مهماني تو محدود بود و جز همان چند يار قديمي کسي را در آن جاي نبود

برايم فرقي نمي‌کند اگر بينديشم تو را بر اين مهماني حقي بود يا نه؛

چنان که بسياري غرق اين گفتگويند..

 

تنها همين که تو ضيافت بدون پدر را بيش از سه ماه دوام نياوردي و از آن هنگام که رفتي؛ سال‌هاست، سال‌ها که مهمانم و تو به ميزباني... خنده‌ام مي‌گيرد وقتي به ياد مي‌آورم که نخست خواستم از ميان مائده‌ها، "بهترين" را برگزينم و هنوز اين شگفتي با من ماندگار است که: مگر کدام مائده آنجا "بهترين" نيست..

 

کسي اگر نداند، من و تو که خوب مي‌دانيم به مهماني نه خوانده‌ام و نه ناخوانده.. اما در گوشه‌اي که مي‌نشينم... بگذريم اين قصه را، همين بس که هميشه يادِ فقط سه ماه ماندنت پس از پدر، با دلم بازي کند و..

 

پ.ن.: مدت‌هاست ورد کلامم در هر ماجرايي "فعلا" است؛ اما براي مهر مادر و فرزند کجا عدد و زبان ياراي راهبري است؟  دست‌کم بگويم "هنوز" و به جراتي بيشتر "هميشه".. تو سه ماه بعد از پدر و من سه ماهِ بعد از پدر..

پ.ن.: با زبان ديگر باشد؛ ولي با دلم چه بگويم؟