برگشتن به خونه و استراحت كردن و مفت خوردن و خوابيدن و غم دنيا نداشتن و مهموني رفتن و مهمون‌داري كردن و چاق شدن و رفقاي قديم رو ديدن و براي هزارمين‌بار به اين سوال جواب دادن كه «كي دَرسِت تموم مي‌شه؟» و دلت براي آرامش خونه خودت تنگ شدن و نگران كارهاي عقب‌مونده بودن و پشت‌سرهم مخاطب اين دعا كه «ايشاالله سال بعد با عروس ببينيمت» بودن و شبا تو كوچه‌هاي خلوت و تاريك شهري «كه دوست مي‌داشتي» قدم زدن همه يه طرف؛ بعدِ اين همه سال دوباره «اكشال نداره» رو از زبون كلاه‌قرمزي شنيدن يه طرف.