گرم بود گله ای رازدار خود باشم
سالها پیش، نمیدانم آنروزها با اینترنت آشنا بودم یا نه، رویایی را در سر میپروراندم؛ رویای کوشکی در بیابان که مسافران خسته از راه، هنگام غروب به آن میرسند و به قصد «گفتگو» و نه صرف استراحت، در کنار یکدیگر مینشینند. اینجا یک کاروانسرا نبود، یک کوشک بود که باغهای رازآلود آن، امکانِ به گوشهای خزیدن و با «دوستی» به گفتگو نشستن تا دمادم صبح را نوید میداد. در این کوشک از «گپزدنهای» بیهوده خبری نبود. کسی از کسی درباره خاطرات مضحک و داستانهای مبتذل چیزی نمیپرسید؛ آنچه در آن موضوع اصلی بود همانا «هستی» انسان و مقومات آن بود. سخن از «عشق» میان آدمیان بود، سخن از دغدغه «عدالت» بود و سخن از «مسئولیت» انسانی.
از بهراهاندازی وبلاگی که در آن مقصدم تاسیس –دستکم مجازی- این کوشک بود، بیش از دو سال میگذارد. هدفم از نوشتن از آغاز کار ایجاد فضایی برای «گفتگو» بود، جایی که در آن بگویم و بیش از آن بشنوم. و از همینرو در تلاش برای جذب مخاطبم وسواس زیاد به خرج دادم و جز معدودی از دوستان قدیمی، کسی را به دیدار از آن دعوت نکردم و در میان غریبهها نیز تنها کسانی که به راستی در نظرم «جور دیگر» میدیدند، مرا مجذوب خود ساختند و البته در این راه دوم هرگز اشتباه نکردم. دوستانی که از این طریق یافتم همسخنِ گپزدنهای بیهودهام نشدند و به همین خاطر بود که هنوز هم از نام و سال و کار و پیشه و هرچه دیگر که از این قبیل به شمار آیدِ آنها بیخبرم، هرچند آنها دوستان واقعیام در این کوشک بودند. در عین حال، در راه اول البته بسیار آزردهخاطر ماندم؛ دیری نگذشت که فهمیدم آنچه اینجا بر آن محقم نه گفتگویی دوستانه و انتقادی، که صرف مجیزگویی و یا دم فروبستن است که البته من دومی را انتخاب کردم. مدتها است از نوشتن نظری بر پستهای بسیاری از دوستان در «هراس»م و حتی کار بدانجا رسیده است که در نوشتنهای خودم هم حواسم جمع است که ناخودآگاه نکتهای را بر زبان نیاورده باشم که شاید به فلانی بربخورد و شاید بهمان را بیازارد. مدتهای مدیدی است نوشتن در این وبلاگ در تنگنای حصاری ممکن میشود که هر سوی آن را «احتمال» رنجش کسی محدود میسازد.
اینجا جایی نبود که من بخواهم در آن در انزوای خودم بنشینم و حتی خودم را از با خود بازگوییِ بسیاری از آنچه که در ذهنم میگذشت محروم کنم. کوشک من ویرانسرایی شده بود که در آن، من چونان سقراط –که خود را خرمگس مینامید- یا باید از همهکس و همهچیز برکنار میماندم و یا اینکه با دست دوستی که از وز وزم آزرده است تارانده شوم. فضای گفتگوی اینجا برایم تبدیل شده بود به فضای سکوت، سکوت از ترس و نه از شوق شنیدن! و در نهایت حدود یک ماه پیش بود که تابم تمام شد و بالاخره راه خروج از ویرانه را در پیش گرفتم –بیآنکه از این سرِ پرهوا، رویای قدیمی کوشک پریده باشد-. نخواستم منتی بر کسی نهاده باشم. رفتنم با سکوت بود و تنها معدود دوستانی بودند که از آن باخبر شدند، اما گویا باخبر شدن همانها نیز چندان به صلاح نبود. نمیتوانم انکار کنم که در این روزها، هنگامی که در پاسخ پرسش این دوستان درباره علت این تصمیم به صراحت گفتم: «برای اینکه دیگر حرفی برای گفتن نداشتم»، خواندن کامنت دوستی قدیمی که ماجرا را مربوط به «جایگاهی» میدانست که«در آن خرابشده» گرفتهام –که البته بهحمدالله هنوز این جایگاه را نگرفتهام که مشمول تبعات آن باشم- چقدر مایه آزردگی خاطرم شد. و چه آزردهترم که از میان دوستان، کسی تلاشی برای درک «خستگیام» از آنچه میگذرد نداشت و تنها از خواستههای خود برایم گفتند: «آنها» میخواهند من باشم، «آنها» میخواهند من بنویسم، «آنها» میخواهند...
رسم شخصیام از قدیمها بر این بود که وقتی کسی چیزی «میخواهد» تسلیم او باشم. وقتی کسی باور ندارد که در هنگامهای که شوق «شنیدن» تمام وجودم را گرفته است و هر چه در این کوشک اینسوی و آنسو رفتم، کسی برایم «سخنی» نگفت، خستگی توانم را برید و مرا در گوشهای از این باغ رازآلود تنها رها کرد، وقتی وقتی لبریز از گلایهها از ماجرای هستیام و هر دوستی که از راه میرسد گلایههای خودش از من را بیان میکند و بعد محکومم، وقتی بهیاد میآورم که «سفره دلم» زمانهاست که بسته مانده است و بوی کپکزدگیِ آن سرسرا را میانبارد، در این زمانه نیز ترجیح من آن است که تسلیم باشم تا کسی نپندارد که از سر منت و «جایگاهزدگی» است که «حرفی برای گفتن ندارم». از این کوشک، که این روزها نه برایم رنگ دارد و نه نواختی، نمیروم. دوباره اینجا خواهم نوشت. به احترام کسانی که «گلایههایشان» از ننوشتنم را گفتند، به احترام آنها که به «نبودن» محکومم کردند، آری! به احترام آنهایی خواهم نوشت که میدانم روزی که قرارشان رسد، حتی بدون خداحافظی، حتی بدون آنکه از ماندنم یا رفتنم یا مردنم در کوشک خبری بگیرند، خواهند رفت.. «نشان به آن نشان که دوهزار سال از میلاد مسیح میگذشت و عصر، عصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل و جگر...»