یک گروه از آمریکایی‌ها با فلاحی [عرب] شرط بسته‌اند. اگر در شش دقیقه بتواند هرم بزرگ [مصر] را بالا برود و بازگردد به او نیم لیره خواهند داد. فلاح بدبخت تقلاکنان و مایوس از بلوک‌های عظیم بالا می‌رود، سراسیمه بین تخته‌سنگ‌ها می‌پرد، گاه و بیگاه ناپدید می‌شود و سرانجام به قله می‌رسد. سپس با حالتی وارونه و معلق تقلا می‌کند و به سوی پایین می‌جهد.

با رنج و عذاب تقلایش را دنبال می‌کنم. آمریکایی‌ها ساعت به دست، دقایق را می‌شمرند. مرد نفس‌زنان بازمی‌گردد، روی کومه‌ای پیش پایشان بر زمین می‌افتد و آرزومند گردنش را بلند می‌کند. اما آمریکایی‌ها برده‌اند و قهقهه‌زنان و نفرت‌انگیز آنجا را ترک می‌کنند. فلاح شروع به گریستن می‌کند...

به یک عرب که با من بود گفتم: «به او بگو چند سنگ بردارد و سر آنها را بشکند».

اما عرب خندید: «چرا؟ ارباب‌ها حق دارند به او چیزی ندهند. او باخت».

«اما آنها چرا باید بخندند؟»

«برنده‌ها همیشه می‌خندند. شما نمی‌دانید؟»....

 

                                    نیکوس کازانتزاکیس، سفرها، ص 8-57