احساس‌ها همه در من در رنجند و دربند. اما "خواست"ام هميشه چون آزادي‌بخش و شادي‌بخش به سويم مي‌آيد. خواستن آزادي‌بخش است! اين است آموزه‌ي درست درباره‌ي خواست و آزادي: زرتشت شما را چنين مي‌آموزاند. ديگر-نخواستن، ديگر-ارزش-ننهادن، ديگر-نيافريدن: هاي، اين خستگي بزرگ هميشه از من دور باد!

در باب دانايي نيز آنچه مي‌دانم همانا شورِ اراده‌ام براي فرزند آوردن است و شدن. و اگر دانايي‌ام را معصوميتي باشد از آن‌روست که خواست فرزند آوردن در اوست.اين خواست مرا دور از خداي و خدايان کشانَد. چه جاي آفريدن مي‌بود اگر خدايان مي‌بودند!

اما خواستِ پرشورِ آفرينندگي‌ام هر زمان مرا به سوي انسان مي‌کشاند. تيشه اين‌سان به سوي سنگ کشانده مي‌شود. اي انسان‌ها! در سنگ پيکره‌اي خفته است؛ پيکره‌ي پندارهايم! وه که او چرا مي‌بايد در سخت‌ترين و زشت‌ترين سنگ خفته باشد؟ اکنون تيشه‌ام بي‌امان بر زندانِ او مي‌تازد. از تخته‌سنگ، پاره‌ها مي‌پرند: مرا با اين چه کار! مي‌خواهم آن‌را کمال بخشم. زيرا سايه‌اي سوي من آمده است. آن خاموش‌تر و سبک‌تر از همه روزي سوي من آمده است.

زيبايي ابرانسان سايه‌سان سوي من آمده است. هان، اي برادران، اکنون ديگر خدايان نزد من کيستند!

 

چنين گفت زرتشت.

 

                   فردريش نيچه، "چنين گفت زرتشت"، دفتر دوم: در جزيره‌ي شادکامان

 

 

::: 3، 2، 1، 0!!!!... همين امروز...