قبل از 3
1- من روزنامهنگار نيستم. هيچوقت هم اجازه اينکه متعهد به نوشتن چيزي در زماني معين باشم را به خود ندادهام. نوشتن در اينجا هم چيزي جز گفتگوي "من" و "ديگري" نيست. بعضي وقتها هم شده که اين ديگري خودم بودم و البته نشان دادن این واقعيت به ديگران بسيار سخت. هميشه هر نوشتهاي بازخوردي داشت. اما هرگز نپذيرفتم که اين بازخوردها حق من در نحوهي تعامل با اين وبلاگ را مخدوش کند: من متعهد به چيزي نخواهم شد..
2- "زيست مسلماني" از جملهي مهمترين و جالبترين اين بازخوردها را در پي داشت. روزي در همايشي شرکت کردم و در آنجا مسئلهاي ذهنم را مشغول نمود. آمدم و در اينجا آغاز به نوشتن از اين "مسئله" کردم. وقتي شروع کردم هم گفتم که اين يک "مطلب" پرورده شده در ذهن من نيست. يک کار پژوهشي آکادميک هم نيست. تنها يک "مسئله" است که در مسير پرورده شدن آن نظرات دوستانم بسيار کمککننده ميتواند باشد. پس چه باک اگر در آن تناقضهاي فراوان هم يافته شود.
3- از سوي ديگر، اين "مسئله" قرار نبود دفعتا مطرح شده و پاسخ خود را بيابد. اين "دغدغهاي" بود که من فکر ميکنم هر يک از ما در مواردي که لازم است "هويت" خود و چارچوبهايش را مشخص نماييم، با آن روبرو خواهيم شد. پس بايد به آن انديشيد. هر چند آن را اولويت اصلي خود قرار نخواهم داد و معتقدم در مرور زمان ميتوان در ذهن بدان پرداخت. بر همين اساس در مطلب نخستين اشاره کردم که اين "سريال" ممکن است روند زماني درستي را طي نکند و فراز و فرودهاي زيادي را به خود ببيند. گويا لازم است دوباره تاکيد کنم و شايد اصلاح کنم: اين مجموعه نوشتهها، سريال به معناي مالوفش نيست، آن را مانند فيلمي در نظر بگيريد که شمارههاي 2 و 3 و 4 و... را هم ممکن است در پي داشته باشد. اين شمارهها لزوما در تاريخ خاصي ارائه نخواهد شد و البته لزوما به پايان خاصي هم منتهي نخواهد شد. اين "مسئله" تا وقتي در ذهن من يک دغدغه است ادامه خواهد يافت. اما اين دغدغه را "مهمترين" دغدغهي من نپنداريد. تنها بعضي اوقات شاهد غليان آن خواهم بود.
4- اين موضوع "گوشت خوک" هم گويا خود تبديل به "مسئله" شده است. هنوز هم ميبينم که دوستاني دربارهي آن به من تذکر ميدهند و چنان مينويسند که گويا من دربارهي حلال يا حرام بودن آن نظري دارم. ولله قسم، به پير به پيغمبر، اصلا به من ربطي ندارد که چرا گوشت خوک حرام است. من آن مثال را تنها براي آن ذکر کردم که روشن کنم منظور من از "مسلمان" در بحث زيست مسلماني، کسي است که هويت مسلماني داشته باشد و نه لزوما ايمان مسلماني. يعني اين عبارت را ميتوان براي اطلاق به کساني که به هيچ وجه مقيد به شعاير اسلامي نيستند، اما در هنگام بحث از هويت خويش، "مسلماني" را نيز به عنوان يک وجه در نظر ميگيرند، به کار برد. همين. حالا به من اصلا چه ربطي دارد که حکمت حرام شدن يا حلال شدن چيزها در اسلام چيست؟
5- بيش از يک هفته است که ذهنم مشغول نوشتن بخش سوم است. اينکه چگونه ميتوان از "فهم" يکديگر (که موضوع اصلي بخش دوم بود) فراتر رفت. معتقدم سطح بعدي سطح "کنش مشترک" هنجارگذارانه خواهد بود. اما واقعيت آن است که اين روزها آنقدر ذهن و دل و فکرم خسته و مغشوش است که دستم به نوشتن چنين متني نميرود. اگر هم بنويسم احتمالا بسيار مغشوش و مخدوش خواهد بود. پس بيان مفصل آن را به زمان ديگري وا ميگذارم. اما در همين حد هم اگر کسي کمک فکري کند، سپاسگذار خواهم بود.
6- ميگويد: "مدار صفر درجه" هم تمام شده، چيزي دربارهاش نمينويسي؟ دست کم برا تقديم و اين حرفها؟". ميگويم: "چشم، اين پست هم تقديم به نهفت عزيزم"...![]()
![]()
![]()


