هوای تازه
..حواسم نبود. به چيز ديگهاي فکر ميکردم –يه چيزِ مضحک. "ميدوني دوس دارم چي باشم؟ منظورم اينه که اگه حق انتخاب داشته باشم، ميدوني دوس دارم چه کوفتي باشم؟"
"فحش نده. چي؟"
"اون ترانه رو بلدي "اگه يکي اوني رو که از تو دشت ميآد بگيره"؟ -دوست دارم..."
"اصلش "اگه يکي اوني رو که از تو دشت ميآد ببينه"س. اصل شعر ماله رابرت برنزه."
راس ميگفت. اصل شعره همونه، " اگه يکي اوني رو که از تو دشت ميآد ببينه". ولي اون موقع نميدونستم.
گفتم "فکر کردم "اگه يکي اوني رو که از تو دشت ميآد بگيره"س. به هر حال، همش مجسم ميکنم چَنتا بچهي کوچيک دارن تو يه دشتِ بزرگ بازي ميکنن. هزار هزار بچهي کوچيک؛ و هيشکي هم اونجا نيس، منظورم آدم بزرگه، غير من. مَنم لبهي يه پرتگاهِ خطرناک وايسادهم و بايد هر کسي رو که ميآد طرفِ پرتگاه بگيرم –يعني اگه يکي داره ميدوئه و نميدونه داره کجا ميره من يهدَفه پيدام ميشه و ميگيرمش. تمامِ روز کارم همينه. ناتور دشتم. ميدونم مضحکه ولي فقط دوس دارم همينکارو بکنم، با اينکه ميدونم مضحکه."
جي. دي. سلينجر، ناتور دشت: 168
پ.ن.:
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال، شمع اصحاب شدند؛
ره زين شب تاريک نبردند برون
گفتند فسانهاي و در خواب شدند.