شب پیشین
در آستانهي يك كليساي قرون وسطايي. "پدر" پيش از من وارد ميشود و من به او سلام ميگويم. او ميگذرد. پس از وي، درباني است با چهرهاي در هم پوشيده و وهمانگيز. هراس تمام وجودم را در بر ميگيرد. لحظهاي مردد ميشوم، اما ناگهان زني در كنار من وارد ميشود. با خودم فكر ميكنم حال كه "سه" شدهايم، خطري نخواهد بود. وارد ميشوم. در پشت سر من بسته ميشود و ناگهان تاريكي و سكوت مطلقي همه جا را ميگيرد. دربان از پشت دهان مرا ميگيرد و من بدون اينكه بتوانم حتي دستان او را ببينم، براي رهايي تقلا ميكنم. ميانديشم: "در اين سكوت مطلق، حتي صداي تقلاي من به زن خواهد رسيد". اما ميبينم: "حتي صداي ناچيزي هم از تقلاي من برنميآيد". مرا به زمين ميكشد و با دشنهاي سينهام را ميدرد. ميميرم و بعد او تمام احشاي درونم را بيرون ميآورد. عق ميزنم و ناگهان پس از مرگ به ياد ميآورم كه در را زن پشت سر من بسته بود....