قبل از 3

 

1-    من روزنامه‌نگار نيستم. هيچ‌وقت هم اجازه اينکه متعهد به نوشتن چيزي در زماني معين باشم را به خود نداده‌ام. نوشتن در اينجا هم چيزي جز گفتگوي "من" و "ديگري" نيست. بعضي وقت‌ها هم شده که اين ديگري خودم بودم و البته نشان دادن این واقعيت به ديگران بسيار سخت. هميشه هر نوشته‌اي بازخوردي داشت. اما هرگز نپذيرفتم که اين بازخوردها حق من در نحوه‌ي تعامل با اين وبلاگ را مخدوش کند: من متعهد به چيزي نخواهم شد..

2-    "زيست مسلماني" از جمله‌ي مهم‌ترين و جالب‌ترين اين بازخوردها را در پي داشت. روزي در همايشي شرکت کردم و در آنجا مسئله‌اي ذهنم را مشغول نمود. آمدم و در اينجا آغاز به نوشتن از اين "مسئله" کردم. وقتي شروع کردم هم گفتم که اين يک "مطلب" پرورده شده در ذهن من نيست. يک کار پژوهشي آکادميک هم نيست. تنها يک "مسئله" است که در مسير پرورده شدن آن نظرات دوستانم بسيار کمک‌کننده مي‌تواند باشد. پس چه باک اگر در آن تناقض‌هاي فراوان هم يافته شود.

3-    از سوي ديگر، اين "مسئله" قرار نبود دفعتا مطرح شده و پاسخ خود را بيابد. اين "دغدغه‌اي" بود که من فکر مي‌کنم هر يک از ما در مواردي که لازم است "هويت" خود و چارچوب‌هايش را مشخص نماييم، با آن روبرو خواهيم شد. پس بايد به آن انديشيد. هر چند آن را اولويت اصلي خود قرار نخواهم داد و معتقدم در مرور زمان مي‌توان در ذهن بدان پرداخت. بر همين اساس در مطلب نخستين اشاره کردم که اين "سريال" ممکن است روند زماني درستي را طي نکند و فراز و فرودهاي زيادي را به خود ببيند. گويا لازم است دوباره تاکيد کنم و شايد اصلاح کنم: اين مجموعه نوشته‌ها، سريال به معناي مالوفش نيست، آن را مانند فيلمي در نظر بگيريد که شماره‌هاي 2 و 3 و 4 و... را هم ممکن است در پي داشته باشد. اين شماره‌ها لزوما در تاريخ خاصي ارائه نخواهد شد و البته لزوما به پايان خاصي هم منتهي نخواهد شد. اين "مسئله" تا وقتي در ذهن من يک دغدغه‌ است ادامه خواهد يافت. اما اين دغدغه را "مهم‌ترين" دغدغه‌ي من نپنداريد. تنها بعضي اوقات شاهد غليان آن خواهم بود.

4-    اين موضوع "گوشت خوک" هم گويا خود تبديل به "مسئله" شده است. هنوز هم مي‌بينم که دوستاني درباره‌ي آن به من تذکر مي‌دهند و چنان مي‌نويسند که گويا من درباره‌ي حلال يا حرام بودن آن نظري دارم. ولله قسم، به پير به پيغمبر، اصلا به من ربطي ندارد که چرا گوشت خوک حرام است. من آن مثال را تنها براي آن ذکر کردم که روشن کنم منظور من از "مسلمان" در بحث زيست مسلماني، کسي است که هويت مسلماني داشته باشد و نه لزوما ايمان مسلماني. يعني اين عبارت را مي‌توان براي اطلاق به کساني که به هيچ وجه مقيد به شعاير اسلامي نيستند، اما در هنگام بحث از هويت خويش، "مسلماني" را نيز به عنوان يک وجه در نظر مي‌گيرند، به کار برد. همين. حالا به من اصلا چه ربطي دارد که حکمت حرام شدن يا حلال شدن چيزها در اسلام چيست؟

5-    بيش از يک هفته است که ذهنم مشغول نوشتن بخش سوم است. اينکه چگونه مي‌توان از "فهم" يکديگر (که موضوع اصلي بخش دوم بود) فراتر رفت. معتقدم سطح بعدي سطح "کنش مشترک" هنجارگذارانه خواهد بود.  اما واقعيت آن است که اين روزها آنقدر ذهن و دل و فکرم خسته و مغشوش است که دستم به نوشتن چنين متني نمي‌رود. اگر هم بنويسم احتمالا بسيار مغشوش و مخدوش خواهد بود. پس بيان مفصل آن را به زمان ديگري وا مي‌گذارم. اما در همين حد هم اگر کسي کمک فکري کند، سپاس‌گذار خواهم بود.

6-     مي‌گويد: "مدار صفر درجه" هم تمام شده، چيزي درباره‌اش نمي‌نويسي؟ دست کم برا تقديم و اين حرف‌ها؟". مي‌گويم: "چشم، اين پست هم تقديم به نهفت عزيزم"...

 

ضمیمه "اعتماد"

 

نمي‌دانم آخرين باري که روزنامه خريدم کي بود. اما يقين دارم براي خواندن اخبار نبود. شايد مقاله‌اي از دوستي و يا حتي براي پاک‌کردن شيشه‌هاي کثيف. امروز هم دليل مشابهي مرا به دکه‌ي روزنامه‌فروشي برد.

در کلاس هفتگي که با دکتر قادري داريم (و موضوع آن "سقراط" است)، رسم خوبي وجود دارد، اول کلاس مي‌پرسد "چه خبر؟" و خوشبختانه همگي از گفتگو از مسائل سياسي روز بيزاريم، از اينرو پاسخ اين سوال همواره موضوعي مربوط به خودمان است، مربوط به زندگي (باحال‌ترين آنها ماجراي خودِ دکتر بود که حدود يک ماه پيش، روز تولد همسرش، او را به اصفهان برد و در فرودگاه فهميد که پول کافي به همراه ندارند، در فرودگاه اصفهان نشستند تا پرواز برگشت برسد!). اين هفته نيز دکتر قادري در پاسخ اين سوال، از گفتگويش با "ثمينا رستگاري" خبر داد که قرار بود امروز (پنج‌شنبه) در ضميمه‌ي روزنامه‌ي "اعتماد" به چاپ برسد. ثمينا از دوستان خوب من بود که مدت‌هاست –دستکم شش ماه- که او را نديده‌ام، در واقع او در ميان مجموعه‌ي گسترده‌ي دوستاني است که آنها را دوست دارم، اما ديدارشان را نه. شوق خواندن مطلبي از ثمينا در روزنامه –به ويژه اگر شرح گفتگويي با دکتر قادري باشد- مرا بر آن داشت که امروز "اعتماد" بخرم.

گفتگوي رو در رو با دکتر قادري را معمولا دوست ندارم، اما خواندن نوشته‌ها و يا گفتگوهايش را چرا. عادت خاص او اين است که در گفتگو در عين رعايت "آداب" گفتگوي واقعي، در نهان بسيار اقتدارطلب است و بدش نمي‌آيد اگر نظر مخالفي ديد، فرد را لجن‌مال هم بکند، با طنز و طعنه و جوري که فرد شايد حتي ناراحت هم نشود، اما من اين گفتگو را با او دوست ندارم. يادم نمي‌رود، حدود دو سال پيش يک بار در روند کلاس کار به جايي رسيد که در نهايت يک جلسه، همه‌ي اعضاي کلاس –بدون هيچ هماهنگي قبلي- از رفتن سر کلاس سر باز زديم. هر کدام از ما فکر مي‌کرديم غيبت يک نفر براي کلاس چندان مهم نيست، اما ما را از سيل تحقيرهاي فراوان دور نگه مي‌دارد. اما فارغ از اين، هميشه دکتر قادري حرفي قابل تامل دارد. به ياد ندارم صحبتي از او شنيده باشم و از ميزان نکته‌سنجي، دقت و تامل وي در آنچه مي‌خواهد بگويد دچار شعف نشده باشم..

خواندن ضميمه‌ي "اعتماد" امروز براي من همه‌ي اين جنبه‌ها را داشت. گزارش ثمينا زيبا بود و من از اينکه او در کار خود اين روزها –که روزهاي کسادي روزنامه‌نگاري است- پيشرفت مي‌کند خوشحالم. حرف‌هاي دکتر هم مثل هميشه بود. ثمينا مي‌نويسد که هنگامي که با سوال "چه خبر؟" از سوي دکتر روبرو شد، شروع کرد به گفتن از انرژي هسته‌اي و ماجراي انتخابات و ..، اما دکتر از او خواست که "از خود" بگويد، "چه فرق مي‌کند سياست‌بازان چه مي‌خواهند". از روزنامه‌ها هم گله کرد، از اينکه مي‌خواهند جاي همه چيز را بگيرند، انگار روزنامه‌ها در ايران قرار است هم حزب باشند، هم کتاب، هم سازمان دولتي، هم نهاد غير دولتي، هم .... و روزنامه‌نگار هم گويا علامه‌ي دهر است و هر روزنامه‌نگاري در اين مملکت مي‌تواند به راحتي با خواندن دو صفحه در اينترنت يا روزنامه‌اي ديگر، درباره‌ي همه چيز نظر بدهد (مجله‌ي "شهروند امروز" به خصوص مرا به ياد اين وضعيت مي‌اندازد) و بعد هم وقتي قرار است ما بيش از آنکه لازم باشد بدانيم، لازم است بتوانيم حرف بزنيم، روزنامه‌ مي‌شود منبع دست‌اول براي ما و از هر چيز ديگري به خصوص کتاب بي‌نياز مي‌شويم.

به بيان ثمينا، دکتر قادري با آنکه در اين آشفته بازار –که براي رسيدن به شهرت پرداخت بهايي اندکي لازم بود- مي‌توانست مثل خيلي‌هاي ديگر موج‌سواري کند، ترجيح داد "روشنفکر" بماند. هر چند کتاب "آزادي وجدان: مفهومي پساپيامبري" او چهار سال در کتاب‌فروشي‌ها گرد و خاک بيند و ترجمه‌ي "سقراط در ادبيات عرب" او اصلا به ديده‌ها نيايد.

خواندن اين گزارش، که البته من در اينجا نکات ديگري را نيز به آن اضافه کرده‌ام، دست‌کم "جالب" است. روزگار روشنفکري که اين روزگار "سرد پاييزي"، مجبور به عزلت‌نشيني مي‌شود، و البته صداي او –که مثل بسياري صداهاي مشابه- ناشنيده مي‌ماند: "اينقدر از سياست و سياست‌بازان نگوييم، بياييم اندکي هم از "زندگي" بگوييم"... از "خودمان"، توصيه‌ي او به دانشجويان در 16 آذر 83 را فراموش نمي‌کنم، او که در اوج راديکال شدن دانشجويان در آن روزها با جسارت تمام به آنها پيشنهاد مي‌کند به جاي "سياست"، "عشق‌ورزي" کنند و "روي زيبا" ببينند. اين جامعه‌ي در حال احتضار سال‌هاست نيازمند "عشق‌ورزي" است، افسوس که "سياست‌بازان" نمي‌خواهند و نمي‌گذارند...

 

***

ديروز حکم توقيف "خاطره‌ي دلبرکان غمگين من" از سوي وزارت ارشاد صادر شد. پس اگر هنوز آن را تهيه نکرده‌ايد، عجله کنيد. اين کتاب در حال جمع‌آوري است، نگذاريد از دستتان برود...

 

او که زبان عشق در عصر ماست

 

اين پيرمرد هميشه هماني است که بايد باشد. کسي که بيش از همه‌ي ما زبان عشق را مي‌فهمد و وقتي برايمان نقلش مي‌کند، لبخندي بر لبمان مي‌نشيند که گويا اولين باري است که تعريف عشق را مي‌شنويم. يادم نمي‌رود، وقتي که آخرين بند "عشق سال‌هاي وبا"يش را خواندم، روزهاي متمادي با خودم جمله‌ي پاياني را تکرار مي‌کردم: براي هميشه. آري! عشق! آنهم براي هميشه. حرف او را باور مي‌کردم، او زبان عشق در دوران ماست...

امشب کتاب "خانه‌ي دلبرکان غمگين من" را خريدم. به خانه آمدم و مشغول ورق‌زدنش شدم، چند ساعتي گذشت و ديدم کتاب را از آغاز تا پايان خوانده‌ام و باز هم همان جادوي گابريل گارسيا مارکز مرا در بر گرفته است.."از شوخي گذشته، واقعا حيف مي‌شود که بميري و مزه‌ي همآغوشي توام با عشق را نچشيده باشي"..

 

"خانه‌ي دلبرکان غمگين من" را حتما بخوانيد: "سرانجام زندگي واقعي از راه رسيد، در حالي که قلبم، آسوده و در امان، محکوم بود در يکي از روزهاي پس از صد سالگي‌ام، در احتضاري شيرين، مالامال از عشق ناب بميرد".

چی؟

 

بهش گفتم حواست باشه، وسائل من اينجاست، مواظب باش... اما اون که سواره بود و من پياده، عين خيالش نبود. گازشو گرفت، سپر ماشينش خورد به کيف من و رفت. چيزي مي‌تونستم بگم؟ ... حالا مانيتور لپ‌تاپ عزيز من شکسته و تمام کار و بار من لنگ شده.. چه ميشه کرد؟ اون هم اگه مي‌دونست چي کار داره مي‌کنه، قطعا حواسشو بيشتر جمع مي‌کرد –ما که پدرکشتگي نداشتيم، اصلا همديگه رو نمي‌شناختيم، فقط اون سواره بود و من پياده...

احتمالا فردا مي‌برم مانيتورش رو عوض کنم، گفته 250000 تومان بايد بدم و چاره چيه؟ اينم روش، رو اضطراب و دلتنگي‌هاي اين روزها، روزهايي که انقدر دلتنگ ميشم که موبايل رو ورمي‌دارم و تمام شماره‌ها رو چک مي‌کنم و کسي رو پيدا نمي‌کنم که فکر کنم با حرف زدن باهاش دلم يک کم آروم ميشه، از اضطرابم کم ميشه.. تو اين وضعيت يک اتفاق مثل اين ماجرا، فقط "خنده‌داره"... اما من ديشب نشستم و سينما 4 نگاه کردم –"اتاق بي‌صدا"- و بعدش نشستم زار زار گريه کردم، لااقل اين فيلم با من حرف زده بود، با تمام بي‌صدايي‌اش.....

 

شايد چند روزي ننويسم، چون نمي‌دانم کار تعمير چقدر طول ميکشه. اين روزها، اين خونه، يا بهتر بگم "لونه"، "بي‌صدا" است، کسي هم هست که با ديدن من گريه کنه؟........

 

***

راستي نهفت عزيزم. نميدونم چرا اينقدر گير دادي، ولي من از اول هم گفتم که ممکنه سريال پشت سر هم نباشه، (اگه باور نداري، مي‌توني اولين پست رو دوباره بخوني) قول ميدم که زيست مسلماني ادامه پيدا کنه. اينقدر عجله نکن....

حلقه سبز

 

او مرده است. يکي دو سال است. اين روزها "اتوبيوگرافي" مي‌نويسد. شايد ماجراي همان آخرين روزها، روزهاي آخر يک فلج مغزي، مجانيني که او را به ته دره انداختند و مردمي که دل‌شان به حال او مي‌سوخت، اما خود آنقدر گرفتار بودند که "کاري" براي کمک به او از دست‌شان برنمي‌آمد. همه اينجا جمعند... اما اندکي بي‌انصافي مي‌کني آقاي حاتمي‌کيا! بهانه و توجيه مي‌آوري، مرگ تو ناشي از غم ننه گلاب نبود: تو در يک مرداب گرفتار شده بودي، مردابي که خودت به دست خودت، خودت را در آن گرفتار کردي. آن روز که گفتي هميشه "کارگردان دفاع مقدس" خواهي ماند، بايد فکرش را مي‌کردي که اين سينما سينماي "مرگ" است. حالا ننه من غريبم بازي درآوردن کمکي به تو نمي‌کند.... دلم خيلي برايت مي‌سوزد، مثل همان دکتر بيچاره‌اي که گرفتار پريشاني‌هاي رواني جديد تو شده است، اما آنقدر مرده‌اي که ديگر کاري نمي‌توان برايت کرد.."مادر مرد، از بس که جان ندارد"؛ يادت هست؟ "به نام پدر" اعلام رسمي مرگ تو بود. اين روزها چه خبر است؟ به اين زودي سالگردت رسيده؟ چندمين؟...

 

پ.ن. تقديم به نهفت عزيزم

******

پست قبلي که درباره‌ي قيصر امين‌پور بود مشکلاتي را در وبلاگ ايجاد مي‌کرد (گويا دو بار در صفحه آمده بود و اجازه‌ي کامنت گذاشتن نمي‌داد و ...). با تشکر و معذرت از دوستاني که نظر داده بودند، آن را حذف کردم تا شايد اين مشکلات برطرف شود..شرمنده

آنچه ما از دست مي‌دهيم

 

اين روزها پنجمين سالگرد اجازه سناي آمريکا به دولت اين کشور براي حمله به عراق است. حمله‌اي که حدود پنج ماه بعد از اين اجازه صورت گرفت و اينک حدود چهار سال است که مردم عراق، روز و شب با تبعات آن دست و پنجه نرم مي‌کنند. قابل کتمان نيست که اين حمله منافعي نيز براي مردم عراق به همراه داشت که مهم‌ترين آنها رهايي از دولت صدام حسين است. اما اين نه تمام ماجرا که، با توجه به فجايعي که در پي آن آمد، تنها بخش کوچکي از ماجرا است. يادم هست سال‌ پيش در کنفرانسي با استادي از دانشگاه بغداد هم‌کلام بوديم. از او خواستيم گزارشي از وضع موجود آنجا براي ما ارائه دهد. او که بر پيشاني‌اش خراشي از يکي از بمب‌گذاري‌هاي چند روز پيش داشت، وصف دلخراشي از آنجا برايم بيان نمود. او تنها يک روز کاري خود را شرح داد: "صبح دانشجويان با من تماس مي‌گيرند تا مطمئن شوند هنوز زنده‌ام و مي‌توانيم کلاس را برگزار کنيم و من از آنها درباره‌ي وضعيت دانشگاه مي‌پرسم؛ آيا اساسا امکان برگزاري کلاس وجود دارد؟ و در صورت پاسخ مثبت آنها، مي‌گويم اگر تا نيم ساعت بعد به دانشگاه رسيدم کلاس برگزار خواهد شد، ولي اگر نرسيدم اين بدان معني است که بين راه حادثه‌اي پيش آمده و شايد اين آخرين گفتگوي ما باشد. هنگامي که از خانه بيرون مي‌روم به همسر و فرزندانم فکر مي‌کنم؛ کدام‌يک از ما دوباره يکديگر را خواهيم ديد؟ در راه به اين فکر مي‌کنم که آيا امروز تمامي شاگردانم را دوباره خواهم ديد؟ همکاران را چطور؟ و آيا اساسا بازگشتي در کار خواهد بود؟ در کلاس به اين فکر مي‌کنم که چه تکليفي را مي‌توانم به شاگردانم بدهم؟ و براي چه زماني؟ در کلاسي که حتي نمي‌توانم به ادامه‌ي آن در امروز مطمئن باشم...." آيا اين استاد هنوز زنده است؟

اين روزها –نه، اين سال‌ها- شنيدن خبر مرگ هر روزه‌ي صدها عراقي براي ما به امري عادي مبدل شده است. اما من فکر مي‌کنم راستي ما را چه شده است که خبر مرگ انسان‌ها برايمان "عادي" شده است... فاجعه‌اي بالاتر از اين نمي‌توانم تصور کنم که در برابر مرگ انسان‌ها بي‌تفاوت باشيم و آنرا تنها خبري در ميان صدها خبر روز دنيا ببينيم. کاري که هر روزه مي‌کنيم.. ما مي‌توانيم از زنداني شدن خيلي‌ها در کشورمان دردمند باشيم، از ضرب و شتم زني که گويا حجاب مطلوبي نداشته است و حالا بايد تقاص عقده‌هاي فروخفته‌ي فرومايگان را پس دهد بر خود بلرزيم، از .... اما راستي ما را چه شده است که "مرگ" انسان‌ها برايمان طبيعي است؟ اين روزها از مرگ مي‌ترسم، از اينکه برايم عادي شده است و انگار نه انگار که ...

در وبلاگ‌هاي هم‌وطنانم مي‌چرخم، به دنبال نشانه‌اي از انسان بودن، در نوشته‌هاي آنهايي که وبلاگ خود را پر از "بازي‌هاي" با مفاهيم کرده‌اند، آنها که فرياد رنجشان از مشکلات سرزمينِ خود تا بدانجا بلند است که حکم به مرگ خيلي چيزها مي‌دهند، اما راستي آنها نمي‌دانند "مرگ" انسان‌ها به چه معني است؟ هر روز در گوشه‌اي از اين جهان پهناور، مردمي در اعتراض به آنچه در عراق مي‌گذرد به خيابان‌ها مي‌آيند. اما ما که همسايه‌ايم و به قول خودمان "رنج انساني" را نيز به خوبي لمس مي‌کنيم چه؟ انتظار برگزاري تظاهرات يا تجمعي در اعتراض به اين وضعيت چندان واقعي نيست، اين واژه به همت حکومت ما تبديل به مفهوم کاملا بي‌مسمايي شده است (يادم هست حدود 7 سال پيش، زماني که حمله‌ي سربازان اسراييلي به فلسطيني‌ها اوج گرفته بود، تصميم به حضور در تظاهراتي که در اعتراض به آن از سوي دانشکده مهندسي دانشگاه شيراز برگزار مي‌شد گرفتم. با خودم قرار گذاشتم تا جايي در تظاهرات بمانم که شعارها، داخلي شوند. لحظه‌ي آغاز، جدا شدم: مرگ بر ضد ولايت فقيه!). اما آيا به راستي نمي‌توان بازي "عراق" را در وبلاگ‌ها به راه انداخت. آيا کسي در ميان خيل وبلاگ‌نويسان ايراني– که گويا سومين جمعيت وبلاگ‌نويس جهان را تشکيل مي‌دهند- نيست که به "انسانيت" خود فکر کند؟

**

اين وبلاگ مخاطبان محدود و مشخصي دارد، اتفاقا عموم آنها هم ادعاهاي گوش‌ِ فلک پر کن ندارند. نمي‌خواهم در اينجا پيشنهاد بازي "عراق" (يا بهتر بگويم: بازي "انسان") را مطرح کنم. يک بازي ديگر: بياييد بر پاي بايستيم و به احترام مردم عراق گريه کنيم، به حرمت انسان، به حرمت "حق حيات"، "حق سرنوشت"، به حرمت "زندگي"؛ بياييد با هم بگرييم... بياييد وبلاگي، بازي نکنيم.

 

به ياد جمله‌اي از نيچه افتادم، آنجا که در بيان "آنچه آلمانيان از دست مي‌دهند" مي‌گويد: "از روح آلماني سخن به ميان آوردم و اينکه دارد زمخت‌تر مي‌شود و سطحي‌تر. همين بس است يا نه؟" من از "انسان ايراني" سخن مي‌گويم، همين بس است يا نه؟

 

 

ای هرگز و همیشه

 

مستي و هوشياري و راهي و رهزني

ابري و آفتابي و تاريک و روشني

هر کس درون شعر تو جوياي خويش و تو

آيينه دار خاطر هر مرد و هر زني

در پايتخت سلسله شب که شهر ماست

همواره روح را به سوي روز، روزني

نشناخت کس تو را و شگفتا که قرن هاست

حاضر ميان انجمن و کوي و برزني

اين سان که در سرود تو خون و طراوت است

صد بيشه ارغواني و صد باغ سوسني

اي هرگز و هميشه و نزديک و دير و دور

در هر کجا و هيچ کجا، در چه مامني؟

در مسجدي و گوشه ميخانه ات پناه

آلوده ي شرابي و پاکيزه دامني

هر مصرعت عصاره ي اعصار و اي شگفت

کاينده را به آينگي صبح روشني

نشگفت اگر که سلسله ي عاشقان دهر

امروز خامش اند و تو گرم سرودني

آفاق از چراغ صداي تو روشن است

خاموشيت مباد که فرياد ميهني

 

شعري از محمد رضا شفيعي کدکني خطاب به حافظ شيراز

***

عنوان اين پست از عنوان کنسرتي گرفته شده است که در روز ۲۰ مهرماه (روز حافظ) در تالار حافظيه شيراز -به آهنگسازي "مجيد درخشاني" و آواز "محمد صادق اسحاقي"- برگزار شده است. در ادامه عکس هايي از اين کنسرت آمده است. 

 

 

 

صادق هميشه مرا به ياد اين شعر مي اندازد:

چقدر بهانه ات براي زيستن ساده است:

تنها دهاني براي آواز...

 

زیست مسلمانی 2

 

در کنار هم زيستن کجا به شکست مي‌انجامد؟ اين سوال به چه معنا است؟ در واقع، سوال پيش از اين، آن است که "در کنار هم زيستن کي اتفاق مي‌افتد؟" آيا هر در کنار هم بودني، در کنار هم زيستن هم هست؟ دوباره اينجا با سوالي پيشتر روبروييم: زيستن چيست؟

پرداخت من در اينجا به اين سوال تا حد امکان از جنس گفتگوهايي تخصصي فلسفي نخواهد بود. من ترجيح مي‌دهم در اينجا پيش از آغاز هر مجادله‌اي به نوعي به نيچه رجوع کنم و "زيستن" را همانا "شعف" و "فراروي" و يا در کلامي ساده "انرژي حيات" داشتن تعريف کنم. بر اين اساس، در کنار هم زيستن ما، نوعي انرژي براي "با هم فراروي" را در بر دارد.

پيش‌فرضِ اين با هم زيستن، فهم "ديگري" است. يعني آنکه ما بتوانيم با ارائه فهمي از جهان و دنيايي که پيش از هر چيز "در آن" و "با ديگران" زندگي مي‌کنيم، وجود هويت‌هاي متفاوت را به رسميت بشناسيم و در کنار هم بودن را به در کنار هم زيستن تبديل کنيم. بر اساس هرمنوتيک گادامر، آنچه در اينجا اتفاق مي‌افتد آن است که ما آنچه از پيش در آن زيسته‌ايم، اما با آن غريبه هستيم را "آشنا" مي‌سازيم.  

در طول چند قرن اخير، اين روابط در ميان جوامع تا حدود زيادي دچار خدشه شده است. فرايند طولاني استعمار و تحميل ارزش‌هاي جهان‌شمول مدرنيته –که ارزش‌هاي به شدت غربي هستند- به کشورهاي ديگر و تحقير ارزش‌هاي سنتي آنها –به نام "غيرعقلاني" و امثال آن- باعث شده است که فهم عمومي از با هم زيستن دچار انحراف جدي شود. در طول سال‌ها –به خصوص در سال‌هاي مبارزات آزادي‌بخش در مستعمرات و همچنين پس از آن در غيريت‌سازي‌هايي که در سال‌هاي پس از جنگ سرد بر جوامع مسلمان رفت- اين روند، فهم انسان‌ها از با هم زيستن را به "در خدمت ديگري زيستن" –که ديگري در اينجا "غرب" است- تغيير داد. مبارزات بنيادگرايانه و يا پوپوليستي که به خصوص در سال‌هاي اخير در دنيا با اقبال قابل‌توجهي مواجه شده است، تا حدود زيادي متاثر از همين احساس است. گروهي از مستعمره‌نشينان سابق، حالا با اين احساس مواجهند که هنوز روابط دوران استعماري بر جاي مانده است. اما تفاوتي جدي به وجود آمده است و آنهم تغيير جغرافيايي اقتصاد جهاني است. در دوران استعمارِ مستقيم، سرنوشت ثروت‌هاي ملي اين کشورها در دست استعمارگران بود و از اينرو اين مبارزات با تنگناهاي مالي جدي مواجه بودند، اما اينک وضعيت کاملا تغيير يافته و امکان خرج منابع مالي کشورها براي مقابله با اين روند غيريت‌سازي –البته در تلاشي که "غيريت‌سازي" از جنس متفاوتي را بازسازي مي‌کند- فراهم گشته است. اين تلاش همان خطري است که اين روزها در جهان با نام "بنيادگرايي" طرد مي‌شود، اما در دل خيلي از مردم مستعمره‌نشين سابق، ستايش مي‌شود!

"زيست مسلماني" از جمله زيستن‌هايي است که با ابتلا به همين مشکل، به سادگي در روند انحراف مي‌افتد. زيست مسلماني در نظر بسياري از رهبران اسلامي امروز، "تقابل" با غرب و زيست غربي است. تقابلي که حتي "خالص" و "اصيل" هم نيست. يعني در حاليکه ارزش‌هاي تمدن غربي به شدت به زير سوال مي‌رود، تظاهرات آن –از جمله به خصوص تکنولوژي- ستايش زياد اين رهبران را کسب مي‌کند. در واقع، مردم جوامع مسلمان –که عموما از کشورهاي عقب‌مانده نيز هستند- همواره با اين پارادوکس همراهند که غرب در عين اينکه بسيار "بد" است، بسيار "خوب" هم هست و بايد تلاش کنيم تا به آن برسيم.

"زيست مسلماني" در جهان امروز، همين جا به شکست مي‌انجامد. هنگامي که قرار باشد ما "ديگري" را در مقابل "خود"، "ارزش‌گذاري" کنيم، "با هم زيستن" –که همان‌گونه که گفته شد، پيش‌شرط "غريبه‌مانده‌ي" هر "زيستني" هست- خدشه‌دار مي‌شود. تلاش براي تکرار تجربه‌ي غرب- تلاش براي برتري دادن خود و تحقير ارزش‌هاي ديگري-  مسلمانان را به هيچ جا نخواهد رساند. آنها تنها تلاش مي‌کنند روند کنوني جهان–که تحريف‌شده و مبتني بر روابط "سلطه‌ي بر ديگري" است- را به نوعي باژگونه کنند و خود را در مقام "مسلط" و ديگري –غرب- را در مقام "تحت‌سلطه" درآورند. تلاشي که علاوه بر تحريفي بودن، با توجه به وضعيت موجود اين دو گروه –مسلمانان و غرب- چندان هم نزديک نمي‌نمايد. اين روند با "با هم زيستن" هيچ نسبتي ندارد و حتي به جرات مي‌توان گفت که يکي از موانع اصلي بر سر راه آن است.

تنها تلاش براي "فهم" ديگري است که مي‌تواند به ما در "با هم زيستن" در يک جهان مشترک و در پي آن "مسلمان زيستن" –به عنوان طريقه‌اي از زيستن در اين جهان مشترک- کمک کند. مسلمانان بايد بدانند که "متفاوت" بودن و پذيرش "تفاوت" راهي است که مي‌تواند به "جهاني از جنس متفاوت" رهنمون شود. جهاني که امکان گفتگو از "زيست مسلماني" را در کنار ديگر گونه‌هاي زيستن  فراهم مي‌سازد.

 

*****

پ.ن.: پست قبلي به گونه‌اي با همين مشکلي که در بالا ذکر شد روبرو بود. لازم مي‌دانم متذکر شوم –هر چند فکر مي‌کنم پست قبلي خود در اين باره بسيار گويا بود- که من اساسا کاري به حلال يا حرام بودن گوشت خوک و يا درستي و نادرستي چنين فتاوايي ندارم. من فقط خواستم دو نوع مسلماني را با اين مثال از هم تفکيک کنم: مسلماني ايماني؛ و مسلماني هويتي. همين. پس برداشت‌هايي که مرا به عنوان مخالف حرام‌بودن گوشت خوک، عتاب مي‌کردند، بيشتر به بيراهه رفته‌اند. من قصدي در اين باره نداشتم.

 

پ.ن.2: اين وبلاگ اين روزها بسيار بي‌نظم و "بد" به روز مي‌شود. خودم هم مي‌دانم که نوشته‌هاي اين اواخر، بيشتر پريشان‌گويي است. دليل اصلي آن شروع شدن درس‌ها و فشار بسيار زياد آنها است. اين روزها بسيار درباره‌ي سقراط مي‌خوانم و اين در حالي است که هنوز دل در گروي "وجودِ" هايدگر و "شعف" نيچه و "گفتگوي" هابرماس دارم. اين تناقض بسيار بر روند نگارش در اينجا تاثير گذاشته است. ولي شوق نوشتن و نياز به حس با هم بودن، بيش از آن است که اين مسئله مرا به "ننوشتن" ترغيب کند. اما يک عذرخواهي، حداقل کاري است که براي صبر شما در برابر اين وضعيت مي‌توانم عرضه کنم.

 

پ.ن.3: در جواب ناديا بايد بگويم که آن استاد "منوچ" نبود – که البته من خودم در اينجا ايشان را "دکتر منوچهري" مي‌دانم.  آقاي دکتر بهشتي، استادي بود که در اين مقاله با هم کار کرديم. پس حدس اشتباهي بود.

 

پ.ن.4: جمله‌اي از "امرسون"، فيلسوف امريکايي: "در نظر شاعر و حکيم؛ هر چيز، مبارک و شادي‌بخش؛ هر تجربه، مفيد؛ هر روز، گوارا؛ و هر انسان، الهي است".