مطلب هفته‌ي گذشته با عنوان "دوستي و وظيفه در قبال جستجوي حقيقت"، محملي شد براي گفتگويي که البته چندان منسجم نبود. در اينجا نيز چند نفر از دوستان با کامنت‌هاشون راجع به اون مطلب نظر دادند. علاوه بر اينها، دوست خوبم، "نهفت"، در وبلاگش مطلبي را در ارتباط با اون نوشت. راستش احساس مي‌کنم غير از 299 بقيه منظور من رو بد متوجه شدند و در نتيجه به مسئله‌ي اصلي مدنظر من نپرداختند. حتي 299 هم بيش از اونکه پاسخي براي سوالات داده باشه، همان سوالها رو تکرار کرده بود. اهميت مسئله در ذهنم اون قدر زياد بود که لازم باشه دوباره اينجا براي توضيح بيشتر اون تلاش کنم.

مسئله‌اي که در اون متن مورد سوال بود، کاملا "پيشادوستي" بود. يعني قرار بود به قبل از آغاز دوستي بپردازه و در نتيجه اساسا بحث "ادامه‌ي رابطه" در اون مطرح نبود که قواعد يا محدوده‌هايي رو بخواهيم برايش در نظر بگيريم. علاوه بر اين، موضوع کار مطلقا "حقيقت" به معناي متعارف فلسفي‌اش نبود –و اين را در همان متن هم آورده بودم- مسئله‌ي حقيقت در آنجا يک امر "توافقي" بود. يعني يک "حقيقت مورد وفاق" در دوستي که بتوانيم به وسيله‌ي اون، دوستي رو از روابط ديگر انساني –در اينجا ميشه از روابط تجاري به خصوص نام برد- متمايز کنيم. ببينيد! به ساده‌ترين وجه، مسئله اين بود که ببينيم براي استعلا از روابط بازار به "دوستي"، چقدر و چگونه بايد از صرف "اعتمادپذير بودن" فراتر برويم؟ ما مي‌توانيم به خيلي‌ها اعتماد داشته باشيم و همچنين خيلي‌ها رو مي‌توانيم "اعتمادپذير" بدانيم، اما اين هنوز در مرحله‌ي "روابط بازار" اتفاق مي‌افتد. براي رفتن به سطح بالاتر –هر چقدر بخواهم متافيزيکي حرف نزنم، امکان ندارد- لازم است "حقيقتي" در "ديگري" مورد تاييد قرار گيرد. اين حقيقت همان نيروي حيات‌بخش "دوستي" است. رسيدن به اين حقيقت، يک امر کاملا توافقي ميان دو طرف است، و دقيقا به همين خاطر است که ممکن است دو نفر، فرد ديگري را "اعتمادپذير" بدانند، اما تنها يکي از آنها او را به عنوان "دوست" برگزيند. اينجا هيچ حقيقتي به معناي ناب فلسفي وجود ندارد که بخواهيم در مورد وحدت و يا تکثر آن در ميان انسان‌ها صحبت کنيم. من آگاهانه سعي کردم در آن نوشته از اين دام برهم، اما گويا چندان موفق نبوده‌ام.

نمي‌خواهم به زبان روابط بازار در اين مقوله صحبت کنم، اما اين مثال پر اشکال را به تسامح –و صرفا براي تقريب به ذهن- مطرح مي‌کنم: ماجراي دو تاجري را در نظر بگيريد که بر سر معامله‌اي نشسته‌اند، مسئله آن است که هر يک از آنها براي سر گرفتن معامله و جلب توجه ديگري به اين معامله چقدر "حق" دارد تلاش کند و چقدر "موظف" است که براي برانگيختن تلاش ديگري، تلاش کند؟ در اينجا مسئله نه آن است که چنين معامله‌اي "در حقيقت" چقدر مفيد  و مناسب است و نه بحث بر سر آنچه "پس" از سر گرفتن معامله خواهد گذشت، مي‌باشد. مسئله‌ صرفا يک چيز بسيار ساده است: "ما چگونه به توافق –در دوستي اين توافق قلبي است و نه استراتژيک و محاسباتي- خواهيم رسيد؟" و "بر سر چه؟"

باز هم منتظر کامنت‌هاي انتقادي در اين باره هستم، صادقانه بگويم: کامنت‌هاي پست "دوستي و .." همگي برايم قابل تامل و بسيار جدي بود. از اين دوستان خوبم واقعا و صميمانه متشکرم...