فردا
طبيعتا به عنوان يکي از کساني که تمام عمر خود را به هزينهي اشتباهات آرمانخواهانهي گروهي از افراد پرانرژي (و البته با دغدغههاي بزرگ)، بر باد رفته مييابند، نسبت به حوادثي چون ماجراي 7 تير نميتوانم حس محبتآميزي داشته باشم. اما امسال اوضاع برايم کمي فرق ميکرد. 7 تير امسال، سالگرد پدر استادي است که دوستش دارم و دغدغههاي جدي او براي حفظ ميراث پدر ميتوانم درک کنم. او به راستي يک اصلاحطلب در چارچوب جمهوري اسلامي است. از آن رو "به راستي" که بر خلاف حضراتي که اين نام را يدک ميکشند، ميتوانم شهادت بدهم که به دنبال رسيدن به منفعتي نيست و دغدغههاي او يا ناشي از عشق او به پدري است که يکي از پايهگذارانِ اين نظام بود و يا متاثر از بزرگشدن در خانهاي که تمام هستي خود را فداي بناي "انقلاب" نمود. نميدانم کدام جديتر است. اما ميدانم که او در دغدغههاي خود صادق است و همين، احترام عميق مرا برميانگيزد. هر چند در مواردي احساس ميکنم در اين راه، براي تطهير پدر، توجيهات عجيبي نيز ميآورد؛ ميتوانم به او اعتماد کنم که همين توجيهات هم اگر محور عملِ کنوني قرار گيرد، اوضاع کاملا متفاوت خواهد بود.
اين پست نه به قصد دفاع از انديشهي کساني است که در ماجراي 7 تير جان خود را از دست دادند و نه شروع دلدادگي به نظامي که "تمام" عمر مرا به نام ايدئولوژي و به کام حقارتهاي گروهي فرومايه به باد داد. اين نوشته تنها به احترام پدر استادي نوشته ميشود که صميميت، آرامش، دغدغهمندي، صداقت و مهرباني را در خود جمع دارد. هرچند او خود از آن باخبر نباشد (که چه بهتر)....