زیست مسلمانی
ديروز همايشي در کتابخانه ملي برقرار بود که در آن به مسئلهي "جهانيشدن" و چالشهاي آن براي جهان اسلام ميپرداختند. اين همايش از سوي موسسهي "گفتمان جهاني مسلمانان" برگزار ميشد که به گفتهي مسئولين آن نهادي کاملا غيردولتي است. يکي از استادان ما هم در ميان سخنرانان اين مراسم بود که با توجه به اينکه بخشي از مقالهي ايشان –بخش نظري- را من نوشته بودم از من خواسته بود که درآن شرکت کنم.
اولين نکتهاي که در اين مراسم توجهم را جلب کرد، اثبات صحت ادعاي آنها مبني بر "غيردولتي" بودن بود. آنها راست ميگفتند، چون عموما از جمله نيروهاي دوم خردادي به شمار ميرفتند که حدودا دو سالي است بيکارند و از آنجا که اساسا عادت ندارد جز به کارهاي بزرگ، به کار ديگري دست بزنند، تصميم گرفتهاند گفتمان جهاني مسلمانان را راه بيندازند. و البته به سبيل هميشگي، آنچه در اين ميان اساسا مورد توجه نبود "گفتمان" بود و "جهاني".
مهندس باقريان، مهندس زنگنه، مهندس جعفري، مهندس مرعشي، مهندس صفايي فراهاني، دکتر توفيقي (دکتراي ايشان در مهندسي شيمي است) و جمع ديگري از مهندسان جمع شده بودند و در اين ميان البته فرصتي براي "دکتر تاجيک" –که يکي از معدود مدرسان درست و حسابي "گفتمان" در ايران است- نبود. از طرف ديگر هم با توجه به اينکه آنها اساسا کاري غير از مديريت دولتي بلد نيستند (عموم آقايان در طول 25 سال مدير دولتي بودهاند و اين روند معمولا در عنفوان جواني آنها شروع ميشد)، تقريبا تمام بحثها به مسائل دولتها در کشورهاي اسلامي مربوط بود. مجموعهاي از آمار رسمي دولتي (از ميزان "صادرات فرهنگي" و "واردات" آنها گرفته تا نسبت دهک پايين جامعه به دهک بالا و توليد ناخالص داخلي و ...) در اين جلسه ارائه شد و من اساسا نفهميدم اين آمارها چگونه ميتوانند بيانگر وضعيت جهان اسلام در برابر روند جهانيشدن، آنهم از ديد يک سازمان غيردولتي باشند. از ميان همهي مقالات، تنها مقالهي ما بود که -با توجه به صبغهي کاملا نظري آن- يک گزارش رسمي دولتي نبود.
اما گذشته از اين وضعيت، مسئلهي اصلي همچنان جدي و حياتي است: زيست ما مسلمانان در دنياي درآستانهي جهانيشدن چگونه است و چگونه خواهد بود؟ ميخواهم همينجا تاکيد کنم که منظور من از زيست مسلماني، به هيچ وجه سبقهي ايماني ندارد، مسئله ايمان به يک خدا و يا به رسالت محمد (ص) نيست، مسئله براي من کاملا "هويتي" است، مسئلهي هويت ما به عنوان مسلمان در دنيايي که در آن زندگي ميکنيم و مسلماني را به عنوان يکي از وجوه مهم هويت ما ميشناسد. منظور من از مسلمان، همان بيان عباس کيارستمي است، آنجا که ميگويد: هم مسلمانم و هم گوشت خوک ميخورم. خواهرم از مراسم شامي در يکي از کشورهاي اروپايي ميگفت؛ در آن مراسم خواهر من هم مثل خيليهاي ديگر غذايي با گوشت خوک سفارش داد. آن شب بسياري از همکاران، به او يادآوري کردند که اين غذا با گوشت خوک درست شده است و "تو "نبايد" آنرا بخوري". در نهايت هم يکي از آنها طاقت نياورد و از خواهرم پرسيد "ايا تو مسلمان هستي؟" و خواهرم جواب داد "بله". براي آنها بسيار عجيب بود که چگونه امکان دارد يک مسلمان گوشت خوک بخورد، و اين ماجرا تا چند روز بعد از آن مراسم هم ادامه داشت، آنها از مسلمانان ديگري که ميشناختند دربارهي اين مسئله ميپرسيدند و همگي با پاسخِ "حرام بودن" خوردن گوشت خوک مواجه ميشدند، اما ميديدند که کسي که تاکيد دارد که مسلمان است، آن را ميخورد.
آنچه مد نظر من است دقيقا همين است: وجهي از هويت ما که ايماني نيست، اما عميقا با دين و مذهب مشخص ميشود. اين وجه به خصوص در هنگام روبرو شدن با وضعيتي که "حامل" همين وجه نباشد، تاثيرگذارتر و محوريتر ميشود (مانند حضور و زيستن در جوامعي که اين وجه در بيان هويت در آن غلبه نداشته باشد). در ميان اديان مختلف، تنها دين مسيحيت است که تا حدود زيادي اين وجه هويتي را در روند عرفيگرايي کمرنگ نموده است؛ در حاليکه اديان ديگر مثل يهوديت، اسلام، بهاييت، هندوئيسم، بوديسم و حتي دينهاي کمتر فراگيري چون زرتشتيگري، همچنان اهميت خاصي براي آن قائلند.
ما گريزي نداريم از اينکه در نهايت در تعامل با جهان –به تعبير ديگر: با "ديگري"- اين وجه بنيادين خود را مورد توجه قرار دهيم و فهم متناسبي از آن داشته باشيم. فهمي که البته در مجموعههاي آمارهاي دولتي و امثال آن دستيافتني نيست. چگونه ميتوان به چنين فهمي دست يافت؟
******
آنچه نوشتهام، تنها نقطهي شروع و طرح مسئلهاي است که ذهنم را مشغول ميکند. ادامه دادن آن در اينجا بيشتر به روندي کسالتبار و خستهکننده تبديل خواهد شد (همانگونه که بسياري از پستهاي پيش از اين به همين درد دچار بودند). اميدوارم بتوانم بخشهاي بعدي آن را هم بنويسم. اما چون اولين باري است که اقدام به سريالينويسي کردهام، نميدانم چقدر در ادامهي آن توانا خواهم بود. مشغلههاي فراوان اين روزها و درگيريهاي ذهني متعدد ممکن است باعث شود که در روند نگارش سکتههايي ديده شود. اما به هر حال، فکر ميکنم حتي در همين حدِ طرح مسئله هم ميتوان بدان فکر کرد.
اين مسئله به راستي جزو دغدغههاي زيستي من است، و فکر ميکنم براي خيلي از ما اينگونه باشد. بيان نظرات در اين زمينه ميتواند به بهبود روند انديشيدن کمک کند. پس از شما دوستان خوبم ميخواهم اگر در اين زمينه نظري داريد، به گونهاي مستدل آن را بيان کنيد تا بتوانيم از آن در يک گفتگو براي رسيدن به فهم بهتر استفاده کنيم.