دوستي و وظيفه در قبال جستجوي حقيقت
جستجوي حقيقت از سوي هر انساني ميتواند به عنوان يك مسئله قابل احترام در نظر گرفته شود و از اينرو شايد به جا باشد اگر ياري رساندن به فردي كه به دنبال يافتن حقيقت ميباشد را يكي از شاخصههاي انساندوستي بدانيم. "دروغ" و يا حتي "غيرحقيقت" از جمله مواردي است كه انسانها عموما از قناعت نمودن به آن سرپيچي مينمايند و به دنبال آن هستند كه از وراي آن به "حقيقت" دست يابند. البته ميزان تلاش و همچنين اميد افراد مختلف به دستيابي به حقيقت متفاوت است و حتا تا بدانجا پيش ميرود كه گروهي از آنها اساسا وجود هر حقيقتي را منكرند. با كنار گذاشتن فرض صحت و يا عدم صحت اين مسئله، ما فرض را در اينجا بر آن ميگذاريم كه حقيقت مدنظر اين نوشته تا بدان حد از ويژگيهاي متافيزيكي پيرايش شده باشد كه حتي همان حقيقت ناموجود مورد نظر اين گروه از انديشمندان را نيز در بر گيرد: در نظر گرفتن هر پديده بدانگونه كه هست و در هر شرايطي كه خود را به بيننده عرضه ميكند و يا از سوي او دريافت و درك ميشود، بدون در نظر گرفتن ميزان "اعتبار" و "صدق" آن، به عنوان "حقيقت" مدنظر اين نوشته است و فرض ما بر آن است كه تنها شرط لازم براي "حقيقت داشتن" يك مسئله آن است كه طرفين رابطه بر "حقيقت داشتن" آن "اتفاق نظر" داشته باشند.
با در نظر گرفتن چنين تعريفي ازحقيقت ميتوان آنرا به عنوان يكي از شرايط اساسي بروز اعتماد در يك رابطه دانست. اعتماد، خود، يكي از پايهها و وجوه اساسي هر رابطهاي است و فقدان آن ميتواند ضربهاي جدي و حتا نابودكننده بر پيكر رابطه وارد نمايد. البته ميتوان شرايط آغازين رابطه–يعني نبود اعتماد پيشيني ميان طرفين رابطه- را با علم به عدم وجود آشنايي –و در نتيجه شناخت متقابل- پذيرفت. اما در آن وضعيت نيز تا هنگاميكه فرض "قابل اعتماد بودن" ديگري از سوي هر يك از افراد داراي صحت و اعتبار در نظر گرفته نشود، امكان پديد آمدن رابطه تا حدود زيادي از بين ميرود و حتا اگر شرايط آغازين ديگر چنان موثر باشد كه بتوان آزمون فرض اعتمادپذيري را در آن رابطه به كناري نهاد، ميتوان قاطعانه مدعي شد كه آن رابطه –هر چه كه باشد- "دوستي" نخواهد بود.
صرف وجود شريط و فرضهاي قابل قبول نميتواند رابطه را به "دوستي" تبديل كند. در واقع، به وجود آمدن دوستي منوط به آزمون فرضهاي اوليه رابطه و اثبات صحت آنهاست تا بدين وسيله فرد بتواند ديگري را به عنوان فردي متفاوت از ديگر همنوعانش و در مقامي ويژه نزد خود بداند. البته هيچ دستورالعمل جامعي درباره فرضهاي مورد نياز در دوستي و همچنين شيوههاي آزمون و اثبات آنها وجود ندارد. هر يك از انديشمندان و مكاتب فكري، و حتا هر فرد بشري، در چارچوبهاي فكري خود ميتواند دوستي و پيششرطهاي آن را به گونهاي در نظر بگيرد. اما حتا در بدبينانهترين حالت، اگر دوستي را نيز شكلي از "ستيزه" و "دشمني" هر فرد با ديگري بدانيم، لزوم پيشفرض "اعتمادپذيري" در اين ستيزه انكارناپذير است. در واقع در اين وضعيت نيز ديگري از آنرو از ديگر همنوعان خود متفاوت انگاشته ميشود و براي يك رابطه ويژه –متفاوت از ستيزه معمول ميان انسانها- مناسب شناخته ميشود كه "قابليت اعتماد به او" در رعايت شروط اساسي رابطه و كمترين تلاش براي آسيبرساني –حتا اگر به قصد كاهش آسيبهاي احتماليِ در انتظار خود باشد- وجود داشته باشد و در غير اينصورت، ايجاد پيوند و يافتن اشتراكات و شايد اهداف همسان با كسي كه ممكن است در هر لحظه، با برهمزدن قواعد رابطه، از آنها به عنوان امتيازي در مقابل فرد و براي ستيزه با وي استفاده كند، خطايي بيش نخواهد بود.
آزمون بلافصلي كه در اينجا ميتواند ميزان اعتمادپذيري هر فرد را در آغاز هر رابطه مشخص كند، بررسي ميزان صدق آن شرايط و احوالاتي است كه وي خود را در آن و داراي آنها ميداند و اين همان "حقيقت" –به معناي در نظر گرفته شده در اينجا- ميباشد. در واقع، بوجود آمدن "دوستي" بدون "جستجوي حقيقتِ ديگري" امكانپذير نيست و هر فردي در آغاز رابطه با ديگري، اين جستجو را –به عنوان امري غيرمنفصل از خودِ رابطه- آغاز مينمايد و تا پاسخ مناسب به اين جستجو–اثبات اعتمادپذيري ديگري- را دريافت نكند، امكان عبور از مرحله "آزموني" رابطه و پاي گذاشتن در مسير تعميق آن و تبديل آن به "دوستي" را نخواهد داشت.
در مقابل، همين فرض آغازين بودن جستجوي حقيقتِ ديگري، در هر رابطه، شرايط دستيابي به پاسخ را بيش از پيش پيچيده ميكند. دو نفر را در نظر بگيريد كه به شكلي كاملا اتفاقي –مثلا در يك مهماني و يا مراسم ويژه و يا حتي در تالارهاي گفتگوي الكترونيكي (Chat Room) در اينترنت- با يكديگر برخورد ميكنند و احساس احتمال وجود اشتراكات قابل توجه در دو طرف و يا پديد آمدن حس ناگهاني علاقه به يكديگر –بدون لزوم وجود اطلاعي از پيش موجود- و يا حتي صرف وقتگذراني و آشنايي با يكديگر –كه خود ميتواند زمينه جامعي براي يك "دوستي" باشد- آنها را به يكديگر متمايل ميكند. همانگونه كه در بالا نيز ذكر شد، از جمله اولين مسائلي كه لاجرم در اينجا مورد توجه طرفين قرار ميگيرد، آزمون ميزان اعتمادپذيري ديگري و در نتيجه "جستجوي حقيقتِ" وي ميباشد. ُ اين جستجو ميتواند نخست با انجام پرسشهاي مستقيم از فرد مقابل و سنجيدن ميزان تطابق پاسخها با يكديكر و همچنين با حركات و رفتار ظاهري فرد و در نهايت شرايط و موقعيت اجتماعي كه فرد در آن واقع است، صورت گيرد. االبته،در ادامه، در مواقعي، بسته به ميزان قانعكننده بودن پاسخها و همچنين ميزان وسواس "جستجوگر حقيقت" در رسيدن به پاسخهاي قابل اعتماد، ممكن است فرد از ابزارهاي ديگري چون "پرسش از ديگر دوستان و آشنايان فرد مقابل درباره وي" و يا حتي "ايجاد شرايطي ويژه و بررسي و تجزيه و تحليل واكنشهاي واقعي آن فرد در آن شرايط" نيز براي رسيدن به پاسخهايي مطمئن به پرسشهاي خود استفاده كند.
با پذيرفتن حق هر فرد براي جستجوي حقيقت و يافتن آنها، به عنوان پيششرط ايجاد و تعميق رابطه با ديگري، اين سوال مطرح ميشود كه به راستي فرد مقابل تا چه حد موظف –و يا دستكم متعهد- به پاسخگويي و همراهي با جستجوگر در مسير دستيابي به حقيقت درباره "خودش" ميباشد؟ به عنوان مثال، اگر فرد جستجوگر در كاوشهاي خود با سوالي مواجه شود كه فرد ديگر، پاسخ آنرا جزوي از حريم خصوصي خود، و در نتيجه غير قابل بيان، بداند، چه بايد كرد؟ و يا، در وضعيتي ديگر، اگر فرد مورد آزمون، در مقابل جستجوگر كاملا صادقانه برخورد كند ولي نتواند پاسخ قانعكننده را به وي عرضه نمايد، آيا "حق" دارد كه "حق" جستجوي حقيقت را براي ديگري ناديده بگيرد و از دادن پاسخهاي بيشتر و مناسبتر –و در واقع همراهي بيشتر با جستجوگر در مسير يافتن حقيقت- پرهيز نمايد؟ و يا اينكه در مقابل، همراهي براي يافتن حقيقت، "وظيفه" او براي اثبات اعتمادپذيري خود –و در نتيجه حقيقتاش- به ديگري –"دوست بالقوه او"- ميباشد؟ به ويژه اگر "ديگري" در كاوشهاي او براي دريافت حقيقتِ فرد مقابل –ديگري- با او كاملا همكاري و همراهي كرده باشد –هر چند ممكن است او راحتتر و زودتر به پاسخهاي مورد نظر خود دست يافته باشد- ، آيا او حق دارد كه جستجوي ناتمام وي –ديگري- براي يافتن حقيقتِ خودش را نيمه كاره رها كند و در واقع او را در اين راه تنها بگذارد؟
از سوي ديگر، "ديگري"، چقدر حق دارد كه در مسير يافتن پاسخهاي قانعكننده براي پرسشهاي خويش پيش برود؟ آيا –حتا با فرض همكاري و همراهي تام و تمام فرد مقابل- او محق است كه جستجوي خود را تا، به عنوان مثال، حريم خصوصي فرد و يا ايجاد سوالات آزار دهنده –دستكم خستهكننده- براي وي پيش ببرد؟ و در صورت سرپيچي فرد مقابل از همراهي در اين كاوش، كداميك را ميتوان به قصور متهم نمود؟
پاسخ شما براي اين سوالات چيست؟