گسل های یک ذهن پریشان
1- "ادگار آلن پو" در يکي از داستانهاي خارقالعادهي خود، به ماجراي نامهاي ميپردازد که برملا شدن آن ميتواند آبرو و حيثيت فرد را از بين ببرد. اين نامه از قضا اين روزها به دست دشمن اصلي فرد رسيده است که در صورت استفاده از آن، کار تمام است. تنها يک راه فرار وجود دارد: خانهي دشمن در طول روز خالي است و در صورتي که بتوان نامه را در اين ساعات از خانه خارج کرد، همه چيز حل ميشود. جمعي از کارآگاهان خبره، برای اين کار اقدام ميکنند. روزها ميگذرد و آنها تمام سوراخسمبههاي خانه را ميگردند. اما از نامه خبري نيست. در اين ميان شخصي تصميم ميگيرد عمليات را بر عهده گيرد. او به درون خانه ميرود، صندوق مخصوص نامهها را باز ميکند، نامه را از درون صندوق برميدارد و آنرا از خانه خارج ميکند.
2- "مظنونين هميشگي" نام فيلمي است که ماجراي آن مطوف به يافتن "کايزر شوزر" است. کسي که عامل اصلي جنايات بيشماري است و همواره چهرهاش از همگان مخفي مانده است. پليس براي يافتن او عدهاي را دستگير ميکند و آنها را مورد بازجويي قرار ميدهد. تحقيقات نتيجه نميدهد و آنها آزاد ميشوند. اما نه! کايزر شوزر، ابلهترين و کودنترينِ همان متهمان است. کسي که در طول فيلم هيچکس حتي براي لحظهاي به او شک نميکند و البته پليس هم دير، خيلي دير، به اين حقيقت پي ميبرد.
3- "زودياک" را من نديدهام. ولي طبق آنچه دوستم، نهفت، در وبلاگش نوشته است ماجراي حقيقت متکثري است که در ميان ما رفت و آمد ميکند و در واقع با ما زندگي ميکند، اما کسي نميداند او کيست، چرا که او اساسا متکثر است.
4- فصلي از "بردران کارامازوف" روايتگر مرگ پدر قديس کليسا است که در طول کتاب از کرامات او بسيار ميخوانيم. همه، پس از مرگ قديس، در انتظار "اتفاقي بزرگ" هستند که بر اثر مرگ او روي خواهد داد –اين يک پيشبيني مومنانه است-. اما پس از شستشوي جسد و قرار دادن آن در صحن کليسا، ناگهان بوي متعفني سراسر کليسا را در بر ميگيرد. بويي که حتي از جسد گناهکارترين انسانها هم برنميخاست. اين در حالياست که همگان در انتظار عطري بودند که جسد قديس ميبايست از خود بپراکند... اين بوي متعفن باعث بروز شايعات و پچپچهايي دربارهي ميزان درستکاري قديس ميشود، اما اين مسئلهي مهمي نيست. مسئله آن است که هرگز کسي از راز اين بوي متعفن –اين اتفاق بزرگ- خبردار نميشود.
5- ...
"حقيقت" در مواقعي خود را به "روشني" به ما نشان ميدهد، گاهي به "کسوف" ميرود، گاهي "جابجا" ميشود و گاهي هم اساسا روي خود را به ما "نمينماياند". گفتگو از حقيقت و ويژگيهاي آن، با اين وجود، همواره محل دعواي فيلسوفان بوده است. عدهاي زندگي خود را وقف يافتن حقيقتِ يگانه کردهاند، عدهاي ديگر از تکثر آن دم زدهاند و عدهاي حتي منکر وجود چيزي به نام حقيقت شدهاند. به نظر من همهي آنها درست ميگويند. علاوه بر اين، به نظر من همهي آنها اشتباه ميکنند. هر کدام از آنها در موقعيتي با يکي از وجوه مختلف حقيقت روبرو شدهاند و از اين رو ميتوانند آن را وجه اصلي حقيقت در نظر بگيرند. اما اين تنها وجه حقيقت نيست، اين مسئلهاي است که آنها از آن غفلت ميورزند.
فلسفه با مبناي سقراطي، از جملهي اولين و در واقع مبدع فلسفيدني است که به وجود حقيقتي يگانه اعتقاد دارد و همّ خود را معطوف يافتن اين حقيقت نموده است. اما نکتهي ظريفي در غالب همپرسههاي سقراطي وجود دارد که مسير چنين انديشهورزي را کاملا متفاوت ميکند: در اين همپرسهها، حقيقت يا به شکل نقل قول از ديگري –که معمولا مورد احترام سقراط و حاضران است- بيان ميشود و يا حاصل الهاماتي است که سقراط خود را متاثر از آنها مييابد. در واقع، در اينجا کسي به دنبال حقيقت نميرود و مسئوليت يافتن آن را بر عهده نميگيرد. مسئلهي اصلي همينجا است: حقيقت، خودش، خودش را به ما نشان ميدهد. ما توان يافتن آن را نداريم.
در فلسفههاي پستمدرن هم وضعيت تقريبا مشابه است: ما نميتوانيم حقيقتي را بيابيم، ما تنها توان "فهميدن" حقيقت –آنهم به شکل متکثر- را داريم. البته ما براي اين فهم ميتوانيم از روشهاي متنوعي استفاده کنيم –روشهايي شايد کاملا متفاوت از "الهامات" سقراطي- اما اين صورت مسئله را عوض نميکند. در هر صورت تا حقيقت روي خود را به ما نشان ندهد، ما براي فهم آن کاري نميکنيم.
حقيقت خود را چگونه به ما نشان ميدهد؟ اين سوال البته بسيار سخت و مناقشهانگيز است. من صرفا در سادهترين بيان بدان ميپردازم: حقيقت را تنها ميتوان در "رابطه" جست. اين رابطه ميتواند به شکل "اعتماد" به ديگري و "نقلقول" از او باشد، يا به شکل ارتباط با "قدسيان" و "پيامبر" آنها شدن، يا "فهم" ديگري. البته اين ملازمت ندارد با اين قول که در هر رابطهاي ما لزوما با "نمايشي از حقيقت" روبرو خواهيم شد. بسياري از روابط ما اصولا در زمرهي روابطي ميگنجند که حقيقت در آنها روي خود را به ما "نمينماياند".
هابرماس، در مباحث مربوط به مشروعيت، به "اجماع همگان برمبناي استدلال بهتر" اشاره ميکند که مويد همبستگي در اجتماع است و اين همبستگي به عنوان منبع سوم "قانونگذاري" –در کنار دولت و اقتصاد- در جامعه عمل خواهد کرد. اين اجماع مبتني بر اعتماد به ديگران در صداقت، پاکنيتي و راستگويي آنها است. در واقع هر فرد در کنار آنکه يقين دارد ديگري نيز تنها به استدلال بهتر –و نه منافع خود- ميانديشد، متوجه اين نکته نيز هست که او حرف خود را به درستي و به شکلي واضح بيان ميکند و در بيان آن نيز محق است. اما آنچه در اينجا مدنظر ما است، فراتر از اين نگاه ميرود.
حقيقت علاوه بر آنچه ميتواند اعتماد منتج به اجماع را ميسر ميسازد، نيازمند چيز ديگري نيز هست. حقيقت خود را معمولا در جايي خارج از خودآگاه به ما مينماياند. بسياري از ما در خواب و رويا است که ميتوانيم با حقيقت –به اعمترين معناي آن- روبرو شويم. در واقع در اينجا بايد هابرماس را به خاطر يک نکتهي بسيار مهم کنار بگذاريم: او از استدلال ميگويد، در حاليکه ما منتظر ظهور حقيقت ميمانيم.
مرحلهي بعد از هابرماس چيست؟ در واقع، اين همان سوال اصلي من در بحثهاي مربوط به "دوستي" در پستهاي اخير است که البته هنوز پاسخ مشخصي را نيز دريافت نکرده است. من يک چيز را خوب ميدانم، آنهم اين است که در دوستي، مرحلهاي بالاتر از اعتمادِ صرف به ديگري وجود دارد، و اساسا همين مرحله است که دوستي را از بقيه روابط اجتماعي متمايز ميسازد. حقيقت تنها در همين مرحله است که خود را در کليترين شکل خويش به ما نشان خواهد داد. در واقع، بيناذهنيتي که در اينجا –در اثر انرژي حياتبخش دوستي- پديدار ميشود، پتانسيلي است که براي "نگريستن" به حقيقت در ما ايجاد ميشود. اينجا حقيقت نه نقل ميشود، نه الهام ميشود و نه فهم. اينجا "ظهور حقيقت" به "اشتراک" گذاشته ميشود. در واقع ما با ورود به اين وادي، ميتوانيم وجوه مختلف پديده را بنگريم. جايي که "حقيقت" همان "نهحقيقت" ميشود و خود را به انواع مختلف به ما نشان ميدهد. "نهحقيقتي" که تنها در اين وادي قابلدسترسي است: در "دوستي" به مثابه "دنياي سوم"..