دست نوشته های یک دانشجو
1- حدود يک هفته پيش با يکي از دوستان دورههاي بالاتر گپ ميزدم. در طول بحث گفتم اين اغتشاش و پريشاني فکري دکتر منوچهري است که من را شيفته و در واقع دلباختهي او کرده است. ديروز مرا ديد و گفت در طول اين هفته خيلي فکر کرده، اما هنوز نتونسته بفهمه چطور امکان داره آدم عاشق پريشانيهاي فکري کسي بشه. از من دليل ميخواست... واقعا چه جوابي ميشد داد؟ و من فکر ميکردم اگر اين پراکندگيها و پريشانيهاي فکري دکتر نبود، من چقدر از آنچه الان دارم، کمتر ميداشتم....
2- دکتر قادري، وسط يکي از بحثهاي کلاس امروز، يه دفعه برگشت به من گفت اينو تو وبلاگت بنويس، تو که وبلاگت فعاله! بله! گويا تنها استاد – و حتي تنها کسي در دانشگاه ما- که از وبلاگ بنده باخبره، دکتر قادريه... البته ايشون خودشون اهل کامپيوتر نيست و قطعا خودش نخونده، اما برام جالب بود که خبر داره.. يه مقدار که فکر کردم يادم اومد که تنها کسي که ميتونه اين خبر رو به ايشون داده باشه کيه.. خيلي سر اين قضيه امروز با خودم خنديدم، ياد چند تا پستي افتادم که دربارهي کلاساي دکتر نوشته بودم.. واقعا که دنيا چه بازيهاي باحالي داره....
3- دکتر بهشتي حرفي جالبي زد که خيلي به دلم نشست. بحث راجع شرايط اجتماعي ما بود. ميگفت من نميدونم ما تا کي بايد بين "بد" و "بدتر" انتخاب کنيم، چرا هيچکس به اين فکر نميکنه که تلاش کنيم براي اينکه بالاخره يه روزي بين "خوب" و "خوبتر" انتخاب کنيم. اين روزا خيلي به اين حرف فکر ميکنم...
4- واسه اينکه يادم باشه دانشجوام...