نوشتن مطلبي دربارهي وطن يك انتخاب شخصي نبود و بيشتر واكنشي بود به نوشتههايي كه مدتي است در ميان بعضي افراد ايراني كه در خارج از ايران به سر ميبرند. و البته اين اولين واكنش نيست و آخرين آن هم نخواهد بود. يادم است اولين باري كه چيزي شبيه اين حرف خواندم در وبلاگ خانمي -ايراني- بود كه در لبنان زندگي ميكند و در بازگشتش از سفري به ايران، كلي از ايران و وضعيتش ناليده بود و البته مقالهايي آورد كه من اولين بار بود ميديدم و ميشنيدم، اما چون زن نيستم و همچنين هرگز خارج از ايران نزيستهام، نميتوانم دربارهي صحت و سقم چنين تحليل و خبري از ايران واكنش نشان دهم. اما برايم جالب بود كه كسي در اوج بحران و بيثباتي سياسي در لبنان از امنيت و آرامش آنجا بريمان بگويد و .. در ميان كامنتهايي كه براي آن پست گذاشته شده بود، نوشتهاي از هموطني در فرانسه بود كه نوشته بود" خوب شد اون قدر از ايرنا دور نشدي و اونقدر كشور مهمي نرفتي كه اينجوري حرف ميزني،اگه اروپا بودي چي ميگفتي؟ (البته نقل به مضمون بود و مقداري با تلطيف لهجهي آن هموطن). بعد هم از ناامنيهايي كه در فرانسه وجود دارد گفت و البته اين هم از روي ذم نبود، چرا كه بالاخره در همهجاي دنيا آدمهاي خوب و بد پيدا ميشوند و امنيت و ناامني در همهجا امكان بروز و ظهور دارد، البته شكي در اين نيست كه شدت و حدت آن به عوامل اجتماعي و فرهنگي و حتي مذهبي وابسته است. ياد خبرهاي تلويزيون خودمان افتادم كه هر روز از بحرانهاي اخلاقي و ناامني در آمريكا ميگويد و احتمالا به اين وسيله ميخواهد نتيجه بگيرد كه ليبرال دموكراسي شكست خورده است و ...
نوشتهي قبلي من چندان برخاسته از يك چارچوب فكري نبود و حتي اكنون نيز چندان فرصتي براي مطالعه و تعمق در آن مسئله ندارم. خود مسئله هم آنقدر مهم نبود و شايد چنان كه گفتم واكنشي به نوعي اپيدمي در ميان ايرانياني بود كه در ذهنم برداشتي خاص از رفتن آنها و چگونه رفتن و به چه بهانه برنگشتنشان دارم و البته همين مسائل است كه آنها را از ديگر ايرانياني كه در خارج از كشور به سر ميبرند جدا ميسازد. شايد هم روز فارغ از حساب و كتابهايي كه درگير آنها هستم نشستم و به تحليل اين مقوله پرداختم.
اما "شايد علي" در كامنتي كه براي آن پست گذاشت سوالاتي را مطرح نمود كه با توجه به اينكه عموميتر و جامعتر از مسئلهي "وطن" بود، خواستم بحثي دربارهي آن نيز مطرح كنم و البته در اين ميان به نوشتهام در باب وطن هم سر و شكل پيراستهتري بدهم.
سوالات علي از اين قرارند:
-اما محسن واقعا حق با كيه ؟ اين قراردادها تا كجا بايد باشن و اصلا حد و مرزشون كجاست.گاهي فكر مي كنم كه ما اجرا كننده يك سري قراردادها و نمادهاييم تا كجا؟
4- ديدي به يه بچه مي گي بهت شكلات ميدم امشب بيا خونمون ويا بچه ما مي شي بعضا چه راحت مي پذيرن و چه راحت مي خرند و چه راحت مي فروشن اونا حق دارن اينجوري عمل كنن؟ شايد اونا تو لحظه زندگي مي كنن ويا شايد...
************************
1) مفهوم قرارداد در بحثهاي علوم اجتماعي چندان بحث غريبي نيست. اساسا مباحث مربوط به قرارداد اجتماعي كه توماس هابز و جان لاك و ژان ژاك روسو، در طول فرايند تشكيل دولت مدرن مطرح نمودند را يكي از دورانهاي تاريخي انديشهي بشر ميدانند كه به فلسفهي سياسي جاني دوباره بخشيد و البته دوباره در دهه 1970 بود كه جان رالز، با مطرح كردن دوبارهي بحث قرارداد اجتماعي، آنهم از موضع نسبت عدالت و جامعه، فلسفهي سياسي را كه "مرده" پنداشته ميشد، زنده كرد. مضمون قرارداد به سادهترين وجه آن روندي است كه انسانها در آن پس از بروز مسائلي در "وضعيت طبيعي يا نخستين"، خود را نيازمند به وجود نهادي ميبينند كه آنها را از اين بحرانها رهايي بخشد. اين بحران براي هابز، "امنيت" بود، براي لاك، "مالكيت" و براي روسو، "عموميت". نهادي كه "موظف" به انجام كارهايي براي حل مشكل است، طبعا به اختياراتي نياز دارد و اين اختيارات نيز تنها با محدود نمودن "حقوق" مردمي كه به اين نهاد روي آوردهاند، امكانپذير است. از اينرو است كه هابز معتقد است افراد جامعه تمام حقوق عرضي خود، يعني هر حقي غير از حق حيات و انسانيت، را به "لوياتان" واگذار ميكنند و البته اين قرارداد نيز غيرقابلانقضا است. اينكه چنين فرايندي در عمل اتفاق افتاده باشد، البته بهجد محل سوال است و در واقع ميتوان آنرا ناشي از وجه تخيل اين انديشمندان دانست. اما در اينكه ما با پذيرش حضور در اجتماع، مقداري از حقوق خود را به آن واگذار ميكنيم اختلافي نيست.
2) از جمله نهادهاي اجتماعي كه ما با آن مرتبطيم، "زبان" است. زبان، مقولهاي فراتر از ديگر مقولات اجتماعي است و چنانكه هايدگر ميگويد، زبان را بايد "خانهي هستي" دانست. از ديد هايدگر، زبان وسيلهاي در دست انسان نيست. زبان دروازهي روبرو شدن با ديگران است و از آنجا كه ما پيش از هر چيز "در-جهان-با-ديگران" هستيم، پيش از هر چيز نيز از زبان بهرهمند خواهيم بود. در واقع، اين ماييم كه در "عالم زبان" به دنيا ميآييم. زبا تنها مجموعهاي از كلمات نيست. زبان ساختار زندگي است و به ما در "انكشاف" معناي هستي ياري ميرساند. در واقع ما بدون زبان، با هيچ چيزي نميتوانيم ارتباط برقرار كنيم و چون ما اساسا "با ديگران"يم، از زبان نيز گريزي نداريم. حتي در اوج تفرد و انزواي روحاني، كه فرد با خلسه از خود نيز جدا ميشود و به بينهايت –اسمش هرچه باشد- ميپيوندد، همين پيوستن نشان از وجود "خود" و "ديگري" و رابطهي ميان آنها (پيوستن) دارد و در نتيجه مقولهاي ارتباطي و زباني است.
3) زبان دروازهي فهم هستي است. هايدگر ميگويد كه در زبان بودنِ ما به ما ياري ميكند تا به انكشاف وجوهي از هستي بپردازيم كه پيش از اين كشفناشده بود. راه رسيدن به اين انكشاف نيز "هرمنوتيك" است. اين انكشاف و صحت و سقم آن خود مسئلهاي جدي است.
3) زبان مقولهاي "بيناذهني" (Intersubjective) است. كشف وجوه معنايي در هستي تنها در رابطهي ميان اذهان قابل شكلگيري است. يعني در واقع امكان كشف معناي هستي به شكل انفرادي كاملا منتفي است و اين بيناذهنيت است كه ميتواند اين معنا را دريابد. دليل آن هم بسيار ساده است: زبان خانهي هستي است" و كشف معناي آن در خارج از زبان ممكن نيست.
4) زبان، به فهم معناي مفاهيم ياري ميرساند. ما خود به هيچ مفهومي، معنا نميبخشيم، ما تنها به كشف وجوهي از معناي آنها نائل ميشويم. اين كشف نيز همانگونه كه گفتم، بيناذهني است. هيچ كشفي نيز لزوما نافي و يا مكمل كسشفي ديگر نيست. اينها وجوه مختلف آن هستند.
5) نهادهاي اجتماعي، كه من در اينجا به تسامح آنها را "هنجار" خواهم ناميد، از جملهي مقولات زباني هستند كه ما در چارچوبهاي بيناذهني و با استفاده از مقولهي زبان به كشف معناي آنها نائل ميشويم. ميتوان با كشفي وجهي از اين معنا، به وجه ديگر آن، بر اساس قواعد زمانمندي و مكانمندي و همچنين امكاني بودن ما، پرداخت و از پرداختن به وجهي ديگر ماند. اما نبايد فراموش كرد كه اين امر تنها در يك چارچوب بيناذهني متصور است . هر نوع برداشت "ذهن محور" از آن، به فروكاستن تمام هستي به "ابژهاي" براي ذهن تقليل خواهد بافت و البته اين همان بلايي است كه مدرنيته با پرداختن و ارجنهادن به آن، در نهايت "نهيليسم" را به ارمغان آورد.
6) آيا انسان در اين دايرهي زباني، محكومي بيش نيست؟ نه. انسان، مكانمند و زمانمند هست، اما علاوه بر اينها، موجودي "امكاني" است، يعني همواره ميتوان با اختيار خود از ميان امكانهاي مختلف برگزيند و بر اساس انتخاب خود بزيد، اما انتخابهاي ما همواره با يكديگر متداخلند و اين از همان روست كه "زندگي" اساسا مقولهاي بيناذهني است.
7) وطن، و تمام ديگر نمادها و قواعد اجتماعي، هم بعد مكانمندي و زمانمندي ما را در بر دارند و هم بعد امكانيت را. ما در انتخاب برخي از آنها مختار نيستيم و اين ناشي از مكانمند و زمانمند بودن ماست. اما در درون تمام مقولات، داراي حق انتخاب هستيم و در درون مكان و زمان – و در واقع، در "در عالم بودن"مان، كاملا مختار و در واقع انتخابگر هستيم. دوباره ميگويم: اين انتخابها نيز بيناذهني هستند.
8) ما نميتوانيم انتخاب كنيم كه در كجا بدنيا بياييم و در چه زماني. ما اعضاي خانواده –پدر و مادر- را انتخاب نميكنيم ولي نوع رابطه با آنها را چرا. در كنار اينهاست هنجارهايي كه ما گسترهي آنرا مشخص نميكنيم و لي در تعيين نوع رابطهي خود با آنها مختاريم و همچنين، در درون گفتگوي بيناذهني، در آن موثريم. وطن نيز از همين مقوله است، ما آنرا انتخاب نميكنيم، اما نوع رابطه با آن را چرا. ما ميتوانيم وطن خود را دوست داشته باشيم يا نه، ميتوانيم در آن زندگي كنيم يا نه، ميتوانيم هر نوع رابطهاي برقرار كنيم و ...
9) راستي وطن چيست؟ يك مرز جغرافيايي؟ يك سيستم هنجاري اجتماعي؟ يك مقولهي تاريخي؟ يك مقولهي زباني. وطن يك مقولهي زباني است. يك مقولهي بيناذهني. وطن جايي است كه در آن "با هم" زيستن را تجربه ميكنيم و در آن "اجتماعي" ميشويم. اين وطن هيچ الزامي به تقسيمبنديهاي جغرافيايي ندارد و البته "زايشگاهي كه در آن متولد شدهايد" هم شما را به آن متصل نميكند، چرا كه اگر چنين بود هيچ ايراني كه در خارج از ايران متولد شده است، ايراني نبود. World Value Survey آمار جالب ديگري هم داشت و آن ميزان "انگليسيهايي" بود كه در خارج از انگلستان به دنيا آمده بودند و در خارج از آن زيسته بودند و حتي بسياري از آنها انگلستان را حتي نديده بودند، اما خود را "انگليسي" ميناميدند. اين يك سرمايهي اجتماعي است كه نام Imaginary Community را بر آن نهادهاند، يعني "اجتماع خيالي". " با هم بودن" مهمترين ويژگي مفهوم "وطن" است و از همين روست كه نسبت اعضاي آن با يكديگر را "هم" تعيين ميكند (هم-وطن). اين مسئله روي ديگري هم دارد. كسي نميتواند جايي را "وطن" خود بداند، مگر آنكه ديگراني كه در آن زبان ميزيند او را "هم-وطن" بدانند. اساسا وطن مسئلهاي خودسرانه نيست و تنها در چارچوب بيناذهنيت قابل طرح است. علاوه بر اين "وطن" الزام ديگري نيز دارد. "زبان". نميتوانم جايي را وطن دانست، ولي به زبان ديگري غير از زبان بيناذهني آن سخن گفت. اما آيا هرگز امكان دارد با زبان ديگري غير از زبان "مادري" –به تشابه مامميهن و زبانِ مادري توجه داريد؟- سخن گفت؟ بله، اما نه در همهجا. در سخنگفتن دروني با خود، آيا ميتوان زباني غير از زبان نخستين داشت؟
10) ميتوان جاهاي زيادي را دوست داشت، ميتوان در جاهاي متعددي احساس آرامش نمود، ميتوان حتي از وطن متنفر بود، اما همهجا را نميتوان وطن ناميد. مثل آن است كه كسي، خالهي خود را بسيار بيش از مادرش دوست داشته باشد، حتي ميتواند از مادر متنفر باشد، اما قطعا آن خاله "مادر" او نيست. هر چند از مادر بسيار عزيزتر باشد. برقرار نمودن مادر-فرزندي، مستلزم برقراري پدر-فرزندي و خواهر-برادريِ همراه آن است و همچنين بريدن و جدايي از مدر-فرزندي، پدر-فرزندي و خواهر-برادري پيش از آن. اين در ابعاد بسيار بزرگتر آن در جامعه پديدار ميشود: عضو يك وطن بودن، ملازم است با "هم-وطني" با اعضاي آن (كه طبعا از سوي آنها يز بايد مورد پذيرش بيناذهني قرار گيرد) و همچنين پذيرش زبان آن و كنار گذاردن پيوندهاي هم-وطني با اعضاي جامعهي قبلي و همچنين فراموشي زبان آن. اين پيوند، چنانكه "توماس هابز" و همچنين ديگر اصحاب "قرارداد اجتماعي" نيز بر آن تاكيد ميكنند، امري يكباره و بدون بازگشت است.
11) باز هم طولاني شد. خلاصه ميكنم: آزادي و رنج دو مقولهي همراهند. آنانكه به دنبال آزادي و حرمت انسان هستند، نميتوانند با تغيير صورت مسئله، به دلخواه با آن روبرو شوند. رسيدن به آزادي البته تلاش شايستهاي است و پرارج. اما آنكه آزادي را به "رهايي"صرف و فرار از رنج ترجمه كند، به آزادي نخواهد رسيد. اين را نيچه ميگويد و من او را بر اين گفته هزاران بار ميستايم....