رییس میگه نفری 1500 بذاریم بریم بخریمش، لازم می‌شه. ما هم تایید می‌کنیم. بدون هیچ عکس‌العملی. عصبانی می‌شه، می‌گه: خب 1500 رو بدین دیگه. همکارم میاد طرفم، میگه 1500 رو بده. من به حمید نگاه می‌کنم و می‌گم: حمید! 1500 رو بده. حمید یه ذره اینور اونور می‌کنه و آخرش 700 تومن درمیاره از جیبش و می‌گه: من همینو دارم. شما بدین، من شنبه بهتون می‌دم... منم جرات می‌کنم و 400 از جیبم درمیارم و می‌گم: راستش منم فقط همینو دارم. شنبه باقیشو می‌آرم. همکارم رو می‌کنه به رییس و می‌گه: من پول همرام نیست، اگه می‌شه شما بخرین، ما شنبه پولشو می‌دیم بهتون.. رییس سرشو می‌ندازه پایین و می‌گه: من فقط 2000 تومن همرامه. اصلا ولش کنین..

قرار شد شنبه راجع بهش صحبت کنیم!

 

 

پ.ن.: همین‌جوری. کسی که این‌روزا حرفی نداره...

پ.ن.: امشب رو دوست دارم. یک تجربه ناب گفتگو با هستی در تاریخ بشر. یقین دارم که محمد هرگز دیگر چنین "لحظه‌ی دیدار"ی رو تجربه نکرد، در کل اون 23 سال. پس می‌ارزه اگه امشب رو بشر، جشن بگیره... امشب هم هستی با من حرفی نخواهد زد. این‌قدر شلوغم که صدایش را نشنوم....

 

پ.ن.: بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو، کس نشنود ز من که منم...