"سينما پاراديزو" براي من هميشه يک خاطره‌ي عجيب است. به خوبي به ياد دارم غروبي را در حدود 11 سال پيش که اين فيلم را براي اولين بار ديدم و پس از آن حدود 10 بار به تماشاي آن نشستم. اولين بار سال دوم دبيرستان بودم. آن روزها که روزهاي عشق نوجواني بود، بيش از هر چيزي جذب عشق ساده و تراژيک توتو به دختر جوان شدم. از شانس خوش اولين بار نسخه‌ي 140 دقيقه‌اي فيلم را ديدم که در آن ديداري در سال‌هاي ميان‌سالي براي اين دو پيش‌بيني شده بود و شوق تکرار چنين روزي، مرا به سختي شيفته‌ي فيلم کرده بود...

دفعات بعد نيز هر يک به شکلي مشغول بخشي از فيلم شدم. از مجموعه‌ي صحنه‌هاي سانسورشده‌ي فيلم که در پايان فيلم به دست توتو مي‌رسد تا صحنه‌هاي ابتدايي فيلم که روابط مکانيکي توتوي فيلمساز را با همسرش به کوتاهي به تصوير مي‌کشد، هر يک در زمان‌هايي با من بازي کردند. حتي يادم نمي‌رود صحنه‌هايي که در آن مادرِ شوهر از دست داده پسرش را کتک مي‌زند و مي‌گريد و... آنچه از همه چيز برايم مهم‌تر بوده، موسيقي عجيب موريکونه است، موسيقي عجيبي که لحظه‌ لحظه‌ي فيلم را برايم جاودانه مي‌سازد.

مدت‌ها بود –شايد 4 سال- که ديگر به پاي اين فيلم ننشستم. حقيقت اين است که پاراديزو به اندازه‌ي تمام قصه‌هاي دنيا برايم حرف دارد و گاهي در مقابل اين همه دوام نمي‌آورم. بهتر بود ديگر به ديدن آن ننشينم. اما به طور اتفاقي چند روز پيش بود که تکه‌اي از فيلم را ديدم: آنجا که سينما آتش مي‌گيرد و آلفردو نابينا مي‌شود... وقتي بغض گلويم را فشرد و به ياد آوردم که بغضي به همان تازگي بغض اولم در 11 سال پيش است –خوب يادم هست، آنجا که توتوي تنها ساعت 12 شب کريسمس، پاي پنجره‌اي انتظار مي‌کشد و بعد پنجره‌ي اتاق معشوق باز مي‌شود، چه شوقي! اما نه! تنها يک بطري خالي شراب به بيرون پرت مي‌شود و توتو ... آري او خسته و تنها بازمي‌گردد.- آري! بعد اين همه سال دلم نيامد از پاراديزو ننويسم، از دوست خوبي که اين سال‌ها با من و در من زندگي کرد و هنوز هم به تازگي روز اول است. اين دو سه روز نوستالژي پاراديزو رهايم نمي‌کند، براي پاراديزو دلم تنگ است، براي توتو وقتي کودک بود، براي توتو وقتي نگاتيو صحنه‌هاي مبتذل فيلم را مرور مي‌کند تا شايد تجسم صحنه‌اي در ذهن بياورد، براي توتو وقتي پشت پنجره منتظر است، براي توتو وقتي به سربازي مي‌رود، براي آلفردو، حتي براي کشيشي که از هدايت توتو نااميد مي‌شود... اين روزها روزهاي مرگ آلفردو است، تمام وجودم بغض است.....