يكشنبه‌ي هفته‌ي پيش وقتي استادم از من خواست تا دوشنبه –يعني امروز- پايان‌نامه را تكميل كنم و به او تحويل دهم حرفش به نظرم به غايت مسخره آمد. من كه براي نوشتن دو سوم كار پايان‌نامه حدود يك سال را تلف كرده بودم، وقت يك هفته‌اي براي يك سوم باقيمانده را چه مي‌كردم؟ تازه آنهم براي سخت‌ترين قسمت پايان‌نامه. من آن روزهايي كه درباره‌ي ارسطو و سيسرو و فروم و آدلر مي‌نوشتم، دستكم آنها را مي‌شناختم، اما اين بار بايد از مونتني و اراسموس و بيكن و مور مي‌نوشتم و تنها اطلاعاتي كه از آنها داشتم اين بود كه: 1) اراسموس و مور دوستان صميمي بوده‌اند، 2) بيكن و مونتني هر كدام رساله‌اي درباره‌ي دوستي دارند و احتمالا اين رساله‌ها ديد مثبتي نسبت به دوستي ندارد...

 

اما امروز ساعت 11 صبح وقتي براي آخرين بار، تمام پايان‌نامه را مرور كردم، ديدم به راستي در اين يك هفته اين پايان‌نامه تمام شد. آنقدر خسته بودم كه وقتي بعد از آن به دانشگاه رفتم حتي توان گقتگو با دوستانم را هم نداشتم، اما اين مهم نبود، مهم اين بود كه بالاخره اين پايان‌نامه‌ي لعنتي تمام شد و اگر استاد ايرادي به آن نگيرد، احتمالا در روزهايي پس از 20 تيرماه از آن دفاع خواهم كرد...

 

 

امروز اتفاق ديري هم افتاد: از منبعي رسمي، اما به شكلي غيرقانوني متوجه شدم كه در نتيجه‌ي نهايي آزمون دكتري با رتبه‌ي 1 پذيرفته شده‌ام. طبعا اين خبر خستگي را از تنم ربود. به مادرم زنگ زدم و گفتم، از صدايش خوشحالي مي‌باريد و من فكر مي‌كرد چند وقت است كه لبخند شادي را بر لبان پدر و مادرم نديده‌ام.. چه سخت است لحظه‌اي كه متوجه اين امر شوي... بگذريم، به هر حال احتمالا تا 5-4 سال ديگر هم هر كس پرسيد چه كاره‌اي؟ خواهم گفت: دانشجو! دانشجويي دستكم اين مزيت را دارد كه بيكار به حساب نمي‌آيي....