در کنار هم زيستن کجا به شکست مي‌انجامد؟ اين سوال به چه معنا است؟ در واقع، سوال پيش از اين، آن است که "در کنار هم زيستن کي اتفاق مي‌افتد؟" آيا هر در کنار هم بودني، در کنار هم زيستن هم هست؟ دوباره اينجا با سوالي پيشتر روبروييم: زيستن چيست؟

پرداخت من در اينجا به اين سوال تا حد امکان از جنس گفتگوهايي تخصصي فلسفي نخواهد بود. من ترجيح مي‌دهم در اينجا پيش از آغاز هر مجادله‌اي به نوعي به نيچه رجوع کنم و "زيستن" را همانا "شعف" و "فراروي" و يا در کلامي ساده "انرژي حيات" داشتن تعريف کنم. بر اين اساس، در کنار هم زيستن ما، نوعي انرژي براي "با هم فراروي" را در بر دارد.

پيش‌فرضِ اين با هم زيستن، فهم "ديگري" است. يعني آنکه ما بتوانيم با ارائه فهمي از جهان و دنيايي که پيش از هر چيز "در آن" و "با ديگران" زندگي مي‌کنيم، وجود هويت‌هاي متفاوت را به رسميت بشناسيم و در کنار هم بودن را به در کنار هم زيستن تبديل کنيم. بر اساس هرمنوتيک گادامر، آنچه در اينجا اتفاق مي‌افتد آن است که ما آنچه از پيش در آن زيسته‌ايم، اما با آن غريبه هستيم را "آشنا" مي‌سازيم.  

در طول چند قرن اخير، اين روابط در ميان جوامع تا حدود زيادي دچار خدشه شده است. فرايند طولاني استعمار و تحميل ارزش‌هاي جهان‌شمول مدرنيته –که ارزش‌هاي به شدت غربي هستند- به کشورهاي ديگر و تحقير ارزش‌هاي سنتي آنها –به نام "غيرعقلاني" و امثال آن- باعث شده است که فهم عمومي از با هم زيستن دچار انحراف جدي شود. در طول سال‌ها –به خصوص در سال‌هاي مبارزات آزادي‌بخش در مستعمرات و همچنين پس از آن در غيريت‌سازي‌هايي که در سال‌هاي پس از جنگ سرد بر جوامع مسلمان رفت- اين روند، فهم انسان‌ها از با هم زيستن را به "در خدمت ديگري زيستن" –که ديگري در اينجا "غرب" است- تغيير داد. مبارزات بنيادگرايانه و يا پوپوليستي که به خصوص در سال‌هاي اخير در دنيا با اقبال قابل‌توجهي مواجه شده است، تا حدود زيادي متاثر از همين احساس است. گروهي از مستعمره‌نشينان سابق، حالا با اين احساس مواجهند که هنوز روابط دوران استعماري بر جاي مانده است. اما تفاوتي جدي به وجود آمده است و آنهم تغيير جغرافيايي اقتصاد جهاني است. در دوران استعمارِ مستقيم، سرنوشت ثروت‌هاي ملي اين کشورها در دست استعمارگران بود و از اينرو اين مبارزات با تنگناهاي مالي جدي مواجه بودند، اما اينک وضعيت کاملا تغيير يافته و امکان خرج منابع مالي کشورها براي مقابله با اين روند غيريت‌سازي –البته در تلاشي که "غيريت‌سازي" از جنس متفاوتي را بازسازي مي‌کند- فراهم گشته است. اين تلاش همان خطري است که اين روزها در جهان با نام "بنيادگرايي" طرد مي‌شود، اما در دل خيلي از مردم مستعمره‌نشين سابق، ستايش مي‌شود!

"زيست مسلماني" از جمله زيستن‌هايي است که با ابتلا به همين مشکل، به سادگي در روند انحراف مي‌افتد. زيست مسلماني در نظر بسياري از رهبران اسلامي امروز، "تقابل" با غرب و زيست غربي است. تقابلي که حتي "خالص" و "اصيل" هم نيست. يعني در حاليکه ارزش‌هاي تمدن غربي به شدت به زير سوال مي‌رود، تظاهرات آن –از جمله به خصوص تکنولوژي- ستايش زياد اين رهبران را کسب مي‌کند. در واقع، مردم جوامع مسلمان –که عموما از کشورهاي عقب‌مانده نيز هستند- همواره با اين پارادوکس همراهند که غرب در عين اينکه بسيار "بد" است، بسيار "خوب" هم هست و بايد تلاش کنيم تا به آن برسيم.

"زيست مسلماني" در جهان امروز، همين جا به شکست مي‌انجامد. هنگامي که قرار باشد ما "ديگري" را در مقابل "خود"، "ارزش‌گذاري" کنيم، "با هم زيستن" –که همان‌گونه که گفته شد، پيش‌شرط "غريبه‌مانده‌ي" هر "زيستني" هست- خدشه‌دار مي‌شود. تلاش براي تکرار تجربه‌ي غرب- تلاش براي برتري دادن خود و تحقير ارزش‌هاي ديگري-  مسلمانان را به هيچ جا نخواهد رساند. آنها تنها تلاش مي‌کنند روند کنوني جهان–که تحريف‌شده و مبتني بر روابط "سلطه‌ي بر ديگري" است- را به نوعي باژگونه کنند و خود را در مقام "مسلط" و ديگري –غرب- را در مقام "تحت‌سلطه" درآورند. تلاشي که علاوه بر تحريفي بودن، با توجه به وضعيت موجود اين دو گروه –مسلمانان و غرب- چندان هم نزديک نمي‌نمايد. اين روند با "با هم زيستن" هيچ نسبتي ندارد و حتي به جرات مي‌توان گفت که يکي از موانع اصلي بر سر راه آن است.

تنها تلاش براي "فهم" ديگري است که مي‌تواند به ما در "با هم زيستن" در يک جهان مشترک و در پي آن "مسلمان زيستن" –به عنوان طريقه‌اي از زيستن در اين جهان مشترک- کمک کند. مسلمانان بايد بدانند که "متفاوت" بودن و پذيرش "تفاوت" راهي است که مي‌تواند به "جهاني از جنس متفاوت" رهنمون شود. جهاني که امکان گفتگو از "زيست مسلماني" را در کنار ديگر گونه‌هاي زيستن  فراهم مي‌سازد.

 

*****

پ.ن.: پست قبلي به گونه‌اي با همين مشکلي که در بالا ذکر شد روبرو بود. لازم مي‌دانم متذکر شوم –هر چند فکر مي‌کنم پست قبلي خود در اين باره بسيار گويا بود- که من اساسا کاري به حلال يا حرام بودن گوشت خوک و يا درستي و نادرستي چنين فتاوايي ندارم. من فقط خواستم دو نوع مسلماني را با اين مثال از هم تفکيک کنم: مسلماني ايماني؛ و مسلماني هويتي. همين. پس برداشت‌هايي که مرا به عنوان مخالف حرام‌بودن گوشت خوک، عتاب مي‌کردند، بيشتر به بيراهه رفته‌اند. من قصدي در اين باره نداشتم.

 

پ.ن.2: اين وبلاگ اين روزها بسيار بي‌نظم و "بد" به روز مي‌شود. خودم هم مي‌دانم که نوشته‌هاي اين اواخر، بيشتر پريشان‌گويي است. دليل اصلي آن شروع شدن درس‌ها و فشار بسيار زياد آنها است. اين روزها بسيار درباره‌ي سقراط مي‌خوانم و اين در حالي است که هنوز دل در گروي "وجودِ" هايدگر و "شعف" نيچه و "گفتگوي" هابرماس دارم. اين تناقض بسيار بر روند نگارش در اينجا تاثير گذاشته است. ولي شوق نوشتن و نياز به حس با هم بودن، بيش از آن است که اين مسئله مرا به "ننوشتن" ترغيب کند. اما يک عذرخواهي، حداقل کاري است که براي صبر شما در برابر اين وضعيت مي‌توانم عرضه کنم.

 

پ.ن.3: در جواب ناديا بايد بگويم که آن استاد "منوچ" نبود – که البته من خودم در اينجا ايشان را "دکتر منوچهري" مي‌دانم.  آقاي دکتر بهشتي، استادي بود که در اين مقاله با هم کار کرديم. پس حدس اشتباهي بود.

 

پ.ن.4: جمله‌اي از "امرسون"، فيلسوف امريکايي: "در نظر شاعر و حکيم؛ هر چيز، مبارک و شادي‌بخش؛ هر تجربه، مفيد؛ هر روز، گوارا؛ و هر انسان، الهي است".