در دفاع از روش
روش تحقيق از جمله مهمترين مباحثي است که هر پژوهشگري در هر حوزهي علمي و به ويژه در حوزههاي انساني و هنر لاجرم با آن دست و پنجه نرم خواهد کرد و اتفاقا همين نکته يکي از نقاط بنيادينِ آسيبپذيري علوم انساني در کشور ما است. چرا که آنچه در اينجا به عنوان روش تحقيق به دانشجويان در سطوح مختلف –از کارشناسي تا دکتري- آموزش داده ميشود، چيزي جز فرايند يک تحقيق پوزيتيويستي صرف نيست. يعني در اينجا گامهاي مهم و آغازينِ روش، مفروض انگاشته ميشود و تنها به گام پاياني –که در پرتو گامهاي نخستين، بسيار ساده خواهد بود- پرداخته ميشود. بر همين اساس است که متاسفانه حتي بسياري از استادان روش در دانشگاههاي ما، صرفا روش "گردآوري دادهها" را بلد هستند و نه روش "تحقيق" را.
به لطف رويهي کاملا متفاوت استاد بزرگوارم، دکتر منوچهري، در طول اين چند سال اخير؛ همواره به گونهاي با مسئلهي "روش" دست به گريبان بودهام و اگرچه کاملا معتقدم گوهرهاي اين دريا که آنها را بايد شناخت بسيار بيش از آن چيزي است که من تا کنون با آن روبرو شدهام، چند نکته باعث شد که تصميم بگيرم بر اساس همين ميزان دانش فعلي پستي دربارهي "روش" بنويسم. آخرين اين دلايل البته کامنتهاي اخير من و نهفت براي يکديگر است و البته نه تمام آن. چنانکه ديدهام بسياري از دوستانم که هر يک به گونهاي با "روش" در تحقيق مواجهند، فهمي بسيار مبهم از آن دارند و در واقع به قول يکي از آنها سوال نخستين آن است که: اي روش که گفتي، يعني چي؟..
1- روش چيست و چه عناصري را در بر ميگيرد؟ "روش" همانا نحوهي مواجههي ما با موضوع يا پديده است. اينکه ما از چه چشماندازي به موضوع مورد مطالعهي خود بنگريم و اينکه در تعاملمان با آن، چه سيرتي را در پيشگيريم، به سادهترين بيان، عناصر مقوم "روش" هستند.
2- "روش تحقيق" سه بعد اصلي را در بر دارد. نخست هستيشناسي موضوع است. يعني اينکه موضوع از چه "جنسي" است. مثلا اينکه آيا موضوع مورد بحث از جنس ساختار است يا يک پديدهي ارگانيک است و يا موارد ديگر. به عنوان مثال، متفکران فيمينيست، اساسا موضوع تفکر را از جنس "مردسالاري" ميدانند و معتقدند تمام ديگر موضوعات تفکر در طول تاريخ تنها تابعي از اين موضوع اصلي ميباشد و به همين جهت توجه خود را معطوف به آن ميکنند.
3- بعد مهم ديگري که در "روش" بدان توجه ميشود، "راه دانستن" است (way of knowing). راه دانستن طريقي است که در آن نحوهي شناخت موضوع را ميتوانيم بيابيم. اين راه نيز براي متفکران مختلف متفاوت است. از جمله معروفترين راههاي دانستن، راه افلاطوني است که "ديالکتيک" افلاطوني نام دارد و بر اساس آن، تنها با در پيش گرفتن راه ديالکتيک است که ميتوان به درک موضوع و کسب معرفتي مناسب و تا حد امکان نزديک به حقيقت از آن موضوع نائل آمد. "رويکرد انتقادي" نيز راه ديگري است که در دوران معاصر مورد توجه جدي قرار گرفته است.
4- و در نهايت، آنچه در روش تحقيق اهميت مييابد همانا "روش گردآوري دادهها" است. در اين قسمت از مواجهه است که ما مشخصا با مسئلهي "روش" به بيان مالوف آن در محيط آکادميک کشورمان روبرو ميشويم. روش گردآوري دادهها ميتواند کمّي، کيفي، آماري و از اين دست باشد و بسته به نوع کار و موضوع تغيير ميکند. روش گردآوري دادهها، چگونگي تدوين و تهيه کار تحقيقاتي را نيز مشخص ميسازد. اينکه پژوهشگر در کار خود به "چرايي" موضوع ميپردازد يا "چگونگي" آن و يا اينکه در کار خود به دنبال يافتن رابطهي "علّي" ميان متغيرها است و دنبال "علت" براي متغير وابسته ميگردد و يا "دليل"؛ مواردي هستند که در بحث روش گردآوري دادهها مورد توجه قرار ميگيرند. روش کاملا وابسته به رهيافت مورد استفاده است و به هيچ وجه قائم به خود نيست.
5- اما اينکه گفتيم يعني چه؟
6- ما براي روبرو شدن با پديدهها نيازمند آن هستيم که به نوعي جايگاه خود در قبال پديده را مشخص نماييم. در واقع، ما موظفيم خود را نسبت به پديدهي مورد بررسي "مسئول" بدانيم. اين مسئوليت، ابتدائا محدوديتهايي را براي ما ايجاد خواهد نمود. از جمله اينکه ما حق نداريم در پرداختن به موضوع، در هر گام و با هر بخش از پديده، به گونهاي متفاوت و از چشماندازي ديگرگون به بررسي و تحقيق بپردازيم. اين همانند آن است که گفتگويي را با کسي بياغازيم و در طول گفتگو هر جايي که خواستيم، زبان گفتگو را از مثلا فارسي به اسپانيولي تغيير دهيم. گفتگو شرايطي دارد که بايد بدان ملتزم باشيم. به عنوان مثال، يک پژوهشگر که رويکرد خود را به پديده را در آغاز "گفتماني" انتخاب ميکند، نميتواند در طول مسير، با اتکا به دادههاي آماري حاصل از تحقيقات ميداني، دست به نتيجهگيري بزند. زيرا رويکرد گفتماني اساسا به دنبال به نقد کشيدن رويکردهايي است که بر اساس دادههاي آماري ميداني بنا ميشوند. همينگونه است در بحث از "راه دانستن". ديالکتيک افلاطوني که مبتني بر گفتگو و تلاش براي رسيدن به "سره" از "ناسره" است، اساسا نميتواند با راه دانستن ارسطويي که مبتني بر ارائهي تعاريف کلي در آغاز کار است، يکسان انگاشته شود. بر اين اساس، پژوهشگر حق ندارد در بررسي آثار افلاطون با برخوردن به اولين تعريف ارائه شده از موضوع (مانند عدالت در کتاب اول "جمهور")، آنرا تعريفِ کلي ارائه شده از سوي افلاطون بداند و وي را بر اساس آن مورد نقد و بررسي قرار دهد.
7- نکتهي مهم ديگري که در بحث "راه دانستن" بايد مورد توجه قرار گيرد، "معناي" واژگان است. معناي واژگان در طول تاريخ در هر زباني دچار تغيير و تحول ميشود، چه رسد به آنکه بخواهد از زباني به زبان ديگر ترجمه شود. براي مثال ميتوان اشاره به واژهي "لوگوس" در زبان يوناني نمود که تا پيش از ظهور مسيحيت دستکم 16 معناي متفاوت از آن ارائه شده بود که فيلسوفان بر مبناي آن به فلسفهپردازي مشغول بودهاند. در نتيجه، بررسي جايگاه اين واژه در آثار مثلا ارسطو بر اساس معنايي که پارمنيدس از آن مستفاد مينمود کاري نادرست و "غيرروشمند" است و ما را به بيراهه خواهد کشاند. هابرماس به نمونههاي بسيار جالبي اشاره ميکند که از جملهي آنها واژهي "right" است. هابرماس نشان ميدهد که در حاليکه معنايي که از اين واژه در دوران کلاسيک مستفاد ميشد همانا "امر درست" بود، اين واژه در دوران مدرن –و به ويژه با جان لاک- دچار تحول معنايي جدي ميشود و معناي "حق" (به معناي حقِ مالکيت) جايگزين معناي قبلي ميگردد و بدين وسيله فلسفهي مدرن راه خود را از فلسفهي کلاسيک کاملا جدا ميسازد. همين امر را ميتوان دربارهي واژه "the Good" نيز بيان نمود. يعني در حاليکه در دوران کلاسيک، "the Good" از "امر نيک" سخن ميگفت که غايت موجودات بشري است، اين واژه در دوران مدرن به "کالا" ترجمه شد و در چارچوب نظام اجتماعي اقتصادمحور مدرن، مبناي فلسفهورزي گرديد. بسياري از متفکرانِ منتقد مدرنيته، اين وجه از تاريخ تفکر بشري را برجسته ميسازند که از جمله آنها ميتوان به متفکران انتقادي مکتب فرانکفورت، اجتماعگرايانِ انگلوساکسون (مانند مکاينتاير و تيلور و همچنين ساندل و به تعبيري، رالزِ متاخر) و همچنين پستمدرنها و به خصوص "هايدگر" اشاره نمود. اگر لازم شد شواهد فراواني از تغيير معنايي روي داده براي واژگان و تاثيرات گزاف آن بر روند انديشهورزي موجود است که ميتوان به آنها اشاره نمود.
8- اما در همينجا نيز بايد نکتهاي مهم را به خاطر سپرد. هر رويکرد متفاوتي به واژه لزوما در بردارندهي تغيير معنايي براي آن نيست. به عنوان مثال ميتوانم به پست آخر نهفت اشاره کنم. استفادهي متفاوت کساني چون داستايوفسکي، هيچکاک و آلن از واژهي "وجدان" لزوما مستلزم معناي متفاوتي براي اين واژه در ذهن آنها نيست. آنها صرفا رويکردهاي متفاوتي نسبت بدان دارند که ميتواند متاثر از شرايط خاص شخصي، اجتماعي و سياسي آنها باشد. به تعبير ديگر ميتوان گفت در حاليکه در دوران کلاسيک گفتگو از "right" به مثابه "حق مالکيت" اساسا حرف "بيمعنايي" بوده است، استفاده از "وجدان" از سوي متفکران معاصر –از هر گرايش فکري- براي عبارت consciousness کاملا قابل درک و پذيرش است. يعني در حاليکه نميتوان حتي متصور شد که متفکري چون لاک در صورت زيستن در يونان کلاسيک، همان نظريهاي را ارائه مينمود که در آغاز دوران مدرن ارائه کرد، اساسا مسئلهاي نخواهد بود اگر تصور کنيم که وودي آلن در روسيهي دوران داستايوفسکي ميزيسته باشد و دوباره فيلم "match point" را بسازد. آنچه به خصوص ميتواند ما را از وقوع تحولي عمده مطلع سازد (که بر اساس آن بتوانيم دربارهي روند انديشه از داستايوفکسي تا آلن سخن بگوييم) احتمالا ميتواند تحول معنايي واژهي consciousness از "وجدان" به "آگاهي" باشد.
9- در نهايت بايد به "روش گردآوري دادهها" اشاره نمود که آنرا ميتوان قدم نهايي در روش تحقيق نام نهاد. اين بخش از "روش"، تقريبا براي دانشگاهيان هموطن شناخته شده است و حرف خاصي در اين زمينه براي بيان ندارم.
10- طبعا مدعي نيستم آنچه در اينجا بيان کردهام، نظري کاملا صائب در باب روش تحقيق است. اما معتقدم بايد نگاه مالوف به "روش تحقيق" به شکل سنتي آکادميک در ايران را کنار نهيم و با "روش" به مثابه "روش" بيشتر آشنا گرديم. يعني يک راه بسيار طولاني و طاقتفرسا؛ اما بسيار مهم و حياتي...