به یاد یار و دیار...
ببین رفیق! کامنتی که گذاشته بودی رو خوندم. پستت رو هم خوندم. پستی که زینب گذاشته بود رو هم. اما راستشو بخوای فقط خوندم. حتی تحریک هم نشدم که برای تبریک تولدت هم که شده، یه کامنت خشک و خالی بذارم. میدونی! این روزا فقط نگاه میکنم و فقط با تحیر میخونم. فقط میشینم یه گوشه و نگاه میکنم که روزگار داره میگذره و این وسط برا هر دو مون (من و روزگار) بهتر اینه که حاشیهنشین باشم و فقط نگاه کنم که داره چی کار میکنه و آخرش کِی خسته میشه.. یک فرایند شکنجهکردن برا اعتراف گرفتن سه مرحله داره: مرحله اولش، مرحله درد و رنج و فشار و تنهایی و ضعف و از این جور چیزاست. اگه طرف تو این مرحله اعتراف نکنه، وارد مرحله دوم میشه. تو مرحله دوم، اون به هیچ وجه اعتراف نمیکنه، اینو شکنجهگر هم خوب میدونه. اون نسبت به همه چیز بیتفاوت میشه، شکنجه براش تبدیل میشه به یه اتفاق معمول و البته تکراری تو زندگیش. میدونه که هر روز این ماجرا تکرار میشه ولی اونقدر مبهوته که نمیدونه چرا؟ گفتم شکنجهگر هم میدونه که اعتراف نمیکنه. پس چرا ادامه میده؟ واسه اینکه اونو به مرحله سوم بکشونه. تو مرحله سوم، شکنجه برای اون مفلوک تبدیل به یه لذت میشه، یه نوع اعتیاد، اون اگه شکنجه نشه، سختی میکشه. وقتی کار به اینجا میرسه، یه شکنجهگرِ خوب، میدونه که وقتشه شکنجه رو تموم کنه. حالا به زندانی حق ملاقات با خانوادهاش رو میدن، اونایی که دوسشون داره و تقریبا تو این ملاقات هیچ محدودیتی هم براش قائل نمیشن. لباس خوبی هم تنش میپوشونن، وضع غذا هم بهتر میشه، حتی برخورد زندانبان! اینجاست که اون بیچاره دیگه تاب نمیآره.. وضعیت جدید اونقدر براش سخت و نامفهومه که کاملا میشکنتش... خیلی از قهرمانایی که تو شورویِ استالین به مسخرهترین چیزها اعتراف کردن، آدمایی بودن که زیر شکنجه تزارها دم نزده بودن. واقعیت اینه که استالین حکمت این مرحله سوم رو میدونست، اما تزارِ احمق نه!
میدونی رفیق! این روزا زندگی برام مرحله دومه. من تو مرحله اول اعتراف نکردم. میدونم که تمام این شکنجهها از رو نامردیه و غرضورزی، من واقعا بیگناهم و مردونه ایستادم و تا الان تاوان بیگناهیم رو هم دادم. بعد یه چند وقتی شد که این عذاب و شکنجهها برام علیالسویه شد. یعنی کاملا عادی و بیتفاوت فقط مینشستم تا تموم شه. مثل یه کار عادیِ روزانه. مثل رفتن سر کار و ساعت پر کردن. مثل وبلاگای دوستان رو خوندن، فقط واسه اینکه کسی فک نکنه دیگه وبلاگش رو نمیخونم. مثل هر کار روزمرهی دیگه... اما امروز ترسیدم، ترسیدم که نکنه یه دفعهای وارد مرحله سوم شده باشم و همین روزا باشه که بشینم و به هزار جرم ناکرده اعتراف کنم.. این، وصیتنامهی کسیه که تنها امیدش اینه که قبل از اعتراف، به جمع رفقای قدیمیاش خبر برسونه که هنوز دامنش پاکه، هر چند احتمالا به مرگ محکوم...
امروز تو دانشگاه آزاد قم سخنرانی داشتم. درباره نسبت فلسفه و سیاست. خیلی خوب بود. کاملا راضی بودم، چون میدونستم آنچه باید رو گفتم. بعد از صحبت هم واکنش دانشجوها همینو نشون میداد. اینکه چند نفرشون اومدن پیشم و ازم تشکر کردن که به زبون ساده براشون توضیح دادم که فلسفه چیه و سیاست چیه و ربط اینا به هم چی. همون کاری که استاداشون تو این چند سال نتونسته بودن براشون انجام بدن. طبیعتا باید خوشحال میبودم. اما واقعیت اینه که نبودم. مات و مبهوت بودم. فقط نگاه میکردم و به حرفایی که میگفتن جواب میدادم. اما یه خبر دیگهای بود. نفهمیدم چیه. بعدش از اونجا اومدم رفتم حرم. "درِ ساعت" رو که دیدم، یادم اومد که ماجرا از چه قراره. یادم اومد که "قم" برام چه شهریه؛ برا من "قم" یعنی اون خونه تو اون کوچه تنگ، تو این خیابونِ ته دنیا، اونجایی که معمولا اول صبح میرسیدم و با هم صبحانه رو میخوردیم و بعد یهکم گپ میزدیم تا وقت ناهار. بعد از اون هم تو عبا-عمامه میپوشیدی که بری کلاس "اخلاق" (مردهشور هر چی اخلاقه که تو اون زبالهدونی تدریس میشه) و من میرفتم تو شهر میچرخیدم، کتاب میخریدم، میرفتم حرم. تو کوچهها میچرخیدم و از دیدن تابلوی دفتر مراجع خندهام میگرفت و ... قرار ما همیشه کنارِ "درِ ساعت" بود، همونجایی که تو همیشه نیم ساعت دیر میاومدی. بعدش میرفتیم یه رستورانی، هزار و یکشب یا سوتهدلان یا هر خرابشدهی دیگه، شام و بعدش یه قلیون و .. بعد خداحافظی تا یه بار دیگه که از قم رد شم و بین راه بیام پیشت. آره رفیق! امروز تو اون سالن، یه چیزی واقعا کم بود، بودنِ یه نفر که قم برام باهاش تعریف میشد، مهم این نبود که من سخنرانی کنم. مهم این بود که یه فرصتی برا اون بشه که یه مقدار عقدههاش از مسخرهبازیهای ما سرِ سخنرانیهاش رو جبران کنه. چهمیدونم، یکی که لااقل اسمش "جواد" باشه، شایدم خودش.. آره رفیق! اون سالن تو رو کم داشت و نورِ چشمای منو. رفتم کنار "درِ ساعت" نشستم، مات و مبهوت. انگار نه انگار که خبریه. فقط به حرم نگاه کردم و آدمایی که میاومدن و میرفتن. بعدش هم پا شدم اومدم تهران. تو تمام راه فقط نگاه میکردم، نمیدونم به چی. ولی کار دیگهای نبود. به کارام فکر میکردم، به اینکه برا فردا باید درس آماده کنم، اینکه فردا برم سرِ کار یا نه، اینکه گرسنمه و اینکه لامصبا حتی یه غذای درست و حسابی هم به خورد ما ندادن دلمون خوش شه. رسیدم خونه، لباسامو عوض کردم و بعد؛ یهو ول شدم رو تخت و شروع کردم زار زار گریه کردن. تازه شروع شد. نمیدونم چند سال میشد که اینجوری گریه نکرده بودم. تمام تنم میلرزید و من به شماها فکر میکردم، به تو، به شاید علی، به علی سیبزمینی، به میثم گامبو، به هر کرهبز دیگهای که بیشتر از همه دنیا با هم خندیده بودیم و با هم گریه کرده بودیم، زار زار. فک میکردم چه خوبه اگه تو اینا رو بخونی و مثل من بشینی زار زار گریه کنی، یا هر کدوم از این احمقای دیگه. حالم به هم میخوره اگه بشینین و اشک تو چشاتون حلقه بزنه و یادتون بره که ما جور دیگهای با هم گریه کرده بودیم؛ اگه دلتون اونقدر تنگ نشه برا اون سالها که تو هنوز معروف نبودی و تو اون هیئت کوچولو مینشستیم و تو واسه ما سخنرانی میکردی و ما از سوتیهات خندمون میگرفت و بعدش که تو معروف شدی و به عنوان یه "اصلاحطلب" رفتی زندان و هر کدوم از ما تو خلوت خودش زار زار گریه کرد و هیچ وقت هم بروی هم نیاوردیم که چی گذشت و چی نگذشت. و بعدش که بزرگ شدیم و تو که آدم معروفی بودی دیگه نمیتونستی زار زار گریه کنی و من دیگه در شانم نبود که جلو همه زار بزنم و هزار کوفت و زهرمار دیگه. به خدا دلم واسه اون روزا خیلی تنگ شده، دلم رضا نمیده اگه مثل بقیه بشینی اینو بخونی و فقط بغضت بگیره و.. دوست دارم دوباره با هم جمع شیم، مثل اسب زار بزنیم، ما که دیگه قطعا هیچ وقت دیگه با هم تو هیئت نخواهیم نشست که مثلا واسه ماجرای کربلا گریه کنیم و این چیزا! دلم میخواد صدای گریهتو بشنوم، از همون دور دورا، زار زدن واسه خودمون، لااقل واسه یه بار! واسه اینکه آدمیم، واسه اینکه محکوم به گناهِ نکردهایم، واسه اینکه خیلی وقته داریم تقاصی رو پس میدیم که تو هیچ قاموسِ "عدالت"ی تعریف نمیشه. این شاید آخرین خواستهی متهمیه که احتمالا به مرحله سوم نزدیک شده و دور نیست که وا بده و همهچیزو قبول کنه. شاید گریهی تو و بقیه رفقای قدیمی، این اتفاقو لااقل به تاخیر بندازه... زار بزن رفیق! خواهش میکنم....