حدود فروردين بود که دو پست متوالي و البته تا حدودی طولانی در رابطه با مقوله‌ي "وطن" نوشتم و البته ماجراهاي عجيب و غريب مربوط به آن پست‌ها که عده‌اي مي‌دانند و بيان دوباره‌ي آنها جز خستگي و کسالت براي خودم چيزي به بار نخواهد داشت. اين روزها در وبگردي‌ها مي‌ديدم که بازي وبلاگي در رابطه با "وطن" شروع شده و هر کس به فراخور حال خود چيزي درباره‌ي "وطن" مي‌نويسد. البته اين بيشتر ظاهر ماجرا است و نويسندگان معمولا بيشتر درباره‌ي "حکومت" جمهوري اسلامي و يا "مردم جامعه‌ي" ايران مي‌نويسند و البته کسي هم اهميتي نمي‌دهد به اينکه به راستي اگر قرار بود در اين باره بنويسم پس چرا اسم بازي را "وطن" گذاشته‌اند.

من اساسا آدم وطن‌پرستي نيستم و خيلي هم با اين امر ارتباط ذهني نمي‌توانم برقرار کنم. تنها چيزي که برايم در اين باره مهم بوده و هست آن است که "وطن" و هر چيز ديگر را به عنوان يک "پديده" "بشناسيم" و نه اينکه آنرا بر مبناي نيازهاي يک روز خاص –و يا شايد بيش از آن: سال‌هايي خاص- "تعريف کنيم". و اين از همان فکر اساسي منشا مي‌گيرد که در واقع مهم‌ترين عامل "تحريف‌شدگي" در روابط اجتماعي –که جامعه ما به شدت دچار آن است- همين پرهيز از شناخت پديده‌ها و تلاش براي تعريف آنها بر مبناي نفع شخصي است. از اينرو حيفم آمد وقتي در ميان آن همه تعاريف عجيب و غريب، وقتي با درد دل‌هاي دکتر سعيد پيوندي –که گويا سال‌هاست در دياري خارج از وطن سکني گزيده است- و عمق "شناخت" ملموس او از اين پديده روبرو شدم به آن اشاره نکنم. به شما هم پيشنهاد مي‌کنم اين متن ايشان را بخوانيد و البته اين بار هم نه از موضع کسي که مي‌خواند تا موضع‌گيري کند، از موضع کسي که پيش روي متن –به عنوان يک پديده- مي‌نشيند و نگاهي پديدارشناسانه به آن دارد. و درباره‌ي آنهايي که هنوز هم مقولات را به اقتضاي منافع و شهوت تعريف مي‌کنند و براي آنها وجودي خارج از آنچه به کار خودشان مي‌آيد قائل نيستند، تنها جمله‌اي را از زيگموند فرويد درباره‌ مردم آلمان پس از پايان جنگ اول جهاني، نقل مي‌کنم: "هموطنان ما آنچنان که مي‌ترسيديم سقوط نکرده‌اند، زيرا هرگز آنقدر که مي‌پنداشتيم بالا نرفته بودند....