1- "چيزها چنين و چنانند، چون اين روزها همه اين را مي‌گويند". اين تعريفي است که هايدگر از "حرف چرت و پرت" (das Gerede) ارائه مي‌دهد. به گفته‌ي وي، "چرت و پرت" با "سخن" (die Rede) فرق دارد. در سخن گفتن، ما "اصالت" خويش را حفظ مي‌کنيم، اما در چرت و پرت گويي، آن کسي که کلام را به زبان جاري مي‌سازد، هيچ نسبتي با انساني که سخن مي‌گويد ندارد.

2- "چرت و پرتي" که هايدگر مي‌گويد، آشکارا با آنچه ما در محاوره بدين نام مي‌خوانيم، متفاوت است. در واقع تعريف هايدگر، تقريبا تمام مکالمات روزمره‌ي ما را در قلمرو "چرت و پرت" قرار مي‌دهد، زيرا از "اصالت" بهره‌اي ندارد.

3- چرا "اصالت" اينقدر نزد هايدگر اهميت دارد؟

4- مدرنيته، با وعده‌ي "رهايي" انسان از قيد و بند فرامين کليسايي پاي به عرصه نهاد و در آغاز نيز به راستي چنين بود. اما آنچه مدرنيته در مسير خود بدان توجهي نداشت، همانا مباني متافيزيک جهان‌شمولي است که انسان را پيش از هر چيز "حيوان" عاقل مي‌انگارد و بر همين اساس، خصلت محو شدن در جمع و تبعيت را از اين موجود، منفک ننمود. اين همان چيزي است که نيچه به نام خصلت "رمه‌گي" در انسان معاصر به سخره مي‌گيرد.

5- در واقع، بايد گفت انسانِ عاقلِ مدرن، هرگز نتوانست به "عقلِ خود" رجوع کند. فرامين کليسايي خيلي زود خود را دوباره در لباس فرامين "عقل سليم" عرضه کردند و انسان، که مقرر بود از اين پس تنها و تنها بر اساس دستورات عقل خود عمل نمايد، بايد اين را نيز به خاطر مي‌سپرد که اين عقل، خاصيتي اشتراکي ميان همگان دارد. به عبارت ساده‌تر: فرمان عقل فرد نمي‌تواند با فرماني که عقل انسان‌ها به طور کلي صادر مي‌کند، در تعارض باشد. فرمان عقل کلي نيز فرماني است که "مراجع ذي‌صلاح" آن صادر مي‌کنند: در امور علمي، دانشمندان؛ در فلسفه، استادان فلسفه؛ در ورزش، کساني که دوره‌هاي علمي مربوطه را طي کرده باشند و در نهايت، و مهم‌تر از همه، در اجتماع، کارشناسان اجتماعي (که نظرات مرتبط با عامه‌ي خود را بيش از همه‌جا در "رسانه‌ها" مطرح مي‌کنند). عقل سليم تبديل شد به عقلي که کارشناسان آن‌را تعريف مي‌کنند. رهايي از مرجعيت کليسا، رهايي نبود.

6- به تعبير هايدگر، "گفتگو" و "سخن‌گفتن اصيل" تنها در وضعيت "رهايي" امکان‌پذير است: آنجا که هر فرد از ميان مجموعه‌ي "امکان‌"هايي که براي بيان و عمل دارد، آنچه را خود -بر اساس وضعيت وجودي خويش، پذيرش امرِ محتومِ در کنار ديگران و در اين عالم بودن- درست مي‌داند، "انتخاب" مي‌کند.

7- پيش از هايدگر، کيرکگور و نيچه، پيشروانِ انتخابِ فرد بودند. کيرکگور، با تاکيد بر اضطرابِ دروني شخصي، در مواجهه با مسئله‌ي "وجودي" انسان، از "امر مطلق" هگلي گريزان مي‌شود و نيچه نيز با تاکيد بر لزوم ارزش‌گذاري دوباره‌ي ارزش‌‌ها، آن‌هم بر مبناي "چشم‌انداز" (perspective) هر فرد، "مقولات" جهان‌شمول اخلاقي کانت را تحقير مي‌کند. زرتشتِ نيچه در نهايت تنها يک چيز را به ما مي‌گويد: "اين راه من است، راه شما کدام است؟"

8- هايدگر را نمي‌دانم، اما کيرکگور و نيچه هر يک در زندگي عملي خود نيز به فلسفه‌ي خويش پايبند بودند و در واقع، هزينه‌هاي انديشيدن را نيز پرداختند (در مورد هايدگر نيز ظن قوي من بر همين است، هر چند نمي‌توانم با قاطعيت چيزي بگويم).

9- آنچه به نام "ديوانه‌بازي" در پست قبلي مطرح شده بود، حاصل شعفِ لحظه‌اي بود که در مواجهه‌اي وجودي با خويشتن، توانستم آنچه "اين روزها همه" آنرا مي‌گويند، کنار نهم و بر اساس مولفه‌هايي چون "انتخاب" اخلاقي "اصيل" و همچنين "عزم"، دست به اقدامي زنم که "عقل سليم" هرگز حاضر به تاييد آن نيست. انتخاب امر ارزشمندتر، و حاضر شدن به پرداخت هزينه‌هاي اين انتخاب، امري بود که اين روزها به آن دست زده‌ام و –اگر کسي بتواند باور کند- آنچه کمتر از هر چيز در ذهنم جولان دارد، نتيجه‌ي محتمل آن است. نمي‌گويم نتيجه برايم مهم نيست، که البته هست. اما آنچه اين روزها مرا در خود غرق مي‌کند، شعف حاصل از اين مواجهه‌ي وجودي با خود است، اين ارزش‌گذاري دوباره‌ي ارزش‌ها و اين "راه" خود را رفتن. اين همان چيزي بود که به نام "اصالت" بارها در فلسفه‌ي هايدگر خوانده بودم و اينک خود را در درون آن مي‌يابم. نمي‌توانم اين شعف را اينجا با کسي تقسيم کنم شايد، تنها خواستم درباره‌ي پستي که شايد بعدها قابل بيان به زبان باشد، توضيحي که مي‌توانم را داده باشم.

10- "...آرمان سبک‌روح‌ترين، سرزنده‌ترين و جهان‌گراترين انسان، بر انساني که نه تنها با آنچه بوده و است و هست کنار آمدن و سر کردن مي‌آموزد، بلکه آن‌را ديگر بار، فراز تا جاودان، همچنان که بوده و هست، مي‌خواهد و سيري‌ناپذير فرياد مي‌زند: "از نو"" ..             

(نيچه، فراسوي نيک و بد: 56)