ايده دانشگاه در غرب با "انسانيات" (Humanities) آغاز شد. شايد قرنها طول كشيد تا رشتههاي ديگر علوم، مثل مهندسيها و علوم پايه، نيز به ساحت دانشگاه وارد شدند و سياقي Scholar يافتند. از همين رو در سنت غربي كسي كه توانايي و استعداد بالايي داشته باشد، بيشتر تحصيلات خود را در حيطه انسانيات ادامه ميدهد و به "تفكر" روي مياورد.
اما اين ماجرا براي ما ايرانيان كاملا متفاوت بوده است. از ميان 16 دانشجويي كه عباس ميرزا براي تحصيل علوم غربي به "فرنگ" فرستاد، تنها يك دانشجو به آموختن زبان انگليسي مامور شده بود و باقي همگي به تحصيل در –به خصوص- رشتههاي فني پرداختند. اين رويه پس از آن نيز ادامه يافت. به عنوان نمونه در "دارالفنون" –كه هژموني علوم فني در آن را ميتوان از نامش هم به خوبي دريافت- تقريبا هيچ رشتهي انساني تاسيس نشد و تمام رشتهها به نحوي به فنون –به ويژه فنون نظامي- مرتبط بودند.
اين نوع نگاه به وادي دانش و معرفت تبديل به سنتي در ميان ما ايرانيان شده است كه علم را تنها در مهندسي و پزشكي ميبينيم و انسانيات را نيز جز مشتي اباطيل نميانگاريم. حتي خود "انسانيات" هم در ترجمه به زبان ما تبديل شده است به "علوم انساني"! سيطرهي علوم طبيعي بر انسانيات را ميبينيد؟
مواجهه ايرانيان با مدرنيته نيز اين تناقض را گسترش داد. فرزين وحدت در كتاب زيباي خود " رويارويي فكري ايران با مدرنيت" به خوبي اين مسئله را تبيين كرده است. انديشمندان ايراني كه هر يك به گونهاي فريفتهي پيشرفت فرنگ شده بودند، با آنكه زمينههاي آن در دل انديشهي غربي را ميديدند، در نهايت راهحلي كه ارائه ميدادند نه تاسي به "انديشهگي" و "نگاه انتقادي" غربي، كه "از سر تا پا فرنگي شدن" آنهم در حوزههايي چون بودجه، بوروكراسي و امثال آن بود. حتي متفكراني چون آخوندزاده و طالبوف –كه به نظر ميرسد فهم موسعتري از مدرنيته داشتند- هم در نهايت جز به تقليد از ظواهر برجستهي "نظام" غربي حكم نميكردند.
اين مسئله در دوران حكومت پهلوي هم ادامه يافت. در دوران رضا شاه كه اساسا قرار بود شاه به تنهايي فكر كند و ديگران آنها را عملي كنند. پس از آن هم رويه چندان تغييري نكرد، هر چند اندكي تلطيف شد و از سوي ديگر، شاه جوان هم كه توان فكر كردن نداشت و نتيجه اين شد كه اساسا كسي فكر نكند!! در نتيجه ما كه قرار بود در بيست سال به ژاپني در منطقه تبديل شويم، در نهايت به بحران هويتي و انقلابي فراگير دچار شديم.
علوم انساني با تاسيس دانشگاه تهران، به مرزهاي ما نيز وارد شد و از آن هنگام تا كنون دستخوش پارادوكسي حلناشدني ماند. ايدهي دانشگاه كه بدون هيچ تاملي از غرب ستانده شده و به ايران آورده شده بود، نتوانست خود را در شرايط فرهنگي جديد به همانگونه كه هست بازتوليد نمايد. در نتيجه اولا انسانيات در اينجا به حاشيه رفت- حاشيهاي كه هيچكس نميدانست به چه دردي ميخورد- و ثانيا در آنجا نيز به جاي آنكه "تامل انتقادي" آموزش داده شود، همه قرار شد بنشينند و آنچه شاهنشاه ميانديشد را دوباره بيان كنند. طنز تلخ دانشگاه در ايران اين است كه هيچ دورهي زماني نبوده است كه اساتيد دانشگاهي خطر اخراج و حاشيهنشيني –به جرم دگرانديشي- را بر سر خود احساس نكنند.
اين رويه پس از انقلاب نيز ادامه يافته است. هر چند در زمانهايي تندتر و در زمانهايي ملايمتر. مسئله اصلي آن است كه هيچگاه امكان تامل انتقادي بدون واهمه در اين كشور فراهم نشده است و اين دقيقا ناشي از همان پارادوكس بنيادين دانشگاه در ايران است. چگونه امكان دارد در حوزهي انسانيات، انتقادي انديشيد و در پايان همگي بازگو كنندهي نظرات نفر اول ممكلت –چه فرقي ميكند نام او چيست؟- باشند؟
اخراجها و فشارهاي اخير كه شامل حال اساتيد دانشگاهها در كشور ما شده است، چندان چيز بعيد و غير قابل پيشبيني نيست. تنها چيزي كه در مورد آن ميتوان گفت آن است كه شايد كمي غليظ و بي حساب و كتاب است. مثالي ميزنم تا نشان دهم كه اين ماجرا اولين در نوع خودش نيست: حدود چهار سال پيش، آقاي دكتر اكبريان از فرصت مطالعاتي خود به انگلستان به ايران بازگشتند، ايشان عضو هييت علمي گروه فلسفه دانشگاه تربيتمدرس هستند. در آن زمان آقاي دكتر كديور، رياست گروه فلسفه را بر عهده داشتند و بهانهي تاخير آقاي اكبريان در بازگشت –گويا ايشان بيش از مدت مقرر در سفر ماندند- را دستاويز خود قرار دادند تا ايشان را –كه از شاگردان آقاي مصباحيزدي ميباشند- از دانشگاه اخراج كنند. البته در آن زمان، مداخلات چندينبارهي شخص آقاي سيد محمد خاتمي –كه به شدت به خاطر اين مسئله از سوي بيت رهبري تحت فشار بود- باعث شد كه اخراج صورت تحقق نپذيرد. تا اينكه صفحهي روزگار چرخيد و رييسجمهور عوض شد و آقاي اكبريان به سمت رياست دانشكده انتخاب شد... روزي كه خبر قطعي رفتن آقاي كديور از دانشگاه را شنيدم تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه "كسي كه سياسي ميايد و سياسي ميماند بايد منتظر اين هم باشد كه روزي سياسي برود"..
واقعيت اين است كه انديشه انتقادي در ميان ما ايرانيها، حتي در ميان اساتيد رشتههاي انساني نيز به درستي جا نيفتاده است. فراموش نميكنم حدود يك سال پيش را كه دعوايي فلسفي ميان آقاي دكتر سروش و آقاي دكتر سيد حسين نصر پيش آمد و در آن دعوا، دكتر سروش با يادآوري همكاريهاي آقاي نصر با دربار پهلوي در مقام پاسخگويي برآمد و البته هزاران مثال ديگري كه در اين زمينه –به خصوص در سالهاي اخير ميتوان برشمرد. در اين ميان آمدن و رفتن اساتيد مختلف چندان تاثيري در مسئلهي اصلي ما ندارد. مسئله ابعاد چندگانهاي دارد كه بحث برخوردهاي قدرتمندان با ديگران تنها يك بعد خاص از آن است، بعدي كه حتي مهمترين هم نيست. درد ما تنها با پرداختن به مصداقها تسكين نخواهد يافت. بهتر است روزي تصميم بگيريم كه با مسئلهي اصلي روبرو شويم و آن هم اين است: آيا ما اساسا به انسانيات و در كل انديشهي انتقادي نيازي داريم؟ اين فقط يك مسئلهي حكومتي نيست. آن را از اعضاي خانوادهي خود، و حتي پيش از آن از خودتان، بپرسيد. كداميك حاضريد رها كردن تحصيل در رشتههايي چون مهندسي و يا پزشكي و روياوردن به انسانيات را تصميمي درست و منطقي بدانيد؟ آيا كسي كه چنين كاري كند را "ديوانه" نميدانيد؟ آري! واقعيت اين است كه "فانتزي بودن" انسانيات در ايران يك امر حكومتي نيست، سنتي فكري و فرهنگي آن را پشتيباني ميكند..
****
در ميان اساتيدي كه اين روزها از آنها نام برده ميشود، يكي هم دكتر بشيريه است. هر چند من هيچوقت شاگرد مستقيم ايشان نبودهام، آنقدر به طرق مختلف از دانش ايشان بهره بردهام و آنقدر مديون ايشان هستم كه در اينجا ذكري از ايشان بياورم. برخورد حكومت جمهوري اسلامي با دكتر بشيريه –من اين برخورد را در سطحي بالاتر از دانشگاه ميدانم- براي من كاملا قابل درك است. دكتر بشيريه اولين كسي بود كه در فضاي تند پس از انقلاب، مطالعهي "گذار به دموكراسي" را در دپارتمانهاي علوم سياسي نهادينه كرد و شرايط را براي رهبران حكومت به گونهاي ساخت كه آگاهانه براي تشكيل كلاسها و تربيت دانشجوياني خرج كنند كه در نهايت تنها ميتوانست تيشه به ريشهي حكومت زند. اين بغض به اين زوديها و به اين راحتيها التيامپذير نخواهد بود. البته من فكر ميكنم در نهايت دكتر بشيريه به دانشگاه تهران برخواهد گشت –دانشكده علوم سياسي دانشگاه تهران بدون حضور ايشان ذرهاي اعتبار نخواهد داشت- اما اين بغض هميشه خواهد ماند و هر از چندي به گونهاي خود را نشان خواهد داد. اين هم طنز ديگري است كه دكتر بشيريه دانشيار دانشگاه است و عباسعلي عميد زنجاني، استاد تمام!
آري! اين اساتيد نيستند كه اين روزها اخراج ميشوند، اين دمل پارادوكسيكالِ انسانيات در ايران است كه گاه به گاه جايي چرك ميكند و كثافتش تمام زندگي ما را ميگيرد...