حدس یک گل پشت دیوار...
فرنی و زویی از جمله داستانهای سلینجر است که گویا در ایران با اقبال روبرو شده است. فیلم "پری" داریوش مهرجویی، الهامگرفته از این داستان است و صادقانه اعتراف میکنم که چه آن زمان که پری را دیدم و چه بعدها که فرنی و زویی را خواندم، مثل خیلیهای دیگر از کار خوشم آمد. راستش فکر میکنم فرنی و زویی از جهاتی داستان هرروزهی ما ایرانیهاست. فرنی و زویی، در پایان گفتگوهای بینتیجهشان، با یک خاطره همسان، اما نامشترک، به معنایی واحد میرسند. هر دو هنگامی که کوچکتر بودند و در رادیو برنامه اجرا میکردند؛ با نصیحتی مشابه از سوی سیمور (برادر فقید و گویا بسیار دوستداشتنیشان) روبرو بودند: سیمور از فرنی، وقتی میداند "تماشاگرای توی استودیو.. مجری.. تهیهکنندهها" همه کودن هستند و حاضر نمیشود به خاطر آنها کفشش را واکس بزند و همینطور از زویی که گویی دوست ندارد "بامزه و خندهدار" باشد، یک چیز را میخواهد: "به خاطر خانوم چاقه"...
حکایت ما ایرانیها گویا همیشه همین است که "خانوم چاقه"ای در کار باشد و خودمان را با آنچه اوست تطبیق دهیم؛ ما آن "خانوم چاقه" را دوست داریم، هر چند هیچ وقت این سوال برایمان مطرح نمیشود که "راستی! این خانوم چاقه کیست؟"
این روزها مردم ما از پیروزی باراک اوباما در انتخابات آمریکا دچار شادی زائدالوصفی شدهاند. آنها انتخاب اوباما را تحولی بزرگ میدانند که احتمالا مشکلات جهان را برطرف خواهد نمود و با شعار "تغییر" آمال آنها را نیز برآورده خواهد ساخت. اما سوال من این است که کدام مشکلات جهان را ما ایرانیها میشناسیم که با آمدن اوباما حل خواهد شد و کدام آرزوها در سر میپرورانیم که اوباما برای ما برآورده خواهد ساخت؟
آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت حاضر جهان، با سمتِ سنتیِ ژاندارمیِ دنیا، که دستکم از پایان جنگ دوم جهانی آنرا با خود یدک میکشد، همواره عامل اصلی ثبات و همچنین بحران در جهان بوده است. یعنی همانطور که حضور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس، عامل امنیت جریان انرژی در این آبراه شده است، دغدغه او برای حل نامسالمتآمیزِ مسئلهی "صدام" منطقه را در طول حدود 2 دهه دچار بحرانهای متعدد ساخته است. بحرانی که خود تالیِ بحرانی است که پیش از آن برای حل مسئله "انقلاب اسلامی ایران" حدود یک دهه همین منطقه را به چالش کشیده بود. شعار محوری اوباما برای این منطقه، خارج ساختن نیروهای نظامی بود. یعنی اینکه او بزودی تعداد نیروهای آمریکاییِ حاضر در عراق را کاهش خواهد داد و در نتیجه تامین امنیت منطقه تا حدودی از دوش آمریکا برداشته خواهد شد. این تصمیم البته برای آمریکاییها و همچنین برای "همزیستیِ سیارهای" اتفاقی مبارک و میمون است. اما سوال من این است که چه فایدهای به حال ما ایرانیهای خوشحال خواهد داشت؟ قطعا وبلاگنویسانی که این روزها در پیروزی اوباما سر از پا نمیشناسند، چندان دغدغه رهاییِ مردم عراق از رنجی که سالهاست درگیر آنند را ندارند (که اگر داشتند، در طول این چند سال دستکم یک پست خود را به آن اختصاص میدادند)؛ بر هم خوردن نظم موجود چینش قدرت در منطقه نیز چندان به نفع آنها در ایران نخواهد بود (توجه داشته باشید که خروج آمریکا از عراق پیروزیِ بزرگ "جمهوری اسلامی" در منطقه است؛ کشوری که تقریبا هیچ رقیبی را در خلیج فارس پیش روی خود نخواهد دید و البته حاصل هر پیروزی برای نظام در عرصه داخلی را خوب میدانیم!). پس شادی آنها نمیتواند از خروج آمریکا از منطقه باشد.
ایران نیز هرگز در سیاست خارجی آمریکا نقطهای محوری نبوده است. تنها عاملی که ایران را در سالیان اخیر برای آمریکا مهم ساخته است، مسئله دستیابی به انرژی هستهای و همچنین دستیابی به فناوریهای نظامی است که میتواند امنیت اسرائئل را تهدید نماید. در این زمینه، به نظر میرسد پیروزی اوباما حتی برای ما میتواند فاجعهآفرین باشد. واقعیت آن است که در طول 3 دهه اخیر، رویکرد دموکراتها در قبال ایران همواره خطرناکتر از جمهوریخواهان بوده است. جمهوریخواهان، که با شرکتهای بزرگ نفتی همپیمانند، معمولا علاقهای به تحریم اقتصادی ایران ندارند. آنها ترجیح میدهند کار خود را با تبلیغات و تهدید پیش ببرند. اما دموکراتها اولین سلاح برای آسیب رساندن به چنین دولتهایی را "تحریم اقتصادی" میدانند که مهمترین بخش روابط خصمانه جمهوری اسلامی و ایالات متحده است که مستقیما زندگی مردم عادی در کشور را متاثر میسازد. در نظر داشته باشید که عمده تحریمهای اقتصادی ایران در زمان حکومت دموکراتها برقرار شده است و حتی برخی از آنها –مثل قانون داماتو- اساسا با هیچ حادثه خاصی –مانند قضیه هستهای- مرتبط نبوده است. در واقع، تحریم اقتصادی، اولین سلاح دموکراتها در مقابله با دولتهایی چون ایران است. علاوه بر این، پیوندهای دموکراتها با اسراییل بسیار قویتر از جمهوریخواهان است –این را میتوان در سنتِ رای دادن یهودیهای آمریکا به دموکراتها به خوبی مشاهده نمود- انتخاب یک دموکرات، احتمالا دست اسراییل را برای حمله احتمالی به تاسیاسات هستهای ایران –و فاجعهای که پس از آن رخ خواهد داد- بازتر خواهد گذاشت؛ حادثهای که حتی جرج بوش هم حاضر به پذیرش آن نشده بود.
قطعا تغییر سیاستهای آمریکا در قبال آفریقا و ژاپن و استرالیا و اروپا هم چندان برای هموطنان ما جذاب نیست. آنچه در این زمان امکان وقوع آن میرود، تلاش آمریکا برای همگرایی بیشتر با تصمیمات دیگر کشورها –و به تبع آن درخواست برای مشارکت بیشتر آنها در تامین امنیت جهانی است. با توجه به بحران اقتصادی بزرگی که در غرب وجود دارد، بعید به نظر میرسد که این کشورها توانایی مالی لازم و همچنین تمایلی برای این مشارکت را داشته باشند. در نتیجه، حادثهای که احتمال وقوع آن بیشتر میشود همانا بازتر شدن فضا برای کسانی است که بدون بهرهمندی از هویت مشخص "کشوری" نظم موجود جهان را به چالش کشیدهاند. در صورت فراهم آمدن چنین امکانی، نمیدانم چه کسی توان مقابله با حملههای دقیق و بیعیب و نقص گروههایی چون القاعده را خواهد داشت؟ (فراموش نکنید که حمله تروریستی به سفارت آمریکا در کنیا در زمان قدرت داشتن دموکراتها روی داد و حادثه عظیمِ 11 سپتامبر نیز تنها یک سال پس از خروج بیل کلینتون از کاخ سفید اتفاق افتاد).
نمیخواهم چندان به ریز قضایا بپردازم و البته نمیخواهم هم که پیروزی اوباما را یک فاجعه جلوه دهم. من پیروزی اوباما را یک پیروزی بزرگ برای ملت آمریکا میدانم. ملتی که بالاخره تصمیم بر کاهش دخالتهای خود در سطح جهانی گرفت و در نتیجه بارقههای این امید که روزی خود را در کنار دیگر ملتها –و نه بالاتر از آنها- بداند را شعلهور ساخت. واقعیت آن است که ملت آمریکا به خاطر ویژگیهای خاص خود –از جمله تاریخ مشترک محدود آن، ریشهداری در کشورهای مختلف جهان (احتمالا مردم هیچ کشوری به اندازه آمریکا از قومیتها و ملیتهای متنوع تشکیل نشده است) و همچنین بنیانهای تاسیس کشور (که تلاش برای دستیابی به سرزمینی برای برخورداری از آزادی عقیده و احترام به عقاید مخالف بوده است)- از تاثیرگذارترین و مهمترین ملتهای دنیا هستند. آنها نه سابقه پلید استعمارگری را در کارنامه دارند و نه داغ ننگ تفتیش عقاید را بر پیشانی. ملت آمریکا، در صورت برقراری امکان گفتگو با دیگر ملتها در سطحی برابر، حرفهای راهگشای فراوانی برای سیارهی مشترک ما خواهند داشت، حرفهایی که تا امروز به خاطر نحوه نگرش به دیگران به مثابه کسانی که باید تحت قیمومیت ایالات متحده قرار گیرند، ناگفته باقی مانده بود. این امر البته در درازمدت میتواند نوید آیندهای روشن را به ما بدهد. آیندهای که اگرچه میتواند با پیروزی اوباما آغاز شود، اما یقینا مدنظر وبلاگنویسان خوشحال امروز ایران نیست.
آنچه ما ایرانیها را به وجد آورده است، شعار "تغییر"ی است که اوباما قرار است در سیاستهای آمریکا ایجاد کند. هر چند این تغییرات علیالظاهر نه تنها به سود ما نخواهد بود که احتمالا مضراتی را نیز برای ما به دنبال خواهد داشت؛ ذوق ایرانی بیشتر مایل به آن است که دل خود را به "اون خانوم چاقه" خوش کند. ما خستهایم و هر جا که سخن از تغییر آورده شود، برای آن سر و دست خواهیم شکست: "خانوم چاقه" حتما برای ما خوشیمن خواهد بود! ای ذائقه ما ایرانیهاست.
چند سالِ پیشِ رو، حاصل شادیهای امروز ما را برای ما نشان خواهد داد؛ حاصلی که من شخصا چندان به آن امیدوار نیستم...
پ.ن.: بعدِ عمری سیاسی نوشتم؛ پس از طولانیبودنش زیاد گله نکنید لطفا!