1- ساعت 7:30 امروز صبح، وقتي براي شروع کارم در اتاق استاد، به طبقه چهارم دانشکده رفتم که طبقه‌ي استادا است، تو اون تاريکي يکي از استاداي باستان‌شناسي منو ديد و گفت "با کي کار داري؟"، خنديدم و گفتم "با خدا"، گفت "خدا هم اين موقع صبح نمياد دانشگاه، برو بچه جان"... تازه وقتي کليد انداختم و  درو باز کردم فهميد که واقعا کار دارم...

2- دکتر يونسي از جمله معدود آدماي واقعا عِلميه اين مملکته. عنوان پژوهشگر واقعا برازنده‌شه. وقتي يه کلمه‌اي رو به کار مي‌بره واقعا گشته و به يه دليل کاملا مشخصي اون رو به کار برده.. خلاصه، واقعا شاهکاره. در نتيجه حرفاش معمولا براي ماها که همين‌جوري سرسري با همه چي کار داريم خيلي سخته. اين ترم، استاد ازش خواسته بود براي يه درسي چهار جلسه بياد به ما درس بده. من خندم گرفته بود، به استاد گفتم "معمولا ما تازه از جلسه پنجم مي‌فهميم دکتر يونسي اساسا راجع به چي مي‌خواد حرف بزنه، حالا اين چهار جلسه به چه کار مي‌آد؟". اتفاقا همين‌طور هم شد... حالا امروز ساعت 10 صبح دکتر يونسي درباره‌ي چگونگي مواجهه‌ي خودش با کتاب 7 و 8 از Politeia افلاطون (که معمولا به "جمهوري" ترجمه مي‌شه) سخنراني داشت. سخنراني که تموم شد وقت پرسش و پاسخ بود، يعني دقيقا زماني که بچه‌ها ازش براي نشون دادن معلومات خودشون نهايت بهره‌برداري رو مي‌کنن. اما غير از يکي از استادا هيچ‌کس سوالي نپرسيد. خيلي واضح بود: هيچ‌کدوم، هيچي (تاکيد مي‌کنم: هيچ‌چي) نفهميده بوديم... با اين چيزاي دکتر يونسي خيلي حال مي‌کنم. اين آدم واقعا به درد ايران نمي‌‌خوره..

3- کلاس امروز بعدازظهر با دکتر قادري کلاس خيلي خوبي بود. بحث راجع به اين بود که اساسا پيامبري امکان داره يا نه. بحث‌ها پدرمونو درآورد، اما واقعا مفيد بود.. راستي! به نظر شما امکان داره خدا يه عده آدم خاص رو به عنوان رسولان خودش براي بقيه آدما انتخاب کنه؟ کلاس پر از کفريات بود. جالب اينکه ضبط هم کرديم همشو.. مي‌تونه هممونو به مرگ بکشونه، چه دکتر که حرفاشو راحت مي‌گفت و چه منِ بدبخت که تنها مدافع رسالت بودم.. اين دفاع کجا و آنچه براي رهايي از مرگ لازمه کجا...

4- ديشب فهميدم که پايان‌نامه‌ي من تو جشنواره فارابي، تو آخرين مرحله از يه پژوهش ديگه دو امتياز کم آورده و در نتيجه برگزيده نشده.. اين دو امتياز مي‌تونست منو از ماجراي دو سال سربازي راحت کنه. امروز به اين فکر مي‌کردم که هميشه بيچاره‌ترين تيم تو جام حذفي اونيه که تو فينال مي‌بازه..

5- بعدِ مدت‌ها تلويزيون رو روشن مي‌کنم. رييس سازمان ميراث فرهنگي، از برنامه‌هاي دولت براي تاسيس 1000 مجموعه‌ي سرويس بهداشتي بين‌ راهي صحبت مي‌کنه. چه تدبير مناسبي. اين دولت واقعا نياز به اين همه سرويس بهداشتي در نقطه نقطه‌ي مملکت داره. اون‌وقت بگين اين دولت بي‌برنامه است..

6- امروز خبردار شدم که 12 تا از بچه‌هاي شوراي صنفي دانشگاه شيراز دستگير شدن. الان 10 روزه که اونجا اعتصابه، به خاطر مسئولين واقعا بي‌کفايتي که داره.. وقتي خبرو شنيدم، ياد آخرين ديدارم با "هادي" افتادم. حدود يک ماه پيش بود، اومده بود تهران که بره وزارت‌خونه از دست مسئولين دانشگاه شکايت کنه. خيلي با هم حرف زديم. بهش گفتم دوره، دوره‌ي منطق و حرف حساب نيست که تو اين‌قدر رو قانوني‌بودن حرفات اصرار داري. اينا به معناي واقعي کلمه زبون‌نفهمن. بهش گفتم مواظب باش، همين‌جور اگه بخواي پيش بري ممکنه بيفتي زندان، به يه بهانه‌ي ساده و دم‌دستي: اقدام عليه امنيت ملي..

منطقا بعد از چهار سال دوري از دانشگاه شيراز ديگه نبايد بين اونا از آشناهاي ما کسي باشه (عليرضا مي‌گفت تو کتابخونه خوارزمي، که يه زمان پاتوق ما بود، حتي يه آشنا هم پيدا نکرد که سلام و عليک کنه). اما من و هادي هنوز رفيقيم، خيلي.. هر وقت مياد تهران مياد پيش من و من هر وقت ميرم شيراز، حتما بهش سر مي‌زنم. اون الان چهار ساله دبير شوراي صنفي شيرازه.. دبير اتحاديه‌ شوراهاي صنفي دانشگاه‌هاي کشور هم هست، واقعا زندگي‌شو گذاشته واسه اينکه شام و ناهار دانشجوها سر جاش باشه. اين خبر بعدِ مدت‌ها دلمو آتيش زد، اغراق نمي‌کنم. واقعا از اينکه هادي الان تو زندانه، دلم آتيشه.... تموم بهونه‌ي نوشتن اين پست همين بود، دلم نيومد واسه دل هادي هيچ‌چي ننويسم.. راستي! الان هادي به چي داره فکر مي‌کنه؟ به محسن گوهري هم فکر مي‌کنم، يادمه وقتي زنگ زده بود اينجا و با هادي کار داشت چقدر اذيتش کردم.... الان محسن هم تو زندانه، چون عليه امنيت ملي اقدام کرده... لعنتي‌ها..