از امروز تا دو ماه.. شاید سه ماه دیگر

 

من هنوز اين جاده را نرفته‌ام. تمام نوشته‌هايش پر از خاطرات كسي است و ديگران از نشنيدن من و اين حرف‌ها حتي براي لحظه‌اي پشيمان نيستند.. تو رفتي. در همين جاده، با يك پاي نحيف و با ديدن، نه شنيدن يك دوست. كسي كم‌خاطره‌تر از براي من خواندن، تو خواندي، يك آواز بلند، در حديث يك ماجراي حج، در كنار آدمهايي كه نه تو مي‌شناسي و نه من و نه حتي هيچ‌كس از خودشان، كه ما را هم كسي نمي‌شناسد، براي او خواندي،.. تمام خاطرات مرا،

من هنوز اين جاده‌ را نرفته‌ام، تو هم خوب مي‌داني، ولي تمام تنم شكسته است و خسته، تو همين امروز رفتي،‌ كه من خوب مي‌دانم، از اين روز خانه‌اي جديد برايم ساخته شد، امروز و براي چند روز و شايد ماه، ... امروز نه تو رفتي و نه كسي بدون تو، براي خاطرات ديگران، نشستي در كنار تختم، تو، رفتي و هنوز رفتي، از همين امروز كه رفتن براي من آغاز شد، چندان طول نمي‌كشد... شايد سه ماه و شايد روزي ديگر، اما.. امروز خانه را نو كردم، به نام تو: "بيت‌الاحزان".....

 

بودن

 

كم‌‌كم نيمه‌شب است، اما اين ميدان همچنان شلوغ است. مردمي مي‌خرند و ديگراني مي‌فروشند. چيزي را در پيش‌ روي مي‌بينند. كسي خواب نيست. هنوز وقت رفتن هم نشده... اين شهرِ زندگي است، هرچند خيلي سخت نفس مي‌كشد، اما هنوز و قت خوابش نرسيده است. اينجا "جريانِ" سياست است، نه در محافل چاي و ميوه و سيگار و كباب حضراتي كه نشسته‌اند و براي سال بعد اين مردم هر يك به مذاق منافع "شخصي" خود، راه مي‌نمايند و دوباره سيگاري تش مي‌زنند... تف

 

خوشحالم از اينكه فيلم –طبعا ضد آمريكايي- سينما 1 را نديدم. آنجا كه قرار است براي نظريه‌ي آن مهندس ترافيك كه در يزد، ليبراليسم را عامل فقر و بدبختي در همه‌جاي دنيا معرفي مي‌كند– و البته حتما نمي‌داند چرا فقر در هر جا  كه اين ليبراليسم حاكم نشده، به وفور يافت مي‌شود- كلي سند و مدرك جور شود، آنهم با حضور "اساتيد دانشگاه".

 

زندگي در جاي ديگري بود و مرا به خود كشاند، به خيابان، آخر كار هم كه  "باران"... هواي اين شهر اين‌روزها بهاري است... كاش سياست‌بازان –از هر جناحي- اين را بفهمند.. تف

 

از تاریخ

 

 

يكي از اسباب انحطاط مجلس ورود آخوندها بود در او، و اگر يك‌مرتبه‌ي ديگر مجلس و مشروطيت در اين مملكت پيدا شد، حتما بايد مراقب باشند جنس عمامه‌به‌سر را در مجلس راه ندهند، اگرچه به عنوان وكالت هم باشد والسلام..

                                                         

                                    مجدالاسلام كرماني- از روحانيون مشروطه‌خواه عصر مشروطه

                                                         

روح ایران بی روح

 

8 مارس روز جهاني زن نام گرفته است. بهانه‌اي شد تا اندكي درباره‌ي زنان و جنبش ايراني آنها بنويسم.

سال‌ها پيش وقتي انقلاب اسلامي در ايران پيروز شد، ميشل فوكو اين انقلاب را نشان زنده بودن بشر و ايران را "روح يك جهان بي‌روح" دانست. فوكو معتقد بود كه اين انقلاب نشان‌دهنده‌ي آن است كه هنوز هم مي‌توان به عدم‌پذيرش گفتمان مسلط جهاني اميدوار بود و گفتمان‌هاي رقيبي هنوز وجد دارند كه هيچ‌يك از دو گفتمان مسلط شرقي و غربي را نمي‌پذيرند. نمي‌دانم اگر فوكو امروز زنده بود درباره‌ي نظرات 27 سال پيش خود چه نظري داشت. اما حدس مي‌زنم چندان تغييري در ديدگاهش نمي‌شد يافت. انقلاب ايران هنوز قوه‌ي محرك بسياري از تمايلات گفتماني غير كاپيتاليستي –و بويژه اسلامي- در جهان است و اگر چه ما كه در داخل ايران نشسته‌ايم از همه‌چيز آن نالانيم، تاثيرات همچنان پايدار آن در طبقات و گروه‌هاي حاشيه‌اي جهان مدرن و كمك به آنها در يافتن انگيزه براي نپذيرفتن گقتمان مسلط و تلاش براي ارائه‌ي هويت واقعي خود، غير قابل انكار است.

اما در درون ايران، اين گفتمان خود گفتمان مسلطي است كه به هيچ گفتمان آلترناتيوي اجازه‌ي ابراز وجود نمي‌دهد. اگر گفتمان سرمايه‌داري در فضاي قدرت ناآشكار خود را تثبيت مي‌كند، گفتمان انقلاب اسلامي، دقيقا تلاش مي‌كند كه تثبيت خود را در حوزه‌ي قدرت آشكار نيز به هر شكلي فراهم آورد و اين –به نظر من- ناشي از تزلزل و عدم اعتماد به نفس صاحبان اين گفتمان است. در نظر قدرت‌مندان حكومتي ما، كاركرد نهادهايي چون دين و يا هييت‌هاي مذهبي –كه از پايه‌هاي اصلي تثبيت گفتمان حكومت اسلامي هستند- چندان اطمينان‌بخش نيست كه آنها را از به كار بردن آشكار قدرت براي سركوب گفتمان‌هاي حاشيه‌اي بي‌نياز كند. از اينرو است كه در ايران به خوبي مي‌توان تلاش براي "حفظ" قدرت مسلط را مشاهده نمود.

اين مقدمه براي آن بود كه به موضوع جنبش زنان ايران بپردازم. با تاسي از فوكو مايلم اين جنبش را "روح ايران بي‌روح" بنامم. در ميان گفتمان‌هاي حاشيه‌اي امروز ايران تنها گفتمان حقوقي زنان است كه از ويژگي‌هاي جنبش‌هاي نوين اجتماعي بهره‌مند است. بر خلاف جنبش‌هايي چون جنبش دانشجويي و حتي بسياري از سازمان‌هاي غير دولتي، جنبش زنان ايران به راستي جنبشي است كه به دنبال قدرت نيست. در اين جنبش فعاليت‌ها چنان تقسيم شده است كه هيچ فرد خاصي را نمي‌توان به عنوان رهبر جنبش در نظر گرفت و حتي هيچ ايدئولوژي و آرمانشهري نيز براي آن طراحي نشده است. از اينرو جنبشي كاملا شفاف است. آنها تنها يك هدف دارند : "بدست آوردن حقوق انساني خود". غير رسمي بودن و همچنين تنوع ديدگاه‌هاي موجود در اين جنبش آنرا بيش از پيش از ديگر جنبش‌هاي كلاسيك ايراني جدا كرده و به جمع جنبش‌هاي نوين اجتماعي نزديك مي‌كند. Campain يك ميليون امضا براي حقوق زنان از جمله اولين بارقه‌هاي روابط نوين ميان مردم و حكومت در ايران است كه قطعا تلاش براي به‌ثمر رساندن آن در تمام ابعاد اجتماعي ما –و نه فقط در بحث حقوق زنان- اثرات انكارناپذيري خواهد داشت. اين جنبش حكومت نمي‌خواهد و براي رسيدن به اهداف خود، به سياسي‌كاري نيز روي نياورده است. بركنار ماندن از ساختارهاي رسمي قدرت و تلاش براي كسب حقوق از طريق گفتگو با ملت – و نه لزوما حاكمان- اعتماد به پايداري دستاوردهاي اين جنبش را به ميزان قابل‌توجهي افزايش مي‌دهد. در يك كلام مي‌توان گفت جنبش زنان ايران،‌ در حال‌حاضر تنها جنبش اجتماعي در ايران است كه خارج از گفتمان‌ مسلط سياسي و اجتماعي به دنبال دست‌يابي به اهداف خود است و به همين خاطر است كه مي‌توان آنرا يك گفتمان آلترناتيو براي گفتمان مسلط حكومت اسلامي دانست.

در اين روزها، گروهي از فعالان حقوق زنان در ايران در پازداشت به سر مي‌برند. البته حضور آنها در زندان، قطعا ناخوشايند است. اما از ديدي ديگر، كاملا مطلوب است.  به يقين هيچ حركت آرام ديگري چون تجمع گروهي اندك از زنان در چند روز گذشته چنين با خشونت نهادهاي حكومتي روبرو نمي‌شد. (در همين روزها مراسم سالگرد مرحوم دكتر مصدق بدون هيچ مشكلي برگزار شد). براي حكومت بسيار مطلوب‌تر بود اگر با اين تجمع نيز آرام به پايان خود مي‌رسيد و مي‌توانست به عنوان نماد وجود آزادي بيان در ايران مورد استفاده‌ي تبليغاتي قرار بگيرد. اما چنين نشد. من فكر مي‌كنم دليل برخورد با اين تجمع آرام و كوچك در آنچه گفتم ريشه دارد: حكومت فعلي ايران،‌تنها يك گفتمان –هر چند در حال حاضر بسيار ضعيف- در مقابل خود دارد. آنهم گفتمان جنبش زنان است. هر نوع ابراز وجود اين "روح" تمام وجود گفتمان مسلط را به لرزه مي‌افكند و ترس فراوان حكومت از زنان، نشان ميزان سلامت و شادابي گفتمان آلترناتيو آنها است.

به زنان تبريك مي‌گويم. اين روز را و همه‌ي روزهاي "زن" را. و علاوه بر اين تبريك مي‌گويم، به خاطر شكوفايي و قدرت‌مندي جنبش‌شان. آنها روح امروز ايران هستند و نمي‌دانم اگر آنها نبودند به چه چيزي در اين بلبشوي سياست‌بازي مي‌شد اميد بست.

 

 

**************************

از دوستاني كه در اين چند روز جوياي احوال مادر شدند ممنونم. بسيار ممنون.  همان‌طور كه گفتم خدا شكر فعلا اوضاع خوب است و اميدورام كه خوب هم پيش برود. براي شفاي همه‌ي مريض‌ها دعا مي‌كنم. مريضي واقعا بلا است.

 

خرابی؟

 

دو روزی است نمی توان این وبلاگ را چک کرد. نمیدانم چرا. عجیبه

دولت بی تبلیغ

 

صداي گريه‌هاي خواهرم پشت تلفن كه از اينكه نمي‌توانست از راه دور براي مادر كاري انجام دهد و به شدت نگران سلامت او بود، هنوز توي گوشم است. چگونه مي‌شد او را آرام كرد؟ و البته نشد!! امروز مادرم براي بيماريش به تهران آمد. من هم نگران از اينكه اين سرماخوردگي لعنتي اگر بر بيماري ريوي مادرم تاثيري گذاشته باشد، چه فاجعه‌اي مي‌تواند ما را در بر بگيرد... سبح بر اساس قولي كه به استادم داده بودم، براي بردن رساله‌اي به دانشگاه رفتم. آنقدر حواسم مشغول ماجراي بيماري مادر بود كه اصلا يادم رفته بود امروز (دوشنبه) قرار است دكتر قادري درباره‌ي تجربه‌ي مشروطه براي ما سخنراني كند و اينكه ساعت 12 فيلم "گفتگو با سايه" –درباره زندگي صادق هدايت- با حضور كارگردان –خسرو سينايي- در دانشگاه ما اكران شود و من كه يك هفته‌اي را در انتظار اين روز سر كرده بودم. وقتي صبح به دانشگاه رفتم هر دوي اينها يادم آمد. فيلم را به هيچ‌وجه نمي‌شد ديد. اما سخنراني دكتر قادري را مي‌شد شنيد. منگ بيماري مادر و غمگين از ماجراي "گفتگو با سايه" به برد بخش مراجعه كردم تا ساعت و مكان دقيق سخنراني را ببينم. بر خلاف هميشه كه سخنراني‌هاي تخصصي بخش را در بردهاي مختلف دانشگاه اعلام مي‌كنند،‌اين سخنراني تنها در يك برگه‌ي دست‌نويس، ‌آنهم تنها در برد بخش خودمان نصب شده بود. از كارشناس بخش دليلش را پرسيدم، گفت كه دكتر قادري خودش خواسته چنين باشد "تا بچه‌ها با ذهني خالي از موضوع در جلسه شركت كنند". چه دليل مسخره‌اي!! در حال قدم‌زدن در راهروي دانشكده دكتر قادري را –دقايقي قبل از شروع جلسه- ديدم. به شوخي از او پرسيدم كه چرا براي سخنراني‌اش تبليغي نشده است. دكتر با چهره‌اي جدي –و نه چون هميشه به تمسخر- گفت كه اين هم از ثمرات "دولت بي‌تبليغ" است. براي آنها كه دكتر قادري را از نزديك ديده‌اند، قابل درك است وقتي من از شنيدن اين حرف شوكه شده باشم. اينكه دولت چنان كرده باشد كه حتي كسي چون قادري هم شكوه‌هاي خود را پنهان نمي‌كند،  براي من بسيار سخت بود. گفت "اما من حرفم را خواهم زد" و البته من شكي در اين نداشتم. دكتر خود مي‌دانست كه ما شكي در اين نداريم. اما گويا روزگار آنقدر عجيب شده است كه ما حتي بايد براي خودمان هم توضيح بدهيم و به خودمان اطمينان بدهيم كه "حرف‌مان را خواهيم زد". او گفت و البته در سخنراني جذاب خود نيز به راستي حرفش را زد. از جلسه اندكي زودتر خارج شدم تا به ترمينال به دنبال مادرم بروم. اما در طول راه هنوز واژه‌ي "دولت بي‌تبليغ" در گوشم بود. با گريه‌هاي خواهرم درهم‌اميخته بود و من نگران مادر بودم. اما دوباره دكتر قادري را مي‌ديدم كه از "دولت بي‌تبليغ" حرف مي‌زد. وقتي امروز 40 هزار تومان از بانك برداشت كردم تا خرج دكتر رفتن مادر "بيمه‌شدهِ" خود كنم –و البته در آخر شب نيز تنها 2هزار تومان در جيبم مانده بود، "‌دولت بي‌تبليغ" پيش چشمم بود. ساعت 11 شب خسته و كوفته از جلوي يك ميوه‌فروشي به منزل مي‌رفتم كه قيمت‌ها نظرم را جلب كرد. پرتقال 1800 تومان، نارنگي پاكستاني 1900 و سيب سرخ 2000 تومان. اندكي جلوتر سياهي را ديدم كه درون آشغال‌هاي بيرون‌گذاشته‌شده‌ي مردم دنبال چيزي براي امرار معاش مي‌گردد و دوباره ياد "دولت بي‌تبليغ" افتادم. دولتي كه در كمتر از يك سال به فناوري‌هايي دست يافته كه تنها 8 كشور صنعتي آنها را دارند و حتي براي بيماري‌اي كه همان 8 كشور هم چاره‌اي براي آن ندارند،‌ دارو كشف نموده و البته معلوم نيست پس چرا مردمانش از بي‌غذايي و بيكاري و هزار عيب و مرض ديگر هر روز هزار بار مي‌ميرند و زنده مي‌شوند.. و چنان طوفاني در جهان به پا كرده كه آمريكا و اسراييل و تمام قدرت‌هاي جهاني را به زانو نشانده و دانشمندان 17-16 ساله‌ي هسته‌ايش در خانه انرژي هسته‌اي را كشف مي‌كنند و چنان درجه‌اي از آزادي را در كشور بنا نموده است كه حالا مدعي است در برنامه است كه ماركسيست‌ها را هم به دانشگاه‌ها دعوت كنند و با آنها مناظره كنند و –انگار مخالفان ولايت‌فقيه فقط ماركسيست‌ها هستند- و در كل دولتي كه خودش به خود معدل 20 مي‌دهد.. خلاصه دوباره در يك كلام "دولت بي‌تبليغ"... .

 

اين نوشته به نظرم ابتر مي‌نمود. صداي گريه‌هاي خواهرم و غم چهره‌ي شكسته‌ي دكتر قادري –مگر يك استاد دانشگاه چه دلخوشي غير از حرف و بحث و نوشتن و خواندن دارد؟- هنوز چيزي كم داشت. حالا جمله‌ي كامل‌كننده‌ي آن را يافتم: "درود بر عاليجناب سر توامس مور، ‌نويسنده‌ي كتاب مستطاب اتوپيا".

 

 

************************

 

راستي نگران نشويد. خوشبختانه دكتر مادرم معتقد بود كه مشكل تنها يك سرماخوردگي شديد است و كاري به بيماري قديمي و مزمن نداشته است. خسته‌ام. فقط براي نوشتن اين پست بيدار ماندم. شب خوبي داشته باشيد، بهار نزديك است

 

 

ساعت 1:45 دقيقه بامداد است. تلفني كه دستكم تا 23 ديشب كار مي‌كرد حالا قطع شده است. ارزاني رييس دولت بي‌تبليغ. تلفن كه وصل شد اين پست را مي‌گذارم.

 

نمایشگاه

 

دولت نهم در واقع دولت آرامش‌بخشي است. خوب يادم هست در دوران دبيرستان يا دوران ليسانس كه در تهران نبودم چقدر از مسائلي مثل نديدن فيلم‌هاي جشنواره فجر و يا عدم حضور در نمايشگاه كتاب ناراحت و افسرده مي‌شدم. حتي قبول نشدن در كارشناسي در دانشگاه‌هاي تهران هم به همين دلايل برايم بسيار سخت بود. اين اواخر هم يادم هست كه چطور با زحمت خودم را به نمايشگاه كتاب –لااقل- مي‌رساندم. سال اولي هم كه آمدم تهران، هر چند خيلي از دنياي فيلم دور شده‌بودم- وقتي صف سينما در دوران جشنواره را مي‌ديدم، چيزي اذيتم مي‌كرد. مي‌دانستم كه در صف نخواهم ايستاد، اما به هر حال عذاب وجدان داشتم.

دولت جديد كه آمد اين مشكلات يكي‌يكي حل شدند. امسال وقتي از جلوي سينما آفريقا رد مي‌شدم و صف طولاني را ديدم،‌تنها اتفاقي كه در من افتاد،‌ يك لبخند بود. جشنواره بيشتر به نظرم يك شوخي مي‌آمد، نمايشگاهي كه مسعود ده‌نمكي را به عنوان ستاره‌ي جديد سينماي ايران معرفي خواهد كرد!!! جشنواره تمام شد و من حتي هنوز هم از نتايج آن به درستي اطلاع ندارم و البته ناراحت هم نيستم.

نمايشگاه كتاب هم از همين سنخ بود. با چه بدبختي خودمان را به نمايشگاه مي‌رسانديم و خسته و كوفته با يك بار سنگين از آنجا بيرون مي‌رفتيم و راه مي‌افتاديم به سمت شهرستان. اين دو-سه سال هم كه به اقتضاي زندگي درگير خريد كتب لاتين هم شديم و همش غم اينكه پول اين كتاب‌ها بايد از كجا تامين بشود و .... علاوه بر همه‌ي اينها اين معضل كه بايد با حمل كتاب‌هاي بخش فارسي در بخش لاتين و يا بالعكس بچرخي و هي به خودت ناسزا بگي كه چرا اينقدر براي خودت عذاب فراهم مي‌كني....

 

به بركت لج‌بازي‌هاي نفر اول دستگاه اجرايي كشور، امسال نمايشگاه به گند كشيده شد. قرار شده نمايشگاه كتب فارسي در مصلي باشد!!!!! و كتب لاتين هم در همان محل دايمي نمايشگاه‌ها. بسياري از ناشران داخلي هم تا الان نمايشگاه را تحريم كرده‌اند و اگر نمي‌كردند هم نمي‌دانم چه كتابي مي‌توانستند براي عرضه داشته باشند. مدت‌هاست كه ديگر هر نوع حس عصبانيت نسبت به اين دولت را از دست داده‌ام و به تمام اقداماتش به عنوان يك ماجراي خنده‌دار نگاه مي‌كنم و واقعا از اين جهت يك دولت نمونه داريم. امروز هم وقتي خبر تحريم نمايشگاه از سوي ناشران را ديدم،‌خنديدم و با خودم گفتم چه خوب شد. چون واقعا نه پول و نه حوصله‌ي گشتن در سالن‌هاي داخلي را نداشتم. حالا مي‌توانم پيش بيني كنم كه 1) نمايشگاه در كل بيش از 3-4 ساعت مرا نخواهد گرفت؛ 2) ميزان خرجم از قبل مشخص است: 60 هزار تومان سهميه‌ي ريالي كتب لاتين؛ 3) سنگيني كتاب‌هاي خريداري شده زياد نخواهد بود، 60 هزار تومان كتاب لاتين چند تا مي‌شود؟ و 4) از ازدحام اعصاب‌خرد‌كن بخش داخلي هم بي‌بهره خواهم بود.

 

از دولت و شخص رييس آن متشكرم و اميدوارم اقدامات خود را با اقتدار ادامه دهند كه بسيار به نفع مردم و آينده‌سازان اين مملكت خواهد بود. من مطمئنم هيچ دولت ديگري نمي‌توانست چنين آرامشي را براي بازديدكنندگان از يك نمايشگاه، ‌آن‌هم 3 ماه قبل از برگزاري آن، فراهم كند.

 

*****************************

 

وبلاگ موجودي به نام محمد رىىسى نيز يافت شد. از خوانندگان اين وبلاگ، احتمالا فقط خدر اين موجود را مي‌شناسد و شايد كوزه. به هر حال "محمد" عمري را به بطالت گذرانده و اين هم حاصل اين عمرِ به .. رفته است. حتما بخوانيد.

 

دیروز

در انتظار پيامي بودم

از يك برگ

كه صداي همهمه‌ي باد آمد

و غرش رعد

و ريشه‌ي انتظار

در خشم طوفان

خشكيد....

 

بيژن جلالي

برای مصطفی

در تاريخ انديشه سياسي غرب، دو متفكر هستند كه تحولي عمده در سير انديشه پديد آورده‌اند: سقراط و ماكياولي. اولي در آتن سرشار از شعر و ادب و انديشه دم از "ندانستن" زد و تمام تلاش خود را به كار برد تا به ديگران هم بفهماند كه آنها نيز چيزي نمي‌دانند. اين مرد ژنده‌پوش در نهايت در شهر خود، به جرم اغفال جوانان شهر، با نوشيدن جام شوكران، اعدام شد و ديگري در ايتالياي پرآشوب قرون 15و 16ميلادي، درگير جريانات روز سياسي شد و گاهي با اين پادشاه پيمان بست و گاهي براي ديگري كتاب نوشت و... در نهايت نيز توسط يكي از همين پادشاهان به زندان محكوم شد و در وضعيتي فلاكت‌بار جان داد. سقراط و ماكياولي هر دو يك چيز را در محور بحث‌هاي خود دارند: "فضيلت" و شايد بهتر بگوييم "ويرتو" (چنانچه استاد فولادوند به درستي مي‌گويد، درباره‌ي "ويرتوي" مورد نظر ماكياولي به اين راحتي نمي‌توان معادلي واحد در زبان‌هاي ديگر يافت). اما يكي شد "سقراط"، مظهر خوبي و پاكي و دانش‌‌دوستي و ... خلاصه چنانچه هاتف دلفي گفت "فرزانه‌ترين مرد آتن"؛ و ديگري شد "ماكياولي"، مظهر شرارت، بدي، دروغ و .. خلاصه كسي كه انتساب به او يك فحش جاندار سياسي به حساب مي‌آمد.

چرا چنين شد؟ مگر هر دو از "ويرتو" نمي‌گفتند؟ روايت شخصي من از ماجرا با روايت معمول متفاوت است. سقراط براي من مظهر يك بيمار رواني است كه دغدغه‌اي جز تحقير ديگران نداشته است. بيماري كه در آغاز گفتگو، با تمجيد بيش از حد و اندازه از طرف مقابل خود، او را خام مي‌كرد و بعد با بيان يك نكته و شايد سوال كوچك، به او مي‌فهماند كه هيچ نمي‌داند. تمام اين فرايند نيز با "ديگري" آغاز مي‌شود و سقراط عموما نقش آغازكننده را بر عهده ندارد، چرا كه اساسا مدعي بود كه هيچ نمي‌داند كه بخواهد درباره‌ي آن سخن بگويد. در طول گفتگو نيز سقراط در موارد متعددي سفسطه‌ورزي مي‌كند و چنان مقولات نامرتبط را در فضايي غريب به هم مي‌پيوندد و نتايج مطلوب خود را مي‌گيرد كه خواننده‌ي همپرسه‌ها را در زمان‌هاي بعدي در بهت و حيرت فرو مي‌برد كه چگونه چنين روابطي ميان مقولات برقرار شده است؟ سقراط هيچ اثر مكتوبي از خود به جا نگذاشت و شايد يكي از دلايل آن همين بوده باشد كه مكتوب بودن هر يك از همپرسه‌ها مي‌توانست سقراط را رسواي عام كند، اما او هرگز چيزي ننوشت. از ميان همپرسه‌هاي افلاطوني نيز، كه به زبان سقراط بيان مي‌شود، معمولا همپرسه‌هايي كه به راستي متعلق به خود سقراط هستند و افلاطون تنها نقش راوي را بر عهده دارد، آثار قابل‌توجهي نيستند و بيشتر به آثاري توجه مي‌شود كه افلاطون، حرف‌هاي خود را در آنها از زبان سقراط بيان مي‌كند. نيچه، سقراط را انساني زبون و ضعيف مي‌داند كه فلسفه را به انحراف كشانده است –و هايدگر اين انحراف را تشريح مي‌نمايد-. اما در زمان نيچه، هنوز فرويد از كشفيات انقلابي خود خبر نداده بود و من به خود حق مي‌دهم كه اكنون –با در دست داشتن ميراث گرانبهاي فرويدي- اندكي پيشتر روم و سقراط را يك ساديست بدانم كه تنها در پي تحقير مخاطبان خود بوده است و البته اين كار را نيز به خوبي مي‌دانست: چه راهي براي جلب محبت و اعتماد ديگري به خود بهتر از اينكه او را بالاتر از خود بنامي؟ سقراط اين بازي را به خوبي بلد بود و از اينرو، با اينكه عموما حرف خاصي براي ديگران نداشت، مقام خود را در تاريخ فلسفه چون استادي بزرگ و متعالي مستحكم نمود.

 

ماكياولي، اما، اهل اين بازي‌ها نبود. او آنچه مي‌ديد را صريح مي‌نوشت و از اين نمي‌ترسيد كه به او انگ زنند و يا اينكه غيراخلاقي بنامندش. او –بر خلاف سقراط و افلاطون- به دنبال دستيابي به بي‌كرانه‌‌‌‌‌اي كه در سرزمين مُثُل وعده داده شده بود، نرفت. او به آرامش و خوشبختي عيني مردماني مي‌انديشيد كه در بدترين شرايط –جنگ داخلي و تجزيه‌ي ايتاليا- روزگار مي‌گذراندند. ماگياولي، بهشتي را وعده نداد، او تنها آنچه را در دنياي واقع ديد تعريف كرد. او گفت كه براي سعادت و آرامش مردمان يك كشور، گاهي لازم است كه "شهريار" آنها به خدعه روي آورد. اين يك پيشنهاد نبود. ماكياولي تنها راوي راه پيروزي و آرامش براي يك شهر بود. اما تمام حيثيت و احترام خود را نيز در همين راه به باد فنا داد. او شد پدر خدعه و نيرنگ و سقراط شد پدر پاكي و سعادت.

 

اينجا جاي فلسفه‌ي سياست گفتن نيست. بيش از اين نخواهم نوشت. اگر در فهم متن دچار مشكل شديد، بگوييد. سعي خواهم كرد تا حد امكان از ابهامات بكاهم. اما با همين قدر نوشتن به مقصود خود از نوشتن نزديك شده‌ام. من تنها يك چيز براي گفتن دارم. چند سال پيش بود كه من هم سقراط را پدر خوبي مي‌دانستم و ماكياولي را باعث پليدي در سياست. آري. اما اينك نه. خيلي‌وقت است كه ديگر سقراط را دوست ندارم. ماكياولي را، اما، دوست دارم –صادقانه بگويم: نه چندان وقت-. دليلش هم براي خودم واضح است: وقتي مي‌گويم سقراط نميدانم از چه كسي سخن مي‌گويم. اما ماكياولي نه؛ او را مي‌شناسم، خيلي ساده: او ماكياولي است،‌ همين.

به یاد فرهاد

 

در روزهاي آخر اسفند،

در نيمروز روشن،

وقتي بنفشه‌ها را

با برگ و ريشه و پيوند و خاك

در جعبه‌هاي كوچك چوبين جاي مي‌دهند

..

جوي هزار، زمزمه‌ي درد و انتظار

در سينه مي‌خروشد و بر گونه‌ها روان

.....

اي كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه‌ها

مي‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست..

 

در روشنايي باران، در آفتاب پاك

در روزهاي آخر اسفند...

........................................

 

بي‌صبرانه منتظر بهارم، منتظر زيبايي....

 

كاش "فرهاد" هنوز زنده بود، سال‌هاست ديگر از گنجشكك اشي‌مشي خبري ندارم. اگر بود، حتما حرف تازه‌اي براي ما داشت، با وطني كه با خود برد،‌ "هر كجا كه خواست"

 

 

دل به يار بي‌وفاي خويشتن دادم و ديدم سزاي خويشتن

درد فرهاد و من از يك تيشه بود، او به سر زد، من به پاي خويشتن