سلام بابای آیدا!

 

روزگار درازی است که احسان افتخاری را ندیده‌ام. اما هر دوی ما حتما حرف‌ها و خاطرات زیادی برای با هم گفتن داریم. حتما تو یادت هست آن روزی را که خانم مهندس درباره برگه امتحانی "پتروشیمی" من گفته بود: "این پسر فقط تقلب کرده و حتی نفهمیده چی نوشته" که البته راست می‌گفت و چقدر دلم خنک بود از اینکه هرچه بهانه درآورد نتوانست کمتر از 17 به من بدهد (این بالاترین نمره‌ای بود که من از درس‌های تخصصی بخش گرفتم، به کوری چشم همو!) و من هم یادم هست روزی که در کلاس ایرادی به دکتر رحیم‌پور (همان رحیم خودمان بهتر نیست؟) گرفتی و او بدون ذره‌ای تامل گفت: "این آقای افتخاری هر چی بگه من قبول دارم!". آری دوست من! تو شاگرد اول کلاس ما بودی و البته به حق؛ خرخوان نبودی، اما می‌فهمیدی و همین تو را به استادِ برخی از همان استادان تبدیل کرده بود؛ و من هم شاگرد تنبلی بودم که خوب یادم هست وقتی رتبه‌های کنکور ارشد اعلام شد هیچ‌کدام از بچه‌ها از من چیزی نپرسید تا مرا ضایع نکرده باشد! مسافر این روزهای کلاس ما به سوی تو (هر چند اندکی جنوب‌تر!) می‌گوید برای هر کدام از هم‌کلاسی‌ها که می‌گوید محسن دانشجوی دکتراست باور نمی‌کند و البته حق هم دارد! هم‌کلاسی‌های آن روزها (تعمدا نمی‌گویم "دوستان") مرا به چشم دانشجوی پر شر و شوری می‌نگریستند که در هر مسئله غیردرسی می‌توانم کمک‌حال خوبی باشم و اما نه چیزی غیر از آن! همین بود که وقتی خواستند اردویی داشته باشیم مستقیما به سراغ من آمدند و این‌سو و آن‌سو دویدن‌هایش از آن من شد (غیر از البته اردوی خارک که مطلقا حاصل تلاش یاسر بود و البته معطوف نیت‌های شخص او!) و وقتی دیدند که برای جشن فارغ‌التحصیلی به قول خودشان نه مجری دارند و نه اساسا برنامه‌ای غیر از موسیقی، دوباره یک هفته قبل از ماجرا سراغ من آمدند و اگرچه قبل از این نیاز خیالشان نبود که مرا حتی محرم برنامه‌ریزی‌هایشان بدانند (نه برنامه‌ریز، صرفا به عنوان کسی که مانند خیلی‌های دیگر از قرار چنین برنامه‌ای باخبر باشد!)، بعد از برنامه نیز آنقدر شرمنده نشدند که وقتی اساتید از "زحمات"شان تشکر می‌کردند نامی از کسانی برند که به راستی بیش از آنها برای حرمت برنامه‌ عرق ریختند، بهنام پوریوسف را حتما به یاد داری و داوود برزگری را و البته تو نمی‌دانی که تنها دو روز قبل از مراسم، علیرضا آن‌قدر گله‌مند بود که می‌خواست اجرای موسیقی‌اش را لغو کند و مهدی جعفریان که تصمیم گرفته بود آواز نخواند و باز هم همین ما بودیم که باید با هم صحبت می‌کردیم تا یکدیگر را قانع کنیم که تحمل این زخم‌ها چندان سخت نیست و ما باید به حرمت پدر و مادرهایی که می‌آیند، فعلا سکوت کنیم: من با علیرضا، علیرضا با مهدی، مهدی با من و دوباره من با مهدی و مهدی با علیرضا... (و چقدر سال بعد که مادر مهدی در زلزله بم رفت، خوشحال بودم که در این چند ماه آخر عمرش طنین صدای گرم پسرش را در مراسمی با عزت و احترام شنیده بود و چه زیبا بود چنین آرام رفتنی!). و البته تو هم به یاد داری که در آن دفتر خاطراتی که چاپ کردند، بدون هیچ خبر قبلی خاطره مرا درباره احسان سلطانی "سانسور" کردند و اما خاطره‌ای که از سیگار کشیدن من سخن می‌گفت بی‌کم‌وکاست چاپ شد تا سال بعد (که شما رفته بودید و منِ تنبل همچنان دانشجوی همان‌جا بودم) همواره نگاه سنگین آیت‌اللهی و خانم مهندس و طاهری و ... را تحمل کنم. و البته دوستان سانسورچیِ تو به همین هم قناعت نکردند و مرا به جرم فرستادن ای‌میلی طنزآلود درباره علیرضا (و البته بعد محمود و وحید توکلی و..) از جمع "بچه‌های 78 م.شیمی" بیرون کردند و البته هیچ‌کس هم از آنها نپرسید که شما چه حقی داشتید و چه کاره این شهر بودید؟ و بازی خنده‌دار روزگار همین که از بین همه آنها من و علیرضا (و البته من و محمود و من و وحید توکلی) صمیمی ماندیم و هرگز هم ای‌میلی که حضرات آن‌را توهین به آنها می‌دانستند، ذره‌ای از محبت میان ما نکاست! جالب‌ترش را هم برایت بگویم که "آقایان" وقتی اندک زمانی بعد از اخراج من از گروه با "بیماریِ رو به مرگ" گروه روبرو شدند، یک‌بار از من خواستند که دوباره بازگردم و حتی حاضر شدند برای این اتفاق در گروه از من عذرخواهی کنند؛ اما چه عجب که باز هم این آنها بودند که برای من شرط می‌گذاشتند: من در صورت بازگشت هم دوباره باید قوانین نانوشته و البته تخطی‌ناپذیر آنها برای گروه را (که هیچ‌وقت نفهیدم آنها کی صاحب صلاحیت قانون‌گذاری برای آن شدند) اطاعت کنم! خنده‌ام گرفت و از "امین" شما پرسیدم اگر من خودم درخواست بازگشت به گروه را مطرح می‌کردم، چه شرط‌هایی برایم می‌گذاشتید؟

می‌دانی که حرف‌هایم خیلی بیش از این‌هاست و البته آنقدر که دیگر هرگز حاضر نباشم به نام "م.شیمی 78" جایی حاضر شوم. اما آنچه نوشتم تنها گله‌گذاری از خاطرات 5-6 سال پیش نیست. اینها را برای تو نوشتم که اگرچه با آنها بودی، اما کاملا متفاوت (مانند ایمان وفایی –که از قضا گویا جستجوی نام او تو را به وبلاگ من رساند!) و همواره این سوال برای من مطرح بود که چرا شما "تابع" آنها هستید و مدافع صلاحیت "بی‌صلاحیت‌ترین‌ها" برای تصمیم‌گیری شدید؟ می‌دانی! ایمان همیشه آنقدر برایم عزیز بود که وقتی برای بازگشت به گروه پیشم آمد، نمی‌توانستم پاسخ منفی بدهم؛ و این گفته‌های "امین" شما بود که راه فرار را به رویم گشود و البته سوالم جدی‌تر شد که چرا ایمان به او این‌قدر اجازه می‌دهد همه‌چیز را خراب کند؟ اما چرا اینها را می‌نویسم؟

در کامنتی نوشته بودی که وبلاگ‌نویسی‌ات برای گریز از شنیدن خبرهای سیاسی است. به تو حق می‌دهم رفیق! این روزها این خبرها جز دل‌آزردگی و پریشانی حاصلی ندارد. اما راه رهایی از آن چیست؟ اجتماع کوچک خودمان را –با روایت دل‌آزردگی‌های شخصی‌ام- به یادت آوردم تا چیز دیگری از تو بخواهم. می‌دانی اگر بسیاری از شما در آن روزها برای گریز از آن خبرها به کار خودتان سرگرم نمی‌شدید و مشارکتی برای اصلاح اوضاع (در همان جمع کوچک 74 نفره) می‌داشتید، شاید اوضاع خیلی فرق می‌کرد. می‌دانی رفیق! قرار نیست انقلاب کنیم، اما اجتماع و فرایندهای اجتماعی برآیند اتفاقات کوچک حول و حوش خود ماست. وقتی این فرایندها را به قدرت‌مندان واگذاریم (و در بازی "آنها" شرکت نکنیم) هرگز اتفاقی به سوی سلامت و خیر رخ نخواهد داد. این لزوما به معنی غوطه‌خوردن در "سیاست‌بازی"های آنها نیست؛ اما آنچه آنها را آسوده می‌سازد همین است که ما بپذیریم این بازی، بازی آنها است و البته "کثیف"، پس چه بهتر که از آن کناره گیریم! و چه لذتی است برای آنها که در گوشه‌گیریِ ما، کار خود را پیش برند!

ماجرایی که در جمع ما گذشت، اتفاقی سیاسی بود. آنجا کسانی در غیاب دیگران، تمنیات شخصی خود را پیش بردند و البته نتیجه نیز آن شد که گروهی که قرار بود عامل ارتباط و پیوند ما باشد، به مرگی روزمره دچار شد و گویا بعد از آن هم جز برخی fwdها خبری از آن نشد! اگر آن‌روزها ما به خبرهای "سیاسی" گروه‌مان توجه می‌کردیم، شاید اکنون در به یادآوری نام بسیاری از هم‌کلاسی‌ها بر این افسوس نمی‌خوردیم که حتی نمی‌دانیم کجایند و چه می‌کنند و اصلا معنای "دوستی" در این روند چیست؟

"سیاست" همین مشارکت‌های ما در روندهای اطرافمان است، خبرهای سیاسی را برای آن نخوان که بدانی در این عالم چه خبر است (که گویا خیلی از این خبرها به ما مربوط نیست) اما برای این "بخوان" که بدانی چقدر تمام این رویدادهای تهوع‌آور در تار و پود زندگی روزمره همه‌ی ما جاری است و ما چقدر در پرهیز از درگیری در آنها در بازتولید و تداوم آنها موثریم! این اجتماع روزی برای "آیدا" باید پالوده باشد، اما این پالایش را چه کسی باید آغاز کند؟ گروه ما را سپردن عنان به "امین" به نابودی کشاند؛ باور کن که سپردن سرنوشت اجتماع به "امین"ها (که شگفتا که تخلص شعری نفر اول مملکت نیز همین است!) "آیدا" را برای همیشه از ما آزرده خواهد کرد. "سیاسی" باش دوست من تا "سیاست‌بازی"های آنها، نتواند ما را "سیاست‌زده" کند، آینده‌ای متفاوت تنها از "سیاسی"‌بودن من و تو به دست می‌آید؛ آنچه خواب را از چشم "آنها" خواهد ربود!

 

 

پ.ن.: این روزها مسافری از پیش ما به نزدیکی تو می‌آید، او نه "مریم" دارد  و نه "آیدا"! خداحافظی همیشه دلتنگی دارد و اما امیدی نیز! به اینکه شما دوباره در کنار هم باشید و شاید اینکه ما دوباره روزی در کنار هم باشیم، با هم، بدون رییس و بدون قانون‌گذاران، جایی که "امینِ" امانتِ "دوستی" باشیم... مراقبش باش رفیق!

 

 

عشق ممنوع

 

1- ما چیزها را "می‌نامیم" و با این کار، آنها را "تعریف"، "دسته‌بندی" و به‌ویژه "ارزش‌گذاری" می‌کنیم. در واقع، با "نامیدن"، ما شرایطی را در زبان فراهم می‌آوریم که به واسطه آن امکان تعیین سلسله‌مراتب و تضمین روابط قدرت موجود میان اجزای یک سیستم را کسب می‌کنیم. در نتیجه، چیزها آن چیزی خواهند شد که "ما" می‌خواهیم. هایدگر در تعبیری شگفت، این کار ما را "خشونت‌ورزی" نسبت به چیزها می‌نامد. ما با نامیدن، خشونت خویش را بر چیزها تحمیل می‌کنیم.

2- پرداخت حاضر، از میان خشونت‌ورزی‌های فراوان زبانیِ ما، نقطه تمرکز خود را بر واسازیِ ارزش‌گذاری صورت گرفته در یک مورد خاص قرار می‌دهد و به دنبال آن است که با تحلیل و موشکافی آن، راه رهایی از زنجیره‌ی خشونت زبانی را جستجو کند.

3- محور این بحث، آن چیزی است که ما معمولا "رابطه جنسی" می‌خوانیم.

4- بحث را از بدن آغاز می‌کنم. ارگانی از بدن که به‌ویژه در این رابطه اهمیت دارد؛ ارگانی که ما آن‌را معمولا "اندام تناسلی" می‌نامیم.  این ارگان، دست‌کم سه کارکرد عمده را در بدن ایفا می‌کند؛ نخست و مهم‌تر از همه "دفع مایعات زاید از بدن"؛ پس از آن "اندام برقراری رابطه مبتنی بر شهوت" است و در نهایت "آلت تداوم نسل از طریق تولید فرزند". اگر قرار باشد ارگان را بر مبنای کارکرد اصلیِ آن "بنامیم"، یقینا "تداوم نسل" –که حداکثر در هر سه فصل یک‌بار امکان وجودی می‌یابد- نمی‌تواند کارکرد اصلی باشد.

5- این اندام، در زن و مرد، نام خاص خود را "دارا"ست. کافی است ما آن‌را به نامی که دارد بخوانیم، نه اینکه به نامی بر مبنای کارکرد، آن را "بنامیم". مسئله شبیه آن است که مثلا ما به جای به‌کار بردن کلمه "دست"، آن‌را "آلتِ برداشتن" بنامیم. یقینا چنین "نامیدنی" مورد طبع نخواهد بود. اما اینجا ماجرا کاملا برعکس است. در اینجا خواندنِ چیز، به نام اصلیِ خودش، تابویی تخطی‌ناپذیر است؛ تا آن‌حد که حتی من هم که اکنون به واسازی آن نشسته‌ام جرات به کار بردن "نام" را ندارم، چه رسد به مواقع دیگری که تنها رابطه ما با آن رابطه ابزاری است! این اندام از نام خود تهی می‌شود؛ اما روابط قدرت حاکم بر این فرایند، به همین قانع نیست. علاوه بر این، لازم است سلسله‌مراتب ارزشی نیز برای آن به گونه‌ای تعریف شود که راه را برای هر نوع تخطی احتمالی کور کند. بر این اساس، اندام نه بر اساس کارکرد اصلی خود، که بر اساس حاشیه‌ای‌ترین کارکردش تعریف می‌شود: اندام تناسلی.

6- آنچه در اینجا اتفاق می‌افتد، دو ارزش‌گذاریِ همزمان است؛ از یک‌سو مخاطب درمی‌یابد که این اندام، اندامی مرتبط با مسئله شهوت است که بیشترین محدودیت‌ها و مقررات ارزشی حول آن تعریف شده است؛ او با همین نام‌گذاری می‌فهمد که با پدیده‌ای پیچیده روبرو است که در فکر کردن و گفتگو از آن باید نهایت دقت را به کار برد؛ شکستن مقررات تابو بخشش‌ناپذیر است! اما همزمان به او تاکید هم می‌شود که این اندام با وجود پیوند بسیار نزدیک با مسئله‌ شهوت و محدودیت‌های حول آن، وجهی مقدس نیز دارد و آن "تداوم نسل" است. بر این اساس، فرد با "نامیدن" چیز به گونه‌ای منطبق با ارزش‌های گفتمانیِ حاکم، انضباط را می‌آموزد و خود را با روابط قدرت تطبیق می‌دهد.

7- در سطحی بالاتر، دوباره با پدیده‌ی مشابهی روبروییم: "رابطه جنسی"! این نامی است که ما برای روابط مبتنی بر شهوت –که عموما در آن ارگان مذکور نقش محوری را ایفا می‌کند- به کار می‌بریم. اما چرا رابطه جنسی؟ آیا این رابطه لزوما مبتنی بر "جنس" است؟ تاریخ زندگی بشر و محدودیت‌های شدیدِ اعمال‌شده بر تمایلات همجنس‌خواهانه نشان‌گر آن است که این "نام‌گذاری" بسیار دقیق بوده است. در نتیجه این نام‌گذاری، فرد یاد می‌گیرد که این رابطه اساسا بر اساس "تفاوت" جنسی تعریف می‌شود و در آن آنچه محوریت دارد و عنصر مقوم است، همانا "جنس‌های" متفاوتی است که در "رابطه" با یکدیگر قرار می‌گیرند.

8- این در حالی‌است که این رابطه، پیش از آنکه رابطه‌ای مبتنی بر "جنسیت" باشد –که روند پذیرش مشروعیت همجنس‌گرایی در عصر ما، حتی امکان ابتنای حداقلی آن‌را نیز نفی می‌کند- رابطه‌ای مبتنی بر پیوند میان افراد است: کسانی که پیش از این جدا از یکدیگر بودند، در این رابطه، "بخشیدن و دادن" (giving) به دیگری را می‌آموزند. در اینجا رابطه مبتنی بر غلبه، تبدیل به "باهم‌بودن" برای رسیدن به لحظه‌ی شعف می‌شود. "ایثار" و "هدیه‌دادن"ِ خود به دیگری، ویژگیِ محوری "دوستی و عشق" در نگاه دریدا است که البته وی به خاطر عدم امکان آن در روابط انسانی، "دوستی" را در نهایت امری ناممکن می‌شناسد. "دوستی و عشق‌ورزی" تنها در زیستی "اصیل" ممکن می‌شود: آنجا که فرد "بخشایش" را متجلی می‌سازد، بخشایشی بی‌بازگشت (مثال زیبای دریدا، گریستن بر سر قبرِ دوستِ درگذشته است: آنجا که به یقین عملِ متقابلی را نمی‌توان انتظار کشید).

9- love-making نام پدیده‌ای است که روی می‌دهد. معادل فارسی، حتی از این هم اصیل‌تر است: عشق‌بازی! عشق‌بازی نه یک فرایند است که ابتدا و انتهایی را بتوان برای آن تعیین نمود و نه یک فعالیت که بتوان روندی تکرارپذیر را به آن نسبت داد. عشق‌بازی یک "رویداد" است، لحظه‌ای تکرارناپذیر از "بودن با دیگری"؛ تکرارناپذیر از آن‌ جهت که هرگز قاعده‌پذیر نیست و در هر موقعیت یا لحظه‌ای، تجلی‌ای متفاوت می‌یابد. عشق‌بازی اساسا مبتنی است بر "یکتایی"ِ معشوق در لحظه‌ی معاشقه و از این جهت هرگز نمی‌توان قاعده‌ای را فراتر از زمان و مکان برای آن بدست داد. عشق‌بازی یک رویداد است که در مواجهه‌ای اصیل، ما را از آن خود می‌سازد. عشق‌بازی دیگر فعلی نیست که ما صورت می‌دهیم، عشق آن حادثه‌ای است که ما را با خویش می‌برد و در هر لحظه‌ تجلی متفاوتی را پیش چشم ما می‌نهد! در نتیجه تعبیر making نیز برای آن درست نیست؛ زیرا آنچه در اینجا ساخته می‌شود، "عشق" نیست؛ بلکه دقیقا آنچه لحظه را برای ما بدان‌گونه که هست می‌سازد، "عشق" است؛ آنچه ساخته می‌شود، لحظه تکرارناپذیر "وقوع" حادثه است. "بازی" بودن عشق، اصالتِ رابطه‌ی فارغ از غلبه‌ورزی و سلطه‌جویی را تضمین می‌کند.

10- آنکه حدود یک‌ونیم قرن پیش نسبت به سلطه‌ی "متافیزیک زبان" بر تفکر و زندگی‌مان هشدار داد، نیچه بود؛ اما وی نیز نتوانست از این سلطه متافیزیکی رهایی یابد و تنها کاری که کرد آن بود که متافیزیک زبان "ابرمرد" را اصالت بخشید. در نگاه نیچه‌ای، زبان اساسا پدیده‌ای متافیزیکی است و نهایتا جز سلطه و غلبه را نمی‌تواند تولید کند. اما هایدگر، کسی بود که با امعان نظر به آنچه در فرایند "نامیدن" چیزها از سوی ما روی می‌دهد، ما را از ظرفیت رهایی‌بخش زبان نیز آگاه ساخت. در واقع، زبان همان‌گونه که می‌تواند ابزار سلطه باشد، می‌تواند هدایت‌گرِ رهایی نیز شود، کافی است مواجهه ما با زبان، از نگاه غلبه‌جویانه خالی شده و به سوی اشتیاق به "فهم" دیگری و "پذیرش" و "دوست‌داشتن" وی جهت‌گیری شود. زبانِ رهایی‌بخش، زبانِ خالی از خشونتِ "نامیدن" است، در این زبان به چیزها اجازه داده می‌شود تا "نام" خود  را –بدون هراس از نظام‌های غلبه‌ورزیِ مبتنی بر ارزش‌های خودساخته- به ما بگویند. در این صورت، زبان ما را به مواجهه با چیزها، آن‌گونه که هستند، هدایت می‌کند و همین امکان فهم اصالت زندگی را نیز فراهم می‌آورد.

11- عشق‌ورزی و عشق‌بازی، محور زبانِ فارغ از سلطه است، زبان رهایی‌بخش در مقابل زبانِ متافیزیکی قرار می‌گیرد و هر یک از این دو راهی برای زندگی را به ما عرضه می‌کنند: اصالت و روزمرگی! زبان متافیزیکی مبتنی است بر تقدسِ "ممنوعیت عشق". در این زبان، عشق را "می‌نامیم" و بدین‌طریق آن‌را در سلسله‌مراتب ارزش‌گذاریِ مبتنی بر قدرت جای می‌دهیم. در مقابل، زبان رهایی‌بخش، مبتنی است بر جلوه‌گریِ عشق، آن‌گونه که هست، ما در اختیار عشق خواهیم بود و نه عشق در اختیار ما! "بازیِ" عشق، رویدادی است که ما را به دنبال خود می‌کشد و با آشکارسازیِ جلوه‌ای متفاوت از رابطه خود و دیگری، امکان‌هایِ دیگرگونِ زیستن را در مقابل ما می‌نهد؛ ما در "عشق‌بازی" معنا می‌یابیم، نه در "رابطه جنسی"، چنان‌که آن‌را معنا می‌کنیم!

 

پ.ن.: احتمالا خوششان نیاید؛ به هر حال، این پست تقدیم می‌شود به زوج این روزهای جمع ما!

 

 

حدس یک گل پشت دیوار...

 

فرنی و زویی از جمله داستان‌های سلینجر است که گویا در ایران با اقبال روبرو شده است. فیلم "پری" داریوش مهرجویی، الهام‌گرفته از این داستان است و صادقانه اعتراف می‌کنم که چه آن زمان که پری را دیدم و چه بعدها که فرنی و زویی را خواندم، مثل خیلی‌های دیگر از کار خوشم آمد. راستش فکر می‌کنم فرنی و زویی از جهاتی داستان هرروزه‌ی ما ایرانی‌هاست. فرنی و زویی، در پایان گفتگوهای بی‌نتیجه‌شان، با یک خاطره همسان، اما نامشترک، به معنایی واحد می‌رسند. هر دو هنگامی که کوچک‌تر بودند و در رادیو برنامه اجرا می‌کردند؛ با نصیحتی مشابه از سوی سیمور (برادر فقید و گویا بسیار دوست‌داشتنی‌شان) روبرو بودند: سیمور از فرنی، وقتی می‌داند "تماشاگرای توی استودیو.. مجری.. تهیه‌کننده‌ها" همه کودن هستند و حاضر نمی‌شود به خاطر آنها کفشش را واکس بزند و همین‌طور از زویی که گویی دوست ندارد "بامزه و خنده‌دار" باشد، یک چیز را می‌خواهد: "به خاطر خانوم چاقه"...

حکایت ما ایرانی‌ها گویا همیشه همین است که "خانوم چاقه‌"ای در کار باشد و خودمان را با آنچه اوست تطبیق دهیم؛ ما آن "خانوم چاقه" را دوست داریم، هر چند هیچ وقت این سوال برایمان مطرح نمی‌شود که "راستی! این خانوم چاقه کیست؟"

این روزها مردم ما از پیروزی باراک اوباما در انتخابات آمریکا دچار شادی زائدالوصفی شده‌اند. آنها انتخاب اوباما را تحولی بزرگ می‌دانند که احتمالا مشکلات جهان را برطرف خواهد نمود و با شعار "تغییر" آمال آنها را نیز برآورده خواهد ساخت. اما سوال من این است که کدام مشکلات جهان را ما ایرانی‌ها می‌شناسیم که با آمدن اوباما حل خواهد شد و کدام آرزوها در سر می‌پرورانیم که اوباما برای ما برآورده خواهد ساخت؟

آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت حاضر جهان، با سمتِ سنتیِ ژاندارمیِ دنیا، که دست‌کم از پایان جنگ دوم جهانی آن‌را با خود یدک می‌کشد، همواره عامل اصلی ثبات و همچنین بحران در جهان بوده است. یعنی همان‌طور که حضور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس، عامل امنیت جریان انرژی در این آبراه شده است، دغدغه او برای حل نامسالمت‌آمیزِ مسئله‌ی "صدام" منطقه را در طول حدود 2 دهه دچار بحران‌های متعدد ساخته است. بحرانی که خود تالیِ بحرانی است که پیش از آن برای حل مسئله "انقلاب اسلامی ایران" حدود یک دهه همین منطقه را به چالش کشیده بود. شعار محوری اوباما برای این منطقه، خارج ساختن نیروهای نظامی بود. یعنی اینکه او بزودی تعداد نیروهای آمریکاییِ حاضر در عراق را کاهش خواهد داد و در نتیجه تامین امنیت منطقه تا حدودی از دوش آمریکا برداشته خواهد شد. این تصمیم البته برای آمریکایی‌ها و همچنین برای "همزیستیِ سیاره‌ای" اتفاقی مبارک و میمون است. اما سوال من این است که چه فایده‌ای به حال ما ایرانی‌های خوشحال خواهد داشت؟ قطعا وبلاگ‌نویسانی که این روزها در پیروزی اوباما سر از پا نمی‌شناسند، چندان دغدغه رهاییِ مردم عراق از رنجی که سال‌هاست درگیر آنند را ندارند (که اگر داشتند، در طول این چند سال دست‌کم یک پست خود را به آن اختصاص می‌دادند)؛ بر هم خوردن نظم موجود چینش قدرت در منطقه نیز چندان به نفع آنها در ایران نخواهد بود (توجه داشته باشید که خروج آمریکا از عراق پیروزیِ بزرگ "جمهوری اسلامی" در منطقه است؛ کشوری که تقریبا هیچ رقیبی را در خلیج فارس پیش روی خود نخواهد دید و البته حاصل هر پیروزی برای نظام در عرصه داخلی را خوب می‌دانیم!). پس شادی آنها نمی‌تواند از خروج آمریکا از منطقه باشد.

ایران نیز هرگز در سیاست خارجی آمریکا نقطه‌ای محوری نبوده است. تنها عاملی که ایران را در سالیان اخیر برای آمریکا مهم ساخته است، مسئله دستیابی به انرژی هسته‌ای و همچنین دستیابی به فناوری‌های نظامی است که می‌تواند امنیت اسرائئل را تهدید نماید. در این زمینه، به نظر می‌رسد پیروزی اوباما حتی برای ما می‌تواند فاجعه‌آفرین باشد. واقعیت آن است که در طول 3 دهه اخیر، رویکرد دموکرات‌ها در قبال ایران همواره خطرناک‌تر از جمهوری‌خواهان بوده است. جمهوری‌‌خواهان، که با شرکت‌های بزرگ نفتی هم‌پیمانند، معمولا علاقه‌ای به تحریم اقتصادی ایران ندارند. آنها ترجیح می‌دهند کار خود را با تبلیغات و تهدید پیش ببرند. اما دموکرات‌ها اولین سلاح برای آسیب رساندن به چنین دولت‌هایی را "تحریم اقتصادی" می‌دانند که مهم‌ترین بخش روابط خصمانه جمهوری اسلامی و ایالات متحده است که مستقیما زندگی مردم عادی در کشور را متاثر می‌سازد. در نظر داشته باشید که عمده تحریم‌های اقتصادی ایران در زمان حکومت دموکرات‌ها برقرار شده است و حتی برخی از آنها –مثل قانون داماتو- اساسا با هیچ حادثه خاصی –مانند قضیه هسته‌ای- مرتبط نبوده است. در واقع، تحریم اقتصادی، اولین سلاح دموکرات‌ها در مقابله با دولت‌هایی چون ایران است. علاوه بر این، پیوندهای دموکرات‌ها با اسراییل بسیار قوی‌تر از جمهوری‌خواهان است –این را می‌توان در سنتِ رای دادن یهودی‌های آمریکا به دموکرات‌ها به خوبی مشاهده نمود- انتخاب یک دموکرات، احتمالا دست اسراییل را برای حمله احتمالی به تاسیاسات هسته‌ای ایران –و فاجعه‌ای که پس از آن رخ خواهد داد- بازتر خواهد گذاشت؛ حادثه‌ای که حتی جرج بوش هم حاضر به پذیرش آن نشده بود.

قطعا تغییر سیاست‌های آمریکا در قبال آفریقا و ژاپن و استرالیا و اروپا هم چندان برای هموطنان ما جذاب نیست. آنچه در این زمان امکان وقوع آن می‌رود، تلاش آمریکا برای همگرایی بیشتر با تصمیمات دیگر کشورها –و به تبع آن درخواست برای مشارکت بیشتر آنها در تامین امنیت جهانی است. با توجه به بحران اقتصادی بزرگی که در غرب وجود دارد، بعید به نظر می‌رسد که این کشورها توانایی مالی لازم و همچنین تمایلی برای این مشارکت را داشته باشند. در نتیجه، حادثه‌ای که احتمال وقوع آن بیشتر می‌شود همانا بازتر شدن فضا برای کسانی است که بدون بهره‌مندی از هویت مشخص "کشوری" نظم موجود جهان را به چالش کشیده‌اند. در صورت فراهم آمدن چنین امکانی، نمی‌دانم چه کسی توان مقابله با حمله‌های دقیق و بی‌عیب  و نقص گروه‌هایی چون القاعده را خواهد داشت؟ (فراموش نکنید که حمله تروریستی به سفارت آمریکا در کنیا در زمان قدرت داشتن دموکرات‌ها روی داد و حادثه عظیمِ 11 سپتامبر نیز تنها یک سال پس از خروج بیل کلینتون از کاخ سفید اتفاق افتاد).

نمی‌خواهم چندان به ریز قضایا بپردازم و البته نمی‌خواهم هم که پیروزی اوباما را یک فاجعه جلوه دهم. من پیروزی اوباما را یک پیروزی بزرگ برای ملت آمریکا می‌دانم. ملتی که بالاخره تصمیم بر کاهش دخالت‌های خود در سطح جهانی گرفت و در نتیجه بارقه‌های این امید که روزی خود را در کنار دیگر ملت‌ها –و نه بالاتر از آنها- بداند را شعله‌ور ساخت. واقعیت آن است که ملت آمریکا به خاطر ویژگی‌های خاص خود –از جمله تاریخ مشترک محدود آن، ریشه‌داری در کشورهای مختلف جهان (احتمالا مردم هیچ‌ کشوری به اندازه آمریکا از قومیت‌ها و ملیت‌های متنوع تشکیل نشده‌ است) و همچنین بنیان‌های تاسیس کشور (که تلاش برای دست‌یابی به سرزمینی برای برخورداری از آزادی عقیده و احترام به عقاید مخالف بوده است)- از تاثیرگذارترین و مهم‌ترین ملت‌های دنیا هستند. آنها نه سابقه پلید استعمارگری را در کارنامه دارند و نه داغ ننگ تفتیش عقاید را بر پیشانی. ملت آمریکا، در صورت برقراری امکان گفتگو با دیگر ملت‌ها در سطحی برابر، حرف‌های راهگشای فراوانی برای سیاره‌ی مشترک ما خواهند داشت، حرف‌هایی که تا امروز به خاطر نحوه نگرش به دیگران به مثابه کسانی که باید تحت قیمومیت ایالات متحده قرار گیرند، ناگفته باقی مانده بود. این امر البته در درازمدت می‌تواند نوید آینده‌ای روشن را به ما بدهد. آینده‌ای که اگرچه می‌تواند با پیروزی اوباما آغاز شود، اما یقینا مدنظر وبلاگ‌نویسان خوشحال امروز ایران نیست.

آنچه ما ایرانی‌ها را به وجد آورده است، شعار "تغییر"ی است که اوباما قرار است در سیاست‌های آمریکا ایجاد کند. هر چند این تغییرات علی‌الظاهر نه تنها به سود ما نخواهد بود که احتمالا مضراتی را نیز برای ما به دنبال خواهد داشت؛ ذوق ایرانی بیشتر مایل به آن است که دل خود را به "اون خانوم چاقه" خوش کند. ما خسته‌ایم و هر جا که سخن از تغییر آورده‌ شود، برای آن سر و دست خواهیم شکست: "خانوم چاقه" حتما برای ما خوش‌یمن خواهد بود! ای ذائقه ما ایرانی‌هاست.

چند سالِ پیشِ رو، حاصل شادی‌های امروز ما را برای ما نشان خواهد داد؛ حاصلی که من شخصا چندان به آن امیدوار نیستم...

 

پ.ن.: بعدِ عمری سیاسی نوشتم؛ پس از طولانی‌بودنش زیاد گله نکنید لطفا!

 

 

aimez-moi

 

 

اگه فردا برامون پر از صلح و صفا بود

چه خوب بود که تو دنیا، یه فردا مال ما بود...

 

 

 

به یاد یار و دیار...

 

ببین رفیق! کامنتی که گذاشته بودی رو خوندم. پستت رو هم خوندم. پستی که زینب گذاشته بود رو هم. اما راستشو بخوای فقط خوندم. حتی تحریک هم نشدم که برای تبریک تولدت هم که شده، یه کامنت خشک و خالی بذارم. می‌دونی! این روزا فقط نگاه می‌کنم و فقط با تحیر می‌خونم. فقط می‌شینم یه گوشه و نگاه می‌کنم که روزگار داره می‌گذره و این وسط برا هر دو مون (من و روزگار) بهتر اینه که حاشیه‌نشین باشم و فقط نگاه کنم که داره چی کار می‌کنه و آخرش کِی خسته می‌شه.. یک فرایند شکنجه‌کردن برا اعتراف گرفتن سه مرحله داره: مرحله اولش، مرحله درد و رنج و فشار و تنهایی و ضعف و از این جور چیزاست. اگه طرف تو این مرحله اعتراف نکنه، وارد مرحله دوم می‌شه. تو مرحله دوم، اون به هیچ وجه اعتراف نمی‌کنه، اینو شکنجه‌گر هم خوب می‌دونه. اون نسبت به همه چیز بی‌تفاوت می‌شه، شکنجه براش تبدیل میشه به یه اتفاق معمول و البته تکراری تو زندگیش. می‌دونه که هر روز این ماجرا تکرار می‌شه ولی اون‌قدر مبهوته که نمی‌دونه چرا؟ گفتم شکنجه‌گر هم می‌دونه که اعتراف نمی‌کنه. پس چرا ادامه می‌ده؟ واسه اینکه اونو به مرحله سوم بکشونه. تو مرحله سوم، شکنجه برای اون مفلوک تبدیل به یه لذت می‌شه، یه نوع اعتیاد، اون اگه شکنجه نشه، سختی می‌کشه. وقتی کار به اینجا می‌رسه، یه شکنجه‌گرِ خوب، می‌دونه که وقتشه شکنجه رو تموم کنه. حالا به زندانی حق ملاقات با خانواده‌اش رو می‌دن، اونایی که دوسشون داره و تقریبا تو این ملاقات هیچ محدودیتی هم براش قائل نمی‌شن. لباس خوبی هم تنش می‌پوشونن، وضع غذا هم بهتر می‌شه، حتی برخورد زندانبان! اینجاست که اون بیچاره دیگه تاب نمی‌آره.. وضعیت جدید اون‌قدر براش سخت و نامفهومه که کاملا می‌شکنتش... خیلی از قهرمانایی که تو شورویِ استالین به مسخره‌ترین چیزها اعتراف کردن، آدمایی بودن که زیر شکنجه تزارها دم نزده بودن. واقعیت اینه که استالین حکمت این مرحله سوم رو می‌دونست، اما تزارِ احمق نه!

می‌دونی رفیق! این روزا زندگی برام مرحله دومه. من تو مرحله اول اعتراف نکردم. می‌دونم که تمام این شکنجه‌ها از رو نامردیه و غرض‌ورزی، من واقعا بی‌گناهم و مردونه ایستادم و تا الان تاوان بی‌گناهیم رو هم دادم. بعد یه چند وقتی شد که این عذاب و شکنجه‌ها برام علی‌السویه شد. یعنی کاملا عادی و بی‌تفاوت فقط می‌نشستم تا تموم شه. مثل یه کار عادیِ روزانه. مثل رفتن سر کار و ساعت پر کردن. مثل وبلاگای دوستان رو خوندن، فقط واسه اینکه کسی فک نکنه دیگه وبلاگش رو نمی‌خونم. مثل هر کار روزمره‌ی دیگه... اما امروز ترسیدم، ترسیدم که نکنه یه دفعه‌ای وارد مرحله سوم شده باشم و همین روزا باشه که بشینم و به هزار جرم ناکرده اعتراف کنم.. این، وصیت‌نامه‌ی کسیه که تنها امیدش اینه که قبل از اعتراف، به جمع رفقای قدیمی‌اش خبر برسونه که هنوز دامنش پاکه، هر چند احتمالا به مرگ محکوم...

 

امروز تو دانشگاه آزاد قم سخنرانی داشتم. درباره نسبت فلسفه و سیاست. خیلی خوب بود. کاملا راضی بودم، چون می‌دونستم آنچه باید رو گفتم. بعد از صحبت هم واکنش دانشجوها همینو نشون می‌داد. اینکه چند نفرشون اومدن پیشم و ازم تشکر کردن که به زبون ساده براشون توضیح دادم که فلسفه چیه و سیاست چیه و ربط اینا به هم چی. همون کاری که استاداشون تو این چند سال نتونسته بودن براشون انجام بدن. طبیعتا باید خوشحال می‌بودم. اما واقعیت اینه که نبودم. مات و مبهوت بودم. فقط نگاه می‌کردم و به حرفایی که می‌گفتن جواب می‌دادم. اما یه خبر دیگه‌ای بود. نفهمیدم چیه. بعدش از اونجا اومدم رفتم حرم. "درِ ساعت" رو که دیدم، یادم اومد که ماجرا از چه قراره. یادم اومد که "قم" برام چه شهریه؛ برا من "قم" یعنی اون خونه تو اون کوچه تنگ، تو این خیابونِ ته دنیا، اونجایی که معمولا اول صبح می‌رسیدم و با هم صبحانه رو می‌خوردیم و بعد یه‌کم گپ می‌زدیم تا وقت ناهار. بعد از اون هم تو عبا-عمامه می‌پوشیدی که بری کلاس "اخلاق" (مرده‌شور هر چی اخلاقه که تو اون زباله‌دونی تدریس می‌شه) و من می‌رفتم تو شهر می‌چرخیدم، کتاب می‌خریدم، می‌رفتم حرم. تو کوچه‌ها می‌چرخیدم و از دیدن تابلوی دفتر مراجع خنده‌ام می‌گرفت و ... قرار ما همیشه کنارِ "درِ ساعت" بود، همون‌جایی که تو همیشه نیم ساعت دیر می‌اومدی. بعدش می‌رفتیم یه رستورانی، هزار و یک‌شب یا سوته‌دلان یا هر خراب‌شده‌ی دیگه، شام و بعدش یه قلیون و .. بعد خداحافظی تا یه بار دیگه که از قم رد شم و بین راه بیام پیشت. آره رفیق! امروز تو اون سالن، یه چیزی واقعا کم بود، بودنِ یه نفر که قم برام باهاش تعریف می‌شد، مهم این نبود که من سخنرانی کنم. مهم این بود که یه فرصتی برا اون بشه که یه مقدار عقده‌هاش از مسخره‌بازی‌های ما سرِ سخنرانی‌هاش رو جبران کنه. چه‌می‌دونم، یکی که لااقل اسمش "جواد" باشه، شایدم خودش.. آره رفیق! اون سالن تو رو کم داشت و نورِ چشمای منو. رفتم کنار "درِ ساعت" نشستم، مات و مبهوت. انگار نه انگار که خبریه. فقط به حرم نگاه کردم و آدمایی که می‌اومدن و می‌رفتن. بعدش هم پا شدم اومدم تهران. تو تمام راه فقط نگاه می‌کردم، نمی‌دونم به چی. ولی کار دیگه‌ای نبود. به کارام فکر می‌کردم، به اینکه برا فردا باید درس آماده کنم، اینکه فردا برم سرِ کار یا نه، اینکه گرسنمه و اینکه لامصبا حتی یه غذای درست و حسابی هم به خورد ما ندادن دلمون خوش شه. رسیدم خونه، لباسامو عوض کردم و بعد؛ یهو ول شدم رو تخت و شروع کردم زار زار گریه کردن. تازه شروع شد. نمی‌دونم چند سال می‌شد که اینجوری گریه نکرده بودم. تمام تنم می‌لرزید و من به شماها فکر می‌کردم، به تو، به شاید علی، به علی سیب‌زمینی، به میثم گامبو، به هر کره‌بز دیگه‌ای که بیشتر از همه دنیا با هم خندیده بودیم و با هم گریه کرده بودیم، زار زار. فک می‌کردم چه خوبه اگه تو اینا رو بخونی و مثل من بشینی زار زار گریه کنی، یا هر کدوم از این احمقای دیگه. حالم به هم می‌خوره اگه بشینین و اشک تو چشاتون حلقه بزنه و یادتون بره که ما جور دیگه‌ای با هم گریه کرده بودیم؛ اگه دلتون اون‌قدر تنگ نشه برا اون سال‌ها که تو هنوز معروف نبودی و تو اون هیئت کوچولو می‌نشستیم و تو واسه ما سخنرانی می‌کردی و ما از سوتی‌هات خندمون می‌گرفت و  بعدش که تو معروف شدی و به عنوان یه "اصلاح‌طلب" رفتی زندان و هر کدوم از ما تو خلوت خودش زار زار گریه کرد و هیچ وقت هم بروی هم نیاوردیم که چی گذشت و چی نگذشت. و بعدش که بزرگ شدیم و تو که آدم معروفی بودی دیگه نمی‌تونستی زار زار گریه کنی و من دیگه در شانم نبود که جلو همه زار بزنم و هزار کوفت و زهرمار دیگه. به خدا دلم واسه اون روزا خیلی تنگ شده، دلم رضا نمی‌ده اگه مثل بقیه بشینی اینو بخونی و فقط بغضت بگیره و.. دوست دارم دوباره با هم جمع شیم، مثل اسب زار بزنیم، ما که دیگه قطعا هیچ وقت دیگه با هم تو هیئت نخواهیم نشست که مثلا واسه ماجرای کربلا گریه کنیم و این چیزا! دلم می‌خواد صدای گریه‌تو بشنوم، از همون دور دورا، زار زدن واسه خودمون، لااقل واسه یه بار! واسه اینکه آدمیم، واسه اینکه محکوم به گناهِ نکرده‌ایم، واسه اینکه خیلی وقته داریم تقاصی رو پس می‌دیم که تو هیچ قاموسِ "عدالت"ی تعریف نمی‌شه. این شاید آخرین خواسته‌ی متهمیه که احتمالا به مرحله سوم نزدیک شده و دور نیست که وا بده و همه‌چیزو قبول کنه. شاید گریه‌ی تو و بقیه رفقای قدیمی، این اتفاقو لااقل به تاخیر بندازه... زار بزن رفیق! خواهش می‌کنم....