هوای گرم تر

 

از روبرو

راه می روم

گربه ای در کنارم

 

:: سفرت سلامت

وقت آن است که بدرود کنی زندان را.. ؟؟؟؟

 

1- ساعت 7:30 امروز صبح، وقتي براي شروع کارم در اتاق استاد، به طبقه چهارم دانشکده رفتم که طبقه‌ي استادا است، تو اون تاريکي يکي از استاداي باستان‌شناسي منو ديد و گفت "با کي کار داري؟"، خنديدم و گفتم "با خدا"، گفت "خدا هم اين موقع صبح نمياد دانشگاه، برو بچه جان"... تازه وقتي کليد انداختم و  درو باز کردم فهميد که واقعا کار دارم...

2- دکتر يونسي از جمله معدود آدماي واقعا عِلميه اين مملکته. عنوان پژوهشگر واقعا برازنده‌شه. وقتي يه کلمه‌اي رو به کار مي‌بره واقعا گشته و به يه دليل کاملا مشخصي اون رو به کار برده.. خلاصه، واقعا شاهکاره. در نتيجه حرفاش معمولا براي ماها که همين‌جوري سرسري با همه چي کار داريم خيلي سخته. اين ترم، استاد ازش خواسته بود براي يه درسي چهار جلسه بياد به ما درس بده. من خندم گرفته بود، به استاد گفتم "معمولا ما تازه از جلسه پنجم مي‌فهميم دکتر يونسي اساسا راجع به چي مي‌خواد حرف بزنه، حالا اين چهار جلسه به چه کار مي‌آد؟". اتفاقا همين‌طور هم شد... حالا امروز ساعت 10 صبح دکتر يونسي درباره‌ي چگونگي مواجهه‌ي خودش با کتاب 7 و 8 از Politeia افلاطون (که معمولا به "جمهوري" ترجمه مي‌شه) سخنراني داشت. سخنراني که تموم شد وقت پرسش و پاسخ بود، يعني دقيقا زماني که بچه‌ها ازش براي نشون دادن معلومات خودشون نهايت بهره‌برداري رو مي‌کنن. اما غير از يکي از استادا هيچ‌کس سوالي نپرسيد. خيلي واضح بود: هيچ‌کدوم، هيچي (تاکيد مي‌کنم: هيچ‌چي) نفهميده بوديم... با اين چيزاي دکتر يونسي خيلي حال مي‌کنم. اين آدم واقعا به درد ايران نمي‌‌خوره..

3- کلاس امروز بعدازظهر با دکتر قادري کلاس خيلي خوبي بود. بحث راجع به اين بود که اساسا پيامبري امکان داره يا نه. بحث‌ها پدرمونو درآورد، اما واقعا مفيد بود.. راستي! به نظر شما امکان داره خدا يه عده آدم خاص رو به عنوان رسولان خودش براي بقيه آدما انتخاب کنه؟ کلاس پر از کفريات بود. جالب اينکه ضبط هم کرديم همشو.. مي‌تونه هممونو به مرگ بکشونه، چه دکتر که حرفاشو راحت مي‌گفت و چه منِ بدبخت که تنها مدافع رسالت بودم.. اين دفاع کجا و آنچه براي رهايي از مرگ لازمه کجا...

4- ديشب فهميدم که پايان‌نامه‌ي من تو جشنواره فارابي، تو آخرين مرحله از يه پژوهش ديگه دو امتياز کم آورده و در نتيجه برگزيده نشده.. اين دو امتياز مي‌تونست منو از ماجراي دو سال سربازي راحت کنه. امروز به اين فکر مي‌کردم که هميشه بيچاره‌ترين تيم تو جام حذفي اونيه که تو فينال مي‌بازه..

5- بعدِ مدت‌ها تلويزيون رو روشن مي‌کنم. رييس سازمان ميراث فرهنگي، از برنامه‌هاي دولت براي تاسيس 1000 مجموعه‌ي سرويس بهداشتي بين‌ راهي صحبت مي‌کنه. چه تدبير مناسبي. اين دولت واقعا نياز به اين همه سرويس بهداشتي در نقطه نقطه‌ي مملکت داره. اون‌وقت بگين اين دولت بي‌برنامه است..

6- امروز خبردار شدم که 12 تا از بچه‌هاي شوراي صنفي دانشگاه شيراز دستگير شدن. الان 10 روزه که اونجا اعتصابه، به خاطر مسئولين واقعا بي‌کفايتي که داره.. وقتي خبرو شنيدم، ياد آخرين ديدارم با "هادي" افتادم. حدود يک ماه پيش بود، اومده بود تهران که بره وزارت‌خونه از دست مسئولين دانشگاه شکايت کنه. خيلي با هم حرف زديم. بهش گفتم دوره، دوره‌ي منطق و حرف حساب نيست که تو اين‌قدر رو قانوني‌بودن حرفات اصرار داري. اينا به معناي واقعي کلمه زبون‌نفهمن. بهش گفتم مواظب باش، همين‌جور اگه بخواي پيش بري ممکنه بيفتي زندان، به يه بهانه‌ي ساده و دم‌دستي: اقدام عليه امنيت ملي..

منطقا بعد از چهار سال دوري از دانشگاه شيراز ديگه نبايد بين اونا از آشناهاي ما کسي باشه (عليرضا مي‌گفت تو کتابخونه خوارزمي، که يه زمان پاتوق ما بود، حتي يه آشنا هم پيدا نکرد که سلام و عليک کنه). اما من و هادي هنوز رفيقيم، خيلي.. هر وقت مياد تهران مياد پيش من و من هر وقت ميرم شيراز، حتما بهش سر مي‌زنم. اون الان چهار ساله دبير شوراي صنفي شيرازه.. دبير اتحاديه‌ شوراهاي صنفي دانشگاه‌هاي کشور هم هست، واقعا زندگي‌شو گذاشته واسه اينکه شام و ناهار دانشجوها سر جاش باشه. اين خبر بعدِ مدت‌ها دلمو آتيش زد، اغراق نمي‌کنم. واقعا از اينکه هادي الان تو زندانه، دلم آتيشه.... تموم بهونه‌ي نوشتن اين پست همين بود، دلم نيومد واسه دل هادي هيچ‌چي ننويسم.. راستي! الان هادي به چي داره فکر مي‌کنه؟ به محسن گوهري هم فکر مي‌کنم، يادمه وقتي زنگ زده بود اينجا و با هادي کار داشت چقدر اذيتش کردم.... الان محسن هم تو زندانه، چون عليه امنيت ملي اقدام کرده... لعنتي‌ها..

 

شهر خالیست ز عشاق..

 

1- زمان زيادي نمي‌گذرد از روزي که برادرم  از حيرت خود در ميانه‌ي انتخاب بين ماندن و رفتن برايم گفت. آن‌روزها برايش پاسخي نوشتم و آن ماجرا به گونه‌اي ديگر گذشت. از آن زمان، او به راهي رفت که در نهايت نه مخيرِ ميانِ ماندن و رفتن، که مجبور به رفتن شد و چه غم‌انگيز بود اين ماجرا... هنوز هم دلهره‌هاي اين رفتن با ما است و تا مدت‌ها خواهد بود. برادرم! چه بگويم؟ ...

2- آن روزها به او گفتم به گزينه‌هاي بيشتر فکر کن، راستي آيا تنها همين دو گزينه نزد توست؟ خود را از ديگر گزينه‌ها غافل نگاه مدار.. اما حالا مي‌فهمم که به راستي مواقعي هست که جز دو انتخاب بيشتر نيست: بر لبه راه رفتن و البته فراموش نکن که "بايد" انتخاب کني، وگرنه "مجبور" خواهي شد به يکي از اين دو....

3- آنجا که بر لبه مي‌روي، حتي امکان تاخير در انتخاب هم نيست. اينجا مرز پاياني است، يا هر چه زودتر انتخاب مي‌کني و يا... تمام هويت خود را  در اينجا به آزمون مي‌گذاري...

4- روز رفتنت برادر، آغاز روزه‌ي سکوت من بود و تو به ياد داري که چه پريشان بودم از راهي که بايد بپيمايم و چه سخت بود که در چنان شبي که شايد آخرين وداع ما تا سال‌ها باشد... اما بايد انتخاب مي‌کردم. من سکوت را برگزيدم..

5- هستي قواعد گفت‌وگو را بهتر از همه‌ي ما مي‌داند. چه نغز گفته است گادامر در هستي ما: "مکالمه‌اي که ما هستيم". بايد به ياد مي‌داشتم که هستي نيز گاهي سکوت مي‌کند تا تو را بشنود: مکالمه‌اي که تو هستي...

6- گاهِ سکوت هستي، گاهِ انتخاب توست، بر لبه و ميان ذوحدين؛ ميان ماندن و رفتن، ميان خنده و گريستن، ميان مرگ و حيات.. آنها که با انتخاب خود، ناميرا مي‌شوند، در سکوتِ هستي، لب گشوده‌اند به انتخاب..

7- هستي سکوت کرده است و هنگامِ من فرا رسيده. ميان ماندن و رفتن اين بار حکايت من است و ديگر مي‌دانم که جز اين دو انتخاب نيست. با خودم به بازي مي‌نشينم و هستي نظاره‌گر آن است. خوشنودم که از سکوت هستي باخبر شدم و دلواپس آنم که براي اين لحظه‌ي دشوار هرگز آماده نبودم. به ياد حافظ مي‌افتم که روزها پيش به من گفته بود و من نشنيدم:

در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير     عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود..

8- "ماندن" را برمي‌گزينم، هرچند چشم‌انداز آن تاريک است و "رفتن" را به کناري مي‌نهم، اگرچه وسوسه‌برانگيز است. هنوز اما در هراسم و کمي ترديد: من آماده‌ي اين معرکه نبودم.. مي‌ترسم...

9- تو، که با تو به آرامش دل مي‌رسم، راستي! حرف‌هاي مرا شنيدي، اما چقدر صادقانه بود؟ به من مي‌گويي؟... قرار من و تو امشب.. اگر وقت شنيدن من باشد...

 

به روزگار نوشتم خطی به دلتنگی

 

1- محمد، در غار نشسته است که جبريل بر او آشکار مي‌شود. اولين سخن اين است: "اقرا"، بخوان. محمد اما تمرد مي‌کند: "ما انا بقاري" نمي‌خوانم (چه کوته‌بينانه است تفسيري که ترجمه مي‌کند: خواندن نمي‌توانم؛ گويا خداي محمد از امي بودنش بي‌خبر بوده است يا اينکه جبريل با خود نوشته‌اي داشته و آنرا به محمد عرضه کرده است؛ چه در اين صورت، "وحي‌آوري جبريل" چه معنا داشت؟). تا سه بار، او از خواندن تمرد مي‌کند و در نهايت، به خواندن رضا مي‌دهد. آنجا که محمد از ترديد در شنيده‌اش رها مي‌گردد، "نبي" مي‌شود. چه عجيب است که محمد و ابراهيم، اين دو مومنِ حنيف، در شنيده‌هاي مهم حياتشان، سه بار ترديد مي‌کنند...

2- ناميدن، همانا خشونت‌ورزي ما نسبت به چيزها است. ما آنقدر سخن مي‌گوييم و آنقدر مي‌ناميم که به چيزها اجازه نمي‌دهيم خود را بر ما آشکار سازند. اين را هايدگر به ما آموخته است. راه او براي رهايي از اين خشونت‌ورزي، "شنيدن" است و "سکوت". اما سکوت هايدگر از جنس ديگري است: سکوت تنها هنگامي سکوت است که حرفي براي گفتن داشته باشيم، اما به اشتياق شنيدن، سکوت پيشه کنيم.

3- کجا مي‌توان سکوت کرد و شنيد؟ بودا هر لحظه مي‌شنود... چه دور است راه ما از بودا.. "باشو" صداي آب را مي‌شنود: برکه‌ي کهن/جهيدن غوکي/صداي آب. چه دور است راه ما از باشو... چگونه بايد شنيد؟

4- هايدگر، "شعر" را سخن‌گفتن هستي با ما مي‌داند. و عجيب نيست اگر مي‌بينيم اديب‌ترين اديبانِ عرب، با شنيدن نواي قران –که گويا خارق‌العاده‌ترين شعر عربي است- لرزه بر اندام خود مي‌بينند و يا ايمان مي‌آورند و يا آن‌را به جهاني غيرانساني منتسب مي‌کنند. آري! توانِ شعر شنيدن، ما را با هستي روبرو مي‌سازد. جهاني فراتر از خودمان..

5- "خواب و رويا" دنياي ديگري است که سکوت در آن حتي براي ما هم ممکن مي‌شود. تعبير خواب عزيز مصر از سوي يوسف و ماجراي خواب‌ديدن ابراهيم به قتل پسرش، مشهورترين خواب‌هاي جهانند. اما کدام يک از ماست که خواب و رويايي از اين‌گونه، خاص خود، نداشته باشد؟ آري! حتي اگر نخواهيم هم، هستي در مواقعي با ما سخن مي‌گويد. کافي است صداي او را بشنويم...

6- روزهاي غريبي است. اين پست، تاملي فلسفي نيست از گونه‌هاي معمول. اين، ماجراي زندگي است: به شنيدن نشسته‌ام، دست‌کم به سکوت... شعر مي‌خوانم و شب‌ها خواب مي‌بينم. حافظ برايم از عدالتِ هستي مي‌گويد و مي‌پرهيزاندم از اينکه در پي معيشت، انديشه‌اي باطل در سر بپرورم (مگر نه اينکه "خواجه خود روش بنده‌پروري داند"؟). روزي ديگر که دلم آشوب مي‌گردد و به کناره‌جويي تمايل مي‌يابم، به سخره‌ام مي‌گيرد که: "هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال.." و روزي ديگر دلداري‌ام مي‌دهد که: "حافظ شکايت از غم هجران چه مي‌کني؟.." همشهري قديمي‌ام! تو چه خوب مي‌داني احوال مرا.. اين را نخستين بار نيست که پيش تو اعتراف مي‌کنم، بارها پيش از اين وقتي در گوشه‌اي خلوت از مزارت، با بغضي در گلو نشسته‌ام، با تو گفته‌ام.. راستي! تو کي زبان هستي شدي و کي چنين خوب؟...

7- هر "چيز"، محل گفتگوي چهار عنصر هستي است: زمين و آسمان و خدايان و انسان. به خواب رجوع مي‌کنم و از زمين و آسمان و خدايان مي‌خواهم با من سخن بگويند. شايد آنجا سکوت پيشه کنم.. اما، واي بر روزي که زبان گفتگو را نداني... به تفسير معبران واگذارش مي‌کني و "هر کسي از ظن خود شد يار من".. اما کسي چه مي‌داند اين بارِ سنگينِ شنيدن چگونه پشتت را خم مي‌کند، وقتي زمان مي‌گذرد و تو پيام را هنوز درنيافته‌اي.. ماري به خوابت مي‌آيد و يکي مشعف مي‌شود که: پيش رو، اين همان کارِ توست؛ و ديگري بر حذرت مي‌دارد که اين، همان تباهي است و بپرهيز از آنکه در اين کار، درآميزي.. عجبا از شنيدنِ انسان... و تو درمي‌ماني و دوباره مي‌خواهي بشنوي،.. اما چه کسي تضمين مي‌کند اين بار دوباره سخني گفته شود، نه اينکه تو در رويا به تفسيرِ شنيده‌هاي نامفهوم نشسته‌اي؟..

8- زندگي سراسر رنج است. اين را تا عمق جان از نيچه مي‌آموزم. اما چه سخت است ديدن آن در زندگي. و اگر به اين راحتي، ابرانسان شدن توان ما بود، چه بيهوده بود رنج‌بردن... هنگامي که حافظ به سخره‌ام مي‌گيرد که: "هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال"، بغض گلويم را مي‌فشارد و توبه مي‌کنم از عافيت‌طلبي.. با نيچه سخن مي‌گويم و توبه از اينکه شاگردي چنين ناخلفم...

9- خسته و حيران، به خواب مي‌روم.. راستي گفتگوي اين بار چه خواهد بود؟ چيزي از آن درخواهم يافت؟ به ياد طعنه‌هاي همان دوست قديمي مي‌افتم: گفتگوهاست در اين راه که جان بگدازد... اما چه باک اگر جان، سراسر در اين راه بگدازد...

10- از ديوار ساختمان بلندي بالا مي‌روم. چه سخت است طي اين راه و من، به چه معجزه، راه را چه آسان طي مي‌کنم.. به طبقه‌ي دلخواهم مي‌رسم، از بالکن وارد مي‌شوم، در حالي‌که نه خسته‌ام و نه درمانده.. ... ساده‌تر است اين بار، تنها چند واژه از فرهنگ لغت، معنا را به من مي‌دهد: کارم را بايد پيش برم، به پايان راه خواهم رسيد، هر چند با سختي و رنج.. بيدار مي‌شوم.. در مقابل استاد سر فرو مي‌آورم و با رضايت دل مي‌گويم: سلام بر نيچه...

11- شاگرد کجا و استاد کجا؟ هميشه ميان شاگرد و استاد راه دراز، اما به ظاهر کوتاهي، وجود دارد. دلم دوباره به شور مي‌افتد.. راستي، آيا هم اين بار، گفتگو بود؟

گو شمع مياريد در اين جمع، که امشب   در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است....

12- چرا محمد و ابراهيم، روياي خود را تا تکرارِ سوم باور نداشتند؟ .. به انتظار بار سوم خواهم نشست.. راستي! چرا؟

13- راستي! اگر از آغاز مي‌دانستم به کجا مي‌روم، انتخاب من چه مي‌بود؟ بستن نيچه و گشودن افلاطون کار سختي بود؟...

ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد            چرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد

 

.. یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست

 

صدايي از دور مي‌رسد. همهمه‌ي امروز هم مثل هر روز مرا از شنيدن بازمي‌دارد. اما اين‌بار همتي بايد.. هنگام شنيدن است اين روزها، صداي آنکه سخنش را سال‌هاست نشنيده‌ام... امروز بر پاي مي‌ايستم و سکوت پيشه مي‌کنم، صداي او، تنها صداي اوست که مي‌ماند... نمي‌دانم کي، اما دوباره خواهم آمد و آن را نقل خواهم کرد، اما از امروز تا آن دم؛ تنها شنيدن، شايد از همه چيز... آيا سخني نيز براي من هست؟.....