1- اولي: غروب امروز، صداي مرگ‌هاي بسته‌بندي.. آنچه از پس براي تو خواهد ماند، اتاقکي پر از ستارگاني است که بعد از چرخيدن دورِ تنها نگفتنيِ اين خاطره، ديوارهاي آن نم مي‌گيرد و پايانِ غروب.

2- اولي: اکنون، تکراري.. پرنده‌اي که در گرما براي تشنگي‌ِ ديگران دل بسوزاند، نامش را به کسي نخواهد گفت.. اين قانونِ نباختن‌هاست...

3- دومي: بي‌خاطره، زمان براي تکرار جشنِ خنديدنت تقريبا بي‌ارزش شده. اگر خبر نداري، دو قمقمه خالي است يا

3- 3-: منم بدون نبودنت، وقتي با کسي سخن مي‌گويم انگار کسي براي من تمام هستي را ناشنيده مي‌گذارد. نيامدي تو! چرا دروغ مي‌شنوم از نشنيدن؟ در آن مجلس مهماني.. تو نبودي، هنوز، اگر نترسم صداي تو را چه دير مي‌شنوم...

: بگذار با خودم تکرار کنم؛ تو گفته بودي اگر بروي، "نبودن" همراه اين سفرت خواهد بود. دوباره: اگر بروي، کسي دنبال تو آمده بود، خواب مي‌ديدي و به خنده براي خنديدن، عسلِ يک خاطره را به آسمان مي‌پاشيدي.. و تو دوباره گفتي چقدر ساده بود وقتي نبودن براي "خاطرش" باشد، آسمان پر از صداي سرخي است...

6- ديگري: حالا همه چيز مطابق نظم؛ وقتي حساب مي‌کني، همه چيز مي‌تواند به خوبي پيش رود،،، نشنيدم، صداي تو آشناي من نمي‌شود، فقط دو چشم که مرا سايه به سايه دنبال مي‌کنند، نه!! هر کار کني، نمي‌شود...

7- زماني گذشته است... سالي- قرني- هزاره.. بيشتر، صداي تو را مي‌شنوم، دو چشمِ سرگردان، خاطره‌ي "به آسمان پاشيدي".. نه تو، نه کودکي با گلوي دريده.. هر کسي مي‌داند زمانش نيست.. امروز چه شد؟ قضاي آن تاريکي؟ ماهِ تو به بدر رسيد... "من، من، اما تنها"... هنوز مي‌خواهي "کيست ياري کند؟"؟...

8- همه چيز سر جاي اولش بازمي‌گردد. آرام، آرام... همه مي‌دانند، اما اين کيست که در درون من امروز، به وقت بي‌وقتي، مي‌خواند...

 

بخون اي دل، بخون اي دل، محرم شد دوباره....

 

 

: بي‌گاه آمدي، مهمان ناخوانده، قدم مبارک...