بهار

 

به يكي پرده نقاشي مي‌ماند

ابر است

نخستين دميدنِ آفتابِ سالِ نو

 

 

                                         Shusai

                                  لاك پوك زنجره، ص 20

 

 

 

خشنودی

 

خشنودي جلوي سرماخوردگي را هم مي‌گيرد. هرگز زني كه مي‌داند قشنگ لباس پوشيده، سرما خورده است؟ -مرادم هنگامي است كه چندان چيزي هم نپوشيده باشد.

 

                                                فردريش نيچه، غروب بت‌ها، بخش نخست، پاره 25

 

 

گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد...

 

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من، مسلمان‌وار می‌آید.

 

مولانا جلال‌الدین بلخی، در این بیت مسلمانان را به از سر گیریِ مسلمانی می‌خواند. سوال این است: چرا؟

آنچه در نگاه مولانا می‌تواند برانگیزاننده‌ی مسلمانان برای از سر گیریِ مسلمانی باشد، نه کارکردهای مسلمانی در زندگیِ دنیوی، و یا حتی اخروی، و نه گلایه‌مندی از وضعیت کنونی –که راه برون‌رفت از آن را در از سر گیریِ مسلمانی بیابد- و نه حتی ترغیب به اطاعت از اوامر الهی است. مولانا مسلمانان را می‌خواند، چرا که از "شُکوه" مسلمانی باخبر است و آنچه را به مثابه آینه‌ی عبرت‌آموزیِ مسلمانان در اینجا قرار می‌دهد، "جلوه‌ای" است که حتی کفر نیز از شرم آن، ناگزیر از "مسلمان‌وار" آمدن است. نکته مهم دیگری که در این کلام باید مورد توجه قرار داد، برخورد مثبت مولانا با سیرتی است که در کفر می‌یابد. در واقع، مولانا در موضع متهم نمودن کفر به دورویی، نفاق، یا هر مقوله‌ی منفی دیگری از این دست نیست. آمدنِ "مسلمان‌وار" کفر، ناشی از رو در رو شدن با جلوه‌ای است که در غنای خود، به چنان آزرمی رهنمون می‌شود که "کفر" نیز در مواجهه‌ای شعف‌گون، خود به خود چونان "مسلمان" می‌آید.

وجه برجسته‌ی کلام مولانا در پرهیز او از هر گونه عنادورزی و یا حتی محاجه با "کفر" است. مولانا برای ما از فرایندی نمی‌گوید که در آن، کفر به "مسلمان‌وار" آمدن می‌رسد. چرا که اساسا از نظر او، پدیده‌ای که روی داده است حاصل فرایندی –از آن دسته‌ فرایندها که ما می‌شناسیم- نیست. "کفر" با "یار" روبرو شده است و در این مواجهه، دچار چنان شرم و آزرمی است که بدون اینکه "فرایند" استدلال یا محاجه‌ای را طی کند، مسلمانی را برمی‌گزیند. اما در چهره‌ی "یار" چیست که چنین مسحور می‌سازد؟

ریشه لغوی واژه‌هایی چون مسلمان، مسلمانی، اسلام، و تسلیم در "سلم" است که در زبان عرب، معنای "در صلح با دیگری بودن" را می‌دهد که خود، فی‌نفسه، مقوله‌ای متقابل است. در واقع، مسلمان‌بودن بیش از آنکه تسلیم امر خداوند بودن معنا دهد، در صلح بودن است. جلوه‌ی "یار" در نظرِ "کفر" چنان سرشار از "صلح و آرامش" است که کفر از "شرم" آن، "مسلمان‌وار" آمدن را برمی‌گزیند.

بر همین اساس می‌توان خطاب مولانا به مسلمانان را تفسیر نمود. مولانا، مسلمانان را به از سر گیریِ مسلمانی می‌خواند، و این در حالی است که او به خوبی از اعتقاد عموم جامعه به شرایع اسلامی باخبر است. اما آنچه او به نام "مسلمانی" بدان می‌خواند متفاوت از برداشت مالوفی است که از این مفهوم وجود دارد. بحث مولانا یک بحث نظری نیست، او به "عمل" می‌خواند، بی هیچ توضیح و تفسیر اضافه‌ای؛ گویی وی محتوای "مسلمانی" را در خودِ واژه تمامیت‌یافته می‌بیند و از این‌رو نیازی به توضیح واضحات ندارد. در پاسخ به این سوال که "مسلمانی" –که مولانا بدان فرامی‌خواند- چیست؟؛ وی پاسخ می‌دهد: "مسلمانی". چرا که این عبارت، پیشاپیش در جانِ خویش، هسته‌ی "زیست ناب مسلمانی" را پرورانده است. مسلمان در روبرو شدن با "یار"، در ارتباط –به مثابه موقعیتی متقابل- قرار می‌گیرد. آنچه در این ارتباط، محوریت می‌یابد "در صلح بودن" است که مسلمانیِ واقعی است؛ همان مسلمانی که مولانا فقدان آن را درمی‌یابد و مسلمانان را به "ز سر گیریِ" آن می‌خواند.

این همان اصل محوری است که در "عمل مسلمانی" باید آینه‌ی تمام‌نما باشد. گزینش "صلح" به مثابه معیار اصولی در هر نوع ارتباطی. تنها با برگزیدن این معیار است که "گفتمان مسلمانی" می‌تواند از چرخه‌ی "غلبه‌ورزی‌های" معمولِ گفتمانی رهایی یابد و جلوه‌ای نو از "انسان بودن" را که همانا "مسلمانی" است عرضه نماید. این مسلمانی، مفهومی گسترده است که گبر و مجوس و دهری را نیز می‌تواند در خود جای دهد و چنان کند که "کفر" نیز –از شرم و نه از نفاق- مسلمان‌وار آمدن را برگزیند. اینجاست که می‌توان معنایِ بیتِ دیگر مولانا را دریافت. آنجا که می‌گوید:

روید ای جمله صورت‌ها، که صورت‌های نو آمد

عَلَم‌هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید.

 

 

پ.ن.: این متن به اصرار یک نشریه داخلی در حدود ۶ ماه پیش نوشته شد. نمی دانم هرگز در این مجله چاپ شد یا نه. ولی شاید آوردنش در اینجا چندان هم بی فایده نباشد....

 

 

گدا

 

نه سكه مقدس نتردام،

نه تمثيل كوچك بودا،

 

جيب‌هايي خالي‌تر از هميشه،

مرگ رسيده است

به آرامي

 

 

حرص فضلا!

 

يكي از دوستان رشته ادبيات فارسي، درباره مرحوم سعيد نفيسي از قول همسرش مي‌نويسد: «نفيسي به دو چيز بسيار حريص بود: دوم مطالعه».

 

 

 

 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند...

حدود 2 ماه پيش بود كه مقاله‌اي رو براي همايشي فرستادم و بعد از 1 ماه نتيجه ارزيابي‌ها اومد كه بر اساس اون، داور محترم مقاله من رو به دلايل واقعا مسخره‌اي رد كرده بود. مدتي پس از اين اتفاق، با توجه به اينكه تو اون حوزه كارهايي از قبل كرده بودم، به عنوان عضو كميته علمي همون همايش انتخاب شدم. چند روز پيش، جلسه همين كميته براي انتخاب داوران دوم براي مقالاتي كه رد شده يا براي اصلاح فرستاده شده بودند، بود. من و كسي كه مقاله من رو رد كرده بود، دقيقا روبروي هم نشسته بوديم. وقتي نوبت به مقاله من رسيد، رييس جلسه اعلام كرد كه اين مقاله نوشته كيه.. يكدفعه رنگ داور محترم پريد. به من نگاه كرد و با شرمندگي گفت: «من نمي‌دونستم مقاله شما بوده، وگرنه..» من لبخندي زدم و اتفاقا تشكر كردم از نقدهايي كه نوشته بود (كه البته ننوشته بود!) و اينكه از اون نقدها در اصلاح مقاله استفاده كردم و از اين تعارف‌ها. رييس دوباره پرسيد چه كسي رو براي ارزيابي دوباره مقاله پيشنهاد مي‌دن؟ و داور محترم گفت: «ارزيابي نمي‌خواد، مقاله تاييده!».. و من بهش نگاه مي‌كردم و به مقالاتي كه او درباره «عدالت» و «حق» نوشته بود فكر مي‌كردم و پايان‌نامه‌هايي كه در همين زمينه‌ها بود و ايشون راهنما يا مشاور يا داور اونها بوده... نمي‌دونم چقدر خودم با تبديل شدن به همچين آدمي فاصله دارم. مطمئنم اون هم يه روزي –كه جوون‌تر بوده- واقعا دغدغه عدالت رو داشته، بيشتر از اينكه اونو محكوم كنم،‌ به راهي كه خودم بايد طي كنم فكر مي‌كنم.. راستي! ميشه اينجوري نشد؟

 

.....

ياد كتاب «نقش روشنفكران» (Representation of intellectuals) ادوارد سعيد افتادم. از اين كتاب دو ترجمه در بازار كتاب ايران هست. يكي به ترجمه آقاي «حميد عضدانلو» (با نام «نقش روشنفكر»، نشر ني) و ديگري به ترجمه كس ديگري كه نشر آگه چاپ كرده، فكر مي‌كنم با نام «وظيفه روشنفكري». من ترجمه دوم رو نديدم، اما با توجه به تبحر آقاي عضدانلو در حوزه سعيدشناسي،‌ پيشنهاد مي‌دم اين كتاب رو حتما بخونيد. حداقل براي اونايي كه مي‌خوان واقعا روشنفكري با دغدغه اجتماعي –نه متفكري كه فقط داد و فرياد بلده- باشند، خوندن چندين باره اين كتاب حتما ضروريه:

 

«در نزد روشنفكران، سقوط در شيوه‌هاي توجيه‌گرايانه و حق‌به‌جانبي كه آنها را، تحت نام قوميت يا مليت خود، در انجام كارهاي پليد كور مي‌كند، هميشه ساده و عوام‌پسندانه است. اين مسئله خصوصا در دوران‌هاي اضطراري و بحران صادق است، مثلا صف‌آرايي در برابر پرچم، در زمان جنگ‌هاي فالكلند و ويتنام، اين معني را مي‌داد كه مناظره درباره اينكه آيا جنگ عادلانه است يا خير مترادف با خيانت تعبير شود. اما اگرچه هيچ چيز نمي‌تواند شما را تا اين حد منفور [عام و خاص] كند، يك روشنفكر بايد عليه اين گروه‌گرايي‌ها فرياد بزند و بداند بهايي كه پرداخت مي‌كند چيزي جز لعن و نفرين‌شدن نيست.» (سعيد، نقش روشنفكر، ص 83)

 

«اگرچه براي روشنفكر تضمين بقاي جامعه در دوران بحران‌هاي ملي ارزش گرانبهايي است، ولي وفاداري او به جنگ گروهي، براي بقاي آن، نبايد باعث تخدير حس انتقادي او شود، يا ضرورياتي را كه هميشه ارزشي فراتر از بقا دارند به مسائل رهاييِ سياسي تقليل دهد. روشنفكر بايد از رهبران انتقاد كند، و در كنار ستيز اصلي، جايگزين‌هايي را معرفي كند كه اغلب در حاشيه بوده‌ يا به عنوان مسائل غيرمقتضي كنار گذاشته شده‌اند.» (ص 79)

 

 

پ.ن.: شايد هم پاسخ‌گونه‌اي براي آنها كه اين روزها از نقدم بر نحوه رجوع به سيد محمد خاتمي به شدت برآشفته‌اند.

 

پ.ن.۲: ادوارد سعید نوازنده پیانو هم بود (محض اطلاع یکی از دوستان)