با اخلاق
زندگي، بدون وجود گروهي از انسانها برايم قابلِ تصور نيست؛ همانگونه که وجود برخي آدمها در زندگي برايم قابلِ تحمل نيست؛ استادان اخلاق و مدرسان اخلاق
پ.ن.: براي گفتگوي چند روز پيش با "شايد علي"
زندگي، بدون وجود گروهي از انسانها برايم قابلِ تصور نيست؛ همانگونه که وجود برخي آدمها در زندگي برايم قابلِ تحمل نيست؛ استادان اخلاق و مدرسان اخلاق
پ.ن.: براي گفتگوي چند روز پيش با "شايد علي"
امروز برنامه اسبابکشي داشتم. خدا نصيب بنيبشري نکنه. از 9 صبح پنجشنبه تا 5/2 صبح جمعه. الان که دارم مينويسم، کار تقريبا تموم شده و من اونقدر خستهام که نميتونم بخوابم. خواستم اول از همه بابت اين چند روز نبودنهام از همه عذرخواهي کنم. واقعا درگير کار خستهکنندهاي بودم. در ضمن ميخواستم از "شايد علي" تشکر کنم که خيلي کمکم کرد و با اينکه درگير امتحانات بود، از رفاقت کمک نذاشت. از يک نفر ديگه هم عذر ميخوام که اسبابکشي من، به طور غيرمستقيم برنامهريزيشو به هم زد.
اسبابکشي من البته خيلي ساده بود و تنها دو طبقه طول کشيد. يعني من دو ظبقه رفتم بالا، تو همون آپارتمان سابق. دوستاني هم که شماره تلفن خونهي منو داشتن، ميتونن فقط با کم کردن عدد يک، شماره جديد رو جايگزين کنند (براي اطلاع دوستانِ بيشتر گيج: اگه قبلا شماره تلفن من x بود، حالا شده x-1. حله؟)
الان جمعه است و فردا دوباره همهچي از اول شروع ميشه. احتمالا هفتهي سختي در پيش خواهد بود. يه جورايي هم فکر ميکنم يه خبر خوب، شايد هم خيلي خوب، بهم خواهد رسيد. پيشبينيه ديگه، ببينيم ميشه يا نه؟
پ.ن.: دوستاني بابت پست قبلي آشفته شدند، سوالاتي گردند، ترسيدند و ... صادقانه بايد بگم که از تمام اين واکنشها متعجب شدم. قطعا منظور من از آن متن دربارهي مرگ، گفتگو از آرامش و زندگي سعادتباري است که تجربه ميکنم. اينکه دوستانم آنرا به حساب وضعيت احتمالا بدِ روحي من گذاشتند، خيلي عجيب بود. اما کثرت دوستاني که چنين برداشتي داشتند آنقدر زياد بود که مرا متقاعد ميکند نحوهي بيان من اشکال داشته است. عذر ميخواهم و دوباره اعتراف ميکنم که الان رحات ميتوانم شاهد مرگ را در آغوش کشم، چون زندگي پر از آرامش و زيبايي است برايم..
دستکم حدود 1 ماه است که به "مرگ" زياد فکر ميکنم. همين چند روز پيش بود که از دوستم پرسيدم: "به نظرت من خودکشي بکنم؟" و پيش از آنکه او از تحير خود از اين سوال بيرون بيايد، از اتاق بيرون رفتم تا پاسخي از او نشنوم. احتمالا برايش قابل هضم نبود که مني که هميشه از "زندگي" براي او ميگويم به اين راحتي از مردن حرف بزنم. به او حق ميدهم، اما واقعيت اين است که "مرگ" هرگز براي من پديدهاي شوم نبوده است. "مرگ" خودِ "زندگي" است. وقتي در گوشهاي مينشيني و استراحت ميکني و آمادهاي تا دوباره بيازمايي "زندهبودن" خود را. برخي دوستانم از تاثرات عميقي که از آيين بودا گرفتهام باخبرند. در واقع مهمترين تاثيري که "بودايي زيستن" بر من گذاشت، نوع نگاه به مرگ بود، مرگ به مثابهاي مرحلهاي در چرخهي حيات: ميرويم که دوباره بازآييم و اين به غايت مرا آرام ميسازد. قصد کشتن خودم را ندارم. اما هر چه فکر ميکنم اگر روزي چنين تصميمي بگيرم هم مانعي بر راه نميبينم، آنچه مرا از آن بازدارد. با تعبير نخستين سقراط موافقم که "مرگ خوابي بي رويا است که آشفته نميشود" و از همينروست که گاهي فکر ميکنم اگر نياز به اين خواب بيرويا در من چنان قوت يابد که جز خواب چارهاي براي آن نيابم، کارهاي نيمهکارهام را به کناري مينهم و به خواب ميروم، چرا که يقين دارم روزي از اين خوابِ آرام بيدار خواهم شد و دوباره به "کارِ زندگي" مشغول. نميدانم! شايد اکنون از موضع عافيت اينقدر راحت سخن ميگويم، اما واقع امر آن است که "مرگ" هرگز مرا برنياشفته است. هر قدر بيماري برايم ناگوار است، مرگ برايم آرام، پذيرفتني و رضايتبخش است. بارها پيش آمده است که بر بيماري کسي ساعتها گريستهام و اما مرگ را تنها به نگريستن نشستهام.. باور کن مرا، به حکم صداقتم..
محمد عزيزم، اين روزها "امکان برقراري ارتباط با مشترک"ي که تو هستي، "مقدور نميباشد" و به راستي هم نميدانم اگر مقدور بود براي گفتن چه داشتم؟ هاشم عزيز، از تو هم شمارهاي ندارم و دوباره، به راستي نميدانم چه بگويم.. تنها به ياد ميآورم پدرتان را در يکي دو باري که در عصر تاسوعا، با پيراهن سياه، در کنار هم قدم ميزديم و در کنار هم مينشستيم و من صورت پير او را ميديدم و اما هيبتي که از پيري چيزي نميگفت و گويا براي آن بود که يادآورم شود هيبتش کاهلي نکرده و اين صورت است که در بازي روزگار، تاب تحمل اين همه رنج و سختي را نداشته است. لحظهي شنيدن خبر، به ياد لحظهاي افتادم که در حياط مسجد جامع شهرمان، در غروب يکي از اين تاسوعاها، کسي به من گفت: "اين پدر محمد است" و ديدم که هاشم در کنار او نشسته است و چاي و سوخاري بعد از دستهروي را در دست دارند و لبخندي بر لبم نشست که در طول دستهروي –زماني که هنوز او را نميشناختم- چقدر در کنار او گام برداشتن برايم دلپذير بود و چقدر زلالي دستهايي که بر سينهاش ميکوبيد، برايم ديدني. حاضر نشدم او را به نامِ "پدرِ" .. بشناسم، در کنارِ خود او بودن، زلالتر بود.. دروغ نگويم؛ از شنيدن خبر دلم براي او نسوخت، به آرامشي فکر کردم که او در خوابِ بعد از اين حياتِ پر رنج بدون دغدغهاي سپري خواهد کرد. براي بيان به شما نيز، سخني ندارم، آرام مينشينم و تنها به صداي سکوتي گوش ميسپارم که روزي اگر جهان را در بر گيرد، در کنار هم، چرخهي مرگ و حيات خواهد چرخيد و سکوتِ "سرشار از ناگفتههاي" هستي تا ابد جاري خواهد ماند... مرا بر نبودنم ببخشيد، بر گوشهاي نشستن، بر سکوت و ... تنها به حرمت خاطرهاي يکي-دو باره، از پيرمردي که غروب تاسوعا در کنار او قدم برداشتم و نشستم و او براي تنهايي کسي ميگريست که قرنها پيش از کسي خواسته بود او را "ياري کند"...
تو ميدوني من فوتبالي نيستم؛ مثل خيليهاي ديگه، امسال فقط عشق افشين بود که باعث شد بشينم بازيهاي پرسپوليس رو ببينم. اما اينو نميدونستي (و الان بهت ميگم) که حتي اگه خيلي هم فوتبالي بودم، هيچ وقت حتي فکرش رو هم نميکردم که براي ديدن بازي "آلمان" بشينم فوتبال تماشا کنم؛ اما الان تلويزيون روشنه، بازي آلمان و لهستان، با اونکه نشستم و دارم متني رو مينويسم که بايد فردا تحويلش بدم، نميتونم بازي رو فراموش کنم. تو با اونکه دوست داري نميتوني بازي رو ببيني، و من که نميخوام ميشينم بازي رو ميبينم، اينجوري شايد کنار تو باشم، کنار هم، ما که هيچوقت همديگه رو شايد نبينيم، و تو که شايد اينو نخوني.. امشب، شب مهموني من و توئه، هر چند تو ازون خبر نداشته باشي.. آروم بخواب دوست من، من برات بيدارم و بازي رو ميبينم...
پ.ن.: شبا به گربهها نگاه ميکنم.
مهماني تو محدود بود و جز همان چند يار قديمي کسي را در آن جاي نبود
برايم فرقي نميکند اگر بينديشم تو را بر اين مهماني حقي بود يا نه؛
چنان که بسياري غرق اين گفتگويند..
تنها همين که تو ضيافت بدون پدر را بيش از سه ماه دوام نياوردي و از آن هنگام که رفتي؛ سالهاست، سالها که مهمانم و تو به ميزباني... خندهام ميگيرد وقتي به ياد ميآورم که نخست خواستم از ميان مائدهها، "بهترين" را برگزينم و هنوز اين شگفتي با من ماندگار است که: مگر کدام مائده آنجا "بهترين" نيست..
کسي اگر نداند، من و تو که خوب ميدانيم به مهماني نه خواندهام و نه ناخوانده.. اما در گوشهاي که مينشينم... بگذريم اين قصه را، همين بس که هميشه يادِ فقط سه ماه ماندنت پس از پدر، با دلم بازي کند و..
پ.ن.: مدتهاست ورد کلامم در هر ماجرايي "فعلا" است؛ اما براي مهر مادر و فرزند کجا عدد و زبان ياراي راهبري است؟ دستکم بگويم "هنوز" و به جراتي بيشتر "هميشه".. تو سه ماه بعد از پدر و من سه ماهِ بعد از پدر..
پ.ن.: با زبان ديگر باشد؛ ولي با دلم چه بگويم؟
بيست راهب و يک راهبه به نام "اشون" همزمان نزد يک استاد ذن تمرين مراقبه ميکردند. "اشون" با وجود سر تراشيده و لباسهاي کهنهاي که ميپوشيد، دختري زيباروي بود و چند راهب دل در عشق او بسته بودند. روزي يکي از اين راهبان، نامهي عاشقانهاي براي او نوشت و خواست او را در خلوتي به تنهايي ملاقات کند. "اشون" جواب نامه را در آن روز نداد. فردا، در پايان جلسهي درس استاد، "اشون" در حضور جمع برخاست، به راهبي که نامه را نوشته بود رو کرد و با صداي بلند گفت:
اگر حقيقتا مرا دوست داري، به سويم بيا و بيدرنگ مرا در آغوش گير...
101 قصهي ذن؛ قصهي 5