1- ما چیزها را "می‌نامیم" و با این کار، آنها را "تعریف"، "دسته‌بندی" و به‌ویژه "ارزش‌گذاری" می‌کنیم. در واقع، با "نامیدن"، ما شرایطی را در زبان فراهم می‌آوریم که به واسطه آن امکان تعیین سلسله‌مراتب و تضمین روابط قدرت موجود میان اجزای یک سیستم را کسب می‌کنیم. در نتیجه، چیزها آن چیزی خواهند شد که "ما" می‌خواهیم. هایدگر در تعبیری شگفت، این کار ما را "خشونت‌ورزی" نسبت به چیزها می‌نامد. ما با نامیدن، خشونت خویش را بر چیزها تحمیل می‌کنیم.

2- پرداخت حاضر، از میان خشونت‌ورزی‌های فراوان زبانیِ ما، نقطه تمرکز خود را بر واسازیِ ارزش‌گذاری صورت گرفته در یک مورد خاص قرار می‌دهد و به دنبال آن است که با تحلیل و موشکافی آن، راه رهایی از زنجیره‌ی خشونت زبانی را جستجو کند.

3- محور این بحث، آن چیزی است که ما معمولا "رابطه جنسی" می‌خوانیم.

4- بحث را از بدن آغاز می‌کنم. ارگانی از بدن که به‌ویژه در این رابطه اهمیت دارد؛ ارگانی که ما آن‌را معمولا "اندام تناسلی" می‌نامیم.  این ارگان، دست‌کم سه کارکرد عمده را در بدن ایفا می‌کند؛ نخست و مهم‌تر از همه "دفع مایعات زاید از بدن"؛ پس از آن "اندام برقراری رابطه مبتنی بر شهوت" است و در نهایت "آلت تداوم نسل از طریق تولید فرزند". اگر قرار باشد ارگان را بر مبنای کارکرد اصلیِ آن "بنامیم"، یقینا "تداوم نسل" –که حداکثر در هر سه فصل یک‌بار امکان وجودی می‌یابد- نمی‌تواند کارکرد اصلی باشد.

5- این اندام، در زن و مرد، نام خاص خود را "دارا"ست. کافی است ما آن‌را به نامی که دارد بخوانیم، نه اینکه به نامی بر مبنای کارکرد، آن را "بنامیم". مسئله شبیه آن است که مثلا ما به جای به‌کار بردن کلمه "دست"، آن‌را "آلتِ برداشتن" بنامیم. یقینا چنین "نامیدنی" مورد طبع نخواهد بود. اما اینجا ماجرا کاملا برعکس است. در اینجا خواندنِ چیز، به نام اصلیِ خودش، تابویی تخطی‌ناپذیر است؛ تا آن‌حد که حتی من هم که اکنون به واسازی آن نشسته‌ام جرات به کار بردن "نام" را ندارم، چه رسد به مواقع دیگری که تنها رابطه ما با آن رابطه ابزاری است! این اندام از نام خود تهی می‌شود؛ اما روابط قدرت حاکم بر این فرایند، به همین قانع نیست. علاوه بر این، لازم است سلسله‌مراتب ارزشی نیز برای آن به گونه‌ای تعریف شود که راه را برای هر نوع تخطی احتمالی کور کند. بر این اساس، اندام نه بر اساس کارکرد اصلی خود، که بر اساس حاشیه‌ای‌ترین کارکردش تعریف می‌شود: اندام تناسلی.

6- آنچه در اینجا اتفاق می‌افتد، دو ارزش‌گذاریِ همزمان است؛ از یک‌سو مخاطب درمی‌یابد که این اندام، اندامی مرتبط با مسئله شهوت است که بیشترین محدودیت‌ها و مقررات ارزشی حول آن تعریف شده است؛ او با همین نام‌گذاری می‌فهمد که با پدیده‌ای پیچیده روبرو است که در فکر کردن و گفتگو از آن باید نهایت دقت را به کار برد؛ شکستن مقررات تابو بخشش‌ناپذیر است! اما همزمان به او تاکید هم می‌شود که این اندام با وجود پیوند بسیار نزدیک با مسئله‌ شهوت و محدودیت‌های حول آن، وجهی مقدس نیز دارد و آن "تداوم نسل" است. بر این اساس، فرد با "نامیدن" چیز به گونه‌ای منطبق با ارزش‌های گفتمانیِ حاکم، انضباط را می‌آموزد و خود را با روابط قدرت تطبیق می‌دهد.

7- در سطحی بالاتر، دوباره با پدیده‌ی مشابهی روبروییم: "رابطه جنسی"! این نامی است که ما برای روابط مبتنی بر شهوت –که عموما در آن ارگان مذکور نقش محوری را ایفا می‌کند- به کار می‌بریم. اما چرا رابطه جنسی؟ آیا این رابطه لزوما مبتنی بر "جنس" است؟ تاریخ زندگی بشر و محدودیت‌های شدیدِ اعمال‌شده بر تمایلات همجنس‌خواهانه نشان‌گر آن است که این "نام‌گذاری" بسیار دقیق بوده است. در نتیجه این نام‌گذاری، فرد یاد می‌گیرد که این رابطه اساسا بر اساس "تفاوت" جنسی تعریف می‌شود و در آن آنچه محوریت دارد و عنصر مقوم است، همانا "جنس‌های" متفاوتی است که در "رابطه" با یکدیگر قرار می‌گیرند.

8- این در حالی‌است که این رابطه، پیش از آنکه رابطه‌ای مبتنی بر "جنسیت" باشد –که روند پذیرش مشروعیت همجنس‌گرایی در عصر ما، حتی امکان ابتنای حداقلی آن‌را نیز نفی می‌کند- رابطه‌ای مبتنی بر پیوند میان افراد است: کسانی که پیش از این جدا از یکدیگر بودند، در این رابطه، "بخشیدن و دادن" (giving) به دیگری را می‌آموزند. در اینجا رابطه مبتنی بر غلبه، تبدیل به "باهم‌بودن" برای رسیدن به لحظه‌ی شعف می‌شود. "ایثار" و "هدیه‌دادن"ِ خود به دیگری، ویژگیِ محوری "دوستی و عشق" در نگاه دریدا است که البته وی به خاطر عدم امکان آن در روابط انسانی، "دوستی" را در نهایت امری ناممکن می‌شناسد. "دوستی و عشق‌ورزی" تنها در زیستی "اصیل" ممکن می‌شود: آنجا که فرد "بخشایش" را متجلی می‌سازد، بخشایشی بی‌بازگشت (مثال زیبای دریدا، گریستن بر سر قبرِ دوستِ درگذشته است: آنجا که به یقین عملِ متقابلی را نمی‌توان انتظار کشید).

9- love-making نام پدیده‌ای است که روی می‌دهد. معادل فارسی، حتی از این هم اصیل‌تر است: عشق‌بازی! عشق‌بازی نه یک فرایند است که ابتدا و انتهایی را بتوان برای آن تعیین نمود و نه یک فعالیت که بتوان روندی تکرارپذیر را به آن نسبت داد. عشق‌بازی یک "رویداد" است، لحظه‌ای تکرارناپذیر از "بودن با دیگری"؛ تکرارناپذیر از آن‌ جهت که هرگز قاعده‌پذیر نیست و در هر موقعیت یا لحظه‌ای، تجلی‌ای متفاوت می‌یابد. عشق‌بازی اساسا مبتنی است بر "یکتایی"ِ معشوق در لحظه‌ی معاشقه و از این جهت هرگز نمی‌توان قاعده‌ای را فراتر از زمان و مکان برای آن بدست داد. عشق‌بازی یک رویداد است که در مواجهه‌ای اصیل، ما را از آن خود می‌سازد. عشق‌بازی دیگر فعلی نیست که ما صورت می‌دهیم، عشق آن حادثه‌ای است که ما را با خویش می‌برد و در هر لحظه‌ تجلی متفاوتی را پیش چشم ما می‌نهد! در نتیجه تعبیر making نیز برای آن درست نیست؛ زیرا آنچه در اینجا ساخته می‌شود، "عشق" نیست؛ بلکه دقیقا آنچه لحظه را برای ما بدان‌گونه که هست می‌سازد، "عشق" است؛ آنچه ساخته می‌شود، لحظه تکرارناپذیر "وقوع" حادثه است. "بازی" بودن عشق، اصالتِ رابطه‌ی فارغ از غلبه‌ورزی و سلطه‌جویی را تضمین می‌کند.

10- آنکه حدود یک‌ونیم قرن پیش نسبت به سلطه‌ی "متافیزیک زبان" بر تفکر و زندگی‌مان هشدار داد، نیچه بود؛ اما وی نیز نتوانست از این سلطه متافیزیکی رهایی یابد و تنها کاری که کرد آن بود که متافیزیک زبان "ابرمرد" را اصالت بخشید. در نگاه نیچه‌ای، زبان اساسا پدیده‌ای متافیزیکی است و نهایتا جز سلطه و غلبه را نمی‌تواند تولید کند. اما هایدگر، کسی بود که با امعان نظر به آنچه در فرایند "نامیدن" چیزها از سوی ما روی می‌دهد، ما را از ظرفیت رهایی‌بخش زبان نیز آگاه ساخت. در واقع، زبان همان‌گونه که می‌تواند ابزار سلطه باشد، می‌تواند هدایت‌گرِ رهایی نیز شود، کافی است مواجهه ما با زبان، از نگاه غلبه‌جویانه خالی شده و به سوی اشتیاق به "فهم" دیگری و "پذیرش" و "دوست‌داشتن" وی جهت‌گیری شود. زبانِ رهایی‌بخش، زبانِ خالی از خشونتِ "نامیدن" است، در این زبان به چیزها اجازه داده می‌شود تا "نام" خود  را –بدون هراس از نظام‌های غلبه‌ورزیِ مبتنی بر ارزش‌های خودساخته- به ما بگویند. در این صورت، زبان ما را به مواجهه با چیزها، آن‌گونه که هستند، هدایت می‌کند و همین امکان فهم اصالت زندگی را نیز فراهم می‌آورد.

11- عشق‌ورزی و عشق‌بازی، محور زبانِ فارغ از سلطه است، زبان رهایی‌بخش در مقابل زبانِ متافیزیکی قرار می‌گیرد و هر یک از این دو راهی برای زندگی را به ما عرضه می‌کنند: اصالت و روزمرگی! زبان متافیزیکی مبتنی است بر تقدسِ "ممنوعیت عشق". در این زبان، عشق را "می‌نامیم" و بدین‌طریق آن‌را در سلسله‌مراتب ارزش‌گذاریِ مبتنی بر قدرت جای می‌دهیم. در مقابل، زبان رهایی‌بخش، مبتنی است بر جلوه‌گریِ عشق، آن‌گونه که هست، ما در اختیار عشق خواهیم بود و نه عشق در اختیار ما! "بازیِ" عشق، رویدادی است که ما را به دنبال خود می‌کشد و با آشکارسازیِ جلوه‌ای متفاوت از رابطه خود و دیگری، امکان‌هایِ دیگرگونِ زیستن را در مقابل ما می‌نهد؛ ما در "عشق‌بازی" معنا می‌یابیم، نه در "رابطه جنسی"، چنان‌که آن‌را معنا می‌کنیم!

 

پ.ن.: احتمالا خوششان نیاید؛ به هر حال، این پست تقدیم می‌شود به زوج این روزهای جمع ما!