روزگار درازی است که احسان افتخاری را ندیده‌ام. اما هر دوی ما حتما حرف‌ها و خاطرات زیادی برای با هم گفتن داریم. حتما تو یادت هست آن روزی را که خانم مهندس درباره برگه امتحانی "پتروشیمی" من گفته بود: "این پسر فقط تقلب کرده و حتی نفهمیده چی نوشته" که البته راست می‌گفت و چقدر دلم خنک بود از اینکه هرچه بهانه درآورد نتوانست کمتر از 17 به من بدهد (این بالاترین نمره‌ای بود که من از درس‌های تخصصی بخش گرفتم، به کوری چشم همو!) و من هم یادم هست روزی که در کلاس ایرادی به دکتر رحیم‌پور (همان رحیم خودمان بهتر نیست؟) گرفتی و او بدون ذره‌ای تامل گفت: "این آقای افتخاری هر چی بگه من قبول دارم!". آری دوست من! تو شاگرد اول کلاس ما بودی و البته به حق؛ خرخوان نبودی، اما می‌فهمیدی و همین تو را به استادِ برخی از همان استادان تبدیل کرده بود؛ و من هم شاگرد تنبلی بودم که خوب یادم هست وقتی رتبه‌های کنکور ارشد اعلام شد هیچ‌کدام از بچه‌ها از من چیزی نپرسید تا مرا ضایع نکرده باشد! مسافر این روزهای کلاس ما به سوی تو (هر چند اندکی جنوب‌تر!) می‌گوید برای هر کدام از هم‌کلاسی‌ها که می‌گوید محسن دانشجوی دکتراست باور نمی‌کند و البته حق هم دارد! هم‌کلاسی‌های آن روزها (تعمدا نمی‌گویم "دوستان") مرا به چشم دانشجوی پر شر و شوری می‌نگریستند که در هر مسئله غیردرسی می‌توانم کمک‌حال خوبی باشم و اما نه چیزی غیر از آن! همین بود که وقتی خواستند اردویی داشته باشیم مستقیما به سراغ من آمدند و این‌سو و آن‌سو دویدن‌هایش از آن من شد (غیر از البته اردوی خارک که مطلقا حاصل تلاش یاسر بود و البته معطوف نیت‌های شخص او!) و وقتی دیدند که برای جشن فارغ‌التحصیلی به قول خودشان نه مجری دارند و نه اساسا برنامه‌ای غیر از موسیقی، دوباره یک هفته قبل از ماجرا سراغ من آمدند و اگرچه قبل از این نیاز خیالشان نبود که مرا حتی محرم برنامه‌ریزی‌هایشان بدانند (نه برنامه‌ریز، صرفا به عنوان کسی که مانند خیلی‌های دیگر از قرار چنین برنامه‌ای باخبر باشد!)، بعد از برنامه نیز آنقدر شرمنده نشدند که وقتی اساتید از "زحمات"شان تشکر می‌کردند نامی از کسانی برند که به راستی بیش از آنها برای حرمت برنامه‌ عرق ریختند، بهنام پوریوسف را حتما به یاد داری و داوود برزگری را و البته تو نمی‌دانی که تنها دو روز قبل از مراسم، علیرضا آن‌قدر گله‌مند بود که می‌خواست اجرای موسیقی‌اش را لغو کند و مهدی جعفریان که تصمیم گرفته بود آواز نخواند و باز هم همین ما بودیم که باید با هم صحبت می‌کردیم تا یکدیگر را قانع کنیم که تحمل این زخم‌ها چندان سخت نیست و ما باید به حرمت پدر و مادرهایی که می‌آیند، فعلا سکوت کنیم: من با علیرضا، علیرضا با مهدی، مهدی با من و دوباره من با مهدی و مهدی با علیرضا... (و چقدر سال بعد که مادر مهدی در زلزله بم رفت، خوشحال بودم که در این چند ماه آخر عمرش طنین صدای گرم پسرش را در مراسمی با عزت و احترام شنیده بود و چه زیبا بود چنین آرام رفتنی!). و البته تو هم به یاد داری که در آن دفتر خاطراتی که چاپ کردند، بدون هیچ خبر قبلی خاطره مرا درباره احسان سلطانی "سانسور" کردند و اما خاطره‌ای که از سیگار کشیدن من سخن می‌گفت بی‌کم‌وکاست چاپ شد تا سال بعد (که شما رفته بودید و منِ تنبل همچنان دانشجوی همان‌جا بودم) همواره نگاه سنگین آیت‌اللهی و خانم مهندس و طاهری و ... را تحمل کنم. و البته دوستان سانسورچیِ تو به همین هم قناعت نکردند و مرا به جرم فرستادن ای‌میلی طنزآلود درباره علیرضا (و البته بعد محمود و وحید توکلی و..) از جمع "بچه‌های 78 م.شیمی" بیرون کردند و البته هیچ‌کس هم از آنها نپرسید که شما چه حقی داشتید و چه کاره این شهر بودید؟ و بازی خنده‌دار روزگار همین که از بین همه آنها من و علیرضا (و البته من و محمود و من و وحید توکلی) صمیمی ماندیم و هرگز هم ای‌میلی که حضرات آن‌را توهین به آنها می‌دانستند، ذره‌ای از محبت میان ما نکاست! جالب‌ترش را هم برایت بگویم که "آقایان" وقتی اندک زمانی بعد از اخراج من از گروه با "بیماریِ رو به مرگ" گروه روبرو شدند، یک‌بار از من خواستند که دوباره بازگردم و حتی حاضر شدند برای این اتفاق در گروه از من عذرخواهی کنند؛ اما چه عجب که باز هم این آنها بودند که برای من شرط می‌گذاشتند: من در صورت بازگشت هم دوباره باید قوانین نانوشته و البته تخطی‌ناپذیر آنها برای گروه را (که هیچ‌وقت نفهیدم آنها کی صاحب صلاحیت قانون‌گذاری برای آن شدند) اطاعت کنم! خنده‌ام گرفت و از "امین" شما پرسیدم اگر من خودم درخواست بازگشت به گروه را مطرح می‌کردم، چه شرط‌هایی برایم می‌گذاشتید؟

می‌دانی که حرف‌هایم خیلی بیش از این‌هاست و البته آنقدر که دیگر هرگز حاضر نباشم به نام "م.شیمی 78" جایی حاضر شوم. اما آنچه نوشتم تنها گله‌گذاری از خاطرات 5-6 سال پیش نیست. اینها را برای تو نوشتم که اگرچه با آنها بودی، اما کاملا متفاوت (مانند ایمان وفایی –که از قضا گویا جستجوی نام او تو را به وبلاگ من رساند!) و همواره این سوال برای من مطرح بود که چرا شما "تابع" آنها هستید و مدافع صلاحیت "بی‌صلاحیت‌ترین‌ها" برای تصمیم‌گیری شدید؟ می‌دانی! ایمان همیشه آنقدر برایم عزیز بود که وقتی برای بازگشت به گروه پیشم آمد، نمی‌توانستم پاسخ منفی بدهم؛ و این گفته‌های "امین" شما بود که راه فرار را به رویم گشود و البته سوالم جدی‌تر شد که چرا ایمان به او این‌قدر اجازه می‌دهد همه‌چیز را خراب کند؟ اما چرا اینها را می‌نویسم؟

در کامنتی نوشته بودی که وبلاگ‌نویسی‌ات برای گریز از شنیدن خبرهای سیاسی است. به تو حق می‌دهم رفیق! این روزها این خبرها جز دل‌آزردگی و پریشانی حاصلی ندارد. اما راه رهایی از آن چیست؟ اجتماع کوچک خودمان را –با روایت دل‌آزردگی‌های شخصی‌ام- به یادت آوردم تا چیز دیگری از تو بخواهم. می‌دانی اگر بسیاری از شما در آن روزها برای گریز از آن خبرها به کار خودتان سرگرم نمی‌شدید و مشارکتی برای اصلاح اوضاع (در همان جمع کوچک 74 نفره) می‌داشتید، شاید اوضاع خیلی فرق می‌کرد. می‌دانی رفیق! قرار نیست انقلاب کنیم، اما اجتماع و فرایندهای اجتماعی برآیند اتفاقات کوچک حول و حوش خود ماست. وقتی این فرایندها را به قدرت‌مندان واگذاریم (و در بازی "آنها" شرکت نکنیم) هرگز اتفاقی به سوی سلامت و خیر رخ نخواهد داد. این لزوما به معنی غوطه‌خوردن در "سیاست‌بازی"های آنها نیست؛ اما آنچه آنها را آسوده می‌سازد همین است که ما بپذیریم این بازی، بازی آنها است و البته "کثیف"، پس چه بهتر که از آن کناره گیریم! و چه لذتی است برای آنها که در گوشه‌گیریِ ما، کار خود را پیش برند!

ماجرایی که در جمع ما گذشت، اتفاقی سیاسی بود. آنجا کسانی در غیاب دیگران، تمنیات شخصی خود را پیش بردند و البته نتیجه نیز آن شد که گروهی که قرار بود عامل ارتباط و پیوند ما باشد، به مرگی روزمره دچار شد و گویا بعد از آن هم جز برخی fwdها خبری از آن نشد! اگر آن‌روزها ما به خبرهای "سیاسی" گروه‌مان توجه می‌کردیم، شاید اکنون در به یادآوری نام بسیاری از هم‌کلاسی‌ها بر این افسوس نمی‌خوردیم که حتی نمی‌دانیم کجایند و چه می‌کنند و اصلا معنای "دوستی" در این روند چیست؟

"سیاست" همین مشارکت‌های ما در روندهای اطرافمان است، خبرهای سیاسی را برای آن نخوان که بدانی در این عالم چه خبر است (که گویا خیلی از این خبرها به ما مربوط نیست) اما برای این "بخوان" که بدانی چقدر تمام این رویدادهای تهوع‌آور در تار و پود زندگی روزمره همه‌ی ما جاری است و ما چقدر در پرهیز از درگیری در آنها در بازتولید و تداوم آنها موثریم! این اجتماع روزی برای "آیدا" باید پالوده باشد، اما این پالایش را چه کسی باید آغاز کند؟ گروه ما را سپردن عنان به "امین" به نابودی کشاند؛ باور کن که سپردن سرنوشت اجتماع به "امین"ها (که شگفتا که تخلص شعری نفر اول مملکت نیز همین است!) "آیدا" را برای همیشه از ما آزرده خواهد کرد. "سیاسی" باش دوست من تا "سیاست‌بازی"های آنها، نتواند ما را "سیاست‌زده" کند، آینده‌ای متفاوت تنها از "سیاسی"‌بودن من و تو به دست می‌آید؛ آنچه خواب را از چشم "آنها" خواهد ربود!

 

 

پ.ن.: این روزها مسافری از پیش ما به نزدیکی تو می‌آید، او نه "مریم" دارد  و نه "آیدا"! خداحافظی همیشه دلتنگی دارد و اما امیدی نیز! به اینکه شما دوباره در کنار هم باشید و شاید اینکه ما دوباره روزی در کنار هم باشیم، با هم، بدون رییس و بدون قانون‌گذاران، جایی که "امینِ" امانتِ "دوستی" باشیم... مراقبش باش رفیق!