قهرمانان و آنهایی که ادای قهرمانی در می آورند

اين پست شايد اندكي دير و يا دستكم بي‌موقع نوشته مي‌شود. انگيزه‌ي اصلي من براي نوشتن آن، سفر چندين‌باره‌ي هوگو چاوز به ايران بود. شايد حدود يكي دو هفته قبل و همچنين بحث‌هايي كه در طول چند ماه اخير از زبان برخي دوستان مي‌شنيدم و همچنين در وبلاگ دوست ناديده‌ام شاهو مي‌خواندم. راستي تاريخ را چگونه مي‌توان نوشت؟

مارشال هادسون در كتاب معظم خود درباره‌ي تاريخ اسلامي سه ويژگي براي حركت تاريخ نام مي‌برد كه از آن ميان "وجود قهرمان" مهم‌ترين است. پيش از آن، هگل نيز در فلسفه‌ي تاريخ خود به نياز به وجود قهرماناني كه جريان تاريخ را پيش مي‌برند، اشاره كرده است و البته ابرانسان نيچه را هم كه مي‌شناسيم. بيشتر از همه‌ي اينها، مورخ نامدار انگليسي "كارلايل" است كه تاريخ را "تاريخ قهرماني‌ها و قهرمانان" مي‌داند و معتقد است نوشتن تاريخ بدون محوريت قهرماناني كه آن را مي‌سازند امكان‌پذير نيست.

از سوي ديگر موقعيت‌هاي قهرمانان پس از پيروزي، و يا به تعبيري "پيش‌بردن تاريخ" نيز براي عده‌اي از متفكران دليلي است بر آنكه قهرماني‌ها را زير سوال برند. من اكنون نام خاصي را به ياد ندارم، اما دستكم مي‌توان مدعي شد آنها معمولا مورخان مبرزي نبوده‌اند و نگاه غالب ميان مورخان بزرگ، پذيرش اهميت و ضرورت قهرماني در سير تاريخ بشر بوده است.

سيطره‌ي مدرنيته در قرون اخير، از سويي به اثبات فرديت انجاميد و از اينرو فرد، خارج از اجتماع، قبيله، جامعه و امثال آن اهميت خود را بازيافت. و از سوي ديگر با تحميل ارزش‌هاي جهان‌شمول روشنگري، فرد را در چارچوب نظم مشخص و خشكي قرار داد كه بحران هويت فردي را به دنبال داشت. از جمله تبعات چنين تعارضي در انديشه و عمل مدرن، يكي هم بحث قهرماني‌ها بود. شايد بتوان گفت هيچ قرني به اندازه‌ي قرن بيستم، "قهرمانان همزمان" نداشته است. در ميانه‌ي قرن بيستم و سي سال بعد از آن، در سراسر جهان شاهد ظهور قهرماناني بوديم كه مسير تاريخ قومي يا ملتي را چنان تغيير داده‌اند كه لاجرم تغيير مسير تاريخ بشري را به دنبال خود داشته است. اين قهرمانان عموما متعرض همان بعد جهان‌شمول مدرنيه هستند. كاسترو، چه‌گوارا، ناصر، عرفات، گاندي، نهرو، جناح، مصدق، خميني و بسياري ديگر را در اين ميان مي‌توان نام برد. راستي چه كسي مي‌تواند مدعي شود هر كدام از اينها به گونه‌اي مسير تاريخ بشري در قرن بيستم را تحت‌الشعاع قرار نداده‌اند؟

چه ويژگي اين افراد را به "قهرمان" تبديل مي‌كند؟ به نظر من آنچه اين افراد را قهرمانان تاريخ كشور خود مي‌كند آن است كه آنها بيانگر روح زمان خويش هستند. روحي كه در هيچ قالب ديگري خود را نمي‌تواند ظاهر سازد. در نظر بگيريد مردم كوبا را در زمان سلطه‌ي باتيستا كه كشورشان را ييلاقي براي سرمايه‌داران امريكايي مي‌يابند و اين در حاليست كه در سراسر جهان موج بيداري ملل مختلف را شاهد هستند. روند استعمارزدايي كه سال‌هايي بود در سراسر جهان آغاز شده بود، در نگاه كوبايي جايي نمي‌يافت تا اينكه كاسترو و يارانش از راه رسيدند. حمايت بي‌دريغ مردم كوبا از اين جمع كوچك و بي‌پشتوانه نشان‌دهنده‌ي آن است كه چگونه اين ملت روح زمان خود را در رفتار و گفتار كاسترو مي‌يابد و چگونه عاشقانه خود را در اين روح فنا مي‌كند. توجه كنيد كه اختلاف بسياري ظريفي در اينجا با رويكردهاي فاشيستي مردم آلمان و ايتاليا در دوران جنگ دوم مي‌توان ديد: در آنجا غريزه‌ي تخريب حاكم بود و اينجا اشتياق ساختن. از همين روست كه از جمله‌ي اولين اتفاقات پس از انقلاب در كوبا، انجام بيش از يك ميليون ساعت كار داوطلبانه بدون اجرت است، كاري براي ساختن دوباره‌ي "ميهن".

در كشور خودمان نيز همين وضعيت حاكم بود. آنچه در انقلاب 57 روي داد، يك حادثه‌ي آني نبود، حاصل غم‌هاي بيش از بيست‌ساله‌ي مردم تحت حاكميت مطلق محمدرضا پهلوي بود. مبارزات پراكنده‌ در سال‌هاي پس از كودتاي 28 مرداد، نشانگر آن است كه مردم به راستي به دنبال رهايي از اين بند بوده‌اند، اما راه آن را نمي‌دانستند،‌ تا اينكه كسي آمد و "روح زمان خويش" شد.

قضاوت درباره‌ي آنچه در آن زمان امري در درون روند تاريخ مشترك بشر و راهي براي اثبات "هويت خويشتن" بود، با نگاه امروزين كاري ناصواب خواهد بود. نه مردم و نه حتي رهبران اين جنبش‌ها نمي‌دانستند روزي قرار است چنين نتايجي حاصل شود و البته از اين جهت نيز بر آنها جرمي نيست: آنها صرفا پيش‌گو نبودند. من فكر مي‌كنم حتي خود كاسترو و يا خميني نيز لزوما از آنچه بعدها خواهند شد خبر نداشته‌اند، آنها به راستي با استبداد مبارزه مي‌كردند، تنها نمي‌دانستند كه استبداد يك امر آشكار بيروني و يا يك رخداد نيست و در دل زمان در فرد دروني مي‌شود و به مرور "مستبد" را مي‌سازد. هر يك از ما نيز در زمان و مكان خاص خود در معرض اين خطر هستيم و اگر چنين شد،‌ حجتي بر آن نيست كه "فردِ نيكِ" پيش از استبداد را هم زير سوال بريم.

آنچه ما امروز مي‌بينيم و بر اساس آن قضاوت مي‌كنيم دو چيز است: اول خرابي‌هاي پس از قهرماني كه به اجمال بدان پرداختم و ديگري شبيه‌سازي قهرمانان ديروز با قهرمان‌نمايان امروز. ما امروز با كوتوله‌هايي طرفيم كه پول فراوان دارند و شرايط بين‌المللي مقتضي آن است كه با آنها مدارا شود و از سوي ديگر با مردمي طرف هستند كه دوباره به جستجوي "روح زمان خويش" برخاسته‌اند. به راستي ميان كاسترويي كه در سال هاي دهه‌ي 50 در كوهستان‌ها با اندك ياران خويش در برابر ديكتاتوري خونخوار قد علم كرده بود و چاوزِ اين روزها با پول فراوان حاصل از نفت و قدرتي كه با تسلط بر همه‌ي اركان حكومتي در كشورش بدست آمده است چه فاصله‌ي درازي است؛ همين‌طور ميان خميني كه صداي مردم كشورش بود و احمدي‌نژادي كه به قول خود و يارانش افتخارش آن است كه مردم كشورهاي عربي او را دوست دارند.

قرار نيست و نبايد اين سخن را چندان مطول كنم. تنها كدهايي را از آنچه در ذهن دارم آورده‌ام و مي‌توان اين گفتگو را به صورت ديگري ادامه داد. اما در پايان تنها يك نكته را مي‌گويم و آن اينكه در بررسي تاريخ قهرمانان همواره بايد شرايط پيش از قهرماني را در نظر گرفت و نقد قهرمان بر اساس آنچه پس از قهرماني به بار آمده است، چندان درست نيست. كافي است تنها يك سوال را در نظر داشته باشيم: تاريخ بدون اين قهرمانان به كجا مي‌رفت؟ علاوه بر اين همواره بايد ميان قهرمانان و آنهايي كه اداي قهرماني را در مي‌آورند تمايز قائل شويم و بدانيم كه قهرمان، مسيري را تغيير مي‌دهد تا مردمِ نااميد از ساختن، دوباره به آبادي روي آورند، اما قهرمان‌نما تنها از خرابي ديگران سخن مي‌گويد...

 

سخن را با جمله‌اي از كارلايل به پايان مي‌برم كه نشاني باشد بر آنچه يك قهرمان واقعي است. كارلايل مي‌گويد: اگر اشتباه نكنم حاصل تقسيم يك بر صفر همواره بي‌نهايت است، پس ادعاي خود را به صفر برسانيد تا بي‌نهايت بمانيد (نقل به مضمون).

 

********

 

دوستان پرشين‌بلاگ (به خصوص سعيد)! فقط خواستم بگويم كه مدتي است نمي‌توانم بخش نظرات وبلاگ آنها را باز كنم و كامنت بگذارم، وگرنه اينقدر هم بي‌ادب نيستم..

برای همیشه

 

آنكس كه براي هميشه مي‌آيد فكر مي‌كند كه:

"من چون دلم ‌خواست امروز آمدم"

و گفته مردم براي او اهميتي ندارد كه:

"تو خيلي زود آمدي، يا خيلي دير آمدي!"

                                      فردريش نيچه، حكمت شادان

 

 

*******

محمد عزيز،‌ در فتوبلاگ خود عكس‌هايي را از جلسه‌ي دفاع گذاشته است. لازم است در اينجا از زحمات او و بقيه‌ي بچه‌ها، به خصوص مسلم و شايد علي!، كه براي برگزاري مناسب جلسه خيلي زحمت كشيدند، تشكر كنم. در ضمن اگر در ميان عكس‌هايي كه همگي نام محمد منتظري را به عنوان عكاس در زير خود دارند، به عكسي برخورديد كه خود محمد هم در آن حضور دارد، تعجب نكنيد: كلا بحث حقوق مالكيت معنوي در كوچه پس كوچه‌هاي عباس‌آباد تعريف متفاوتي دارد..

 

چند روز پيش كه دوست خوبم، آب در كامنتي از نمره‌ي 20 براي پايان‌نامه‌ام گفته بود، نمي‌دانستم چه واكنشي به حرف او داشته باشم. در واقع اين نمره كاملا دور از دسترس بود. تا بحال هيچ‌كس در اين رشته در دانشگاه تربيت‌مدرس اين نمره را نگرفته بود. اما ته دلم يه جورايي خودم هم فكر مي‌كردم و شايد حتي براي خودم مطمئن بودم كه نمره‌ي من همين خواهد بود. شواهدي هم به اين مسئله كمك مي‌كرد: پيش از اين هم در دروس دوره‌ي ارشد كسي نمره‌ي 20 نگرفته بود كه با نمره‌ي دكتر منوچهري، و پس از اون دكتر شكوري كه به قول خودش "وقتي دكتر منوچهري به كسي 20 بدهد، من هم نمي‌توانم كمتر از اين نمره را به او بدهم"، اين روند تغيير كرد. پس از من هم ديگراني در اين دو سال در درس‌هاي مختلف 20 گرفته‌اند. از طرف ديگر از جانب داوران هم اطمينان‌هايي داشتم. استاد راهنمايم كه دكتر منوچهري بود و البته كاملا از كار پايان‌نامه راضي، داور هم دكتر شكوري بود كه بعيد نبود اين نمره را به من بدهد، دو داور ديگر هم قطعا از شكوري كمتر نمي‌دادند.

با وجود تمام اين دلايل و شواهد، مسئله شكستن سنتي بود كه طي سال‌ها در بخش ما شكل گرفته است. حتي دكتر قادري و دكتر يونسي هم كه اكنون استاد ما هستند، در دوران تحصيل در اين گروه اين نمره را نگرفته بودند، چه رسد به من. شكستن اين سنت به اين راحتي نبود و در نهايت همچنان اين اطمينان قلبي را كنار مي‌گذاشتم كه اين منره به كار من داده شود....

اما ديروز غروب همه چيز تمام شد. به من نمره‌ي بيست دادند و اين سنت شكسته شد. صادقانه بگويم شنيدن اين نمره براي پايان‌نامه براي من بسيار بيشتر از شنيدن خبر قبولي در دكتري خوشحال‌كننده بود. خيلي بيشتر. به همين خاطر دلم نيامد در اينجا از اين روند چيزي ننويسم، شايد خودستايي باشد اين طول و تفصيل، اما به من حق بدهيد بعد اين همه خستگي و تلاش وقتي حاصل كار اين باشد،‌در پوست خودم نگنجم...

 

از دوستان خوبم كه در جلسه‌ي دفاع شركت كردند تشكر مي‌كنم، به ويژه از دوستاني كه از طريق وبلاگ از موضوع باخبر شدند و لطف كردند و در جلسه شركت كردند، اميدوارم اين شروعي باشد براي دوستي عميق‌تر ميان ما.....

 

هنوز آنقدر خسته‌ام كه دستم به نوشتن نمي‌رود، شايد از فردا يا چند روز ديگر روند عادي وبلاگ را دوباره از سر بگيرم. فعلا فقط مي‌خواهم "هايده" گوش كنم: تو كه نيستي از خودم بي‌خبرم...

رویای من

 

سنگ سياه درخشان

آن پايين

زير زلال آب

روز مادرم

 

تو با يك نواي ساده،

براي غريبه‌ها

براي شنيدني‌هاي من و كتابي كوچك

يك خاطره‌اي؛ با قيافه‌ها

با تصورات

با هر چه تو مي‌خواهي،

نوشابه يا ...

صدايت امروز براي من غريبه نبود،

قصد سفر داشتي

با عكس‌هاي ميخكوب بندري‌هاي نااميد

با يك ترانه

مثل من

يا شايد ليوان پر از چاي

با يك بليط بي‌زمان

امروز كي بود؟

كه تو ماندي

فقط با يك كتاب

براي من...

 

 

 

یک روز پر خبر

 

يكشنبه‌ي هفته‌ي پيش وقتي استادم از من خواست تا دوشنبه –يعني امروز- پايان‌نامه را تكميل كنم و به او تحويل دهم حرفش به نظرم به غايت مسخره آمد. من كه براي نوشتن دو سوم كار پايان‌نامه حدود يك سال را تلف كرده بودم، وقت يك هفته‌اي براي يك سوم باقيمانده را چه مي‌كردم؟ تازه آنهم براي سخت‌ترين قسمت پايان‌نامه. من آن روزهايي كه درباره‌ي ارسطو و سيسرو و فروم و آدلر مي‌نوشتم، دستكم آنها را مي‌شناختم، اما اين بار بايد از مونتني و اراسموس و بيكن و مور مي‌نوشتم و تنها اطلاعاتي كه از آنها داشتم اين بود كه: 1) اراسموس و مور دوستان صميمي بوده‌اند، 2) بيكن و مونتني هر كدام رساله‌اي درباره‌ي دوستي دارند و احتمالا اين رساله‌ها ديد مثبتي نسبت به دوستي ندارد...

 

اما امروز ساعت 11 صبح وقتي براي آخرين بار، تمام پايان‌نامه را مرور كردم، ديدم به راستي در اين يك هفته اين پايان‌نامه تمام شد. آنقدر خسته بودم كه وقتي بعد از آن به دانشگاه رفتم حتي توان گقتگو با دوستانم را هم نداشتم، اما اين مهم نبود، مهم اين بود كه بالاخره اين پايان‌نامه‌ي لعنتي تمام شد و اگر استاد ايرادي به آن نگيرد، احتمالا در روزهايي پس از 20 تيرماه از آن دفاع خواهم كرد...

 

 

امروز اتفاق ديري هم افتاد: از منبعي رسمي، اما به شكلي غيرقانوني متوجه شدم كه در نتيجه‌ي نهايي آزمون دكتري با رتبه‌ي 1 پذيرفته شده‌ام. طبعا اين خبر خستگي را از تنم ربود. به مادرم زنگ زدم و گفتم، از صدايش خوشحالي مي‌باريد و من فكر مي‌كرد چند وقت است كه لبخند شادي را بر لبان پدر و مادرم نديده‌ام.. چه سخت است لحظه‌اي كه متوجه اين امر شوي... بگذريم، به هر حال احتمالا تا 5-4 سال ديگر هم هر كس پرسيد چه كاره‌اي؟ خواهم گفت: دانشجو! دانشجويي دستكم اين مزيت را دارد كه بيكار به حساب نمي‌آيي....

 

یک رویا..

 

مصاحبه‌ي مريم شباني با حاج سيد جوادي را معمولا مي‌خوانم. برايم از جهاتي جالب است. اول آنكه اساسا به حاج سيد جوادي در ميان ملي-‌مذهبي‌ها علاقه‌مندم. او را در كنار تقي رحماني، عزت سحابي و البته مرحوم بازرگان و دكتر سحابي مي‌بينم و فكر مي‌كنم اينها آدم‌هايي از جنسي متفاوت در سياست ايران بودند. البته اين فرض را به هيچ وجه كنار نمي‌گذارم كه يكي از عوامل اصلي آن مي‌تواند دوري تقريبا هميشگي اينها از قدرت بوده باشد، وگرنه خيلي از ياران اينها –كه اين روزها سياست‌بازان بي‌حياي ما هستند- در هنگام مبارزه، به پاكي و صداقت اين افراد بودند. مسئله ديگر شكل بيان خاطرات است كه خودماني است و خيلي تحليلي نيست، كه اگر بود احتمالا مثل تمام تحليل‌هاي ديگر ايراني، يك‌سويه، مغرضانه و پر از دروغ مي‌بود.

اما از سوي ديگر خواندن آن عذابم مي‌دهد. شباني در اين گزارش، سيدجوادي را همواره "استاد" مي‌نامد. گو اينكه او دكتراي حقوق دارد، اما اين "استاد" گفتن از جنس "استاد" گفتن در دانشگاه‌ها نيست، اينجا هدف مدح و ستايش است، بازتوليد "مراد" و "مرشد" در زبان قديمي ما. نتايج مترتب بر اين نگاه نيز مشخص است: حاج‌سيدجوادي، الهه‌ي خوبي‌ها و سرشار از مهرباني‌ها و داراي نفس مسيحايي و ... است، انگار نه انگار كه او نيز انسان است. وادي، واديِ تكرار است: ايراني‌ها همواره يا شيطانند و يا خدا. هيچ حد وسطي وجود ندارد. البته مي‌دانم كه اگر قرار بود مريم شباني اين متن را بخواند، در پاسخ مي‌نوشت كه نه اصلا اين‌طور نيست و او "استاد" را هم مانند همه‌ي انسان‌ها "جايزالخطا" مي‌داند و اگر به خطايي بربخورد از بيان آن باكي ندارد و .... اما نه، ماجرا چيز ديگري است: كدام مريد در مراد خود خطا مي‌يابد؟

داشتم فكر مي‌كردم اگر با نگاهي پديدارشناسانه به روزنامه‌ها و همچنين فعاليت‌هاي سياسي چپ و راست در اين مملكت نظر كنيم، چه تفاوتي در آنها خواهيم يافت؟ ميان شرق و هم‌ميهن و رسالت چه تفاوتي در نحوه‌ي استفاده از زبان وجود دارد؟ همچنين ميان اعتماد ملي و كيهان؟ راستي اگر كسي از دسته‌بندي‌هاي سياسي اين مرز و بوم خبر نداشته باشد و ناگهان بنشيند و اين روزنامه‌ها را بخواند چگونه خواهد فهميد يكي چپ است و ديگري راست؟ (البته طبعا به بيان ايراني آن، وگرنه چپ و راست كجا و دسته‌بندي‌هاي شعله‌قلم‌كار ما كجا؟) و البته چه تفاوتي است ميان جبهه مشاركت و موتلفه يا مجمع روحانيون و جامعه روحانيت و بسيج دانشجويي و دفتر تحكيم وحدت و يا سازمان مجاهدين انقلاب و جامعه اسلامي مهندسان؟ نام اسامي ذكر شده در حرف‌هاي اينها را برداريد و به جاي آن از حروفي مثل x و y استفاده كنيد. چگونه تشخيص خواهيد داد كه چه كسي سخن مي‌گويد؟

من حدس مي‌زنم اگر اين اتفاق بيفتد‌(استفاده از حروف به جاي اسامي) حتي مي‌توان از روزنامه‌نگاران اين روزنامه‌ها به شكل ضرب‌دري استفاده كرد. اتفاق دوباره مشابه خواهد بود: كساني فرشته‌اند و كساني شيطان. هر كاري اولي كند پسنديده است و ديگري شيطاني. آنچه در هيچ جاي اين آثار يافت نمي‌شود البته سخن از "انسان" است؛ آنچه يافت مي‌نشود....

 

******

 

پ.ن.1. سهميه‌بندي بنزين به حال هر كس مفيد نبوده باشد، براي محمد امري خير و نيكو خواهد بود. او اينك مي‌تواند ناهار و شام دست‌كم دو هفته‌ي خود را در خانه‌ي اين و آن تضمين كند، فقط با يك جمله در تلفن: "خبرهاي جديدي از ماجراي سهميه‌بندي دارم، امشب ميايم و تعريف مي‌كنم".

 

پ.ن.2. روزهاي سختي را مي‌گذرانم. روزهاي فشرده‌ي پايان‌نامه‌نويسي. روزهاي روياهاي عجيب. پشت ‌سر هم خواب مي‌بينم از مهلكه‌اي دهشت‌ناك به سلامت مي‌گريزم (آنجا به راستي ماجراي مرگ و زندگي است). به سلامت رستن چندان توجهم را جلب نمي‌كند، راستي چه مهلكه‌اي برايم در پيش است؟ يكي بگويد تعبير اين روياي مستمر چيست؟‌

 

 

استعلا

 

باران بود

هر چه ما گفتیم....