویی» می‌اندیشد که میان او و عاشق می‌تواند برقرار شود –چه جسمی، چه جنسی و چه فکری- و در «من-آن»، معشوق پیش و بیش از امکان «گفتگو» به امکانات حاضر برای رفع نیازهای خود –باز هم چه جسمی، چه جنسی و چه فکری- مشغول است. در «من-تو» عاشق و معشوق، نیازهای خود را در مواجهه با اضطرابی می‌یابند که ناگزیر بنا به هستی انسانی خویش با آن مواجهند (اضطراب «مرگ» و «تنهایی» علی‌الخصوص) و در نتیجه، به دنبال آن هستند که با «یکی‌شدن» با دیگری، به تکامل خود –که در هر دو جاری است- همت گمارند. اصطلاح مرسوم «یافتن نیمه گمشده» از این جهت قابل تامل است. گویی انسان از آغاز می‌دانسته است که «یکی از دویی می‌آید»! از سوی دیگر، در «من-آن»، هدف «من» از پرداختن به «آن» نه مواجهه با اضطراب هستی‌شناختی، که پرداختن به هراس‌های روزمره‌ای است که بدان دچارم؛ نیازهایی از قبیل نیاز به رابطه جنسی، همراهی کسی برای پر کردن اوقات و لحظات، حمایت از سوی فردی دیگر، و ...! البته دوباره تاکید می‌کنم که در رابطه «من-تو» نیز تمامی این نیازها مد نظر است و باید برطرف شود؛ اما تفاوت در این است که در «من-آن» دیگری در خدمت رفع نیازهای من است، ولی در گفتگوی اصیل «من-تو» با یکی شدن نیازها، «یکی» جای «دویی» می‌نشیند و برطرف کردن نیازهای دیگر همانا برطرف کردن نیازهای من است و برطرف کردن نیازهای من همانا اغناء خواست‌های دیگری!

10-                        اما چگونه می‌توان «من-تو» بود و از «من-آن» (که اگر در رابطه‌ای، من «من» باشم، یقینا در رابطه دیگری می‌توانم «آن» باشم) برحذر ماند؟ به نظرم باید به «گفتگو» فرصت داد، گفتگویی هستی‌شناختی که در آن، عریان در برابر دیگری حاضر شویم و نه از آنچه می‌خواهیم به مذاق دیگری خوش آید، که از آنچه در عمق جانمان است و شاید بدون گفتگو با دیگری حتی خودمان نیز بدان وقوف نیاریم، سخن بگوییم. تفصیل‌اش بماند برای روزی دیگر!

 
 

هنگام بازگشتن

از آخرین پست این وبلاگ سال‌ها می‌گذرد. سال‌هایی که چه سخت و چه پر-ابتلا گذشتند. بازگشت به عقب و بازخوانی تمام آنچه پیش رفت البته کاری بسیار سخت است؛ به قولی: صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی...

حتی توان و سبک نوشتن هم عوض شده است و نمی‌دانم چقدر دوباره ممکن است وبلاگی بنویسم و چقدر نوشتار علمی این سال‌ها، رسم‌الخط‌ام را عوض کرده. ولی بالاخره روزی باید دل به دریا زد و دوباره باید با خود روبرو شد. می‌خواهم دوباره خودم را بنویسم و بخوانم. بعید می‌دانم دیگر چندان کسی در دنیای وبلاگی باقی مانده باشد. همه ناگهان رفتیم سراغ فیس‌بوک و انگار جذبه رابطه مستقیم و متداوم چندنفره، باعث شد فراموش می‌کنیم داریم نوعی از رابطه را کنار می‌گذاریم و تنها به یک شکل از رابطه اکتفا می‌کنیم. به نظرم همیشه باید جایی باشد که فقط خودت آغازگر نوشتار باشی و برای آن تبلیغ هم نکنی. جایی که وقتی می‌خواهی بنویسی و در نوشتن‌ات هی محاسبه نکنی که آیا فلانی هم خواهد دید یا نه... فیس‌بوک عجیب تو را در معرض دید قرار می‌دهد. لحظه‌ای که نوشتی خیلی‌ها در این عالم تو را خوانده‌اند. خیلی‌ها که شاید دوست نداشته باشی خیلی از چیزها را برایشان بنویسی. اما وبلاگ عرصه دیگری است...

وبلاگ را در روزهایی سخت کنار گذاشتم. از آن روزهای سخت، روزهای سخت فراوانی گذشته است. کمتر به یاد دارم در این سال‌ها که دلخوش بوده باشم و از صمیم قلب آرام. اما به هر حال گذشته است. حالا دوباره روزهای سخت دیگری است، اما این بار شاید مصمم‌ام و شاید به هر دلیلی (واقعی یا فریب‌ناک) امیدوارم که روشنایی درهای‌اش را به رویم خواهد گشود. می‌نویسم؛ این بار دوباره می‌نویسم تا خودم را برای خودم ثبت کنم. برای آنکه دوباره شاید وقتی زمانی خواندم (مثل حالا که وقتی گذشته‌ها را می‌خوانم) خوب به یاد آورم از کجا گذشته‌ام و کجا را پشت سر گذاشته‌ام و کجا را همچنان در خود دارم و کجا همچنان مرا مغروق می‌کند و توان رهایی از آن را نیافته‌ام و کجا را فراموش کرده‌ام که باید از آن بگذرم و ...)

 

آغاز می‌کنم با دلتنگی. دلم تنگ است، صریح بگویم؛ اما همین دلتنگی‌هاست که مرا خواهد ساخت. با نیچه باید آغاز کرد و این بار با این قول که فراموش‌اش نکنم؛ هرچقدر سخت باشد....:

 

«چیست آنچه قهرمان را می‌سازد؟

مواجهه همزمان فرد

با بزرگ‌ترین رنج

و بزرگ‌ترین امید...»

مرگ




پ.ن.: ندارد.



كاش شاگردي تو را بياموزم

 

تو نيز مي‌خواهي كمك كني، اما فقط به آنهايي كه دردشان را كاملا درك مي‌كني كمك كن، زيرا آنها فقط يك غم و يك اميد مشترك با تو دارند، يعني به دوستان خود كمك كن. كمك تو به آنها فقط به طريقي است كه تو به خود كمك كرده‌اي؛ يعني آنها را شجاع‌تر، پرتحمل‌تر، ساده‌تر، و شادتر گردان. چيزي را به آنها بياموز كه افراد اندكي در روزگار ما، خصوصا واعظان همبستگي در ترحم، از آن سر در مي‌آورند؛ همبستگي در شادي را به آنها بياموز.

                            

                                                         

                                                          فردريش نيچه، دانش شاد، 338

 

 

آيا چه خواهد شد؟

 

 

زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت

 

 

پ.ن.: سخت است شايد، اما مگر نه اينكه بايد تصميم خود را گرفت؟

 

 

مرا به کشتي باده درافکن اي ساقي

 

 

بسياري سرسختانه بر همان راهي پا مي‌فشارند که زماني آن را برگزيده‌اند و اندکند افرادي که براي دستيابي به هدف خويش سرسختي کنند.

 

فردريش نيچه، انساني بسي انساني، 494

 

 

 

اي آفتاب آينه‌دار جمال تو

 

احتمالا شما هم مناطق عجيب و شگفت‌انگيز زيادي در اين مملکت هزار چهره ديده‌ايد. اما همه چيز را کنار بگذاريد و به اين فکر کنيد که «آيا کلات نادري را ديده‌ايد؟» باور کنيد اين سوال از هر سوال ديگري درباره سرزمين‌مان مهم‌تر است.

درگيري‌هاي فراوان مربوط به برگزاري سومين دوره جشنواره فارابي، فرصت نوشتن در اين خانه را براي مدتي از من ستاند، و البته دغدغه‌هاي ديگري که جانِ نوشتن را! به هر حال، حضور پروفسور جان وودز استاد دانشگاه شيکاگو در جشنواره فرصتي برايم فراهم آورد تا سفري به مشهدالرضا و در واقع خراسان داشته باشم. سفري که برايم پر از نيکي و زيبايي بود. از محبت‌هاي صادقانه جان (و هديه‌اش در آخرين لحظات در فرودگاه به من که فقط من و او مي‌فهميم در آن موقعيت چنين هديه‌اي چه ارزش انساني بزرگي دارد، با بغضي که به همراه داشت)، تا زيارت حرمي که دلم برايش چه تنگ شده بود، و ديدار منطقه‌اي که از دوره راهنمايي که عکس کاخ خورشيد نادري را در کتاب تاريخ ديده بودم، برايم آرزو مانده بود؛ همه و همه از سفري بي‌نهايت دلپذير خبر مي‌دهد. اما بيش از همه آنچه رهاورد اين سفر بود ديدار دشتي به نام «کلات» بود، همانجا که کاخ خورشيد نادر نيمه تمام رها شده است تا اين پادشاه هرگز به آرزويش براي گذراندن پايان عمر و دفن شدن در اين منطقه نرسد. توصيف زيبايي بي‌نظير کلات کار سختي است. کلات را بايد ببينيد، در حدود 150 کيلومتري مشهد، با جاده‌اي که هرگز از آن سير نمي‌شويد، شهري که براي ورود به آن بايد از تونلي طولاني عبور کنيد، شهري که کوه‌هاي سرکش و در هم پيوسته اطراف، آن‌را به شکل قلعه‌اي طبيعي درآورده است (قلعه‌اي که به گفته جان، تيمور چندين بار براي فتح آن اقدام کرد، اما همواره ناکان ماند). کلات و جاده‌اي که به آن مي‌رسد بي‌نظيرند، دست‌کم در ايران. کلات را ببينيد!

 

 

عکس از اینترنت است.

 

 

 

طنين صدا!



گاهي در گفتگو طنين صداي ما خود ما را پريشان مي‌سازد و به ادعاهايي مي‌كشاند كه اصلا با عقايد ما همخواني ندارد.


فردريش نيچه؛ انساني، بسي انساني؛ 333 

 

پ.ن.: العجب که این فرزند سه ساله شد و حتی خودم نیز به یاد نداشتم. ننگ خود شدیم و روزگار رحمی بر ما نداشت!

 

 





شكري است با شكايت


تو گفته بودي «ان مع العسر يسرا» و البته كاملش نكردي با «فان مع اليسر عسرا». آري: مع اليسر عسرا....




ديگه اين قوزك پا ياري رفتن نداره


روزهايي پر از خستگي و غمي در لايه‌هاي پنهان وجود را در شادي و لذت تصميمي ناگهاني براي سفر به جنوبي ترين شرق اين سرزمين گذراندم. احساس زيبا و پرطراوتي اينك وجودم را مي‌پرورد و من به روزهاي دراز و سخت پيش رو نگاه مي‌كنم. شايد هيچ كس هيچ زماني از لحظه تصميم براي اين سفر باخبر نشود. به ياد سهراب كه از شهر او نيز گذشتيم: بايد امشب بروم!



پ.ن.1: گم شدن (يا به تعبير بهتر دزديده شدن) گوشي تلفن همراه بهانه‌اي شد براي از دست دادن تمام شماره‌هاي ارتباطي با ديگران. هر كس علاقه‌اي دارد همچنان شماره‌اش را اين جوان نيز داشته باشد، برايم كامنت خصوصي بگذارد.


پ.ن.2: بيانيه 13 ميرحسين سرحالم آورد. به راستي آزادگي و تعهدش به آرمان برايم ستودني است. چه دشوار است در اين وادي و اين روزها موكد بر طبل پرهيز از كيش شخصيت كوبيدن.. اين روزها كه ديگران به سان علي دائي نشسته‌اند و در هر جمله‌اي كه بر زبان مي‌آورند حتما نام و نام خانوادگي و نام پدر خود را تكرار مي‌كنند تا حرص و شهوتشان به برجسته شدن نام خويش را به رخ كشند. برادرم، ميرحسين! تولدت مبارك، حتي اگر امروز نباشد! و حتي اگر ديگراني با جار و جنجال درست كردن بخواهند "رهبري" جنبش را در دست گيرند.. يقينا راه آرمان‌خواهي ما، برايمان ماندگار خواهد بود!



ورای خدمت و خیانت روشنفکران

 

 

1-     حدود سه ماه از زمان برگزاري انتخابات رياست‌جمهوري در ايران مي‌گذرد و البته انتخاباتي كه هرگز پاياني نيافت! يادم هست كه پيش از برگزاري انتخابات –كه يقينا با پيروزي ميرحسين به پايان مي‌رسيد- وعده كردم پس از اعلام نتايج مختصري از حرف‌ها و به تعبيري گلايه‌هايي كه در آن روزها در دلم انباشته شده بود را بيان كنم. اما سير ماجرا چنان پيش رفت كه هرگز فرصتي و حوصله‌اي براي اين كار نباشد. پس از آن حوادث از يك‌سو دل و دماغ نوشتنم نبود و از سوي ديگر بيشتر منتظر بودم تا ببينم كساني كه بايد در چنين روزهايي ناوگان جامعه را در دست گيرند و به سوي خير هدايتش كنند چه خواهند كرد. و البته دريغ و افسوس كه آنها يا به گوشه عافيت خزيدند و سخني نگفتند و يا اگر همراه شدند چيزي جز ارائه تحليل يا –متاسفانه- گزارشي از ماجرا بر زبان نراندند. منظورم مشخصا «روشنفكران» اجتماعند. آنهايي كه قرار است در روزهاي سخت، دغدغه‌هاي عافيت‌طلبانه شخصي را كنار نهند و براي جامعه‌اي كه از يك‌سو دچار هيجان –مثبت يا منفي- شده است و از سوي ديگر به روشني نمي‌داند چه مي‌خواهد چراغ هدايتي باشند و تصوير جامعه مطلوب و چگونگي رسيدن بدان را ارائه نمابند.

2-     توماس اسپريگنز به خوبي در كتاب «فهم نظريه‌هاي سياسي» نشان مي‌دهد كه چگونه يك روشنفكر واقعي در روزهايي كه جامعه دچار بحران شده است، نخست با شناسايي بحران، سپس با روشن‌ نمودن عامل بحران، و بعد ترسيم جامعه مطلوب و نشان دادن راه هنجارين رسيدن به آن، رسالت خود را به انجام مي‌رسانند. تاكيد بر بحران در نظريه اسپريگنز به خوبي نشان مي‌دهد كه قرار نيست روشنفكر در روزگار خوشي و سعادت نظريه‌پردازي كند كه در چنين روزي البته چه احتياجي به نظريه؟ روشنفكر چون افلاطون كه با تراژدي بزرگ اعدام سقراط روبرو است، يا همچون هابز كه شاهد جنگ داخلي در ميهن است، يا چون ماكياولي كه از هم گسستگي كشورش را شاهد است و يا چون اريك فروم كه با پديده شگرفي به نام فاشيسم روبرو است، «تبيين» وضع موجود و همچنين «وضع مطلوب» را وجه همت خويش قرار مي‌دهد، و البته اين چقدر متفاوت است از صرف «تحليل» اوضاع.

3-     انتخابات اخير در ايران نكات فراواني را به ما نشان داد. اما به نظر من مهم‌ترين چيزي كه در اين بحران براي جامعه دانشگاهي و روشنفكري قابل توجه است، ناتواني روشنفكران و متفكران از كنش در اين شرايط بود. برخي از متفكران ما از پيش از انتخابات با نزول به سطح ژورناليسم خود را در مقام ستون‌نويس روزنامه‌هاي عامه‌پسند قرار دادند و با بيانيه‌هايي كه با حداقل‌هاي حيات روشنفكري –يعني «روحيه انتقادي»- ناسازگار بود به «پادوي» جريانات اجتماعي-سياسي بدل شدند. حضور روشنفكران در عرصه‌اي چون انتخابات ميمون و مبارك است و من هرگز موافق روشنفكراني نيستم كه در تمام حيات خود در خانه مي‌نشينند و با پرهيز از قرار دادن خود در موقعيت‌هاي خطرناك تصميم‌‌گيري،‌ از اشتباه مصون مي‌مانند! اما اين بدان معنا نيست كه روشنفكر فراموش كنند كه جايگاهي كه بايد جامعه را از آنجا مخاطب خويش قرار دهد كجاست.

4-     مثال ساده‌ام را از طرفداران مهدي كروبي آغاز مي‌كنم كه اتفاقا روشنفكران برجسته‌اي در اين انتخابات از او حمايت كردند. يكي از نكات محوري كه در حمايت روشنفكران از كروبي مشاهده مي‌شد تاكيد آنها بر دفاع شيخ از «حقوق "شهروندي"» بود. البته شكي در اين نيست كه آقاي كروبي مهم‌ترين كسي بود كه همواره صادقانه به دنبال آزادي زندانيان سياسي از زندان‌ها و يا دست‌كم تسهيل شرايط زندان براي آنها بوده است. اگر عوام جامعه اين را نشاني از دفاع او از حق شهروندي بدانند چندان عجيب نيست،‌ اما آيا روشنفكران جامعه نيز بايد ميان مفهوم «انسان» و «شهروند» خلط كنند؟ به عنوان توضيحي كوتاه عرض مي‌كنم كه «شهروند» يك مفهوم حقوقي است كه تنها در برخي جوامع معنا مي‌يابد. شهروند به كسي گفته مي‌شود كه در عرصه‌اي جدا از حيات خصوصيِ فردي و همچنين فارغ از حضور و اعمال قدرت به كنش مشغول است. اين عرصه را مشخصا «جامعه مدني» مي‌خوانند. به تعبير ديگر، وجود «شهروند» منوط به وجود «جامعه مدني» است؛ عرصه‌اي كه در آن امكان كنش تاثيرگذار اجتماعي، بدون اعمال نفوذ از جانب قدرت مهيا باشد. بعيد مي‌دانم كسي در اين نكته كه جامعه مدني در ايران يا شكل نگرفته است و يا نحيف‌تر از آن است كه مفاهيم درون خويش را بپرورد ترديدي داشته باشد. پس چگونه است كه روشنفكران ما اين نكته بسيار مهم را در تحليل‌هاي خود فراموش مي‌كنند؟ و از سوي ديگر حتي اگر قائل به «حقوق شهروندي» در ايران امروز باشيم، بايد توجه داشته باشيم كه اين امر پيش از حقِ «بيرون از زندان زيستن» مستلزم پذيرش حق «آزادي انديشه و بيان» است. فراموش نمي‌كنم كه آقاي كروبي در مناظرات تلويزيوني دوران انتخابات هنگامي كه به ماجراي مشاجره محمود دولت‌آبادي و عبدالكريم سروش رسيد، با بيان اينكه چه معنا دارد كه يك «كمونيست» درباره يك متفكر مسلمان اين‌گونه سخن بگويد ابتدايي‌ترين حق شهروندي محمود دولت‌آبادي را به زير سوال برد و البته روشنفكران مدافع او هرگز سخني در انتقاد از اين امر بر زبان نياوردند.

5-     مسئله اين نيست كه اين متفكران بايد به صرف شنيدن اين سخن از كروبي حمايت خود را از او بازپس گيرند. اما ضروري است كه يك روشنفكر در هر نوع حمايت يا همبستگي با جرياني سياسي، سيره‌اي «انتقادي» در پيش گيرد و از سرسپردگي بپرهيزد. همان‌گونه كه در مخالفت نيز! تقريبا در تمامي حمايت‌ها از كروبي، مستقيم يا غيرمستقيم ناسزايي به ميرحسين موسوي نيز نثار مي‌شد. گويي نذر بوده است كه براي حمايت از كروبي بايد به ميرحسين ناسزايي گفت. نگرش انتقادي، مستلزم «اذعان» به حق حيات انتقادي ديگران نيز هست. ناسزاگويي و معارضه با كسي كه هم‌راي شما نيست، اما لزوما نافي حقوق شما نيز نيست، يقينا از آداب روشنفكري به دور است. اما روشنفكران مدافع كروبي نه تنها در تلطيف اين رويكرد ياران كروبي تلاشي نكردند، كه با تهييج اين فضا كار را به جايي رساندند كه ياران كروبي در آخرين روزها صراحتا از خطر «راي آوردن ميرحسين در همان دور اول» ابراز نگراني مي‌كردند. گويي براي آنها رقيب اصلي ميرحسين است و نه احمدي‌نژاد!

6-     كمتر روشنفكر شاخصي بود كه از ميرحسين حمايت كرده باشد. اما بدنه جريان روشنفكري –كه اساتيد دانشگاه‌ها نماينده آن به شمار مي‌روند- در بيانيه‌هاي مختلف از او حمايت كردند، اين امر از اساتيد علوم سياسي تا جامعه‌شناسان و روان‌شناسان را در بر مي‌گرفت. اگرچه حضور مستقيم و صنفي آنها در اين عرصه في‌نفسه «بسيار» مطلوب است، اما ضعف مشابهي را در آنها نيز مي‌توان سراغ گرفت: هيچ يك از بيانيه‌ها سويه انتقادي نداشتند و تنها به اعلام حمايت از موسوي بسنده مي‌كردند! در واقع آنها به جاي آنكه زبانِ انتظارات جامعه روشنفكري از ميرحسين باشند، صرفا به فعالان ستاد انتخاباتي او تنزل مي‌يافتند. اين امر سويه‌هاي منفي خود را به ويژه در جريانات بعد از انتخابات به خوبي نشان داد؛ اين مدرسان دانشگاه‌ها كه بايد اتاق فكر تلاش‌هاي پس از اعلام نتايج را تشكيل مي‌دادند، به انفعال كشيده شدند و ميرحسين را در اين ميدان تنها گذاشتند. شك نكنيد كه تمامي فعاليت‌ها و اقدامات موسوي پس از انتخابات ناشي از هوش و آگاهي شخص او و حلقه مشاوران نزديك –اما كم‌تعداد- او بود.

7-     شبكه روشنفكران ايراني كه شامل هسته‌هاي نامرتبط متفكراني است كه هيچ يك ديگري را قبول ندارد و در مراوداتش تنها به ناسزاگويي به ديگري بسنده مي‌كند، بازنده‌ترين بازنده اين انتخابات بود. شبكه‌اي كه نشان داد هنوز توان بر عهده گرفتن رهبري تحولات اجتماعي را ندارد و در اعلاترين حالت مشاركتش، به نگارش متن‌هاي ژورناليستي و تهييج‌كننده مشغول مي‌شود و از ترسيم هر مسيري براي طي‌طريق به وضعيت مطلوب اجتماعي ناتوان است: يكي تولد دخترش را تبريك مي‌گويد و ديگري با نگارش نامه‌اي احساسي در اين شرايط حساس، در عمق خويش تحكيم‌كننده وضعيت موجود مي‌شود! چه كسي است كه نداند بهترين اتفاق براي جريان حاكم آن است كه نشان دهد مخالفان در آرزوي نابود كردن نظام اسلامي و برقراري جامعه‌اي سكولار هستند،‌ و چه ابزاري براي تبليغ اين ايده بهتر از نامه دكتر سروش به رهبر؟

8-     به صراحت معتقدم روشنفكرترين فرد در اين ماجراها شخص ميرحسين موسوي بوده است و البته اين مايه تاسف براي جامعه روشنفكري ايران است كه كسي كه در خط مقدم مبارزه و معارضه است، خود بايد بار سنگين انديشيدن و تلاش براي ترسيم جامعه مطلوب را نيز بر عهده گيرد، در حالي‌كه ديگران در كنج عافيت خود نشسته‌اند و در بهترين شرايط براي روزنامه‌ها مطلب تهيه مي‌كنند. بيانيه شماره 11 ميرحسين موسوي –كه در آن بر شكل‌گيري شبكه‌هاي اجتماعي و مستحكم‌تر كردن پيوندها ميان اعضاي اجتماع از طريق ديد و بازديد و همراهي در مشكلات تاكيد مي‌شود- از معدود نمادهاي «كنش روشنفكرانه» در وانفساي امروز جامعه ايراني است.

9-     مدت‌هاست تصميم به نوشتن اين متن داشته‌ام. و البته معتقدم چنين نوشتني بايد دوام يابد و با متن‌هايي ديگر ادامه يابد. حال كه روشنفكران جامعه از كار خود عاجزند، فضا براي نسل جديد كه به دنبال كسب «تجربه روشنفكري» است فراهم مي‌آيد كه خود را محك زند. مي‌دانم كه دوستاني هستند كه اين متن را مي‌خوانند و البته آنها نيز دغدغه مشابهي را دارند. از آنها نيز مي‌خواهم «فهم» خود از آنچه در ايران امروز جاري است –و نه صرفا «تحليل شرايط روز»- را برايم بنويسند و البته طريقه هنجاريني كه براي رهايي از اين مشكلات مي‌شناسند را. اين امر مي‌تواند با فراهم آوردن فضاي گفتگو ما را در تلاشمان براي كسب اين «تجربه» ياري رساند و حتي مددكار ما در برگزيدن راهي مناسب براي بهبود شرايط باشد. اين درخواست دوستانه يك درخواست جدي است،‌ اين وبلاگ مي‌تواند محلي براي تبادل افكار در اين لحظه خاص و مهم در تاريخ سرزمينمان باشد. مرا در اين راه ياري كنيد!

 

 

                  

 

تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش

 

زنگ زده ميگه: راسته استادتونو گرفتن؟

ميگم: آره!

ميگه: خوش بحالتون. يعني اين ترم كلاساتون تعطيل ميشه؟ كاش 4 تا از استاداي ما رو هم مي‌گرفتن كلاسامون تعطيل مي‌شد.

خنده‌ام مي‌گيره. تا حالا به اين جنبه ماجرا فكر نكرده بودم. اينكه بتوني حتي با تراژيك‌ترين خبرها هم از موضع طنز برخورد كني. ياد روزي كه در «بم» بوديم مي‌افتم، با مهدي جعفريان، وحيد توكلي و مجيد ملك‌زاده. كه خدا شاهده كه اون روز تو اون فاجعه چقدر خنديديم، از ديوانه‌بازي‌هاي مجيد، از تلاشش براي پيدا كردن ميوه و كنسرو مجاني و ...

واقعيت اينه كه بهترين راه مقاومت در برابر فاجعه‌هايي كه برامون پيش مي‌آرن،‌ «خنده» است و «طنازي». اگه ما افسرده شيم و دل و دماغ همه چيز رو از دست بديم، حتما اونها به همون چيزي كه مي‌خوان رسيدن. اونا از ما نمي‌خوان كه حرفاشونو باور كنيم؛ كه خودشون خوب مي‌دونن باور نمي‌كنيم، اونا مي‌خوان ما افسرده باشيم، ناراحت و بي‌انرژي. اون‌وقت حكومت كردن به هر طريقي كه بخوان براشون آسون‌تر مي‌شه. كاري كه ما به راحتي در دامش مي‌افتيم و اونا به خواسته‌شون مي‌رسن. اين مدت هميشه از دوستام مي‌خواستم كه اعترافاتي كه پخش مي‌شه رو نبينن. شكي نبود كه كسي اين اعترافات رو باور نمي‌كنه؛ ولي فكر مي‌كنين براي چي اين اعترافات پخش مي‌شد؟ يعني اونا خودشون نمي‌دونن كه ما باور نمي‌كنيم؟ چرا! اما اونا از ما باور نمي‌خوان؛ عصبانيت مي‌خوان، خشم، ناراحتي و در نهايت افسردگي! نبايد اين امتياز بزرگ رو بهشون بديم.

 

اين روزا چقدر سخته ديدن اينكه ايراني‌ها حدود سه ماهه كه تقريبا هيچ جوك جديدي نساختن! اون‌هم تو اين همهمه كه هر اتفاقي سوژه مناسبي براي خنديدنه. ما بايد دوباره جوك بگيم؛ بخنديم؛ و داغ افسردگيمونو به دلشون بذاريم. اين بهترين راه مقاومته!

 

 

پ.ن.: اين حرفا اول از همه به خودم برمي‌گرده! اين مدت خيلي از دوستان خوبم بودن كه يا تماس گرفتن و يا پيامك يا ايميل دادن كه من با كمال بي‌ادبي جواب ندادم. هيچ غرضي نبوده الا ناتواني روحي از «تلفن»... مرا هم ببخشيد. بايد براي شادتر بودن خودم هم تلاش مضاعفي كنم. بيشتر...

 

 

 

 

 

 

اين عوعو سگان شما نيز بگذرد...

 

 

آري، دكتر بهشتي هم دستگير شد! در شب قدر! چه خوب قدر زمان را مي‌دانند آنها! امشب صداي العفوشان حتما بلندتر خواهد بود، فرياد يا غياث المستغيثينشان هم.

اما من چه بگويم:

يا انيس من لا انيس له، يا حبيب من لا حبيب له.... اين سترك الجميل، اين فرجك القريب اين غياثك السريع... به فاستنقذني و برحمتك فخلصني يا محسن، يا مجمل يا منعم يا مفضل...

 

سيدي عليك معولي و معتمدي و رجائي و توكلي و برحمتك تعلقي. تصيب برحمتك من تشاء و تهدي بكرامتك من تحب..

 

 

 

 

 

 

خطاب خداوند به داوود كه با دروغ و نيرنگ همسر يكي از افسران خود را به زني گرفته بود



اگر تو اين كار را در خفا كردي، من آن را در برابر همه قوم بني‌اسرائيل و خورشيد خواهم كرد. كودكي كه از تو زاده شود، به يقين خواهد مرد!


نقل از كتاب مقدس، عهد عتيق




تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد


امروز جلسه دفاع از پايان‌نامه يكي از دوستان در دانشكده برقرار بود كه مهندس موسوي استاد مشاورش است. اين اولين حضور مهندس در دانشگاه پس از ماجراهاي اخير به شمار مي‌رفت و از اين جهت حتما جالب توجه بود. من البته شخصا رابطه‌ نزديكي با مهندس ندارم و پيش از اين هم فقط او را در جلسات گروه و يا در جلسات دفاع ديده‌ام،‌ اما اين بار البته ديدار او برايم جالب‌تر از هميشه بود. به مچ دستم «دستبند سبز» بستم و به دانشگاه رفتم. البته قرار بود به كسي نگوييم كه او در جلسه شركت خواهد كرد تا شلوغ نشود و بهانه‌اي دست برخي نيفتد تا مانع از حضور دوباره او در دانشگاه باشند. اما از اينكه ديدم ديگراني نيز كه از احتمال حضور او باخبر بودند بدون مچ‌بند آمده‌اند يك‌جورهايي بهم برخورد. به هرحال، در طول جلسه هر بار كه به من نگاه مي‌كرد دستم را جوري مي‌گرفتم تا ببيند و بداند كه هنوز اميد و اشتياق در ما نمرده است. چيزي كه همواره بايد به خودمان يادآوري كنيم...

صحبت‌هايش مثل هميشه كه در جلسه دفاع سخن مي‌گويد واقعا ارزشمند بود. اين سوال از قبل هم براي من وجود داشت كه چرا او كه در مباحث علمي اينقدر مستدل و روشمند صحبت مي‌كند در صحبت‌هاي عمومي و سياسي در مواردي دگم و بي‌استدلال حرف مي‌زند. اين بار نيز اين سوال برايم تكرار شد. در طول سخن گفتنش حتي يك بار هم «چيز» نگفت و من از اين تسلط يافتنش بر نحوه بيان كلمات خنده‌ام گرفت، حيف كه فايده‌اي نداشت! هنگام خداحافظي وقتي دستم را مي‌فشرد حس زيبايي داشتم، حس اميد به آينده‌اي كه از آن ما خواهد بود و تلاشمان براي ساختن ايراني آباد و آزاد را با همت و غيرت خود ادامه خواهيم داد، حتي اگر امروز نفر اول كشور از گسترش علوم انساني در ايران نگران و افسرده باشد....



پ.ن.: در اين روزهاي ننوشتن همين متن كوتاه كافي نيست؟ :)



نامه

 

 

نامه 265 روشنفکر جهانی در حمایت از جنبش سبز ایرانی

 

پ.ن.: شنیده ام تعداد امضاها در حال افزایش است و تا کنون از ۳۷۰ گذشته. نام هایی را می بینم که دیدن نامشان برایم آرامش بخش و الهامی است.

 

پ.ن.: دلم برای حمزه غالبی آشوب است. گویی از معدود کسانی است که هنوز اعتراف نکرده و ... شنیده ام مادرش بعد از ملاقاتی که هفته پیش با او داشت خواب به چشمانش نمی آید. آیا دست کم کسی برای حمزه دعا خواهد کرد؟

 

 

جلسه مرگ براي ما برگزار مي‌كنيد؟


الغرض بيشتر از مائده، مهمان ديديم

رمه آنقدر نديديم كه چوپان ديديم

شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود

آب اين جوي همان از ده بالا گل بود

آسيا بود ولي راه عمل را گم كرد

آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم كرد

از درختي كه چنين است نچيدن بهتر

از چنين راه به مقصد نرسيدن بهتر

 ظاهرا مرده كه پوسيد كفن مي‌آيد

نوح اين قوم پس از غرق شدن مي‌آيد

با چنين بي‌نفسان حرف و سخن بيهوده است

ما نمي‌ميريم، پس فكر كفن بيهوده است

در كفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند

دست ما با تيغ از خاك برون خواهد ماند...


پ.ن.: ندارد!



تاخير


اين وبلاگ به زودي به روز خواهد شد. من زنده‌ام هنوز رفقا! :)



غلام همت آن رند عافیت سوزم..

 

 

زهرا رهنورد فاش کرد: بیش از یکماه از بازداشت برادرم می‌گذرد

 

 

هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست

نه هر که سر تراشد قلندری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند...

 

 

شب شد گريزون



امروز فيلم كوتاهي از ديدار ميرحسين و زهرا رهنورد با مادر سهراب اعرابي ديدم. ملت وقت وروودشون مي‌خوندن: 


سر اومد زمستون

شكفته بهارون

گل سرخ خورشيد باز اومد

و شب شد گريزون


كوها لاله‌زارن

لاله‌ها بيدارن

تو كوها دارن گل گل گل آفتابو مي‌كارن


توي كوهستون دلش بيداره

تفنگ و گل و گندم داره مياره

توي سينش جان جان جان

توي سينش جان جان جان

يه جنگل ستاره داره جان جان

يه جنگل ستاره داره..


لبش خنده نور

دلش شعله شور

صداش چشمه و

يادش آهوي جنگل دور...



احساس مي‌كنم هممون يه جورايي ته قلبمون مطمئنيم كه اين جنبش به نتيجه مي‌رسه و حتي اينكه اين پيروزي خيلي نزديكه! به نظر شما اين برداشت من درسته؟... اينكه لاله‌ها بيدارن.....