دو روز قبل از امتحان

1- پنج‌شنبه و جمعه روزهايي كه بايد حدود 12 ساعت در جلسه امتحان بنشينم و مزخرف بلغور كنم و اينجوري تكليف آينده خودمو مشخص كنم. از ديروز به تنها چيزي كه فكر مي‌كنم اينه كه اين دو سه روز هم بگذره و از اين فشار ذهني مسخره كه منو از تمام كار و زندگيم انداخته راحت شم و برگردم سر زندگيم. دلم براي پايان‌نامم تنگ شده. براي خواندن چيزهايي كه دوست دارم و براي نوشتن.. فعلا بايد دو سه روزي صبر كرد.

 

2- و اما تو مصطفي، كتاب‌گم‌كن حرفه‌اي. اين دومين باريه كه من يك رمان ناب به تو معرفي مي‌كنم و تو شروع به خواندنش مي‌كني و بعد از اينكه كلي باهاش حال مي‌كني،‌ يه جايي جا مي‌ذاريش. مرده‌شور.. درباره‌ "وقتي نيچه گريست" بايد بگم كه 100 صفحه‌ي پايانيش بسيار مهمه و اگه تونستي از جايي گيرش بيار و بخون. اگه هم نشد كه مي‌توني صبر كني و تابستان از خودم بگيري. ولي يك كتاب ديگه هم بهت معرفي مي‌كنم كه به نظر من چيزي نزديك به يك شاهكار ادبيه: "قلعه‌ي مالويل". نوشته‌ي "روبر مرل" و ترجمه "محمد قاضي" انتشارات نيلوفر، 4500 تومان. اين رماني بود كه در اين هفته‌ي مانده به امتحان گرفتم بخوانم كه آخر شب كه مي‌خوام بخوابم با خوندن 10-12 صفحه از اون، خوابم ببره. غافل از اينكه آنقدر جذاب بود كه هر شب تا حدود 100 صفحه رو نمي‌خوندم كنارش نمي‌ذاشتم تا اينكه پريشب از ساعت 1 تا 4.5 نشستم و بيش از 200 صفحه رو خواندم تا اين كتاب حدودا 600 صفحه‌اي رو در كمتر از يك هفته (آنهم در آستانه‌ي اين امتحان مزخرف) تمام كنم. نمي‌گم شاهكاره، چون خودم هم ايراداتي بهش دارم،‌ ولي به هر حال اين از ارزش كار اصلا كم نمي‌كنه..البته به اين فكر نكن كه از من بگيري، چون خودم هم از يك قرض گرفتم. در ضمن اگر خريديش لطف كن و تا مدتي سوار تاكسي نشو. چون بعد از قطار و اتوبوس، به نظر مياد كه الان ديگه نوبت تاكسيه..

 

3- محمد رييسي گرامي، بعد از اينكه وبلاگش دو ساله شد، احساس كرد بزرگ شده و الان وقت زن گرفتنشه و در نتيجه در اقدامي 48 ساعته رفت دختري را پيدا كرد و رفت خواستگاري و بعد از تحقيقاتي كه به عمل آمد و ديدند پسر خوبيه "بله" رو دادند و يك شب نشستند كه تاريخ عقد رو مشخص كنند و در نتيجه قرار شد ايشون پنج‌شنبه داماد بشه.. خيلي خوشحال شدم. بهت تبريك مي‌گم محمد جان و همچنين به بشريت كه مي‌تونه تا حدودي مطمئن باشه كه تو ديگه دست از سرش برميداري و به كار زن و زندگي و بچه و ... خواهي پرداخت، همان‌طور كه قبلا هم گفتم، بشريت بدون تو تا حدود زيادي خوشبخت‌تره و الان كه اين خوشبختي رو به ما هديه كردي از تو ممنونم.. از شوخي گذشته،‌دوباره تبريك مي‌گم، اميدوارم خوشبخت باشي،‌ هميشه...

 

 

4- آقاي رييس دولت اعلام كردند كه سد سيوند رو خودشان افتتاح خواهند فرمود، دوست داشتم مطلبي راجع به اين قضيه بنويسم. ولي ترجيح ميدم بذارمش براي بعد از امتحان، اگه دير نشد و هنوز حالش بود...

 

 

 

 

آوینی آسمانی

 

 

پايان اين هفته امتحان كذايي ما برگزار مي‌شود و بنده تازه ديروز متوجه شدم كه تعداد عناوين درسي ما 6 است و نه 5. البته جاي نگراني نيست. چون اولا درس‌ها آنقدر به هم پيوسته‌اند كه چندان اتفاق جديدي نيفتاده است و ثانيا اينكه هنوز 3-4 روزي مانده است. بگذريم.

 

************************

 

"شايد علي" در كامنتي كه گذاشته بود خواست درباره‌ي "سيد مرتضي آويني" بنويسم. البته تمايل داشتم ننويسم اما حالا فكر مي‌كنم شايد اگر چيزي بنويسم بد نباشد. من تقريبا هيچ‌وقت از نوشته‌هاي –به قول دوستان- "زميني" آويني خوشم نيامده بود. بخصوص از نقدهاي آينه جادو و نامه‌هايي كه در رد مدرنيته و همچنين رد سياست‌هاي فرهنگي وزير وقت ارشاد –سيد محمد خاتمي- مي‌نوشت دل خوشي نداشتم. يكي از همين نامه‌ها را يالثارات در شب‌نامه‌اي كه در سال 1376 عليه خاتمي منتشر كرد، آورده بود و البته اين تنها نامه نبود. اما با قائل بودن به فرق ميان آويني زميني و آويني آسماني،‌ نگاه آسماني او را مي‌ستودم. بخصوص از اين ميان "فتح خون" باب ميلم بود و علي نيز همين كتاب را برايم هديه آورده بود.

در روزهاي اول محرم امسال، شبي نشستم و شروع به خواندن آن كردم. اما اين بار نه. آويني در اينجا نيز همان آويني زميني بود و پي بردم كه اشتباه من بود كه مي‌خواستم اين دو آويني را از يكديگر جدا كنم. آويني در اين كتاب نيز همان خودمداري است كه در "مباني توسعه و تمدن غرب" و همان‌قدر هر كه چون او نمي‌انديشد را به "منجلاب تعفن‌بار" مي‌كشد كه در نقدهايش در "سوره". بي‌تعارف بگويم: از دل عرفان شهوديِ "عميقا سياسي" آويني، جز "ولايت" بر نمي‌آيد. فرقي ندارد اين ولايت از آن فقيه باشد، يا ولايت "خون". البته منكر آن نيستم كه اولا زبان آويني در اين كتاب، چون جاهاي متعدد ديگر اعجاب‌انگيز و مسحوركننده است و علاوه بر اين، در تضاد با يزيديان به صواب، اما از اين سو چه؟ او را در قافله‌ي حسين كجا مي‌توان يافت؟ او داد دارد از "اختياري" كه او را از حسين جدا كند و مگر نه اينكه همين اختيار انسان را شايسته‌ي "عقل" مي‌كند و اگر اينگونه نبود كه چه فرقي ميان انسان و سگي كه به طمع استخواني همه‌جا به دنبال تو مي‌آيد. راستي ريشه‌ي نوحه‌سرايي‌هايي كه ترجيح "سگ" كاروان بودن بر "انسان" بودن (هر چند بر خطا بودن) مي‌كند در كجاست؟ آنها با آويني چه نسبتي دارند؟ و آنها با كوريِ "ولايت" چه؟ آويني زيبا مي‌گويد و زيبا مي‌نويسد. اما آويني "كور" مي‌كند، هر چند به قصد اصلاح. پيوند عميق آويني و يارانش با انديشه‌هاي دكتر فرديد و برداشت آنها از هايدگر را فراموش نكنيم. عجيب نيست كه آنها از هايدگر تنها ضديت با تكنولوژي و مدرنيته را مي‌بينند و شادمان از انكار هولوكاست هستند. عشق در دل اينان يك متعادل‌كننده است: آنها پيش از هر چيز "متنفرند" و عشق متعادل‌كننده براي جان سرشار از نفرت. نشان‌شناسي واژه‌هاي آويني چيست؟ "شب، ولايت، سِرّ، آتش و در نهايت خون". از دل اينها چه برمي‌ايد؟ منكر اين نيستم كه از دل اينها عرفان نيز بيرون مي‌ايد. اما منكر آنم كه اين عرفان،‌ نسبتي جز با معبود نديده داشته باشد. عرفاني كه حاضر است بندگان خدا را به پرتگاه بكشاند، اما آنان را از "شر" "تعلقات دنيا" برهاند. .....

زياد وقت و تمركز براي نوشتن در اين باره ندارم و علاوه بر توانايي و مطالعه‌اي كه به راستي لازم است. اين امكان را زياد مي‌دانم كه در اين نوشته از جاده‌ي انصاف خارج شده باشم و البته آغاز باب گفتگو در اين باره باز است و پاسخ‌هاي دوستان "آويني" را خواهم ستود. تنها يك نكته مي‌خواهم بگويم و آن نسبتي است كه ميان "عرفان آويني"، "انديشه‌ي فرديد و رضا داوري"، "جنگ (بما هو جنگ)" و "ولايت و سرپرستي صغار" وجود دارد. پيوند نزديك ميان اين‌ها تنها يك نكته را در دل خود دارد و آن محوريت "نفرت" است، چه از خود و چه از ديگري. سحر كلام آويني ممكن است مرا روزهايي "آسماني" كند، اما بازگشت من به "زمين" پر است از "كينه‌ي آدميان". از اين سفر مي‌ترسم.....

 

 

*************************

 

وبلاگ محمد رييسي دوساله شد. به او تبريك مي‌گويم و برايش آرزوي صدسالگي وبلاگ را دارم، چون به راستي دنيا به نوشته‌هاي او محتاج است و گزاف نيست اگر بگويم اين اوست كه با همين وبلاگ و از زيرزمين خانه‌اي در بيابانك، دنيا را مي‌چرخاند. از شما دوستان هم مي‌خواهم به وبلاگ او سر بزنيد و يرايش آرزوي صدسالگي و حتي هزارسالگي وبلاگش را بگنيد. مي‌دانيد، دنيا تا روزي كه او مشغول وبلاگ‌نويسي است، امن‌تر و دوست‌داشتني‌تر است. پس دعا كنيد وبلاگ‌نويس بماند و وارد دنياي واقعي نشود....

با من صنما دل یکدله کن

بهار آمده است. حدود 20 روز. اما من امشب او را ديدم. در يك كوچه‌ي تاريك و بي‌صدا. همان‌طور كه انتظار داشتم، او زيبا بود و فرح‌انگيز. دلم بر خودم سوخت كه اين روزها را بازيگر بازي حقارت آدمي بودم و انگار نه انگار كه اين من نبودم. امشب ديگر چراغ‌هاي روشن خانه‌هاي كوچه را نشمردم، ديگري در من بود و نمي‌شناختمش...

 آري، او تو بودي "فروغ"!...

اكنون در من،‌ تو،‌ به زبان خود سخن بگو،‌ تو كه مني و من كه توام، سخن بگو:

 

مرا به زوزه‌ي دراز توحش در عضو جنسي حيوان چه كار؟

مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چه كار؟

مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است

تبار خوني گلها

ميدانيد؟

 

 

برای علی و تکمله ای بر مسئله وطن

نوشتن مطلبي درباره‌ي وطن يك انتخاب شخصي نبود و بيشتر واكنشي بود به نوشته‌هايي كه مدتي است در ميان بعضي افراد ايراني كه در خارج از ايران به سر مي‌برند. و البته اين اولين واكنش نيست و آخرين آن هم نخواهد بود. يادم است اولين باري كه چيزي شبيه اين حرف خواندم در وبلاگ خانمي  -ايراني- بود كه در لبنان زندگي مي‌كند و در بازگشتش از سفري به ايران، كلي از ايران و وضعيتش ناليده بود و البته مقال‌هايي آورد كه من اولين بار بود مي‌ديدم و مي‌شنيدم، اما چون زن نيستم و همچنين هرگز خارج از ايران نزيسته‌ام، نمي‌توانم درباره‌ي صحت و سقم چنين تحليل و خبري از ايران واكنش نشان دهم. اما برايم جالب بود كه كسي در اوج بحران و بي‌ثباتي سياسي در لبنان از امنيت و آرامش آنجا بريمان بگويد و .. در ميان كامنت‌هايي كه براي آن پست گذاشته شده بود، نوشته‌اي از هموطني در فرانسه بود كه نوشته بود" خوب شد اون قدر از ايرنا دور نشدي و اون‌قدر كشور مهمي نرفتي كه اين‌جوري حرف مي‌زني،‌اگه اروپا بودي چي مي‌گفتي؟ (البته نقل به مضمون بود و مقداري با تلطيف لهجه‌ي آن هموطن). بعد هم از ناامني‌هايي كه در فرانسه وجود دارد گفت و البته اين هم از روي ذم نبود، چرا كه بالاخره در همه‌جاي دنيا آدم‌هاي خوب و بد پيدا مي‌شوند و امنيت و ناامني در همه‌جا امكان بروز و ظهور دارد، البته شكي در اين نيست كه شدت و حدت آن به عوامل اجتماعي و فرهنگي و حتي مذهبي وابسته است. ياد خبرهاي تلويزيون خودمان افتادم كه هر روز از بحران‌هاي اخلاقي و ناامني در آمريكا مي‌گويد و احتمالا به اين وسيله مي‌خواهد نتيجه بگيرد كه ليبرال دموكراسي شكست خورده است و ...

نوشته‌ي قبلي من چندان برخاسته از يك چارچوب فكري نبود و حتي اكنون نيز چندان فرصتي براي مطالعه و تعمق در آن مسئله ندارم. خود مسئله هم آنقدر مهم نبود و شايد چنان كه گفتم واكنشي به نوعي اپيدمي در ميان ايرانياني بود كه در ذهنم برداشتي خاص از رفتن آنها و چگونه رفتن و به چه بهانه برنگشتنشان دارم و البته همين مسائل است كه آنها را از ديگر ايرانياني كه در خارج از كشور به سر مي‌برند جدا مي‌سازد. شايد هم روز فارغ از حساب و كتاب‌هايي كه درگير آنها هستم نشستم و به تحليل اين مقوله پرداختم.

اما "شايد علي" در كامنتي كه براي آن پست گذاشت سوالاتي را مطرح نمود كه با توجه به اينكه عمومي‌تر و جامع‌تر از مسئله‌ي "وطن" بود، خواستم بحثي درباره‌ي آن نيز مطرح كنم و البته در اين ميان به نوشته‌ام در باب وطن هم سر و شكل پيراسته‌تري بدهم.

سوالات علي از اين قرارند:

-اما محسن واقعا حق با كيه ؟ اين قراردادها تا كجا بايد باشن و اصلا حد و مرزشون كجاست.گاهي فكر مي كنم كه ما اجرا كننده يك سري قراردادها و نمادهاييم تا كجا؟
4- ديدي به يه بچه مي گي بهت شكلات ميدم امشب بيا خونمون ويا بچه ما مي شي بعضا چه راحت مي پذيرن و چه راحت مي خرند و چه راحت مي فروشن اونا حق دارن اينجوري عمل كنن؟ شايد اونا تو لحظه زندگي مي كنن ويا شايد...

 

************************

1) مفهوم قرارداد در بحث‌هاي علوم اجتماعي چندان بحث غريبي نيست. اساسا مباحث مربوط به قرارداد اجتماعي كه توماس هابز و جان لاك و ژان ژاك روسو، در طول فرايند تشكيل دولت مدرن مطرح نمودند را يكي از دوران‌هاي تاريخي انديشه‌ي بشر مي‌دانند كه به فلسفه‌ي سياسي جاني دوباره بخشيد و البته دوباره در دهه 1970 بود كه جان رالز، با مطرح كردن دوباره‌ي بحث قرارداد اجتماعي، آنهم از موضع نسبت عدالت و جامعه، فلسفه‌ي سياسي را كه "مرده" پنداشته مي‌شد، زنده كرد. مضمون قرارداد به ساده‌ترين وجه آن روندي است كه انسان‌ها در آن پس از بروز مسائلي در "وضعيت طبيعي يا نخستين"، خود را نيازمند به وجود نهادي مي‌بينند كه آنها را از اين بحران‌ها رهايي بخشد. اين بحران براي هابز، "امنيت" بود، براي لاك، "مالكيت" و براي روسو، "عموميت". نهادي كه "موظف" به انجام كارهايي براي حل مشكل است، طبعا به اختياراتي نياز دارد و اين اختيارات نيز تنها با محدود نمودن "حقوق" مردمي كه به اين نهاد روي آورده‌اند، امكان‌پذير است. از اينرو است كه هابز معتقد است افراد جامعه تمام حقوق عرضي خود، يعني هر حقي غير از حق حيات و انسانيت، را به "لوياتان" واگذار مي‌كنند و البته اين قرارداد نيز غيرقابل‌انقضا است. اين‌كه چنين فرايندي در عمل اتفاق افتاده باشد، البته به‌جد محل سوال است و در واقع مي‌توان آنرا ناشي از وجه تخيل اين انديشمندان دانست. اما در اينكه ما با پذيرش حضور در اجتماع، مقداري از حقوق خود را به آن واگذار مي‌كنيم اختلافي نيست.

 2) از جمله‌ نهادهاي اجتماعي كه ما با آن مرتبطيم، "زبان" است. زبان، مقوله‌اي فراتر از ديگر مقولات اجتماعي است و چنان‌كه هايدگر مي‌گويد، زبان را بايد "خانه‌ي هستي" دانست. از ديد هايدگر، زبان وسيله‌اي در دست انسان نيست. زبان دروازه‌ي روبرو شدن با ديگران است و از آنجا كه ما پيش از هر چيز "در-جهان-با-ديگران" هستيم، پيش از هر چيز نيز از زبان بهره‌مند خواهيم بود. در واقع، اين ماييم كه در "عالم زبان" به دنيا مي‌آييم. زبا تنها مجموعه‌اي از كلمات نيست. زبان ساختار زندگي است و به ما در "انكشاف" معناي هستي ياري مي‌رساند. در واقع ما بدون زبان، با هيچ چيزي نمي‌توانيم ارتباط برقرار كنيم و چون ما اساسا "با ديگران"يم، از زبان نيز گريزي نداريم. حتي در اوج تفرد و انزواي روحاني، كه فرد با خلسه از خود نيز جدا مي‌شود و به بي‌نهايت –اسمش هرچه باشد- مي‌پيوندد، همين پيوستن نشان از وجود "خود" و "ديگري" و رابطه‌ي ميان آنها (پيوستن) دارد و در نتيجه مقوله‌اي ارتباطي و زباني است.

3) زبان دروازه‌ي فهم هستي است. هايدگر مي‌گويد كه در زبان بودنِ ما به ما ياري مي‌كند تا به انكشاف وجوهي از هستي بپردازيم كه پيش از اين كشف‌ناشده بود. راه رسيدن به اين انكشاف نيز "هرمنوتيك" است. اين انكشاف و صحت و سقم آن خود مسئله‌اي جدي است.

3) زبان مقوله‌اي "بينا‌ذهني" (Intersubjective) است. كشف وجوه معنايي در هستي تنها در رابطه‌ي ميان اذهان قابل شكل‌گيري است. يعني در واقع امكان كشف معناي هستي به شكل انفرادي كاملا منتفي است و اين بيناذهنيت است كه مي‌تواند اين معنا را دريابد. دليل آن هم بسيار ساده است: زبان خانه‌ي هستي است" و كشف معناي آن در خارج از زبان ممكن نيست.

4) زبان، به فهم معناي مفاهيم ياري مي‌رساند. ما خود به هيچ مفهومي، معنا نمي‌بخشيم، ما تنها به كشف وجوهي از معناي آنها نائل مي‌شويم. اين كشف نيز همان‌گونه كه گفتم، بيناذهني است. هيچ كشفي نيز لزوما نافي و يا مكمل كسشفي ديگر نيست. اينها وجوه مختلف آن هستند.

5) نهادهاي اجتماعي، كه من در اينجا به تسامح آنها را "هنجار" خواهم ناميد، از جمله‌ي مقولات زباني هستند كه ما در چارچوب‌هاي بيناذهني و با استفاده از مقوله‌‌ي زبان به كشف معناي آنها نائل مي‌شويم. مي‌توان با كشفي وجهي از اين معنا، به وجه ديگر آن، بر اساس قواعد زمان‌مندي و مكان‌مندي و همچنين امكاني بودن ما، پرداخت و از پرداختن به وجهي ديگر ماند. اما نبايد فراموش كرد كه اين امر تنها در يك چارچوب بيناذهني متصور است . هر نوع برداشت "ذهن محور" از آن، به فروكاستن تمام هستي به "ابژه‌اي" براي ذهن تقليل خواهد بافت و البته اين همان بلايي است كه مدرنيته با پرداختن و ارج‌نهادن به آن، در نهايت "نهيليسم" را به ارمغان آورد.

6) آيا انسان در اين دايره‌ي زباني، محكومي بيش نيست؟ نه. انسان، مكان‌مند و زمان‌مند هست، اما علاوه بر اينها، موجودي "امكاني" است،‌ يعني همواره مي‌توان با اختيار خود از ميان امكان‌هاي مختلف برگزيند و بر اساس انتخاب خود بزيد، اما انتخاب‌هاي ما همواره با يكديگر متداخلند و اين از همان روست كه "زندگي" اساسا مقوله‌اي بيناذهني است.

7) وطن، و تمام ديگر نمادها و قواعد اجتماعي، هم بعد مكان‌مندي و زمان‌مندي ما را در بر دارند و هم بعد امكانيت را. ما در انتخاب برخي از آنها مختار نيستيم و اين ناشي از مكان‌مند و زمان‌مند بودن ماست. اما در درون تمام مقولات، داراي حق انتخاب هستيم و در درون مكان و زمان – و در واقع، در "در عالم بودن"مان، كاملا مختار و در واقع انتخاب‌گر هستيم. دوباره مي‌گويم: اين انتخاب‌ها نيز بيناذهني هستند.

8) ما نمي‌توانيم انتخاب كنيم كه در كجا بدنيا بياييم و در چه زماني. ما اعضاي خانواده –پدر و مادر- را انتخاب نمي‌كنيم ولي نوع رابطه با آنها را چرا. در كنار اينهاست هنجارهايي كه ما گستره‌ي آنرا مشخص نمي‌كنيم و لي در تعيين نوع رابطه‌ي خود با آنها مختاريم و همچنين، در درون گفتگوي بيناذهني، در آن موثريم. وطن نيز از همين مقوله است، ما آنرا انتخاب نمي‌كنيم، اما نوع رابطه با آن را چرا. ما مي‌توانيم وطن خود را دوست داشته باشيم يا نه، ‌مي‌توانيم در آن زندگي كنيم يا نه، مي‌توانيم هر نوع رابطه‌اي برقرار كنيم و ...

9) راستي وطن چيست؟ يك مرز جغرافيايي؟ يك سيستم هنجاري اجتماعي؟ يك مقوله‌ي تاريخي؟ يك مقوله‌ي زباني. وطن يك مقوله‌ي زباني است. يك مقوله‌ي بيناذهني. وطن جايي است كه در آن "با هم" زيستن را تجربه مي‌كنيم و در آن "اجتماعي" مي‌شويم. اين وطن هيچ الزامي به تقسيم‌بندي‌هاي جغرافيايي ندارد و البته "زايشگاهي كه در آن متولد شده‌ايد" هم شما را به آن متصل نمي‌كند، چرا كه اگر چنين بود هيچ ايراني كه در خارج از ايران متولد شده است، ايراني نبود. World Value Survey آمار جالب ديگري هم داشت و آن ميزان "انگليسي‌هايي" بود كه در خارج از انگلستان به دنيا آمده‌ بودند و در خارج از آن زيسته بودند و حتي بسياري از آنها انگلستان را حتي نديده بودند، اما خود را "انگليسي" مي‌ناميدند. اين يك سرمايه‌ي اجتماعي است كه نام Imaginary Community را بر آن نهاده‌اند، يعني "اجتماع خيالي". " با هم بودن" مهم‌ترين ويژگي مفهوم "وطن" است و از همين روست كه نسبت اعضاي آن با يكديگر را "هم" تعيين مي‌كند (هم-وطن). اين مسئله روي ديگري هم دارد. كسي نمي‌تواند جايي را "وطن" خود بداند، مگر آنكه ديگراني كه در آن زبان مي‌زيند او را "هم-وطن" بدانند. اساسا وطن مسئله‌اي خودسرانه نيست و تنها در چارچوب بيناذهنيت قابل طرح است. علاوه بر اين "وطن" الزام ديگري نيز دارد. "زبان". نمي‌توانم جايي را وطن دانست، ولي به زبان ديگري غير از زبان بيناذهني آن سخن گفت. اما آيا هرگز امكان دارد با زبان ديگري غير از زبان "مادري" –به تشابه مام‌ميهن و زبان‌ِ مادري توجه داريد؟- سخن گفت؟ بله، اما نه در همه‌جا. در سخن‌گفتن دروني با خود، آيا مي‌توان زباني غير از زبان نخستين داشت؟

10) مي‌توان جاهاي زيادي را دوست داشت، مي‌توان در جاهاي متعددي احساس آرامش نمود، مي‌توان حتي از وطن متنفر بود، اما همه‌جا را نمي‌توان وطن ناميد. مثل آن است كه كسي، خاله‌ي خود را بسيار بيش از مادرش دوست داشته باشد، حتي مي‌تواند از مادر متنفر باشد،‌ اما قطعا آن خاله "مادر" او نيست. هر چند از مادر بسيار عزيزتر باشد. برقرار نمودن مادر-فرزندي، مستلزم برقراري پدر-فرزندي و خواهر-برادري‌ِ همراه آن است و همچنين بريدن و جدايي از مدر-فرزندي، پدر-فرزندي و خواهر-برادري پيش از آن. اين در ابعاد بسيار بزرگتر آن در جامعه پديدار مي‌شود: عضو يك وطن بودن، ملازم است با "هم-وطني" با اعضاي آن (كه طبعا از سوي آنها يز بايد مورد پذيرش بيناذهني قرار گيرد) و همچنين پذيرش زبان آن و كنار گذاردن پيوندهاي هم-وطني با اعضاي جامعه‌ي قبلي و همچنين فراموشي زبان آن. اين پيوند، چنان‌كه "توماس هابز" و همچنين ديگر اصحاب "قرارداد اجتماعي" نيز بر آن تاكيد مي‌كنند، امري يكباره و بدون بازگشت است.

11) باز هم طولاني شد. خلاصه مي‌كنم: آزادي و رنج دو مقوله‌ي همراهند. آنان‌كه به دنبال آزادي و حرمت انسان هستند، نمي‌توانند با تغيير صورت مسئله، به دلخواه با آن روبرو شوند. رسيدن به آزادي البته تلاش شايسته‌اي است و پرارج. اما آنكه آزادي را به "رهايي"‌صرف و فرار از رنج ترجمه كند، به آزادي نخواهد رسيد. اين را نيچه مي‌گويد و من او را بر اين گفته هزاران بار مي‌ستايم....

 

بازی

 

بگذريم. فردا بازي دوباره آغاز خواهد شد، ولي چه فرق مي‌كند، اين بيست و چندمين بار است، شايد هيچ‌وقت ديگر همه‌چيز با هم صفر نشود. همين يك‌بار غنيمت است، از هر چيز ديگري بگذريم، بازي از اول....

وطن

1) روز بازي ايران و استراليا يادش به خير. اون روزا خيلي فوتبال رو دوست داشتم و خيلي هم غيورمندانه نگاه مي‌كردم. هر چند كه اگر هم اينطور نبود،‌ احتمالا اون بازي را با حساسيت زياد نگاه مي‌كردم، مثل خيلي از ايراني‌هايي كه فوتبال دوست ندارند. يادمه وقتي بازي تمام شد يك مقدار داخل اتاق قدم زدم ولي ديدم واقعا خانه گنجايش من رو نداره و زدم از خونه بيرون. عجب! خيلي‌هاي ديگه مثل من بودند، ‌شايد همه‌ي ايراني‌ها... تو خيابان مدرس بابل، دوستان مدرسه‌اي را ديدم و با هم همراه شديم، از بازي حرف زديم و از گلي كه هنوز خيلي‌هامون باور نمي‌كرديم، هيچ‌كس حرفي از اين نزد كه خداداد اون روز، تا قبل از اينكه گل بزنه چقدر افتضاح بازي كرده بود و چند بار تو آفسايد مونده بود. همه خداداد رو دوست داشتيم و جام‌جهاني رو هديه‌ي خداداد به ايران مي‌دونستيم. از ابراهيم تهامي هم گفتيم و خنديديم، بازيكني كه وسط نيمه‌ي دوم وارد زمين شد و 20 دقيقه بعد دوباره تعويض شد و از زمين بيرون رفت و وقتي شماره‌شو براي تعويض نشون دادند، براي اينكه وقت رو تلف كنه، شروع كردن باز و بسته كردن بند كفشش!! كارت زرد هم گرفت به خاطر همين كارش، كاري كه واقعا مسخره و خنده‌دار بود. يادمه تو خيابون كه همه‌ي ماشينا چراغاشون روشن بود و برف‌پاك‌كن در حال رقص، جواني ايستاده بود و به برف‌پاك‌كن‌ها گل آويزون مي‌كرد، برف‌پاك‌كن يك ماشين شكست،‌ ولي راننده فقط خنديد و دوباره شروع كرد بوق زدن.. اون روز هيچ جايي براي ناراحتي و بدي نبود....

فرداي اون روز هنوز تو مدرسه شور و حال بازي مونده بود و دبيراني هم كه به كلاس مي‌آمدند،‌ تبريك مي‌گفتند و چند دقيقه‌اي كلاس به شوخي و بازي مي‌گذشت.. دبيري داشتيم با كله‌اي كاملا كچل و اون گوشه‌هاي سرش هم كه مو بود،‌ موهاش وزوزي و زبر بود، بيچاره با كلي زحمت و سشوار كشيدن اونا رو تا وسط سرش مي‌كشيد تا مثلا بگه من كچل نيستم، به همين خاطر اسمش شده بود: "اسكاچ"، خلاصه، اين آدم كه آمد تو كلاس، اول تبريك گفت و بعد شروع كرد از رفتار غيراخلاقي تهامي حرف زدن، كلي به تهامي توپيد و براي ما درس اخلاق داد،‌ حالم به هم خورد، آرزو كردم كاش اين آدم بازي رو نديده بود،‌ اون از اين همه خوبي، فقط يه بدي پيدا كرده بود و داشت درباره‌اش حرف مي‌زد،‌ درس اخلاقش هم هيچ ثمري نداشت جز اينكه ما كه كلي سرحال و شاد بوديم را خسته و عصباني كنه...

آره اون راست مي‌گفت، حتا اوني كه معتقد بود خداداد بازي مزخرفي ارائه داده هم راست مي‌گفت و حتي مصطفوي هم حق داشت بعد اين بازي كه ويه‌را شده بود يكي از محبوب‌ترين آدما توي اين كشور، بگه اون لياقت مربي‌گري تيم ايران رو نداره و ما بايد دنبال يه مربي درجه يك براي تيممون بگرديم، همه حق داشتند،‌ اما ماجرا چيز ديگه‌اي بود: ما برده بوديم، تهامي از هر راهي كه به نظرش مي‌رسيد به تيم كمك كرده بود، خداداد ما رو به جام جهاني برده بود و ويه‌را مربي ما بود، .....

 

2) سال بعدش از بابل رفتم شيراز. 5 سال اون‌جا موندم. از بهترين سال‌هاي عمرم. خوش‌ترين اونها و سال‌هايي كه اگه بخوام از رضايت و شادي حرف بزنم، ياد اونا رو مي‌كنم.. ولي شيراز هم روزهاي دلتنگي داشت،‌ دلتنگي براي شهرم، براي بابل، براي شهري كه اون روزها فقط يك چيز باعث مي‌شد كه نامش در خبرها بياد و اون هم معضل دفن زباله‌هاش بود. ولي تنها راه حل دلتنگي‌هاي من در اون شهر زيبا و دوست‌داشتني حافظ يك چيز بود: اينكه برم بابل و خانواده‌ام رو ببينم، ‌دوستام رو ببينم، بشينم تو قهوه‌خونه قليون بكشم، به هر بهانه‌اي برم هييت و با بچه‌ها سينه بزنم و حتي اينكه از دوستان –به عناوين مختلف گله كنم. دليلش خيلي واضح بود: بابل شهر من بود.

3) دو-سه ساله كه اومدم تهران. حالا قدر روزاي خوب شيراز رو مي‌فهمم و با خاطرات قشنگ اون روزها روزگار مي‌گذرونم. مثل خيلي ديگه از بچه‌هايي كه از اون شهر قشنگ اومدن تو اين خراب شده و هر چي ميدوون به هيچ‌جا نمي‌رسن. دلم براي شيراز خيلي تنگ شده، دوباره مثل بقيه‌ي بچه‌ها. در مقابل، بابل شهر كوچكي شده كه وقتي توش قدم مي‌زنم ديگه كسي رو نمي‌شناسم،‌ با هيچ كس تو خيابون سلام و عليكي نمي‌كنم و كارم اين شده كه فقط برم تو قهوه‌خونه اگه كسي بود ببينمش، اگه نه زنگ بزنم به يكي كه بياد لااقل تو شهر خودمان تنها نباشيم... ولي ميتونم شيراز نرم (همان‌طور كه حدود يك ساله نرفتم، اما نمي‌تونم نرم بابل، بابل شهر منه،‌ همين).

4) هييت از شور و حال سابق افتاده. شايد بيش از يك ساله كه نرفتم هيئت و شايد حتي هيئت هم تو اين مدت برنامه‌ي خاصي نداشته. آخرين خبر از وضع بد هيئت اين بود كه امسال حتي نتونست بچه‌ها رو مشهد ببره. همون هيئتي كه تا چند سال پيش 4-5 تا اتوبوس پر مي‌كرد و باز هم بچه‌ها تو بوفه مي‌نشستن تا برن مشهد.. خيلي وقته هيئت نرفتم، ولي تو اين مدت دلم هم نيومد هيچ هيئت ديگه‌اي برم. حتي محرم امسال كه از خونه تكون نخوردم، از اينكه تو هيئت نبودم داشتم مي‌تركيدم ولي جاي ديگه‌اي هم دلم نمي‌رفت، من بچه هيئت محبان بودم، اون‌جا با حسين رفيق شدم، جاي ديگه هم قرارمون سر نمي‌گيره...

5) يه جا مال توئه، تو مال يه جايي هستي.. وطن فقط يه اسم نيست، يه هويته. يه انرژيه.. سال پيش آمار World Value Survey رو كه مي‌خواندم، ديدم تو دنيا آمريكايي‌ها بيش از مردم تمام كشورهاي ديگه به آمريكايي بودنشون افتخار مي‌كنن. اول گفتم حق دارن، دنيا دستشونه، معلومه كه افتخار مي‌كنن. بعد فكر كردم ديدم اوضاع برعكسه، به آمريكايي بودنشون افتخار مي‌كنن، به همين‌خاطر دنيا هم تو دستشونه...

6) خيلي دوست دارم مدتي از ايران خارج شم، شايد هم براي هميشه.

7) وطن مثل همسر نيست كه طلاقش بدي. وطن مادره،‌( راست گفتن "مام‌ميهن"). اگه كنارش بذاري ديگه نداري. هيچ‌كس ديگه مادرت نمي‌شه، قضيه قضيه‌ي "خون"ه نه "هوس" و "لذت". واسه همينه كه كسي كه وطنش رو كنار بذاره بهش مي‌گن "وطن‌فروش". اون فروخته، ولي ديگه هيچ‌وقت نمي‌تونه چيز ديگه‌اي را جايگزين كنه؛ وطن‌فروش داريم، ولي كسي وطن خريدني ميشناسه؟ حتي اونايي كه تابع كشورهاي ديگه مي‌شن هم هيچ‌وقت صاحب اون‌جا نميشن،‌ هر چقدر از حقوق انساني بهره‌مند باشن، "تابع" هستند نه ارباب و Nationality تغييري نمي‌كنه..

8) ميشه از ايران رفت، حتي براي هميشه، ولي خودتو بكشي "ايراني" هستي. حتي اگه خودتو گول بزني و بگي نه، تنها جوابي كه بهت مي‌دن اينه كه بهت مي‌خندن و عنوان "وطن‌فروش" بهت ميدن. يكي از استادام كه تو انگليس درس خونده ميگفت:- اگه خارجي باشي- استاداي اونجا  فقط وقتي بهت احترام مي‌ذارن و برايت ارزش قائل مي‌شن كه از هويت خودت دفاع كني و سعي نكني خودت رو انگليسي يا تابع ديدگاه انگليسي جا بزني. اونا به مسلماني كه در مقابل توهين به مقدساتش عصباني بشه خيلي بيشتر احترام مي‌ذارن تا كسي كه بشينه و (به قول ما) "بي‌غيرت‌بازي" دربياره.

9) وطن تنها جاييه كه تو بي‌پناهي هنوز توش جا داري، شايد با كتك، شايد با غم و حتي شايد با ظلم، ولي... مادره، بخواد يا نه، بخواي يا نه....

10) خيلي حرف زدم، ميدونم، اين پست رو وقتي نوشتم كه ديدم دوستي كه مدتيه تو يكي از كشورهاي عربي زندگي مي‌كنه و در ايام عيد ايران بود، تو وبلاگش از غم دوري از وطنش در اين ايام حرف مي‌زد. خواستم بهش بگم: "همه‌ي اينا رو ارزون فروختي، حتي همين نوشته رو..."

11) نميدونم اين دوست ناراحت ميشه يا نه، ولي راه ديگه‌اي به ذهنم نرسيد. بگذريم، تلك شقشقه هدرت..... به همين حساب بذاريد

 

یک حرف شاید

تعطيلات عيد هم تقريبا در حال تمام شدنه. البته براي من كه امسال تعطيلاتي در كار نبود، از يكطرف قبلا هم همين‌جور تعطيل بودم، از طرف ديگه كل عيد ما هم به نشستن در خانه و غور در كتب مختلف گذشت. روزي (اگر پيش مي‌آمد) حدود يك ساعت از خانه بيرون مي‌رفتم و آنهم دقيقا با يك هدف خاص و تقريبا از تفريحات عيد بي‌بهره بودم. تو اين مملكت هم كه خبري نيست. از چي بگيم؟ از قطعنامه؟ از گروگان‌هاي انگليسي (كه مثل همه‌ي آدم‌هاي منحرف تا به زندان جمهوري اسلامي مي‌افتند مي‌فهمند كه چقدر اشتباه كرده‌اند و حتي تصميم مي‌گيرند اشتباهات و اغاراض دولتمردان آمريكا و انگليس را هم اعلام كنند)؟ يا از قيمت‌هايي كه طبق وعده‌ي دولت محترم "اصلا" تغيير قيمت نداشتند و گويا اين نرخ دو برابري كه ما پرداخت مي‌كنيم همان كارمزدي است كه در سيستم بانكداري بدون ربا مي‌دهيم؟ بگذريم. واقعا حرفي نيست. اگر بود ... باز هم بگذريم.

تا آخر فروردين كه اين امتحان لعنتي رو بدم، احتمالا كمتر خواهم نوشت. از الان عذر مي‌خواهم.