او که زبان عشق در عصر ماست
اين پيرمرد هميشه هماني است که بايد باشد. کسي که بيش از همهي ما زبان عشق را ميفهمد و وقتي برايمان نقلش ميکند، لبخندي بر لبمان مينشيند که گويا اولين باري است که تعريف عشق را ميشنويم. يادم نميرود، وقتي که آخرين بند "عشق سالهاي وبا"يش را خواندم، روزهاي متمادي با خودم جملهي پاياني را تکرار ميکردم: براي هميشه. آري! عشق! آنهم براي هميشه. حرف او را باور ميکردم، او زبان عشق در دوران ماست...
امشب کتاب "خانهي دلبرکان غمگين من" را خريدم. به خانه آمدم و مشغول ورقزدنش شدم، چند ساعتي گذشت و ديدم کتاب را از آغاز تا پايان خواندهام و باز هم همان جادوي گابريل گارسيا مارکز مرا در بر گرفته است.."از شوخي گذشته، واقعا حيف ميشود که بميري و مزهي همآغوشي توام با عشق را نچشيده باشي"..
"خانهي دلبرکان غمگين من" را حتما بخوانيد: "سرانجام زندگي واقعي از راه رسيد، در حالي که قلبم، آسوده و در امان، محکوم بود در يکي از روزهاي پس از صد سالگيام، در احتضاري شيرين، مالامال از عشق ناب بميرد".