مهمان

 

امسال قراري بين ما نبود، ولي وقتي تو اومدي... چقدر خوب منو مي‌شناسي تو! حتما از قبل مي‌دونستي... چي بايد بگم الان؟ باشه، بزنيم به سيم آخر: خوش اومدي رفيق! بعدِ يه سال، مي‌دونم همين يکي دو روزو مهموني، اما هر سال با همين يکي دو روزت آتيشي تو دلم به پا مي‌کني و مي‌ري... دلم تا محرم سال بعدت برات تنگ ميشه، از همين الان بگم.... حال و روزم امروزم با خيلي روزهاي ديگه فرق مي‌کنه، اما لعنتي نمي‌دونم چه خبره که محرمِ تو هيچ‌وقت با دفعه‌هاي ديگه فرق نمي‌کنه... مي‌بينمت دوباره رفيق! سال بعد همين روزا، همون موقع هم فکرِ رفتنت مي‌افتم و منتظر سال بعدت بمونم، مثل سال قبل، مثل هميشه... به راه باديه دانند قدر آب زلال.... خوش اومدي رفيق! بعد يه سال، مي‌دونم همين يکي دو روزو مهموني، بعدش آرزو به دلم مي‌مونه که کِي دوباره بياي، بهت بگم خوش اومدي رفيق! اما قراري با هم نذاريم، هم من مي‌دونم مياي، هم تو مي‌دوني منتظرت مي‌مونم، آره رفيق........

می ترسم از خرابی ایمان که می برد...

 

.. پيش‌بينيِ مبتني بر شيئيت تنها براي کساني واجد اعتبار است که نشئه‌ي حضور را مي‌شناسند؛ هر آن‌کس که مقهور جهان "آن" مي‌شود بايد ايده‌ي جزميت مطلق را به منزله‌ي حقيقتي که خلوتي را در کنار جنگل احداث مي‌کند پذيرا شود. در حقيقت اين عقيده صرفا او را به بردگي مصيبت‌بارتري نسبت به جهان "آن" رهنمون مي‌شود، ولي جهان "تو" راهش بسته نيست، هر آن‌کس که با تمام وجود خود به سويش گام بردارد، با قدرت برقراري ارتباط که دوباره جان يافته است، شاهد آزادي خويشتن خواهد بود؛ و آزادي از اعتقاد به اسارت، نفسِ آزادي است.

                   مارتين بوبر، من و تو، 106

 

پ.ن.: تقديم به کسي که خودش مي‌‌داند!

برف

 

گرته‌ي روشني مرده‌ي برفي،

همه کارش "آشوب"

بر سر شيشه‌ي هر پنجره

بگرفته قرار...

 

هيچ‌وقت حتي تصور هم نمي‌کردم روزي از بارش برف دلم بگيره و بگم: کاش نمي‌باريد، اما...

 

من دلم سخت گرفته است

از اين مهمان‌خانه‌ي مهمان‌کشِ

روزش تاريک

که به جان هم نشناخته انداخته است؛

چند تن خواب‌آلود،

چند تن ناهشيار،

چند تن ناهموار....

خانه‌ي دور از خانه...

 

نيمه‌شبِ سرد

کوچه‌ي آرام

امتداد چراغ‌ها

 

 

 

فردا

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچه بود پیشتر از اینها گفته بود....

 

پ.ن.: کاش "تو" اینجا بودی. چه سخت است که این بار اولین خواننده ام نیستی.....