توضیحی بر پست: دوستی و ...

 

مطلب هفته‌ي گذشته با عنوان "دوستي و وظيفه در قبال جستجوي حقيقت"، محملي شد براي گفتگويي که البته چندان منسجم نبود. در اينجا نيز چند نفر از دوستان با کامنت‌هاشون راجع به اون مطلب نظر دادند. علاوه بر اينها، دوست خوبم، "نهفت"، در وبلاگش مطلبي را در ارتباط با اون نوشت. راستش احساس مي‌کنم غير از 299 بقيه منظور من رو بد متوجه شدند و در نتيجه به مسئله‌ي اصلي مدنظر من نپرداختند. حتي 299 هم بيش از اونکه پاسخي براي سوالات داده باشه، همان سوالها رو تکرار کرده بود. اهميت مسئله در ذهنم اون قدر زياد بود که لازم باشه دوباره اينجا براي توضيح بيشتر اون تلاش کنم.

مسئله‌اي که در اون متن مورد سوال بود، کاملا "پيشادوستي" بود. يعني قرار بود به قبل از آغاز دوستي بپردازه و در نتيجه اساسا بحث "ادامه‌ي رابطه" در اون مطرح نبود که قواعد يا محدوده‌هايي رو بخواهيم برايش در نظر بگيريم. علاوه بر اين، موضوع کار مطلقا "حقيقت" به معناي متعارف فلسفي‌اش نبود –و اين را در همان متن هم آورده بودم- مسئله‌ي حقيقت در آنجا يک امر "توافقي" بود. يعني يک "حقيقت مورد وفاق" در دوستي که بتوانيم به وسيله‌ي اون، دوستي رو از روابط ديگر انساني –در اينجا ميشه از روابط تجاري به خصوص نام برد- متمايز کنيم. ببينيد! به ساده‌ترين وجه، مسئله اين بود که ببينيم براي استعلا از روابط بازار به "دوستي"، چقدر و چگونه بايد از صرف "اعتمادپذير بودن" فراتر برويم؟ ما مي‌توانيم به خيلي‌ها اعتماد داشته باشيم و همچنين خيلي‌ها رو مي‌توانيم "اعتمادپذير" بدانيم، اما اين هنوز در مرحله‌ي "روابط بازار" اتفاق مي‌افتد. براي رفتن به سطح بالاتر –هر چقدر بخواهم متافيزيکي حرف نزنم، امکان ندارد- لازم است "حقيقتي" در "ديگري" مورد تاييد قرار گيرد. اين حقيقت همان نيروي حيات‌بخش "دوستي" است. رسيدن به اين حقيقت، يک امر کاملا توافقي ميان دو طرف است، و دقيقا به همين خاطر است که ممکن است دو نفر، فرد ديگري را "اعتمادپذير" بدانند، اما تنها يکي از آنها او را به عنوان "دوست" برگزيند. اينجا هيچ حقيقتي به معناي ناب فلسفي وجود ندارد که بخواهيم در مورد وحدت و يا تکثر آن در ميان انسان‌ها صحبت کنيم. من آگاهانه سعي کردم در آن نوشته از اين دام برهم، اما گويا چندان موفق نبوده‌ام.

نمي‌خواهم به زبان روابط بازار در اين مقوله صحبت کنم، اما اين مثال پر اشکال را به تسامح –و صرفا براي تقريب به ذهن- مطرح مي‌کنم: ماجراي دو تاجري را در نظر بگيريد که بر سر معامله‌اي نشسته‌اند، مسئله آن است که هر يک از آنها براي سر گرفتن معامله و جلب توجه ديگري به اين معامله چقدر "حق" دارد تلاش کند و چقدر "موظف" است که براي برانگيختن تلاش ديگري، تلاش کند؟ در اينجا مسئله نه آن است که چنين معامله‌اي "در حقيقت" چقدر مفيد  و مناسب است و نه بحث بر سر آنچه "پس" از سر گرفتن معامله خواهد گذشت، مي‌باشد. مسئله‌ صرفا يک چيز بسيار ساده است: "ما چگونه به توافق –در دوستي اين توافق قلبي است و نه استراتژيک و محاسباتي- خواهيم رسيد؟" و "بر سر چه؟"

باز هم منتظر کامنت‌هاي انتقادي در اين باره هستم، صادقانه بگويم: کامنت‌هاي پست "دوستي و .." همگي برايم قابل تامل و بسيار جدي بود. از اين دوستان خوبم واقعا و صميمانه متشکرم...

 

برای هزار بار، تو..

 

"سينما پاراديزو" براي من هميشه يک خاطره‌ي عجيب است. به خوبي به ياد دارم غروبي را در حدود 11 سال پيش که اين فيلم را براي اولين بار ديدم و پس از آن حدود 10 بار به تماشاي آن نشستم. اولين بار سال دوم دبيرستان بودم. آن روزها که روزهاي عشق نوجواني بود، بيش از هر چيزي جذب عشق ساده و تراژيک توتو به دختر جوان شدم. از شانس خوش اولين بار نسخه‌ي 140 دقيقه‌اي فيلم را ديدم که در آن ديداري در سال‌هاي ميان‌سالي براي اين دو پيش‌بيني شده بود و شوق تکرار چنين روزي، مرا به سختي شيفته‌ي فيلم کرده بود...

دفعات بعد نيز هر يک به شکلي مشغول بخشي از فيلم شدم. از مجموعه‌ي صحنه‌هاي سانسورشده‌ي فيلم که در پايان فيلم به دست توتو مي‌رسد تا صحنه‌هاي ابتدايي فيلم که روابط مکانيکي توتوي فيلمساز را با همسرش به کوتاهي به تصوير مي‌کشد، هر يک در زمان‌هايي با من بازي کردند. حتي يادم نمي‌رود صحنه‌هايي که در آن مادرِ شوهر از دست داده پسرش را کتک مي‌زند و مي‌گريد و... آنچه از همه چيز برايم مهم‌تر بوده، موسيقي عجيب موريکونه است، موسيقي عجيبي که لحظه‌ لحظه‌ي فيلم را برايم جاودانه مي‌سازد.

مدت‌ها بود –شايد 4 سال- که ديگر به پاي اين فيلم ننشستم. حقيقت اين است که پاراديزو به اندازه‌ي تمام قصه‌هاي دنيا برايم حرف دارد و گاهي در مقابل اين همه دوام نمي‌آورم. بهتر بود ديگر به ديدن آن ننشينم. اما به طور اتفاقي چند روز پيش بود که تکه‌اي از فيلم را ديدم: آنجا که سينما آتش مي‌گيرد و آلفردو نابينا مي‌شود... وقتي بغض گلويم را فشرد و به ياد آوردم که بغضي به همان تازگي بغض اولم در 11 سال پيش است –خوب يادم هست، آنجا که توتوي تنها ساعت 12 شب کريسمس، پاي پنجره‌اي انتظار مي‌کشد و بعد پنجره‌ي اتاق معشوق باز مي‌شود، چه شوقي! اما نه! تنها يک بطري خالي شراب به بيرون پرت مي‌شود و توتو ... آري او خسته و تنها بازمي‌گردد.- آري! بعد اين همه سال دلم نيامد از پاراديزو ننويسم، از دوست خوبي که اين سال‌ها با من و در من زندگي کرد و هنوز هم به تازگي روز اول است. اين دو سه روز نوستالژي پاراديزو رهايم نمي‌کند، براي پاراديزو دلم تنگ است، براي توتو وقتي کودک بود، براي توتو وقتي نگاتيو صحنه‌هاي مبتذل فيلم را مرور مي‌کند تا شايد تجسم صحنه‌اي در ذهن بياورد، براي توتو وقتي پشت پنجره منتظر است، براي توتو وقتي به سربازي مي‌رود، براي آلفردو، حتي براي کشيشي که از هدايت توتو نااميد مي‌شود... اين روزها روزهاي مرگ آلفردو است، تمام وجودم بغض است.....

 

دوستي و وظيفه در قبال جستجوي حقيقت

 

  

جستجوي حقيقت از سوي هر انساني مي‌تواند به عنوان يك مسئله قابل احترام در نظر گرفته شود و از اينرو شايد به جا باشد اگر ياري رساندن به فردي كه به دنبال يافتن حقيقت مي‌باشد را يكي از شاخصه‌هاي انسان‌دوستي بدانيم. "دروغ" و يا حتي "غيرحقيقت" از جمله مواردي است كه انسانها عموما از قناعت نمودن به آن سرپيچي مي‌نمايند و به دنبال آن هستند كه از وراي آن به "حقيقت" دست يابند. البته ميزان تلاش و همچنين اميد افراد مختلف به دستيابي به حقيقت متفاوت است و حتا تا بدان‌جا پيش مي‌رود كه گروهي از آنها اساسا وجود هر حقيقتي را منكرند. با كنار گذاشتن فرض صحت و يا عدم صحت اين مسئله، ما فرض را در اينجا بر آن مي‌گذاريم كه حقيقت مدنظر اين نوشته تا بدان حد از ويژگي‌هاي متافيزيكي پيرايش شده باشد كه حتي همان حقيقت ناموجود مورد نظر اين گروه از انديشمندان را نيز در بر گيرد: در نظر گرفتن هر پديده بدان‌گونه كه هست و در هر شرايطي كه خود را به بيننده عرضه مي‌كند و يا از سوي او دريافت و درك مي‌شود، بدون در نظر گرفتن ميزان "اعتبار" و "صدق" آن، به عنوان "حقيقت" مدنظر اين نوشته است و فرض ما بر آن است كه تنها شرط لازم براي "حقيقت داشتن" يك مسئله آن است كه طرفين رابطه بر "حقيقت داشتن" آن "اتفاق نظر" داشته باشند.

با در نظر گرفتن چنين تعريفي ازحقيقت مي‌توان آنرا به عنوان يكي از شرايط اساسي بروز اعتماد در يك رابطه دانست. اعتماد،‌ خود، يكي از پايه‌ها و وجوه اساسي هر رابطه‌اي است و فقدان آن مي‌تواند ضربه‌اي جدي و حتا نابودكننده بر پيكر رابطه وارد نمايد. البته مي‌توان شرايط آغازين رابطه–يعني نبود اعتماد پيشيني ميان طرفين رابطه- را با علم به عدم وجود آشنايي –و در نتيجه شناخت متقابل- پذيرفت. اما در آن وضعيت نيز  تا هنگامي‌كه فرض "قابل اعتماد بودن" ديگري از سوي هر يك از افراد داراي صحت و اعتبار در نظر گرفته نشود، امكان پديد آمدن رابطه تا حدود زيادي از بين مي‌رود و حتا اگر شرايط آغازين ديگر چنان موثر باشد كه بتوان آزمون فرض اعتمادپذيري را در آن رابطه به كناري نهاد، مي‌توان قاطعانه مدعي شد كه آن رابطه –هر چه كه باشد- "دوستي" نخواهد بود.

صرف وجود شريط و فرض‌هاي قابل قبول نمي‌تواند رابطه را به "دوستي" تبديل كند. در واقع، به وجود آمدن دوستي منوط به آزمون فرض‌هاي اوليه رابطه و اثبات صحت آنهاست تا بدين وسيله فرد بتواند ديگري را به عنوان فردي متفاوت از ديگر همنوعانش و در مقامي ويژه نزد خود بداند. البته هيچ دستورالعمل جامعي درباره فرض‌هاي مورد نياز در دوستي و همچنين شيوه‌هاي آزمون و اثبات آنها وجود ندارد. هر يك از انديشمندان و مكاتب فكري، و حتا هر فرد بشري، در چارچوب‌هاي فكري خود مي‌تواند دوستي و پيش‌شرط‌هاي آن را به گونه‌اي در نظر بگيرد. اما حتا در بدبينانه‌ترين حالت، اگر دوستي را نيز شكلي از "ستيزه" و "دشمني" هر فرد با ديگري بدانيم،‌ لزوم پيش‌فرض "اعتمادپذيري" در اين ستيزه انكارناپذير است. در واقع در اين وضعيت نيز ديگري از آنرو از ديگر همنوعان خود متفاوت انگاشته مي‌شود و براي يك رابطه ويژه –متفاوت از ستيزه معمول ميان انسانها- مناسب شناخته مي‌شود كه "قابليت اعتماد به او" در رعايت شروط اساسي رابطه و كمترين تلاش براي آسيب‌رساني –حتا اگر به قصد كاهش آسيب‌هاي احتماليِ در انتظار خود باشد- وجود داشته باشد و در غير اين‌صورت، ايجاد پيوند و يافتن اشتراكات و شايد اهداف همسان با كسي كه ممكن است در هر لحظه، با برهم‌زدن قواعد رابطه، از آنها به عنوان امتيازي در مقابل فرد و براي ستيزه با وي استفاده كند، خطايي بيش نخواهد بود.

آزمون بلافصلي كه در اينجا مي‌تواند ميزان اعتمادپذيري هر فرد را در آغاز هر رابطه مشخص كند، بررسي ميزان صدق آن شرايط و احوالاتي است كه وي خود را در آن و داراي آنها مي‌داند و اين همان "حقيقت" –به معناي در نظر گرفته شده در اينجا- مي‌باشد. در واقع، بوجود آمدن "دوستي" بدون "جستجوي حقيقتِ ديگري" امكان‌پذير نيست و هر فردي در آغاز رابطه با ديگري، اين جستجو را –به عنوان امري غيرمنفصل از خودِ رابطه- آغاز مي‌نمايد و تا پاسخ مناسب به اين جستجو–اثبات اعتمادپذيري ديگري-  را دريافت نكند، امكان عبور از مرحله "آزموني" رابطه و پاي گذاشتن در مسير تعميق آن و تبديل آن به "دوستي" را نخواهد داشت.

در مقابل، همين فرض آغازين بودن جستجوي حقيقتِ ديگري، در هر رابطه،‌ شرايط دستيابي به پاسخ را بيش از پيش پيچيده مي‌كند. دو نفر را در نظر بگيريد كه به شكلي كاملا اتفاقي –مثلا در يك مهماني و يا مراسم ويژه و يا حتي در تالارهاي گفتگوي الكترونيكي (Chat Room) در اينترنت- با يكديگر برخورد مي‌كنند و احساس احتمال وجود اشتراكات قابل توجه در دو طرف و يا پديد آمدن حس ناگهاني علاقه به يكديگر –بدون لزوم وجود اطلاعي از پيش موجود- و يا حتي صرف وقت‌گذراني و آشنايي با يكديگر –كه خود مي‌تواند زمينه جامعي براي يك "دوستي" باشد- آنها را به يكديگر متمايل مي‌كند. همان‌گونه كه در بالا نيز ذكر شد، از جمله اولين مسائلي كه لاجرم در اينجا مورد توجه طرفين قرار مي‌گيرد، آزمون ميزان اعتمادپذيري ديگري و در نتيجه "جستجوي حقيقتِ" وي مي‌باشد. ُ اين جستجو مي‌تواند نخست با انجام پرسش‌هاي مستقيم از فرد مقابل و سنجيدن ميزان تطابق پاسخ‌ها با يكديكر و همچنين با حركات و رفتار ظاهري فرد و در نهايت شرايط و موقعيت اجتماعي كه فرد در آن واقع است،‌ صورت گيرد. االبته،‌در ادامه، در مواقعي،‌ بسته به ميزان قانع‌كننده بودن پاسخ‌ها و همچنين ميزان وسواس "جستجوگر حقيقت" در رسيدن به پاسخ‌هاي قابل اعتماد، ممكن است فرد از ابزارهاي ديگري چون "پرسش از ديگر دوستان و آشنايان فرد مقابل درباره وي" و يا حتي "ايجاد شرايطي ويژه و بررسي و تجزيه و تحليل واكنش‌هاي واقعي آن فرد در آن شرايط" نيز براي رسيدن به پاسخ‌هايي مطمئن به پرسش‌هاي خود استفاده كند.

با پذيرفتن حق هر فرد براي جستجوي حقيقت و يافتن آنها،‌ به عنوان پيش‌شرط ايجاد و تعميق رابطه با ديگري، اين سوال مطرح مي‌شود كه به راستي فرد مقابل تا چه حد موظف –و يا دستكم متعهد- به پاسخگويي و همراهي با جستجوگر در مسير دستيابي به حقيقت درباره "خودش" مي‌باشد؟ به عنوان مثال، اگر فرد جستجوگر در كاوش‌هاي خود با سوالي مواجه شود كه فرد ديگر، پاسخ آنرا جزوي از حريم خصوصي خود، و در نتيجه غير قابل بيان، بداند،‌ چه بايد كرد؟  و يا، در وضعيتي ديگر،‌ اگر فرد مورد آزمون، در مقابل جستجوگر كاملا صادقانه برخورد كند ولي نتواند پاسخ قانع‌كننده را به وي عرضه نمايد، آيا "حق" دارد كه "حق" جستجوي حقيقت را براي ديگري ناديده بگيرد و از دادن پاسخ‌هاي بيشتر و مناسب‌تر –و در واقع همراهي بيشتر با جستجوگر در مسير يافتن حقيقت- پرهيز نمايد؟ و يا اينكه در مقابل، همراهي براي يافتن حقيقت، "وظيفه" او براي اثبات اعتمادپذيري خود –و در نتيجه حقيقت‌اش- به ديگري –"دوست بالقوه او"- مي‌باشد؟ به ويژه اگر "ديگري" در كاوش‌هاي او براي دريافت حقيقتِ فرد مقابل –ديگري- با او كاملا همكاري و همراهي كرده باشد –هر چند ممكن است او راحت‌تر و زودتر به پاسخ‌هاي مورد نظر خود دست يافته باشد- ، آيا او حق دارد كه جستجوي ناتمام وي –ديگري- براي يافتن حقيقتِ خودش را نيمه كاره رها كند و در واقع او را در اين راه تنها بگذارد؟

از سوي ديگر، "ديگري"، چقدر حق دارد كه در مسير يافتن پاسخ‌هاي قانع‌كننده براي پرسش‌هاي خويش پيش برود؟ آيا –حتا با فرض همكاري و همراهي تام و تمام فرد مقابل- او محق است كه جستجوي خود را تا،‌ به عنوان مثال،‌ حريم خصوصي فرد و يا ايجاد سوالات آزار دهنده –دستكم خسته‌كننده- براي وي پيش ببرد؟ و در صورت سرپيچي فرد مقابل از همراهي در اين كاوش، ‌كداميك را مي‌توان به قصور متهم نمود؟

پاسخ شما براي اين سوالات چيست؟

 

نامربوط!

 

مادرم خورشيد نزاييد،

اعتياد خام من، به "سوزاندن" بود..

 

*****

پ.ن. 1. ميگن "شايد علي" به پيشواز ماه رمضان، 3 روز مرخصي گرفته

پ.ن. 2. اين روزها اندكي شايد تنبلم. اما نه، هر وقت حرفي باشد، حتما خواهم نوشت...

 

هویت عاشق

 

"من عاشق‌ام؟" –"بله، چون انتظار مي‌كشم". ديگري هرگز انتظار نمي‌كشد. گاه دلم مي‌خواهد نقش آن را كه انتظار نمي‌كشد بازي كنم؛ سعي مي‌كنم خودم را جاي ديگري مشغول كنم، تا دير برسم؛ اما هميشه اين بازي را مي‌بازم: من، هر چه كنم، باز هم خود را آنجا خواهم ديد، بيكار نشسته، من سر موعد رسيده‌ام، يا حتا پيش از موعد، هويت عاشق دقيقا همين است: من آنم كه انتظار مي‌كشد.

 

                                                                                                رولان بارت -سخن عاشق

 

 

شب پیشین

 

در آستانه‌ي يك كليساي قرون وسطايي. "پدر" پيش از من وارد مي‌شود و من به او سلام مي‌گويم. او مي‌گذرد. پس از وي، درباني است با چهره‌اي در هم پوشيده و وهم‌انگيز. هراس تمام وجودم را در بر مي‌گيرد. لحظه‌اي مردد مي‌شوم، اما ناگهان زني در كنار من وارد مي‌شود. با خودم فكر مي‌كنم حال كه "سه" شده‌ايم، خطري نخواهد بود. وارد مي‌شوم. در پشت سر من بسته مي‌شود و ناگهان تاريكي و سكوت مطلقي همه جا را مي‌گيرد. دربان از پشت دهان مرا مي‌گيرد و من بدون اينكه بتوانم حتي دستان او را ببينم، براي رهايي تقلا مي‌كنم. مي‌انديشم: "در اين سكوت مطلق، حتي صداي تقلاي من به زن خواهد رسيد". اما مي‌بينم: "حتي صداي ناچيزي هم از تقلاي من برنمي‌آيد". مرا به زمين مي‌كشد و با دشنه‌اي سينه‌ام را مي‌درد. مي‌ميرم و بعد او تمام احشاي درونم را بيرون مي‌آورد. عق مي‌زنم و ناگهان پس از مرگ به ياد مي‌آورم كه در را زن پشت‌ سر من بسته بود....

برای نادیا: پارادوکس انسانیات در ایران

 

ايده دانشگاه در غرب با "انسانيات" (Humanities) آغاز شد. شايد قرن‌ها طول كشيد تا رشته‌هاي ديگر علوم، مثل مهندسي‌ها و علوم پايه، نيز به ساحت دانشگاه وارد شدند و سياقي Scholar يافتند. از همين رو در سنت غربي كسي كه توانايي و استعداد بالايي داشته باشد، بيشتر تحصيلات خود را در حيطه انسانيات ادامه مي‌دهد و به "تفكر" روي مي‌اورد.

اما اين ماجرا براي ما ايرانيان كاملا متفاوت بوده است. از ميان 16 دانشجويي كه عباس ميرزا براي تحصيل علوم غربي به "فرنگ" فرستاد، تنها يك دانشجو به آموختن زبان انگليسي مامور شده بود و باقي همگي به تحصيل در –به خصوص- رشته‌هاي فني پرداختند. اين رويه پس از آن نيز ادامه يافت. به عنوان نمونه در "دارالفنون" –كه هژموني علوم فني در آن را مي‌توان از نامش هم به خوبي دريافت- تقريبا هيچ رشته‌ي انساني تاسيس نشد و تمام رشته‌ها به نحوي به فنون –به ويژه فنون نظامي- مرتبط بودند.

اين نوع نگاه به وادي دانش و معرفت تبديل به سنتي در ميان ما ايرانيان شده است كه علم را تنها در مهندسي و پزشكي مي‌بينيم و انسانيات را نيز جز مشتي اباطيل نمي‌انگاريم. حتي خود "انسانيات" هم در ترجمه به زبان ما تبديل شده است به "علوم انساني"! سيطره‌ي علوم طبيعي بر انسانيات را مي‌بينيد؟

مواجهه ايرانيان با مدرنيته نيز اين تناقض را گسترش داد. فرزين وحدت در كتاب زيباي خود " رويارويي فكري ايران با مدرنيت" به خوبي اين مسئله را تبيين كرده است. انديشمندان ايراني كه هر يك به گونه‌اي فريفته‌ي پيشرفت فرنگ شده بودند، با آنكه زمينه‌هاي آن در دل انديشه‌ي غربي را مي‌ديدند، در نهايت راه‌حلي كه ارائه مي‌دادند نه تاسي به "انديشه‌گي" و "نگاه انتقادي" غربي، كه "از سر تا پا فرنگي شدن" آنهم در حوزه‌هايي چون بودجه، بوروكراسي و امثال آن بود.  حتي متفكراني چون آخوندزاده و طالبوف –كه به نظر مي‌رسد فهم موسع‌تري از مدرنيته داشتند- هم در نهايت جز به تقليد از ظواهر برجسته‌ي "نظام" غربي حكم نمي‌كردند.

اين مسئله در دوران حكومت پهلوي هم ادامه يافت. در دوران رضا شاه كه اساسا قرار بود شاه به تنهايي فكر كند و ديگران آنها را عملي كنند. پس از آن هم رويه چندان تغييري نكرد، هر چند اندكي تلطيف شد و از سوي ديگر، شاه جوان هم كه توان فكر كردن نداشت و نتيجه اين شد كه اساسا كسي فكر نكند!! در نتيجه ما كه قرار بود در بيست سال به ژاپني در منطقه تبديل شويم، در نهايت به بحران هويتي و انقلابي فراگير دچار شديم.

علوم انساني با تاسيس دانشگاه تهران، به مرزهاي ما نيز وارد شد و از آن هنگام تا كنون دستخوش پارادوكسي حل‌ناشدني ماند. ايده‌ي دانشگاه كه بدون هيچ تاملي از غرب ستانده شده و به ايران آورده شده بود، نتوانست خود را در شرايط فرهنگي جديد به همان‌گونه كه هست بازتوليد نمايد. در نتيجه اولا انسانيات در اينجا به حاشيه رفت- حاشيه‌اي كه هيچ‌كس نمي‌دانست به چه دردي مي‌خورد- و ثانيا در آنجا نيز به جاي آنكه "تامل انتقادي" آموزش داده شود، همه قرار شد بنشينند و آنچه شاهنشاه مي‌انديشد را دوباره بيان كنند. طنز تلخ دانشگاه در ايران اين است كه هيچ دوره‌ي زماني نبوده است كه اساتيد دانشگاهي خطر اخراج و حاشيه‌نشيني –به جرم دگرانديشي- را بر سر خود احساس نكنند.

اين رويه پس از انقلاب نيز ادامه يافته است. هر چند در زمان‌هايي تندتر و در زمان‌هايي ملايم‌تر. مسئله اصلي آن است كه هيچ‌گاه امكان تامل انتقادي بدون واهمه در اين كشور فراهم نشده است و اين دقيقا ناشي از همان پارادوكس بنيادين دانشگاه در ايران است. چگونه امكان دارد در حوزه‌ي انسانيات، انتقادي انديشيد و در پايان همگي بازگو كننده‌ي نظرات نفر اول ممكلت –چه فرقي مي‌كند نام او چيست؟- باشند؟

اخراج‌ها و فشارهاي اخير كه شامل حال اساتيد دانشگاه‌ها در كشور ما شده است، چندان چيز بعيد و غير قابل پيش‌بيني نيست. تنها چيزي كه در مورد آن مي‌توان گفت آن است كه شايد كمي غليظ و بي حساب و كتاب است. مثالي مي‌زنم تا نشان دهم كه اين ماجرا اولين در نوع خودش نيست: حدود چهار سال پيش،‌ آقاي دكتر اكبريان از فرصت مطالعاتي خود به انگلستان به ايران بازگشتند، ايشان عضو هييت علمي گروه فلسفه دانشگاه تربيت‌مدرس هستند. در آن زمان آقاي دكتر كديور، رياست گروه فلسفه را بر عهده داشتند و بهانه‌ي تاخير آقاي اكبريان در بازگشت –گويا ايشان بيش از مدت مقرر در سفر ماندند- را دستاويز خود قرار دادند تا ايشان را –كه از شاگردان آقاي مصباح‌يزدي مي‌باشند- از دانشگاه اخراج كنند. البته در آن زمان، مداخلات چندين‌باره‌ي شخص آقاي سيد محمد خاتمي –كه به شدت به خاطر اين مسئله از سوي بيت رهبري تحت فشار بود- باعث شد كه اخراج صورت تحقق نپذيرد. تا اينكه صفحه‌ي روزگار چرخيد و رييس‌جمهور عوض شد و آقاي اكبريان به سمت رياست دانشكده انتخاب شد... روزي كه خبر قطعي رفتن آقاي كديور از دانشگاه را شنيدم تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه "كسي كه سياسي مي‌ايد و سياسي مي‌ماند بايد منتظر اين هم باشد كه روزي سياسي برود"..

واقعيت اين است كه انديشه انتقادي در ميان ما ايراني‌ها، حتي در ميان اساتيد رشته‌هاي انساني نيز به درستي جا نيفتاده است. فراموش نمي‌كنم حدود يك سال پيش را كه دعوايي فلسفي ميان آقاي دكتر سروش و آقاي دكتر سيد حسين نصر پيش آمد و در آن دعوا، دكتر سروش با يادآوري همكاري‌هاي آقاي نصر با دربار پهلوي در مقام پاسخ‌گويي برآمد و البته هزاران مثال ديگري كه در اين زمينه –به خصوص در سال‌هاي اخير مي‌توان برشمرد. در اين ميان آمدن و رفتن اساتيد مختلف چندان تاثيري در مسئله‌ي اصلي ما ندارد. مسئله ابعاد چندگانه‌اي دارد كه بحث برخوردهاي قدرت‌مندان با ديگران تنها يك بعد خاص از آن است، بعدي كه حتي مهم‌ترين هم نيست. درد ما تنها با پرداختن به مصداق‌ها تسكين نخواهد يافت. بهتر است روزي تصميم بگيريم كه با مسئله‌ي اصلي روبرو شويم و آن هم اين است: آيا ما اساسا به انسانيات و در كل انديشه‌ي انتقادي نيازي داريم؟ اين فقط يك مسئله‌ي حكومتي نيست. آن را از اعضاي خانواده‌ي خود، و حتي پيش از آن از خودتان، بپرسيد. كدام‌يك حاضريد رها كردن تحصيل در رشته‌هايي چون مهندسي و يا پزشكي و روي‌اوردن به انسانيات را تصميمي درست و منطقي بدانيد؟ آيا كسي كه چنين كاري كند را "ديوانه" نمي‌دانيد؟ آري! واقعيت اين است كه "فانتزي بودن" انسانيات در ايران يك امر حكومتي نيست، سنتي فكري و فرهنگي آن را پشتيباني مي‌كند..

 

****‌

در ميان اساتيدي كه اين روزها از آنها نام برده مي‌شود، يكي هم دكتر بشيريه است. هر چند من هيچ‌وقت شاگرد مستقيم ايشان نبوده‌ام، آنقدر به طرق مختلف از دانش ايشان بهره برده‌ام و آنقدر مديون ايشان هستم كه در اينجا ذكري از ايشان بياورم. برخورد حكومت جمهوري اسلامي با دكتر بشيريه –من اين برخورد را در سطحي بالاتر از دانشگاه مي‌دانم- براي من كاملا قابل درك است. دكتر بشيريه اولين كسي بود كه در فضاي تند پس از انقلاب، مطالعه‌ي "گذار به دموكراسي" را در دپارتمان‌هاي علوم سياسي نهادينه كرد و شرايط را براي رهبران حكومت به گونه‌اي ساخت كه آگاهانه براي تشكيل كلاس‌ها و تربيت دانشجوياني خرج كنند كه در نهايت تنها مي‌توانست تيشه به ريشه‌ي حكومت زند. اين بغض به اين زودي‌ها و به اين راحتي‌ها التيام‌پذير نخواهد بود. البته من فكر مي‌كنم در نهايت دكتر بشيريه به دانشگاه تهران برخواهد گشت –دانشكده علوم سياسي دانشگاه تهران بدون حضور ايشان ذره‌اي اعتبار نخواهد داشت- اما اين بغض هميشه خواهد ماند و هر از چندي به گونه‌اي خود را نشان خواهد داد. اين هم طنز ديگري است كه دكتر بشيريه دانشيار دانشگاه است و عباسعلي عميد زنجاني، استاد تمام!

آري! اين اساتيد نيستند كه اين روزها اخراج مي‌شوند، اين دمل پارادوكسيكالِ انسانيات در ايران است كه گاه به گاه جايي چرك مي‌كند و كثافتش تمام زندگي ما را مي‌گيرد...

 

قصه ی یک دوست قدیمی

 

1-    آريل دورانت، همسر ويل دوررانت مولف مشهور كتاب تاريخ تمدن، در كتاب مشترك‌شان –دو زندگينامه- به ماجراي سفر به هندوستان اشاره مي‌كند و حضور در معبدي بودايي. اين معبد سرتاسر منقش است به تصاوير بودا در حال مجازات گناه‌كاران. آريل مي‌گويد اين صحنه به خصوص براي ويل بسيار اعجاب‌انگيز بود، چون او تصور مي‌كرد بودا آخرين فردي خواهد بود كه در اين دنيا ممكن است دست به انتقام و مجازات بيالايد. راهب معبد در توضيح اين تصاوير به نكته جالبي اشاره مي‌كند. او مي‌گويد مومنان را تنها با "ترس" از مجازات است كه مي‌توان مومن نگاه داشت و از اين روست كه حتي تصاوير معابد بودايي هم بايد منقش به تصاوير مجازات باشند.

2-    سال گذشته، در شب نيمه شعبان، در گفتگويي با يكي از دوستان، به او گفتم كه "مهدي" را بيشتر افسانه مي‌دانم تا واقعيت. اما افسانه‌اي كه به راستي براي زندگي بدان نيازمنديم. هنوز نظرم چندان عوض نشده است. هنوز هم نمي‌توانم فهم درستي از "امام غايب شيعه" داشته باشم. اما بدون آن هم نمي‌توانم زندگي كنم.

3-    "مهدي" يا يك افسانه است و يا در صورت وجود، امامي بسيار دور از دسترس است. به نظر من هنوز بسيار زود است كه دنيا به آخر خود برسد. اين واقعه شايد در هزاران سال بعد روي دهد. اما ما به نزديك ديدن آن بيش از پذيرش دوري آن نيازمنديم.

4-    چرا؟

5-    من هميشه يك ايده‌اليست رمانتيك بوده‌ام. رمانتيسمي كه سويه‌هاي جدي مذهبي در خود دارد و اساسا خود را فردي مذهبي مي‌دانم. هر مذهبي بيش از هر چيز بر اساس آنچه براي آينده وعده مي‌دهد مشخص مي‌شود و كمتر بر اساس آنچه در تفسير وضع موجود مي‌گويد. نقطه‌ي قوت آيين آن است كه به شما بگويد در پيشبرد زندگي خود به سمت و سوي مطلوب، چه سويه‌هايي را بايد دنبال كنيد. مذهب بدون تصوير آينده‌ي مطلوب و ارائه تمثيلي براي رسيدن به آن شايد چيزي كم دارد.

6-     انتظار براي آينده‌ي مطلوب، موقعيتي است كه به زندگي پوچ انساني معنا مي‌دهد. وضعيتي كه تنها با تلاش براي هر چه شبيه‌تر و نزديك‌تر شدن به قهرمان آخرالزمان عملي مي‌شود. اين آينده بيش از آنكه چيزي قابل دسترس باشد، در "تلاش" معنا مي‌يابد و به راستي اگر امر مطلوبي دست‌يافتني بود، انگاه چگونه مي‌توان آنرا "امر مطلوب" دانست؟

7-    براي من فرقي نمي‌كند ايده‌آل مطلوب ما مسيح مصلوب باشد يا كالكي و يا بودا، يا سوشيانت و يا مهدي. آنها همگي يك نفرند. كساني كه الگوهاي وعده‌بخش وضعيت هر چه بهتر انساني هستند، آنها خواهند آمد. چرا كه انسان همواره نيازمند اين مطلوبيت است و هر زماني بيش از زمان ديگر. در حالي كه آنها هرگز نخواهند آمد.

8-    اين ايده‌ال‌ها معمولا در سنت‌هاي مذهبي، با ويژگي‌هاي چون كشتار و انتقام‌جويي شناخته مي‌شوند. اما من معتقدم اين همان ماجراي بوداي مُنتقم است. اين بيشتر يك دروغ تاريخي است، دروغي كه كساني آنها را مطرح مي‌كنند و به خورد مردم مي‌دهند كه ادامه سلطه‌ي خود بر قلوب مومنين را منوط به "ترس آنها از مجازات" مي‌دانند (در اينجا به فصل شاهكار "برادران كارامازوف ارجاع مي‌دهم: بازپرس بزرگ. كسي كه مسيحِ بازگشته را به محاكمه مي‌‌‌‌‌‌ كشد).

9-    من منتظرم، منتظرم موعودي كه من خواهم بود. موعودي كه بيش از همه "بازمي‌گردد" تا "انسان" را به وضعيت مطلوب راهبر شود. همانجا كه اتفاقا در آن از محاكمه و مجازات خبري نيست: جايي براي زندگي با انسان‌ها.

10-                        نيمه شعبان سال گذشته، وقتي پس از پايان گفتگو با دوست خوبم از او جدا شدم، smsي را براي او و ديگران دوستانم فرستادم. نمي‌دانم او در هنگام مواجهه با آن به چه مي‌انديشيد، اما هرگز از آن پيام پشيمان نشدم. به راستي نيمه‌ي شعبان كه تولد حضرت مهدي است، براي من با بيتي از حافظ معنا مي‌شود. بيتي كه تمام هستيِ وعده‌داده‌شدگان را به تصوير مي‌كشد:

              خوشتر از عيش و صحبت باغ بهار چيست؟

              ساقي كجاست؟ گو سبب انتظار چيست؟

 

وقتش نرسيده؟




خرقه رهن مي و مطرب شد و زنّار بماند...

راستي! به آهستگي؟

"به آهستگي" نام فيلمي از مازيار ميري است كه روايتگر زندگي كارگر جواني است كه همسرش دچار بيماري عصبي است. او (زن) ناگهان گم مي‌شود، بعد از جستجوي زياد جسد له‌شده‌اش در پزشكي قانوني شناسايي مي‌شود و بعد مراسم تدفين و... اما نه! او را در مشهد مي‌بينند، مي‌يابند و او برمي‌گردد، كتك مي‌خورد، تهمت مي‌خورد و به زندان مي‌افتد. اما ماجرا چيز ديگري است. او در جستجوي آرامش به مشهد رفته بوده و آنجا آرامش را به راستي يافته بود. كارگر جوان، در نهايت، حرف همسرش را باور مي‌كند. پلان آخر فيلم شاهكار و اوج ماجرا است: كارگر در جمع كارگراني در ساختماني نيمه‌كاره در هنگام ناهار، دوربين مي‌چرخد از آن بالا، مي‌چرخد تا .. آري اينجا حرم امن امام رضا است....
******
حدود پنج سال پيش، در روزهاي اوج بحران، در روزهايي كه هر شبش به گريه مي‌گذشت و تنهايي و عذاب، روز تصميم گرفتم از شيراز راهي مشهد شوم، لزوما مسلمان نبودم، اما به راستي در دلم مومن بودم، آن روزها من هم چون هايدگر –با نقل هميشگي اين شعر هولدرلين محبوبش- ايمان داشتم كه "آنجا كه خطر هست،‌ نجات هم آنجاست" (هر چند او را هنوز نمي‌شناختم). لحظه‌ي برگشت را فراموش نمي‌كنم، آخرين باري كه از دور حرم را ديدم و چه راحت و "به آهستگي" آرامش را در وجودم جاري مي‌ديدم. به هفته‌اي نكشيد كه چرخ زندگي كاملا برعكس شد. شايد نوعي روشن‌شدگي بودايي بود آن روزها، آرام بودم و خوشبخت و لمس مي‌كردم كه تمام "چرخه‌ي رنج" "غيرواقعي" است. دوستاني كه آن روزها با هم محشور بوديم نيز متفق‌القول گواهي مي‌دهند كه آن روزها (كه شايد 6 ماهي طول كشيد) بهترين روزهاي زندگي من بود و من بهترين آدمِ زندگيم. هنوز هم روزهايي كه از خودم دلم مي‌گيرد ياد آن روزها مي‌كنم و آرام مي‌شوم. آري! به آهستگي....
********

ازدواج محمد و سارا –دو دوست بسيار خوب من- اين روزها بهانه‌اي شد كه پس از دو سال و نيم راهي مشهدالرضا شوم. دو و نيم سالي كه به اندازه‌ي باقي عمرِ تا كنونم ماجرا از سر گذراند. از مدت‌ها پيش مشتاق اين سفر بودم و اينك دل از دل نمي‌شناختم. در آغاز راه نيز "شايد علي" تماس گرفت و از قبولي قطعي خود در مقطع كارشناسي ارشد گفت.. اما اين تمام ماجرا نبود.
پيش از حركت زنگ تلفني خبري تراژيك را به من رساند. خبري كه شايد انرژي كامل يك انسان را از او بگيرد. هر چند در خود شهر مشهد، اين خبر در حاشيه‌ي ذهنم قرار گرفته بود، همچنان دلم را پرآشوب مي‌كرد. به هر حال، حضور در آن شرايط بار اين خبر را تا حدود زيادي برايم كم كرد. اما باز هم اين تمام ماجرا نبود. امروز صبح ساعت 7:30 به خانه رسيدم و با خستگي به خواب رفتم.. ساعت 10 صبح تماس ديگري و خبري مكمل، آري خطر به نهايت خود رسيده است... راستي آيا از نجات خبري هست؟
تمام امروز به سه بيت شعر فكر مي‌كردم و اين سوال كه كدام‌يك مصداق امروز من است:
1- قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ورنه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود
2- جز كه تسليم و رضا كو چاره‌اي
در كف شير نري، خونخواره‌اي
3- آن يار نكوي من، بگرفت گلوي من
گفتا كه چه مي‌خواهي، گفتم كه همين خواهم..

نميدانم كدام يك وصف‌حال غم‌افزاي اين روزهاي من است. دلم به سومي تمايل دارد و چشمم به اولي ديده‌ور. اما مي‌ترسم اگر دومي باشد.....

*****
اميدوارم دوستان عزيزم از ماجرا چيزي نپرسند. حتا حدسي هم نزنند. اين بخشي از زندگي من است كه همواره از همگان پنهان نگه داشته شده است. جايي كه من خودم مي‌مانم. آنچه اينجا نقل شد فقط يك ذكر حال بيرحمانه بود، با اين استدلال كه اينجا به هر حال از آن من است و حق دارم بارهايي هم كاملا براي دل خودم بنويسم، هر چند مي‌پذيرم كه اين استدلال خود نادرست است...